تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2
 سی و یکم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

     دانشگاه امیرکبیر 

 

    احمدقصابان٬ مجیدتوکلی و احسان منصوری در سیزدهم اردیبهشت امسال از مقابل دانشگاه امیرکبیر٬ توسط ماموران حفاظت و اطلاعات ربوده شدند و تا امروز درسخت ترین شرایط ممکن در سلول های انفرادی بند  ۲۰۹ اوین هستند.

   سعیدمرتضوی  رییس دادستانی کل کشور٬ در پاسخ به خانواده های نگران این سه دانشجو-که باز به انفرادی رفته و زیر شکنجه قرار گرفتند- گفت افشای آن چه در بند ۲۰۹می گذرد این پیامدها را نیز خواهد داشت و هنگامی که صحبت از شکنجه و فشار شد این مردخون آشام با صراحت گفت: کدام شکنجه؟ من باید تشخیص بدهم شکنجه بوده یا نه و می گویم آن ها شکنجه نشدند!!! و حالاسوال کوچکی پیش می آید که اگر نام کابل و شوک الکتریکی و دستگاه های فریز و...شکنجه نیست پس چیست ؟ شاید هم مسوول محترم فرهنگستان می خواهد واژه جدیدی را جایگزین شکنجه قرار دهد و این کلمه با روح لطیف!!! حضرات مسوول سازگاری ندارد. مرتضوی اکیدن تصریح کرد تنها راه آزادی این سه جوان نوشتن ندامت نامه است و تا زمان نوشتن ندامت نامه خانواده ها حق تماس با قوه قضاییه و پیگیری ماجرا را ندارند.

   لازم به گفتن است احمدقصابان و دیگر دانشجویان در بند گفته اند:ما زیر شکنجه اعترافات مطلوب آنان را کردیم و این اعترافات واقعی نبوده و سندیت ندارند. قضاوت با اشخاص فهیم است آیا کسی در زیر داغ و درفش حتا اگر بخواهد می تواندحقیقت را بگوید؟فرض کنیم اگرشخصی محترم و خوشنام را در محلی به جرم قتل عمد با چاقو دستگیرکنند و به چهارمیخ بکشند که باید زیر بار این قتل بروی این فرد محترم و مظلوم به ناچار و برای رهایی از شکنجه های توان فرسا آیا به دروغ اعتراف نخواهدکرد؟ البته که این کار را خواهدنمود٬ این واکنشی طبیعی است و جای بسی تاسف دارد که افرادی که نام قاضی و دادستان با خود دارند این موضوع ساده را یا نمی فهمند یا خود را به نفهمی سختی زده اند.

   اتهامات وارده بر این سه دانشجوی برومند٬ نشریات موهن بوده است و مطابق معمول از ایشان خواسته شده تا در برابر دوربین های جام جم اعتراف علنی نیز بنمایند.

   این قضیه ما را یاد برنامه بی معنا و پوچ اعترافات خانم اسفندیاری و آقای تاجبخش می اندازد که این دو انسان هیچ مساله یی را برای اعتراف نداشتند و بنا به جبر و خشونت مسوولین و بیم جان تنها بیوگرافی خود را جلوی دوربین تعریف کردند و هوش مقامات ایران آن قدر هم کارنکرد که دریابند یک نفر اگر جاسوس باشد برای عیادت از مادر کهن سالش به کانون خطرنمی آید. شرایط دانشجویان ربوده شده دانشگاه امیرکبیر بی نهایت دردناک است و بدتر از آن وضعیت خانواده هاست که به دستور این دژخیمان باید مهرسکوت برلب بزنند و به انتظار سرنوشتی نامعلوم برای عزیزان اسیر بند خویش باشند.

   این وضعیت تا کی ادامه خواهد یافت؟

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و نهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

 

    درود دوستان گرامی ٬ غزلی را که در زیر ملاحظه می کنید باز تقدیمی ناقابلی ست به دربار شهریارخوبان رضا.

   هرچند به نیکی می دانم ذات اقدس همایونی اعلاحضرت٬ قلبن از این شعرها خشنود نمی گردند٬ اما حقیر نهایت تلاش را می دارد تا سروده یی لایق خاک پای ایشان بگوید. افسوس: صلاح یار کجا و من خراب کجا...غزل این پست٬ سبک موشح دارد و با وصل کردن حروف اول هربیت نام مبارک اعلاحضرت به دست می آید: رضا پهلوی

رسته در صحرا گلی هستم تو خود خوارم مکن

جان من درگیر ناز چشم بیمارت مکن

 

ضربه بر این در مزن٬ هرگز کسی درخانه نیست

زنده در گورم بهارا٬ دیگر آزارم مکن

 

از نگاهت بی جهت چون اتفاق افتاده ام

تو  دگر در اتفاق چشم٬ تکرارم مکن

 

پیش پایت سجده کردم٬ ای مسیحا مژده ام

بر صلیب چشم خود این گونه بردارم مکن

 

هیچ راهی جز تمنای لبت باقی نماند

بر سکوت و سربه راهی هرگز اصرارم مکن

 

لطف چشمت بی کران و دست من کوته چنین

بیش ازین در چنگ گیسویت گرفتارم مکن

 

وای من٬ گر نام زیبای تو از یادم رود

سرسپردم بر کلامت دیگر انکارم مکن

 

یاد چشمان تو عمری زخمه بر جان می زند

جز خموشی چاره ام ناید٬ تو ناچارم مکن.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و هفتم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی     

             اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

 

همه عمر برندارم ٬سر ازین خمار مستی                 

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

    پادشاه بزرگ٬ مهر فروزان٬ ای کسی که تقدیر ما در پنجه های هستی بخش شما قرار دارد و ای کسی که جان و مال و عمر و نفس های ما تنها بلاگردان کوچکی برای گوشه چشم شماست.

   ای شاه شاهان٬ مظهر شکوه و فره ایزدی٬ وارث اورنگ کیانی٬ پشتوانه هفت هزار سال افتخار ایران٬شهریار بلند مرتبه٬ حدوث خداوند بر زمین٬ روشنای حقیقت محض٬ عفو بفرمایید که واژه تاب بیان گوشه یی از فضل کبریایی تان را ندارد. اعلاحضرت همایون٬خضر فرخنده پی ٬کوروش بزرگ٬ رضاشاه دوم پهلوی

    صمیمانه ترین درودها و عرض ادب حقیر را از قلب میهن تاریک و غمزده تان ایران بپذیرید.

    قربان تان گردم٬ کاش جان نثار هرگز پا به دنیا نمی گذاشت٬ تا شاهد باشد که شما معبود و مقصود و چشم و چراغ میهن ٬سالیانی ست غربت نشین گشته اید. دار و ندارمان فدای خاک پای شما که اینگونه بیست و هشت سال بردباری پیشه کرده اید و هرگز در برابر این همه کاهلی و کوتاهی ما٬ لب به شکوه نگشودید.

    ای ابرمرد! این نامه برخاسته از قلب کوچک ولی تپنده یک هم میهن است٬ یک گدای آستان جلالت شما٬ این نامه برخاسته از قلمی ست ناتوان که در برابر شکوه و عظمت تان به زانو درافتاده است و از شرم نگاه نافذتان و ازصلابت کلام زیبا و دلنشین شما برخویش می لرزد.

    حقیر از قلم خود و از بیان خود خجالت زده است که گوشه یی-گوشه یی حتا- از کمالات ملوکانه شما را نمی تواند توصیف کند.

    شاه خوبان٬ ای کسی که نورلایزال وجود بی کرانه تان چشم ها را خیره می کند و هیچ تنابنده یی را یارای هماوردی با کلام و باور سترگ شما نیست. روزهای غمبار بیست و هفت سال پیش را به یاد می آورم که در سوگ فراق پدربزرگوارتان شاهنشاه فقیدآریامهر٬ اشک بردیده گان مبارک نشانده بودید و سال سیاه هشتاد خورشیدی که خواهر محبوب و گرامی تان پرنسس عزیز و فقید والاحضرت شاهدخت لیلا را در غربت به خاک سپردید و بر تابوت ایشان خاک ایران پاشیدید.

   به راستی این سال های تلخ٬ سیاه ترین برگ های تاریخ ایران و بلکه جهان بودند. کاش ما نبودیم و غم دیدن و غم خوردن شما آفتاب عالم تاب را به چشم نمی دیدیم. شما همان بزرگ مرد نازنین و بی همتایی که در گرمای تابستان در همراهی با زندانیان سیاسی دست به سه روز اعتصاب غذا زدید و ما هرگز صدای محکم و پرطنین شما را پس از سه روز گرسنگی از یاد نخواهیم برد.

   ما نسل کنونی مانده ایم چه کار مثبت و شایسته یی به درگاه خدا نمودیم که ایزد یکتا وجود مبارک و بی بدیل شما را به ما هدیه کرد و کاش لیاقت بندگی تان را نیز به ما ارزانی می داشت .

   پادشاه خوبان! خورشید وجود شما زودتر از تصور ما و در میان بهت و حیرت تاریک اندیشان ظلمت پرست٬ متجلی خواهدشد و روز بزرگ آزادی در سایه وجود مبارک همایونی بسیار نزدیک است .

   روز زیبا و فرخنده یی که قدم بر چشم مان بگذارید٬ در آن روز شاید که این جان ناقابل را قربانی هر قدم شما گردانیم.

 نمی خواهم کلام را به درازا بکشانم تنها به همین جمله بسنده می کنم :

   ملت ایران همیشه و تا همیشه فدایی شما و خاندان جلیل القدرسلطنت پهلوی خواهد ماند و تا پای جان برسر آرمان مقدس پادشاهی زیرسایه شکوه ایزدی شما ایستاده است.

          ارادتمند و حقیر

          چاکر و پابوس شما

          خاک درگاه خاندان سلطنت

          مریم م آزاد

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و چهارم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي   

    این غزل را با حال و هوای بیم و امیدسروده ام که ازسویی وضعیت سختی برمیهن حکم فرماست و ازسوی دیگر وعده ی دیدار یار نزدیک است و مانندسیاه مشق های پیشین ٬شرمسارانه به پیشگاه جلالت اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی تقدیم داشته ام :

این جا به غیرحادثه پیدا نمی شود

حتا به یاد عشق گلی وا نمی شود

 

این جا حضور مرگ فقط سایه کرده است

در ظلمتی که ماه هویدا نمی شود

 

این جا نوشته آخر دنیا٬ نوشته مرگ

این جا به خون نوشته :دریغا نمی شود

 

جز گریه نیست راه به پایان بغض من

بغضی که در گلوی شبم جا نمی شود

 

در ازدحام درد به تردید مانده ام

آیا بگویمت که بیا٬ یا نمی شود؟

 

با بغض در گلو بشود نام بردنت

با خنجری به قلب من اما نمی شود

 

ماندم به راز چشم تو و خون قلب خویش

چشمی که جز به فاجعه معنا نمی شود

 

مرهم به قلب خسته ی من نیست جزسکوت

افسوس زخم کهنه مداوا نمی شود

 

وقتی نسیم می وزد از سمت چشم تو

حسی غریب باز شکوفا نمی شود؟

 

دیگر برای خفته به گوری شبیه من

هرگز کسی به جز تو مسیحا نمی شود

 

در بیشه زار وحشت چشمت اسیر شبی

ماندم٬ سفر به چشم تو تنها نمی شود

 

سطری به زیر سطر فقط خط خطی کنم

شعرم به غیر نام تو زیبا نمی شود. 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و دوم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

        مسعودرجوی-صدام حسین

     مسعودرجوی رییس کنونی سازمان مجاهدین خلق و از مخالفین سرسخت حکومت شاهنشاه آریامهر و هم پیمانی برای سایرخرابکاران در آن زمان .مردی که به حکومت جمهوری٬ ازنوع اسلامیش معتقد بود و اکنون نیزاندیشه وی همین است .مسعود رجوی٬ با حکومت وقت ایران مخالف سرسختی است اما نه بانوع حکومت که با سران آن و شاید بتوان گفت رجوی با اشخاص مشکل دارد و در روش و عملکرد چنانچه تا به حال نشان داده تفاوتی با سران رژیم حاکم در ایران نداشته و ندارد.

    مسعود رجوی درسال هزار و سیصد و بیست و هفت در طبس و در خانواده یی مذهبی متولد شد. درهمان زمان نوجوانی٬ تخم مخالفت با رژیم شاهنشاهی در سر رجوی کاشته شد.او که از همان وقت تفکر خشونت و تهدید و ترور را در ذهنیت خود داشت با رجایی٬ بهشتی و...همراه شد و در گریزسال های سی و نه تا چهل و دو به همراه عده یی دیگرسازمانی به نام مجاهدین خلق یا همان مارکسیست مذهبی را پایه گذارد.با توجه به علاقه یی که به گفته ها و سخن های خمینی پیدا کرده بود این مسیر را پیش گرفت و حتا تجربه زندانی سیاسی را نیز پشت سرگذاشت.مسعود رجوی با پیروزی انقلاب پنجاه و هفت به همراه موسا خیابانی-یار دیرین- رای خود را به جمهوری اسلامی (آری)داد و در پی یک حرکت سیاسی بدون عشق(به قول خودش پیروی از ازدواج های سیاسی پیامبر در صدر اسلام)با فیروزه بنی صدر-دختر رییس جمهور وقت -پیمان زناشویی بست.

    رجوی خیلی تلاش کرد زمام قدرت را به دست بگیرد اما فراموش کرده بود درحکومتی که نام اسلامی دارد و در راس آن تفکری به نام تفکرخمینی حاکم است ٬جایی برای وفای به عهد نیست و او بازی را بدجوری باخته بود.تضمین های دوستان قدیمش برای قدرت و مقام رجوی همه نقشی بر آب بودند اما رجوی کمی دیرفهمید و بنای انتقام گذاشت.ذهن مسعودرجوی همیشه پر از خون بود این را ترورهای فیزیکی بیشمار وی نشان می دهد ٬از ترور کسانی که زمانی هم اندیش وی بودند و مثل خودش افرادی خون آشام و سیاه دل بوده و هستند بگیرید تا بمب گذاری های عمومی که تر و خشک را با هم می سوزاند.مسعود رجوی که با یاران دیرینه خود چنین کرد روزی اگربخواهد برجایگاه قدرت بنشیند با مخالفین و کسانی که هیچ گاه قبول شان ندارد یا توده ی عامه مردم چه خواهد کرد؟مسعود رجوی برای راه حل هرمشکلی اولین و آخرین راه را خون می داند کسانی که وارد گروه و تشکیلات وی شده اند می گویند:آقای رجوی از ما می خواهد در مراسمی نمادین سیلی به صورت نامزد و یا محبوب مان بزنیم و می گوید در تفکرات ما عاطفه حتا به فرزند و خویشان راهی ندارد. مسعود رجوی و تشکیلات مجاهدین خلق تنها گروهی بودند که به خیل مبارزین علیه جمهوری اسلامی نپیوستند و صریحن ادعا کردند: ما با جمهوری اسلامی -در نفس خود-مخالف نیستیم بلکه خواهان گرفتن قدرت در دست خود هستیم. به معنای واضح تر:ما دوست داریم با دست خود و به سبکی که دوست می داریم خون هم میهنان مان را بریزیم و از سران کنونی رژیم دراین زمینه بیش تر صلاحیت داریم !

    مسعود رجوی چهره خرابکار در دوران شاهنشاهی٬ چهره مزدور و سرسپرده در سه سال اول انقلاب٬ چهره تروریست در تمام این سال ها٬ رفیق جانی صدام حسین و همراه او در پیشبرد جنگ و کشته شدن جوانان ایرانی و اکنون طرفدار سرسخت یک حکومت اسلامی دیگر است. مسعود رجوی در سال شصت و چهار دست به ازدواج ایدیولوژیکی دیگری زد و با مریم عضدانلو-نواده قاجار-ازدواج سیاسی نموده و گویا الهام دهنده این ازدواج نیز٬از نگاه وی پیامبر اسلام بوده است. 

    آقای رجوی! اگر هنوز چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارید-که باورندارم چنین باشد-دست از این افکار بی خردانه بردارید.ملت ایران یکبار برای همیشه اشتباهی تاریخی مرتکب شده و به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند آنان هرگز خطای خود را در موردشما تکرار نخواهندکرد شما هوادار حکومت اسلامی هستید و هوادار نظامی واپس گرا٬آقای مسعود رجوی !شما دست ها و کلام و حتانفس های تان بوی خون می دهد.آیا تنها برادرشما کاظم رجوی مظلوم و قربانی این رژیم بود؟آیا آن همه جوان بی گناه ایرانی که در طول جنگ باتوپ و تانک و گلوله صدام تکه تکه شدند ارزشی ندارند؟نکند ایران و ایرانی ٬تنها در شما و خویشان شما خلاصه می شود؟ آن روزهایی که مریم رجوی همسر مانیفستی شما روی تانک اهدایی صدام حسین فرمان آتش می داد تا ملت ایران و هم نوعان شما از دم تیغ بگذرند شما درچه اندیشه یی بودید؟ آقای رجوی از رویا بیرون بیا٬ایران و ایرانی دیگر حکومت به روش امثال شماها را به زباله دان انداخته است شما فقط دارید عمرخود را هدرمی دهید و با اقدامات تروریستی گاه و بیگاه تنها مرهم به قلب خود می گذارید.

    شما که امروز یک( آواره بی مسند)هستید با ملت چنین می کنید فردای قدرت-درخیال خودتان-با ایران چه خواهید کرد.شمایی که امروز خود را تافته جدا بافته می دانید و با اپوزیسیون ائتلاف نمی کنید-چرا که هوادار همان جمهوری اسلامی هستید-فردا و در روز آزادی ملت و رفراندوم آزاد به رای کدام ملت دل خوش کرده اید؟آقای رجوی !شما که از بنیان گذاران سازمانی خرابکار در زمان حکومت شاه بودید و دوست نداشتیدحکومت وقت به شما بگوید بالای چشم تان ابروست تا با خیالی راحت و دست در دست اسلام گرایان افراطی دست به ترور و توطئه بزنیدحالا که چنان چه خواست شما و دیگر مزدوران بود جمهوری اسلامی برسرکار آمد دیگر از جان مردم عادی چه می خواهید؟ آیا بر این گمان هستید که ملت شما را چون طبق برسر بگذارد و به خاطرسال ها کشتار و همدستی تان با صدام به شما مدال افتخار بدهد؟ آقای مسعود رجوی ملت هرگز تن به یک جمهوری دیگر نخواهد سپرد این را با اطمینان به شما می گویم. همسر شما را چه کسی رییس جمهور منتخب نامید؟به جز سازمان خون آشام خودتان ٬حال آن که ملت ایران دیگرجمهوری نمی خواهد و حالش از این تجربه مرگبارجمهوری به هم می خورد.این هذیان های باطل را دور بریزید.هرچه خواستیدکشتید و انتقام تمام توسری خوردن های سازمان تان را گرفتید.نمی خواهید سنگرمسخره خود را رها کنید؟!

    آری٬ مسعود رجوی و همسرش بیشتر از آن که مبارز و آزادی خواه باشند٬ مثل سران وقت رژیم جنون خون دارند و یگانه منطق شان بمب و گلوله است .آن ها هرگز اپوزیسیون نبوده اند و با توجه به ماهیت شان در سلک مبارزین نمی گنجند. این افراد و پیروان شان کپی برابر اصل سران همین حکومت اند و آرزو پرورانی افسون شده که تشنه خونریزی بیش تر و کشتارهای قاطعانه تر هستند.

    در پست های بعدی شاید فیلم دیدارهای محرمانه  ولی افشا شده ی رجوی با صدام حسین را برای دانلود بگذارم .عکسی که ملاحظه می کنید مربوط به رجوی و صدام است که با وجود عدم تمایل این دو نفرفاش شده و در تمام رسانه ها پخش گردیده است.

پایداری پادشاهی پیروزی.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیستم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

     گوشه هايي از خشونت مامورين نيروي انتظامي با جوانان 

     صبح روزسیزدهم مرداد٬زنگ خانه سهیل آصفی روزنامه نگارمستقل و مقیم تهران به صدا درمی آید سهیل که درمنزل تنها بوده در رامی گشاید و با دیدن مامورینی که حکم بازداشت وی را  داشتندشگفت زده می شود.سهیل را به بازداشتگاهی درناکجاآبادمی برند و مادر(ناهیدخیزابی) هنگام بازگشت و نبود پسر و وضعیت غیرعادی وحشت می کند روزبعد ازطریق تماسی خشک و کوتاه به ایشان اطلاع می دهند٬در راستای طرح ارتقاامنیت ملی ٬سهیل آصفی برای مدتی نامعلوم باید در بازداشت بماند.

   این تمام ماجرا نیست هرگز!!!ماجرا طولانی تر و عجیب تر از این حرف هاست. هر روز که این زنگی مست(جمهوری اسلامی)سر از خواب برمی دارد٬ نقشه جدیدی برای ملت در آستین دارد و هر روز بهانه های رنگ و وارنگی می تراشد٬ یک روز ارتقاء امنیت را بهانه می کند و خانمی شصت و هفت ساله(هاله اسفندیاری)را که به عیادت مادرکهن سال خود آمده توقیف می کند. روز دیگر امنیت ولی فقیه را علم می کند و آیت الله بروجردی به زننده ترین شکلی دستگیر شده و محکوم به اعدام می گردد٬ وقتی بحث کم می آورد هم فوری به سوژه نخ نما و پوسیده حجاب آویزان می شود تا کمی از عقده های در دل مانده را خالی کند و روز دیگری که بیش از حد سرخورده شده به بهانه جمع آوری اوباش و ارازل٬ اشخاص فهیم و بزرگ منش ایران را بازداشت می کند.به آن هایی که تابه حال نمی دانستند بگویم :سهیل آصفی و امثال ایشان اگر افتخار بدهند-که نمی دهند-باید یک ماه کلاس فشرده آداب و نزاکت برای سران جمهوری اسلامی بگذارند و اگر بنا به توقیف ارازل و اوباش به شکل بی حساب و کتاب باشد- که این را هم قبول ندارم- شایسته دستگیری تا حتا چوبه دار همین دیوسیرتانی هستند که به نام دین مرتکب کثیف ترین جنایات می شوند.اگر کسی این را قبول ندارد٬ دلیل بیاورد و ثابت کند سران حکومت الله سردسته بلامنازع اوباش و جانیان نبوده و نیستند. حال آن که بیان حقیقت نیازمند اثبات نیست و رد آن نیاز به دلیل دارد .

   ناهیدخیزابی مادر سهیل آصفی خود یک نویسنده است٬ بانویی اندیشمند که بی شک فرزندی چون خودش به جامعه تحویل داده است٬ مامورنمایانی که پسر ایشان را توقیف می کنند و لرزه برجان این مادر عزیز می اندازند٬ باید بدانند شایسته بوسیدن دست این بانو نیستند. ما نباید با سکوت خود این روند شوم را دامن بزنیم. سهیل آصفی و مانند او هم میهن ما هستند و به عنوان قشر روشن فکر٬حق به گردن ملت دارند٬ دست کم تا آن جایی که آزادانه از خود دفاع کنند و با خوردن برچسب ارازل و اوباش زیر مهلک ترین شکنجه ها قرار نگیرند. نمی دانم این روش پلید را کی به رویه های شوم گذشته شان اضافه کرده اند٬ آن ها خوب می دانند٬ شکنجه و اعدام هر آزادی خواه و مبارز٬ بازتاب رسانه یی بدی برای شان دارد پس ناجوانمردانه و زیر نام ارازل٬ شریف ترین جوانان ایران را بازداشت و سرکوب می کنند. تا کی باید سکوت کنیم ؟حاشا که هرسیلی به چهره ی نجیب این جوانان٬ سیلی به شرف و پشت پا به هویت و ملیت ماست.

   "شایان توجه این که عکس بالای پست مربوط به گوشه یی از خشونت های بی امان نیروی انتظامی(!!)با جوانان بی گناه ایران است".

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هجدهم  امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی 

    وقتی قلم به دستم می گیرم تا  سروده یی را به ذات همایونی اعلاحضرت ٬ابرمرد بی همتای ایران پیشکش کنم خود را بسیار کوچک تر و حقیرتر از این می بینم که به نام حضرتش کلامی بنویسم . صادقانه و بی پرده می گویم ٬شعرهای چون منی شایسته ی دربار همایونی نیست .کسی که جان به پیش پایش بی مقدار می نماید٬گاهی به خود می گویم لایق سرودن شعر برای ایشان نیستم و بعد یادم می افتد که در این کره خاکی هیچ کس قدرت بیان کردن گوشه یی از صفات ذات کبریایی ایشان را ندارد٬این دوبیت ٬از زنده یادحسین منزوی همیشه در خاطرم هست:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلندمن ورای دست رسیدن بود

آری این ادعا را نمی توان کرد که سرودن شعری در وصف یگانه وارث اورنگ کیانی ساده و آسان است ٬به هرحال سیاه مشق دیگری به خاک پای رضاشاه دوم پهلوی تقدیم نموده ام:

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

تو حسی مبهمی ٬درپچ  و پچ یاس های روشن دشت سحر

تو در عطر گل مریم

در آن شهرغزل های غریب عاشقان ماوا گزیدی

شبیه شعر شب های زمستانی بلندی

تو همچون آب می مانی ٬زلال و پاک و نورانی

که چون حس لطیف باغ و بارانی

تو رویایی ٬عجیب اما بسی زیبا

که از شهرمزامیر خمار عشق امشب آمدی

تا چون شکوه مهر بر بام غمین شعر من رخ برفُروزی

که تا در شعله های سرکش چشمت ،تو جانم را بسوزی

تو چون شب های پاییزی ٬خیال انگیز و کشداری،که روح زنده گی داری

تو از چشمان خورشیدی٬ چنان لبخند ناهیدی

خودت هم خوب می دانی٬ که مهتابی و مهشیدی ٬که پیدایی وشیدایی

که زیبایی تماشایی ٬تو آواز اهورایی

که با شعر بلند عشق همتایی

تو مینایی و مینویی ٬تو یلدایی وشب بویی

هزاران شب به گیسویی

چه آرامی، چه آرامی بت سرتا به پا روشن

چنان دریاچه یی شفاف

که درصبح خوشی سرچشمه ی خورشید می گردی

تو سرسبزی ٬شبیه جنگل مازندرانی

تو نقش ماه در رودی که شب های سیاه این غریب آباد را خورشید بارانی

بیا ای فاتح خورشیدهای دور ٬طلوع صد بهارانی

چه بسیاری، چه سرشاری٬ که هم مستی هم هشیاری

تویی در خواب و بیداری

چنان رنگین کمان صبح شادی ها٬ که در باران پدیداری

تو سرشاری زحس عشق ورزیدن٬ تو لبریزی ز معنای سحربودن

تویی پرشور از مستی

تویی آکنده از نجوای سبز و ناب هستی

تو خوب و روشن و گرمی٬ چنان خورشید تابستان

سرآغازی ٬تو فصل رویش عشقی

بهاری تو! بهاری خرم و پربار

بهاری مملو و رنگین

گل یاسی به دامان الوهیت

گل سرخی به زلف شعرمان آذین

تویی آن شور بی انکار درتکرار گندم زار

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

که با ما هستی اما حیف

زنجیریم در دیجور این شب بسته گی تنها.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

شانزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

شیروخورشیدنمادوطن 

   نخست بیست و هفتم امردادماه برابر با اولین سالگرد درگذشت آقای شعبان جعفری را گرامی می داریم و به خانواده ایشان تسلیت عرض می کنیم .آقای جعفری٬ همیشه و در تمام مراحل صداقت و وفاداری خود را به دودمان جلیل سلطنت اثبات نمود و نام نیکی از خود به جا گذاشت. نقش مهم وی در رهبری قیام بیست و هشت مرداد٬هرگز از یاد ها نمی رود.

   بیست و هشتم امردادماه با رویدادی تاریخی و مهم گره خورده است ٬رویدادی بحث برانگیز که برداشت های گوناگونی داشته است .می خواهم ابتدا به این بپردازم که چرا این قیام٬ کودتا نام گرفت و اصلن کودتا در لغت به چه معنایی است؟کودتا زمانی رخ می دهد که یک حکومت صلاحیت خود را برای بقا از دست داده باشد ولی قوانین برای برکناری آن کارآمد نباشند و در آن زمان ارتش مملکت دست به کودتا برای برانداختن آن رژیم می زند نمونه ی آن را همه دیده و شنیده ایم: کودتای نوژه وقتی اکثریت مردم و ارتش دریافتندجمهوری اسلامی صلاحیت و لیاقت ندارد پابرجا باشد تصمیم به یک کودتا گرفتند و درین اتفاق اشخاص بزرگی چون آیت الله شریعتمداری نیز نقش داشتند این مقاله مجال پرداختن به چند و چون نوژه را ندارد و درفرصتی دیگر آن را بررسی و تحلیل خواهیم کرد. اما بیست و هشت مرداد٬هرگزچنین نبود٬ زیرا محمدمصدق از ابتدا قانون اساسی را مطالعه کرده و می دانست اختیارات قانونی شاهنشاه تا اندازه یی هست که هر زمان اراده فرمایند می توانند وی را برکنار سازند. شاید این مطلب برای آن عزیزانی که تاکنون تاریخ را به طورکامل ورق نزده باشند کمی مبهم نماید روی همین اصل اول شرحی کوتاه می نویسم که از بیست و پنجم تا بیست و هشتم مرداد چه گذشت :شاهنشاه در اسوان حضور داشتند و مصدق تحت تاثیر تحریکات روحانیت خائن و توده یی های آشوبگر می خواست درغیاب شاه یک سری امور را به نفع و صلاح خود تغییر دهد(البته منظور از تغییر امور درآن مقطع زمانی به هیچ وجه براندازی حکومت شاه نبوده و درخیال مصدق  شاید٬بهبود مسایل چنانچه خود می خواست بود)شاه که کمابیش از کردار و گفتار مصدق پی به این مهم برده بود درهمان مسافرت نامه یی رسمی می نویسد و توسط سرهنگ نصیری(سپهبدبعدی) به دست مصدق می رساند چون شب از نیمه گذشته بود مصدق باور نمی کند نامه از سوی پادشاه باشد و اصرار می ورزد که نامه اصیل نیست و چون نصیری تاکید می کند که این نامه بسیار مهم و در سرنوشت آقای مصدق حیاتی است٬ مصدق به سرعت دستور بازداشت نصیری را صادرمی کند و به این شکل درجه دار نظامی کشور و پیک شاهنشاه سه شب در بازداشت می ماند٬ وقتی شاه در بیست و هشتم مرداد از سفربازمی گردند و می بینند وضع این گونه است آن وقت مصدق تازه به اشتباه بزرگ خود پی می برد اما دیر شده بود و او تلاش می کند از دیوارخانه فرارکند اما به وسیله مامورین بازداشت می شود.

   هم زمان با این اتفاقات مردم فهمیده و میهن پرست ایران در خیل عظیم و با شکوهی به خیابان ها آمدند و حمایت خود را از حکومت شاه نشان دادند. این شرحی کوتاه از قیام شکوهمند بیست و هشت مرداد بود و اگر بخواهیم ریشه های مساله را آنالیزکنیم باید گذاری کوچک به تاریخ داشته باشیم محمدمصدق ازهمان زمان که اعلاحضرت رضاشاه کبیر-نخست وزیر وقت-با رای مجلس به عنوان پادشاه انتخاب شد بنای مخالفت گذاشت و به نوعی از اولین دشمنان سلطنت پهلوی به شمارمی رفت چرا؟ مصدق روش خود را دوست داشت و برایش مهم این بود که خود زمام امور را در دست داشته باشد و بیش از آن چه بخواهد میهن پرست باشد یک خودپرست بود. او عمل کردخودش را قبول داشت و خوب از نواده قاجارنیزبود(ازسمت مادر)و عجیب نیست اگر از برکناری قاجار و روی کارآمدن سلطنت پهلوی ناراحت و ناراضی باشد.

   محمدمصدق در زمان سلطنت رضاشاه فقید به خاطرناآرامی هایش چندان میدان فعالیت نداشت و با تبعید رضاشاه بزرگ و آغازسلطنت آریامهر دوباره درعرصه سیاست ظاهرشد و این بار باچهره یی خشن تر و لجوج تر. مصدق از دودمان پهلوی کینه به دل داشت و نمی دانست سیاست با کینه ورزی و امیال شخصی سازگاری ندارد. محمدمصدق نمی خواست بفهمد فرمان برداری از شاه عین آزادی و آزادگی ست او هنوز با عقده های درونی خود کنارنیامده بود و با تحریک آخوندها و به خصوص آیت الله کاشانی تئوریسین نظام دین مدار در آن زمان -البته با دست های بسته- تصمیم به براندازی حکومت گرفتند در این میان توده یی ها که همیشه در کنارملایان درحال خرابکاری و ایجاد اختلال بودند کمک های شایانی می کردند. مدت مدیدی بود که مصدق با همکاری ملایان سعی دربراندازی داشت وی با وجودی که تحصیل کرده ی پاریس بود و دیدگاه سیاسی اش عمیق تر از گروه ملاهای دخمه نشین و بی سوادبود اما فریب خورد٬ مصدق را غرض ورزی و کینه خودش نابود کرد گوش سپردنش به افکار پوچ و بی ریشه دین مداران تار و پودش را به هم پیچید مصدق خود می خواست چنین باشد و تقصیر فقط از او بود.

  مصدق به سه جرم دستگیرشد:یکم سه روزنخست وزیری غیرقانونی و دوم بازداشت مامور دولت٬ بی آن که جرمی بر او متصور باشد و سوم کودتای توده یی ها و شعارهای شان به نفع مصدق و ضدحکومت بود که باز به ضرر وی تمام شده بود.مصدق درین شرایط خود را پاک باخته می بیند و چندان امیدی به زندگی خود ندارد٬ او با این حرکت موجب تحریک توده یی ها شده و درظهر بیست و هشتم امرداد٬گروهی کوچک از توده یی های نا آرام جو مملکت را به خاطرحمایت ازمصدق به هم ریخته بودند و تمام این اشتباهات از مصدق مردمی یک چهره خراب کار و تیره ساخته بود مصدق خود خواسته بود چشم و گوش را به گفته آخوندهای سرسپرده و توده یی ها ببخشد و اکنون در برابر قانونی که آن را زمانی تا سرحد جان می پرستید شرمنده بود. در دادگاه٬ مصدق به جرم جوسازی و ایجاد ناامنی محکوم به اعدام بود اما رحم شاهانه به داد این شخص رسید و حکم او تنها به سه سال زندان تخفیف داده شد که بعد از آن نیزمی بایست باقی مانده عمرش را در احمدآباد زادگاه خود(درشمال کشور)سپری کند. محمد مصدق باردیگر دریافت فریب بیگانه را خورده و از پدرخویش(شاه)غافل شده است. مصدق به احمدآباد رفت و سال ها بعد به علت ابتلا به سرطان دهان حکم تبعید وی منتفی شد و توانست برای درمان به تهران بیایدکه البته نهایتن درگذشت .

   تاریخ خود بهترین روایتگر است و اگرچه عده یی کج اندیش٬ چندصباحی آن را تحریف و به میل خود تغییر دهند باز خود را غبار زدایی کرده و متجلی می شود٬ رویداد شکوهمند بیست و هشت مرداد به ما و به آیندگان ما ثابت کرد که ملت همیشه به پدر ارجمند خود و نماد اتحاد و افتخارش یعنی شاه عشق و علاقه دارد و هیچ گاه فریب دروغ گویانی را نمی خورد که یا به نام دین و یا به نام مردم سالاری ٬هویت ناب ایران را قلم می گیرند٬ ملت ایران هوشیارتر و خردپیشه تر از آن است که میان هویت اصیل خود و شعارهای پوچ و پوسیده دومی را انتخاب کند. این رویداد مردمی و تاریخ ساز را گرامی می داریم .

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهاردهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم  

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

درخرمن صد زاهد عاقل زند آتش      

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را        

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر 

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

   درود بر شما دوستان عزیز! سروده یی را که در پایین ملاحظه می کنید٬ حقیر دو شب مانده به نوروز امسال - درحالی که تمثال مبارک اعلاحضرت٬ در سفره هفت سین مقابلم قرار داشت - درقالب یک مثنوی صدبیتی سروده ام. درحالی که به بهاری دیگری فکر می کردم که بیهوده از راه رسید و بهارمیهن مان هنوز در غربت حضوردارد. این شعر٬ مانند همیشه تقدیمی کوچک و برآمده از دلی ست به درگاه ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  و شگفتا که همیشه هنگام سرودن شعری برای ایشان احساس می کنم٬  واژه کم می آورم با وجودی که در زمینه شعر ادعایی ندارم٬ اما باور نمی کنم حتا بزرگ ترین شاعران و ادیبان روزگار بتوانند سروده یی در خور وجود مبارک شهریار خوبان رضاشاه دوم بگویند.

   به هرصورت آن چه در وسعم بوده روی کاغذ آوردم٬ با این امید که زودتر بازگشت ایشان را به کهن میهن مان ایران شاهد باشیم :

 

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم                              

                  من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

سرورا٬ من خاک پایت ٬بنده یی بی مدعا                   

                  نقطه یی موهوم درحجم غریب ناکجا

خط خطی شد دفترم٬ نام تو را پنهان کنم                  

                  سرخمیدم تا فدای دست هایت جان کنم

شاه رو در روی چاکر٬ شاه رویاروی ماست                

                  پیش روی دیده هامان جنت و مینوی ماست

گرچه ما خامش ٬ولی نام بلندی برلب است            

                 آفتابی مشرقی ٬پایان این غمگین شب است

نازنینا٬ما همه حمد و سپاست گفته ایم                   

                شعر شیوایی به پای شاخه یاست گفته ایم

نازنینا  نور تو شعر مرا در برگرفت                               

               آن سترگ ایمان تو رنگ غزل دیگر گرفت

تو همان یکتا٬ همان مردی که می آیی ز دور             

              تو همان بیت الغزل٬ لبریز از معنا و شور

کاش امشب کشته ی لبخند ماهت می شدیم        

               کاش دلزخمی از آن تیر نگاهت می شدیم

وارث شعر و شعوری٬ وارث ایران ما                         

               خط زدی برقلب ما٬ امضا شده ایمان ما

ای ز فضل کبریایی تو ما دیوانه ات                           

                کاش صاحب خانه برگردی تو در کاشانه ات

قامت من خم شده زیر سم اهریمنان                     

                کوبه کو٬ منزل به منزل٬ از تو می پرسم نشان

سرورا! شاهنشها! کی می رسی ؟ما خسته ایم       

                عمرمان تاراج شد٬ما مفلس و وارسته ایم

نازنین برگرد٬ای ناجی بیا ویران شدیم                    

                 درحصار این ستم کاران دون زندان شدیم

تو خدایی در وجود آدمی رویت شدی                       

                  صاحب ایران٬ چرا تو راهی غربت شدی؟

تو الاه عشق٬ تو پروردگاری بی نقاب                      

                    تو بتی افسانه یی ٬همچون خدای آفتاب

چشم هامان معبرت برچشم هامان پاگذار             

                    تا شکوفد در هوایت قلب تنگ بی قرار

سطرسطر دفترم لبریز نام سبز توست                      

                    صف به صف سرها به کرنش درسلام سبز توست

ای بلند آوازه ٬ای شیرازه ی ایران بیا                       

                     بر کویرخارزار تفته چون باران بیا

این همه تن در هوایت جان فشانی می کنند           

                    جان و تن قربانی آن یارجانی می کنند

تو حدوث حق نشسته بر زمین خورشیدوار               

                      آفتاب روشن امیدواران درحصار

پاره کن ابرسیاه ظلمت و بیرون بیا                         

                     رود رویایی به شام خسته ی هامون بیا

صاحب دل ها تویی ای منتهای روشنی                  

                    شاه بیت شعر مایی٬ افتخار میهنی

ای بلندای حضور عشق در دنیای ما                        

                   ای تو نوح ناخدا برپهنه ی دریای ما

یوسف گم گشته در ویرانه ی کنعان ما                    

                   تیر مژگان تو زد صد رخنه در ایمان ما

هیبت فرعونیان بشکن٬ کلیم الله شو                    

                  درشب دیجور دین باور٬عزیزا ماه شو

ای مسیحا٬مرده گان را با نسیمت زنده کن              

                  با نگاهت مهر را در آسمان تابنده کن

در شکوه چشم هایت ما اوستا دیده ایم                   

                 در مزامیر کلامت صد معما دیده ایم

تو فقط رمزحقیقت٬ تو فقط معبود ما                         

                 تو یگانه ناجی و یکتای ما٬موعود ما

درسکوت موحش کاشانه بغضی درگلوست            

                 در صدای هق هق خاموش مان(شه)آرزوست

شه بیا٬ بیغوله تاریک را آباد کن                              

                 دست های خفته در زنجیر را آزاد کن

ما به ژرفای نگاه روشنت دل بسته ایم                    

               ما به جزنام تو از هرچیز دیگرخسته ایم

نازنین امشب به شوق چشم هایت مرده ام           

               از شبم خون می چکد از زخم تو آزرده ام

نازنینا کشته یی ما را شبی با جام خویش                

               نوش بادت٬ گر زدی برقلب مان هم نوش و نیش

ناز از تو ما نیاز آلوده بر درگاه تو                                

                کاش خون مان بریزد در عبور از راه تو

نازداری نازنین تقصیر چشمان تو نیست                  

                کو سخن گویی که درخلوت غزل خوان تو نیست؟

نازنین امشب به دامان شما افتاده ام                   

              من به خاک پای تان هرروز و شب جان داده ام

ناز کم کن نازنین ما را پریشان تر نکن                      

              دفترصدپاره ی ما را تو ویران تر نکن

ناز از چشم شما٬ ما سجده در پایت زدیم                 

               پیرهن از تن دریدیم و به دریایت زدیم

نازتان ای نازنین ما را بدعادت می کند                   

              در وطن ما را هوایی سوی غربت می کند

نازنین ناز شما با ما چه بازی می کند                      

                  بر بلندای کرامت یکه تازی می کند

نازنینا ناز چشمانت مرا دیوانه کرد                          

                  مستی چشمت مرا با خویشتن بیگانه کرد

نازنینا نام تان درشعر من تکرار شد                        

                  روبه روی چشم تان هربیت من بردار شد

نازنینا٬نازنینا٬خون من برخاک ریخت                    

                   اشک حسرت از نگاه مرده ام غمناک ریخت

شعر و جان قربانی ات ای وارث اورنگ نور               

                   از طلوع چشم توجان ها گرفته رنگ نور

نازنینا٬خاک سارت پشت در بارانی است              

                   زخم محنت بر تنش٬غمگین از ویرانی است

نازنینا بنده ات در انتظار رخصت است                     

                    بسته درها رو به رویش درکمین فرصت است

پشت در این پاپتی می لرزد از سرما غریب               

                    این غریبی که گذشته از فراز و از نشیب

پشت درنام شما را هی تلاوت می کند                  

                     نازنینا ٬از شب و ظلمت شکایت می کند

کی می آیی وسعت بی انتهای آفتاب؟                

                      زاده ی آبان٬ خدای نور٬ رب النوع آب

نازنینا من شما را در بهاران دیده ام                         

                       خویش را درپای تان زار و پریشان دیده ام

نازنینا ناز چشمان تو ایمانم گرفت                          

                       بغض بی هنگام تنهایی گریبانم گرفت

نازنینا٬ نازنینا٬ نازنین تر از تو نیست                         

                        جز تو ای زیباترین٬ میراث دار عشق کیست؟

خم شدم در زیر این رگبار٬ در را باز کن                       

                        نازنین ٬شعر سحر را در شبم آغاز کن     

نازنین بگشای در تا سجده در پایت زنم                   

                          بازکن در تا هزاران بوسه بر پایت زنم

بازکن در را که من امشب شرف یابت شوم             

                          تا که در پایت بمیرم ٬مست و بی تابت شوم

باز کن٬ بگشای در٬  جانم بلاگردان تو                    

                            هستی و عمرم ٬فدای گردش چشمان تو

بازکن در را شکستم زیر باران نازنین                       

                           بازکن در را به پابوس آمدم ای بهترین

آمدم تا جان خود تقدیم چشمانت کنم                   

                              تا وجودم را فدای نور و ایمانت کنم

آمدم درمسلخ چشمت بمیرم نازنین                   

                               آمدم رنگ الوهیت بگیرم نازنین

بازکن در را به رویم شهریارا٬ بنده ام                       

                           نام زیبای تو را درسینه دارم زنده ام

زنده هستم چون که برمن سایه گستر می شوی   

                           نازنین٬ در دفتر من شعر دیگر می شوی

شعر بی پایان٬ به پایان آمدم بگشای در            

                           جان ندارم خیس باران آمدم بگشای در

 آمدم شعر بلندی نذر ابرویت کنم                      

                           صدغزل واره فدای چشم آهویت کنم

آمدم تا خویش را درچشم مستت گم کنم          

                             تا سر و جان غرق در سکر شراب و خم کنم

 ناز کن از ناز چشمت یک جهان دیوانه شد          

                             مهر و مه باچشم شهلای شما همخانه شد

 بازکن در را٬ گدایی پشت در افتاده است            

                             بی کس و تنها به شوق چشم تان جان داده است

 بازکن در نازنین٬ من سوختم خاکسترم            

                              بازکن در من به شوق دست هایت پرپرم

آمدم تا نازنین امشب تماشایت کنم                 

                                 تا مه و گردون فدای چشم زیبایت کنم

آمدم تا خاک پایت سرمه ی چشمم کنم           

                               بازکن در را که رفته روح و جانم از تنم

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم                    

                                 من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

ناامیدم گرچه عکست توی قابی روبه روست     

                                 گرچه می دانم همه دار و ندار من ز توست

 ناامیدم گرچه چشمت روبه روی دیده است      

                                گرچه مهر چشم تو تا بی کران تابیده است

غصه دارم نیستی شاها تو درکاشانه ام            

                                گشته دیگر دیو خون آشام صاحب خانه ام

ساحل آرامشی اما به گردابیم ما                  

                             گرچه رویای شگرفی حیف درخوابیم ما

روبه روی چشم تان با گریه صحبت می کنم       

                             بغض دارم نازنین٬ دارم شکایت می کنم

پادشاها شرم دارم از شکوه نام تان                  

                            شرم دارم از نگاه مبهم و آرام تان

شرم دارم جان مان قابل به دربار تو نیست         

                            چشم هامان لایق هرصبح دیدار تو نیست

آفتابا پیش تو ما ظلمتی دیرینه ایم                     

                          بغض حسرت در گلو فریاد غم درسینه ایم

تو اگر چه رو به سومان پرتو افشانی کنی             

                          گرچه با ناز نگاهت دیده بارانی کنی

بین ما دریاست یارا موج های بی کران               

                          ما غریب افتاده در این سرزمین بی نشان

پادشاها٬ شهریارا٬ سرورا٬ ما خسته ایم             

                        در قفس مرغی خموش و بال و پربشکسته ایم

 آشیان ویران شده شاها بیا سامان بده             

                       رنگ صبحی بر شب ظلمانی ایران بده

اشک می ریزم ولی افسوس پایم بسته است  

                       صد غریو و ناله اما حیف نایم بسته است

بر لب خشکیده مان افسوس یک لبخند نیست    

                      برسر عهد خودش حتا کسی پابند نیست

در خیالم بوسه برشعر نگاهت داده ام                

                      دل به رویای شکفتن در پگاهت داده ام

شهر خاموش و شبم چون بختکی برسینه است 

                       زخم شعرت٬ نقش خونین برتن آیینه است

 نازنینا٬ خانه غرق خون سرو و لاله است          

                       جای آوازی به لب٬ درسینه هامان ناله است

 روی در روی نگاهم عمر من طی می شود         

                         پادشاها موسم دیدار تو کی می شود؟

خانه خاموش است یارا٬ خانه بی صاحب شده   

                          پنجه های دیو بر میراث تان غاصب شده

در خیالم نقش تان بر بوم دل ترسیم شد           

                          شام تیره در قدم گاه سحر تسلیم شد

یک صدای آشنا خاموشی شب را شکست        

                          نور سبزی ظلمت وارونه ی شب را گسست

مژده دارد آسمان خورشید پیدا می شود             

                           روح تاریکم کنون مفتون و شیدا می شود

اشک را بردار از گونه ٬مسافر می رسد               

                           صاحب دفتر٬ غزل٬ امروز شاعر می رسد

آن غرور میهنم امروز از ره می رسد                    

                           بانگ بر زد آصفی اکنون که آن شه می رسد

 شاهزاده ٬سرو بالا٬ رو به سوی ما بیا               

                            بر لب خشک و خموشم ای زلال آوا بیا

شهر را آذین بکن٬ شهزاده دارد می رسد           

                             آن سهی سرو بلند آزاده دارد می رسد

شهریار امروز پا درخاک ایران می نهد              

                             شاه شاهانم قدم برچشم هامان می نهد

آن پری پیکر٬ طلسم تیره شامم را شکست     

                             تار و پود دیو و دد را عاقبت از هم گسست

شب گذشته٬ دیو مرده٬ موعد دیدار شد       

                              جان بیداران فدای قامت دلدار شد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سیزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی            

         مهستی           

    چهل روز از درگذشت مهستی بانوی آواز ایران می گذرد. بانویی که صدایش در یادها جاودانه است. مهستی و هایده ٬ دو گوهر تکرار نشدنی در موسیقی ایران بودند. دو خواهر که در ایران زاده شدند٬در ایران پا گرفتند و هنر بی بدیل خود را به همه گان اثبات کردند و دریغ از بد روزگار٬ شرایط نابه سامان وطن ٬ درسال پنجاه و هفت آن دو را در کنارخیل عظیمی از هنرمندان مجبور به ترک میهن ساخت و باز در دیار غربت همچنان صدای گرم شان٬ همدم لحظه های شادی و غم مان بود. هایده در سال شصت و هشت-در پی یک حمله قلبی- با ما وداعی ابدی کرد و مهستی عزیز-با طی کردن یک بیماری جانکاه و طولانی -امسال.

   وقتی خبر را شنیدم چند لحظه مات ماندم و سپس به یاد آوردم هیچ چیز درین دنیای مادی جاودانه نیست و سفر٬ بر پیشانی همه ما نوشته شده است. مهستی ترانه های ماندگار بسیاری خوانده است و بیش ترشان را شنیده ایم و در آرشیو خود٬ در جایگاه زیباترین و ماندنی ترین ترانه ها نگهداری می کنیم. اما آخرین ترانه ی مهستی حکایتی دیگر دارد: روز میلاد رضا 

نهم آبان٬ جنوب تهران                                    

  شادی مردم در همه ایران

چراغونی چار راه مولوی                               

     روز میلاد رضا پهلوی

رضا پهلوی  بچه مولوی                             

     وارث تاج و تخت خسروی                                    

انتظارمون روز شاهی ته                              

      سرفرازی مون پادشاهی ته

شاهزاده ی صاحب بخت                             

      مبارکه این تاج و تخت

مونده سرامون بی کلاه                               

      برتن مون نمونده رخت

این ملت آزادی می خواد                             

       به جای غم شادی می خواد

کنار تو٬ تو شهر عشق                                    

       یه پارچه آبادی می خواد...

   شگفتا مهستی اسطوره ی صدای ایران٬ با خواندن این آهنگ وداع کرد٬آهنگی که پیشکشی به دربار شهریار ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی بود و افسوس مهستی رفت تا روز آزادی میهن و بازگشت پادشاه به ایران را نبیند.

  مهستی در کنار هایده٬ ویگن٬ فرزین٬ دکتر فریدون فرخ زاد و...در غربت به خاک سپرده شد:

این دل یاس است و روح یاسمین  

  این امانت را امین باش ای زمین.

   چهلمین روز درگذشت مهستی هنرمند بزرگ معاصر را نخست به خانم سحر فرزند به جامانده اش و سپس به جامعه ی موسیقی ایران تسلیت می گوییم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوازدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

 سلمان رشدی نویسنده هندی تبار                                      

   ارتداد به چه معناست؟ آیا کسی که دین اسلام را قبول ندارد مرتد است؟ آیا مرتد شایسته مرگ است؟ و...تمام این پرسش ها در ذهن بسیاری وجود دارند. در ابتدا باید گفت دین و مذهبی که پایه های ایدئولوژیک آن قوی باشد٬ به هیچ عنوان از صداهای مخالف نمی ترسد و موجودیت یک دین نیاز به تایید و اثبات ندارد و تکذیب آن نیز لطمه یی به پیکره اش وارد نمی سازد.

   از دیرباز ایران عزیز ما مورد حمله وحشیانه اعراب قرار گرفت و دین اسلام با روشی خشونت آمیز توسط عمر و سربازان وی جایگزین آیین اوستایی زرتشت گردید. پیش از سال پنجاه و هفت٬ در زمان پادشاهان بزرگ پهلوی البته اکثریت مردم مسلمان بودند و آن عده هم که نبودند مراوده یی معمولی و در کمال آرامش با هم وطنان مسلمان شان داشتند و درین باره برتری و یا محرومیتی وجود نداشت. اما حالا وضع به جایی رسیده که اگر کسی هر بخش از مبانی فقه اسلام و...را به چالش بکشد٬ لرزه یی موحش بر تن سردمداران دین می افتد و آن شخص را-حتا اگر روحانی٬ جانباز و...باشد- مورد پیگرد و شایسته سخت ترین تنبیه تا حتا چوبه دار می دانند. به راستی چرا؟ آیا اسلام نسبت به سی -چهل سال پیش ضعیف تر و رنجورتر شده و نیاز به شمشیرکشی دارد یا نکند این دین آسمانی نیست و خدایی در پشت سرش حامی آن نمی باشد که تنها باید در چارچوبه خون و خشونت ازین دین پرستاری شود؟ بسیار متاسفيم که دین اسلام ٬ دشمنی قدارتر و بی رحم تر از این حضرات ندارد و خوب البته بسیاری بحث ها که درین دنیای مدرن امروز باید مطرح شود و خیلی ابهام زدایی ها-که شاید به نفع اسلام هم باشد-از ترس مراقبت بی خردانه آن ها مسکوت می ماند و در عوض محافل روشن اندیشان مملو از انزجار نسبت به همین دین است. 

   مقصرکیست؟ بایدگفت هرکس در باور و عقیده خود آزاد است و یک دین و شریعت کامل نیاز به اربابی برای محافظت از خود ندارد خصوصن اگر این اربابان از راه رسیده روشی جز ترور و تهدید و ایجاد وحشت نیاموخته باشند. عمیق تر نگاه کنیم در زمانی که هستیم زنده گی کنیم و بپذیریم دین -اگر پاک و آسمانی باشد-نیاز به دفاع ندارد و نباید خونی به پایش ریخته شود. این میهن ما و ایران عزیزماست که اگر هوشیار نباشیم آن را از دست خواهیم داد٬ این میراث کهن آریایی ماست در زیر سایه حکومتی که دغدغه یی جز وضعیت فلسطین و لبنان و...ندارد در خطر نابودی قرار گرفته است. 

   ما فرزندان ایران هستیم و پیش از هرچیز خود را ایرانی می دانیم و به هیچ جنبنده یی اجازه تعدی به میراث گرانقدر آریایی مان نخواهیم داد و درعین حال نمی توانیم سکوت کنیم تا بحث احمقانه ارتداد منجر به از دم تیغ گذشتن مردم جهان به خصوص هم وطنان مان گردد.

   لازم به گفتن است عکس بالا مربوط به آقای رشدی٬ نویسنده مستقل هندی تبار است که حدود بیست سال پیش به خاطر نوشتن کتابی که صرفن بیان عقاید وی بود٬توسط  خمینی مرتد شناخته شده و حکم تیر او صادر گردید.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   مرگ پایان کبوترنیست 

پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما می آورند

این انفجارهای پیاپی

و این ابرهای مسموم آیاطنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست٬ ای برادر ٬ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها رابنویس...

 

زنده یاد فروغ فرخزاد

    امردادماه٬ ماه غریب و پر آتشی ست٬ شگفتا که داغ ترین ماه سال و داغ بر انگیزترین ماه برای ما ایرانیانی ست که شاهد وقایعی پس ازسال پنجاه و هفت بوده ایم در این ماه شوم دیوهای بیگانه و مزدورحاکم ٬دستور کشتارجمعی بیش از سه هزار زندانی سیاسی را دادند. بله در امردادماه سال شصت و هفت خورشیدی٬ اسدالله لاجوردی رییس (کشتارگاه )های زندان نام گرفته ی رژیم٬ بی رحمانه دستور اعدام هزاران بی گناه را صادر کرد. در میان این قربانیان راه آزادی از دخترچهارده ساله تا جوانان سی و چند و چهل ساله از دم تیغ ناجوانمرد لاجوردی و همپالکی هایش گذشتند. در آن ماه و سال نفرین شده سیاست جمهوری اسلامی اعدام های خونسردانه و قطعی بود سال شصت و هفت سالی که به گفته ی خود مزدوران دین فروش لعنت آباد نام گرفت٬ اعدام های خونسردانه و قاطع رژیم خون آشام اسلامی با این هدف صورت گرفت تا محیط زندان ها  کمی خلوت بشود: تو گویی صحبت صحبت مرگ انسان ها نیست.

   لاجوردی خون آشام پس از اجرای آخرین گروه اعدام ها٬ دست هایش را به هم مالید: زندان ها پاک سازی شدند!!! و این عنصر کثیف نفهمید کشتار هم خونان و هم وطنانش -اگر هنوز وطنی می شناخت- نه تنها نامش پاک سازی نیست که لکه ننگی ابدی به دامن وی و مقامات بالاتر از وی است که باهیچ آبی پاک نمی شود. بله لاجوردی در اول شهریورماه سال ۷۷ درحالی که بازنشسته و رییس یک فروشگاه بزرگ پارچه  بود در مغازه اش هدف گلوله قرار گرفت و پیش از رسیدن به بیمارستان جان باخت:(ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار...)تاریخ مسیرخود را خواهد پیمود و هنوز و تا همیشه این رویداد شوم سند روشنی برای تاریک دلی و ظلم حکومت وقت است .

   یاد تمام این عزیزان گرامی و یادشان جاوید باد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفتم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی   

    

    هشتم امرداد ماه برابر با نخستین سالروز شهادت دانشجوی دلیر و میهن پرست ایران٬ جاودان یاد اکبرمحمدی است. همان که در زندان ستم اهریمن هفت سال خون جگر خورد و از اندیشه و باور خویش سرمویی عدول نکرد. با وجود وضعیت بلاتکلیفی و نیاز مبرم به درمان آسیب نخاعی -که بر اثرشکنجه ی آنان بر او وارد شده بود-هم چنان صبور بود و برای سایر هم بندان خود چهره یی آرام و مهربان داشت. از تاریخ هجدهم تیرماه دست به اعتصاب غذایی نامحدود زد. روز به روز رنجورتر و ضعیف تر می شد. دوستانش که وی را تا سر حد جان دوست می داشتند٬ از او خواستند ازین اعتصاب دست بکشد اما نپذیرفت. این اعتصاب جو مبارزه را در محیط کوچک و غمبار زندان پرشورتر ساخته بود و مزدوران که این را دیدند اکبر را خواستند و از وی پرسیدند خواسته اش چیست؟ و اکبر تنها آزادی می خواست آزادی یی که گمشده و سالیانی ست از دست رفته است. اما نه٬ او تنها آزادی از چهار دیواری دلگیر اوین را می خواست نه چیز دیگر. چه قدر تحمل؟ دیگر کافی بود. مگر بیان سخن حق تا چه حد تاوان دارد؟! آن ها نپذیرفتند و وقیحانه گفتند:(اگر این جامثل یک سگ جان بدهی کسی به خواست تو عمل نخواهدکرد)و اکبر اعتصاب را ادامه داد و دیگر آب هم نخورد و این اعتصاب به صورت خشک ادامه یافت.

   شب آخر دچار حمله ی قلبی شد و او را به بهداری زندان بردند در آن جا اکبر با وجود وخامت حالش دارو و سرم قبول نکرد و کارکنان بهداری -غیرمتعهدانه-کسی را که باید در بخش مراقبت های قلبی بستری می شد به بند انتقال دادند که حتا یک آسپرین هم موجود نبود. اکبر بدنش داغ شده بود از دیگران یک بطری آب سرد خواست همه خوشحال شدند و گمان کردند اکبر اعتصاب خود را خواهدشکست اکبر بطری آب سرد را گرفت و روی قلب خود گذاشت لحظاتی بعد بطری آب  داغ شده بود یکی از دوستان وی گفت: اکبر جان بشکن اعتصابت را و اکبر پاسخ داد:نه آن ها باید بدانند ما انسانیم کرامت داریم و...ناگهان نبض شریان او متوقف شد دوستان سریعن وی را به بهداری زندان منتقل کردند اما تلاش های آنان برای نجات جان اکبر و شوک های وارده به او بیهوده بود و اکبر از میان ما رفت و به خیل مبارزان راه آزادی پیوست. جوان شجاع و از جان گذشته یی که به خاطر هم میهنانش رنج بیست و چهار روز گرسنه گی و تشنگی را تحمل کرد و سرانجام جان را به حقیقت آزادی تقدیم کرد.

   این سال روز را نخست به آقای منوچهرمحمدی برادربزرگوار اکبر و دانشجوی دلیرایران٬ سپس به مادر و پدرفرزانه ی اکبر و همین طورخانم نسرین محمدی خواهر اکبر٬ تسلیت عرض می کنیم. روحش شاد و یادش گرامی.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

ششم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

    شعری که در زیرمی بینید٬ قصیده یی است٬ چهل و پنج بیت  که حقیر در وصف کمالات ملوکانه ی اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی سروده ام. ناگزیر از بیان سخن دل هستم با آن که به نیکی می دانم قلب آن حضرت٬ از شعرها و کلامی که جنبه ی تمجید ایشان را داشته باشد٬شاد نمی گردد. این را هم بگویم سروده یی که ملاحظه می کنید٬ نخستین تجربه ی بنده در قصیده گویی است و قطعن خالی از ایراد نیست :

سپید روشن من با دو چشم یلدایی                 

        بت خمار و خرامان بت تماشایی

به چشم های شما راه روشنی پیداست              

    رسیده ام به نگاهت به مرز شیدایی

بدان که خاک درت سجده گاه قلب من است     

     بیا تو معبد دل ها٬ بت اهورایی

چه قدرصبر کنم؟ وعده ی حضورت کو؟               

   ببخش صاحب دل ها کمی شکیبایی

به قاب قلب من اکنون نشسته عکس شما       

   به زخم نقش شده آن دو چشم رویایی

نگاه سرد من و داغ شعله ی عشقت                  

   که سوخت جان مرا در حضیض تنهایی

ببین که در شب جانکاه خانه ام اکنون               

 به جز صدای شکستن نمانده آوایی

بیا تو روح رهایی بیا که زندانیم                           

    تو جان ببخش به ما مژده ی مسیحایی

بیا تو معبد ترسا٬ بیا تو مسجد دل                           

    بیا تو معجز موسا تب اوستایی

به باد رفته درین دیر عمر من زیرا                         

    که حک شده ست به قلبم چنین چلیپایی

هزار پرسش و آیا درین حکایت تلخ                      

     اگر چه حسرت چشمت نداشت آیایی

ببین که داغ خزان کشته باغ سبز مرا                 

     ببین که رفته شبی خانه ام به یغمایی

بیا نماز و نیاز و نیایش و ناجی                               

      بیا که کعبه ی عشقی تو قبله ی مایی

هزار چشم اگر داشتم سزا می بود                     

      که غرق حسن و کمالی غزل سراپایی

به خنده شعله بگیرم اگر بسوزانی                    

          به پای عشق بمیرم اگر بفرمایی

رواست کفر بگویم که جز تو ربی نیست               

         تویی خدای دو عالم  بدون همتایی

به پیشگاه نگاهت به شعله رقصیدم                 

          نگاه کن و ببین مردنی تماشایی

بدون مهر شما مرده ایم درخانه                         

       نمانده آه که شاید به ناله سودایی

بیا پناه نگاهت برای مان کافیست                     

       بیا که در به دریم و خراب و هرجایی

بتاب مهر فروزان به شهر یخبندان                       

       بدون چشم تو دیگر نمانده گرمایی

بیا بدون شما روز و شام مان تاریک                      

       شبیه چشم تو اما بدون فردایی

چه سال های غریبی گذشته در ظلمت              

       بیا تو  آب حیاتم که ناجی مایی

اگرچه مرده به مرداب بوده ام یک عمر               

      به سر هوای تو دارم حضور دریایی

خراب و مست نگاهت به گریه خندیدم                

       نداد چشم تو فرصت برای حاشایی

اگرچه روشن و شفاف مثل بارانی                     

      ولی دو چشم سیاهت عجب معمایی!

نگاه خیس تو پیوند زد مرا با صبح                          

      به شبنمی که نشسته به باغ رویایی

خیال خام به سر داشت غافل آن صیاد               

      که صید گشته به تیرغزال رعنایی

هزار بیت و غزل گرچه در نگاه توست                    

       هنوز شاعر چشمت نکرده معنایی

بیا که چشم به ره مانده ام شباهنگام               

       خراب شور شگرف تو شعر نیمایی

به دور شعله ی عشقت به مرگ خندیدم            

        ندارد عاشق چشمت ز شعله پروایی

حقیقتی و بمیرد هر آن که منکر توست                 

       فریب چشم تو خوردم ولی فریبایی

برابر نظرت هیچ هستم و بس                           

      به پیش چشم من اما تمام دنیایی

بیا که شیوه ی چشم سیاه تو کافیست              

      به خاک و خون بکشاند مرا به تنهایی

به شوق روی تو دیدن همیشه مجنونم              

      تو در شکوه شکفتن همیشه لیلایی

به گیر و دار نگاهت همیشه درگیرم                     

       تو در ظهور تبسم همیشه زیبایی

بخوان ز اوج کرامت مرا که خاموشم                    

        به حسرتم که بیاید نسیم نجوایی

سخن بگو که کلامت شبیه وحی خداست          

        کسی شنیده چنین لحن گرم و شیوایی؟

به آستان نگاهت مشرفم گردان                       

          به بارگاه جلالت به شور شیدایی

نشسته مهرسکوتم به لب ولی حاشا              

          که بند بند تنم غرق درچه غوغایی

دو چشم مست تو امشب مرا به وهم انداخت      

          که جرعه یی طلبم از شراب مینایی

اگرچه زلف سیاه و سپید سرکش تان               

             نکرد با من شیدا کنون مدارایی

بیا بزرگ قبیله .  .   .   بیا پیام آور                    

          بیا بهار پر از مژده ی شکوفایی

ببین که ما همه در گیر کوچه ی ننگیم                 

           رسیده ایم به ذلت٬ به اوج رسوایی

سپیده ی سحری پادشاه خوبانم                

            اگرچه چشم تو همرنگ شام یلدایی

به ظلمتیم و به غم، مهر و مه فدایت باد              

             سپیده شد صنما کاشکی ز ره آیی. 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پنجم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

  شاهنشاه فقیدآریامهر 

   وقتی از گذشته یاد می کنیم لحظه یی از شرایط کنونی فارغ می شویم و نکبت زمانه یی را که در آن گرفتاریم ازخاطرمی بریم. گاهی وقت ها باورمان نمی شود که میهن ما٬ میهن عزیز و پرصلابت ما چه گونه دستخوش این وقایع شوم گردید و آن همه ابهت و افتخاری را که در زمان سلطنت پادشاهان بزرگ پهلوی داشت٬ چه قدر راحت از دست داد و حالا هر بیگانه یی ازعرب گرفته تا پست ترین ملیت ها به خود اجازه می دهند به هویت اصیل ایرانی مان اهانت روا دارند چرا که زمامداران کنونی جای ارج گذاردن بر هویت آریایی ما٬ افتخارشان حمایت ازقوم تازی و بی هویت عرب است و دریغ از ایران ما٬ ویرانه یی بیش به جا نمانده است. حقیرچهارپاره یی نیز پیرامون همین موضوع سروده ام. ملاحظه فرمایید:

چه روزهای قشنگی وطن بهاران بود

به خاک پای شهنشاه ٬جان ثناخوان بود

چه روزهای پر امید بهر عزت میهن

چه روزهای قشنگی که خانه ایران بود

 

شکست پایه و بنیان خانه ویران شد

نفیر شوم دمید و به خانه توفان شد

دو دست٬دست پلیدی بلندشد ناگاه

که زیر و بن همه ی خانه ام پریشان شد

 

و رفت یار و بهار از کتاب مان کوچید

سیاه روی کج اندیش بر شبم خندید

دو دست شوم ورق زد کتاب میهن را

که نقش کفر و ضلالت به ماه باید دید

 

ببین که دور شدیم از حقیقت پرواز

شکست بغض و شبانه ربوده شد آواز

دو چشم توی نگاهم نشست بی تردید

دو چشم مست ترانه دو چشم غرق ناز

 

ببین که کوچه به بن بست می رسد اکنون

غریبه خسته سیه مست می رسد اکنون

ببین که ابرسیه کوچه ها پر از بهمن

ببین که نحس ترین دست می رسد اکنون

 

به روی خانه دگرگشته راه ها بن بست

به چشم خون شده حتا نگاه ها بن بست

چنان که بغض فشرده گلوی تنگم را

نفس گناه شده راه آه ها بن بست

 

به آن که صاحب مان است التجا باید

به چشم اشک و به دل خنده بی صدا باید

نگاه کن که کسی آن ور تصور ماست

کسی که آمدنش مژده یی به ما باید

 

بگو که زود بیاید شکوه ایرانم

کسی که مستی نامش ربوده ایمانم

بگو به خانه ی تاریک و تنگ و غمبارم

بیارد عاقبت او جلوه ی بهارانم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

        رضا شاه كبير 

    هفته ی اول امردادماه دربرگیرنده ی سه مناسبت است٬ دو مناسبت تلخ و دردناک و یک مناسبت خجسته و شیرین.

   چهارم امردادماه سال دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی برابر با درگذشت غمبار و تاسف انگیز رضاشاه کبیر سرسلسله ی دودمان جلیل سلطنت پهلوی می باشد. به راستی درباب این ابرمرد تاریخ٬ آسان سخن نمی توان گفت و تنها به همین بسنده می کنیم که خدمات ایشان برای ایران-که در زمان قاجار و پیش از آن رو به نابودی و زوال بود-کم مانند و شگفت آور است.

   ایشان برای اولین بار در ایران ارتش را دایرنمودند و برای نخستین بار راه آهن را در کشور راه اندازی  کردند. بسیاری از راه ها و جاده ها به همت ایشان ساخته شده و اکنون نیز مورد استفاده قرار دارند صنعت ذوب فولاد را او به ایران آورد٬ به عزم ایشان آزادی پوشاک به زنان داده شد که پیش از آن مجبور به استفاده از پوشیه بودند. دانشگاه در زمان ایشان و به دستور رضاشاه بزرگ دایر شد و جای مکتب خانه های بدوی و غرق در تعالیم پوسیده ی ملایان را گرفت. باتلاش های اعلاحضرت رضاشاه کبیر٬زبان پارسی از بسیاری لغت های عربی تحمیل شده پاک سازی شد. به اصرار و پافشاری رضاشاه کبیر٬کشوری که در دنیا با نام تحقیرآمیز پرشیا از آن یاد می شد ایران نام گرفت و...خدمات ایشان به قدری زیاد است که یک تومار برای شرح آن کفایت نمی کند. اعلاحضرت رضاشاه کبیر در سال هزار و دویست چهل و سه یزدگردی در شهر آلاشت از توابع سواد کوه دیده به جهان گشود. پدر ایشان عباس علی نام داشت و مادرشان نوش آفرین.

   رضا شاه همان بزرگ مردی که برای ایران تاریخ سازشد٬ تا سنین میان سالی در تهی دستی زنده گی می کرد و در محله ی سنگلج تهران شرایط مالی بسیار پایین اما همتی مردانه داشت و انگیزه یی جز خدمت به ایران و مردمش در سر نمی پروراند. اعلاحضرت رضاشاه بزرگ در سال هزار و سیصد و بیست و سه یزدگردی در کشور افریقای جنوبی پس از طی بیماری طولانی جان به جان آفرین تسلیم کردند و پیکر مطهرشان اکنون به صورت امانت در مسجدالرفاعی مصرنگهداری می شود. روح شان شاد و یادشان جاودانه باد.

رفتی ولی یاد تو در ذهن ما زنده است     

   تا هست ماه و خورشید نام تو پاینده است.

    

       ملکه یاسمین اعتمادامینی پهلوی درکناراعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

    چهارم امردادماه سالروز واقعه یی خجسته نیزمی باشد. زادروز با سعادت ملکه یاسمین اعتماد امینی پهلوی همسر گرامی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی عروس علیاحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی و مادر پرنسس ها نور٬ ایمان و فرح دوم پهلوی .

ستاره یی بدرخشید و ماه مجلس شد                   

       دل رمیده ی مارا انیس و مونس شد

   ایشان - ملکه محبوب و یار و یاور پادشاه ایران- هم اکنون در امریکا وکیل پایه یک هستند. چندی پیش نام ایشان به عنوان زنان افتخار آفرین ایرانی در کنارسایر بانوان نامدار و پرآوازه ی ایران عزیز ما ثبت گردید.

   ملکه یاسمین در یک خانواده  ریشه دار و اصیل در تهران پا به عرصه ی وجود گذاشتند. سال شصت و پنج در امریکا- درحالی که دختری نوجوان بودند- با اعلاحضرت پیمان زناشویی بستند و پس از ازدواج با همتی مثال زدنی درحالی که مادر دو فرزند نیز بودند٬ به ادامه ی تحصیل پرداخته و از دانشگاه جرج واشنگتن موفق به دریافت مدرک تحصیلی در رشته حقوق گردیدند. ملکه یاسمین در رشته سیاست نیز کسب علم نموده اند و همین طور ریاست ارگانی به نام فرزندان ایران را برعهده دارند که به کودکان بیمار٬ مدد و یاری می رساند. این زادروز خجسته را نخست به پیشگاه همسرشان اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی و همین  طور به محضر علیاحضرت شهبانو و تک تک پرنسس ها٬ مهم تر از آن به خدمت مبارک ملکه عزیز والاحضرت یاسمین پهلوی شادباش عرض می کنیم. امید که صد سال زنده باشند و به زودی به همراه اعلاحضرت و سایر وابسته گان به ایران بازگردند.

     شاهنشاه فقیدآریامهر

    و پنجم امردادماه روزی بس غمبار است روزی که برابر با درگذشت غریبانه و جانسوز اعلاحضرت محمدرضاشاه پهلوی شاهنشاه آریامهر٬ پس از سپری کردن بیماری سخت و طاقت فرسای والدنشتروم (یا همان عارضه ی مهلکی که کبد و طهال را درگیر می کند) در کشور مصر است. مرد بزرگی که تنها تاریخ جواب گوی خدمات ارزنده و شایسته اش به این مرز و بوم است. ایشان تا واپسین سال حیات زمینی شان٬ بیماری سخت خود را از دیگران پنهان می ساختند تا مبادا موجب نگرانی سایرین گردد. شاهنشاه فقید آریامهر٬ در چهارم آبان ماه سال هزار و دویست و نود و هشت یزدگردی همراه با خواهرتوامان شان والاگهراشرف پهلوی دیده به جهان گشودند. در سن هفت ساله گی به مقام ولایت عهد پدر منسوب شده و به شکل رسمی از سال بیست پادشاهی خود را آغاز نمودند. ایشان ابتدا با پرنسس فوزیه مصری خواهر ملک فاروق پیمان ازدواج بستند و درحالی که یک دختر از وی داشتند ازهم جداشدند و سپس با ثریااسفندیاری ازدواج نمودند اما ثریا قادر به باروری نبود و شاهنشاه جانشین و ولی عهد لازم داشتند. به همین دلیل٬ آن دو با توافق از یکدیگرجداشده و در سال سی و هشت شهبانوفرح دیبا را- که آن زمان در فرانسه مشغول تحصیل در رشته مهندسی معماری بود-به همسری برگزیدند و یک سال بعد٬ از ایشان صاحب یک پسر شدند که نام پدربزرگوارشان رضا را بر وی نهادند. زایش این کودک ٬ موجی از شادی و غرور به کالبد استوار و عظیم دربارپهلوی اضافه کرد و در سراسر ایران هلهله و شور برپا شد.پس از ولادت ایشان٬ شاهنشاه صاحب سه فرزند دیگر نیز گردیدند که دو تا دختر و یکی پسر بودند. به ترتیب فرح ناز ٬ علی رضا و لیلا.

   از جمله الطاف بی شمار آن حضرت به ملت ٬تقسیم املاک سلطنتی بین مردم و فرمان انقلاب سپید یا انقلاب شاه و مردم در سال چهل و دو که شامل: آبادی روستاها٬ تقسیم زمین های زراعی بین کشاورزان٬ اعطای حق رای برای نخستین بار به زنان٬ سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها٬ سواد آموزی در سطح فراگیر٬ تاسیس سپاه دانش و سپاه بهداشت به منظور رسیده گی به وضع روستاهای محروم٬ ملی شدن جنگل ها و...بود. اقدام دیگر شاهنشاه سازمان دهی به ارتش٬ تا اندازه یی بود که ایران صاحب چهارمین ارتش قدرتمند جهان گردد و بسیاری خدمات دیگر که شرح آن درین مجال اندک نمی گنجد. قابل توجه این که تمام اقدامات اصلاحی آریامهرفقید٬ تنها با اعتراض ملایان و ملاکین -که ارتزاق انگلی داشته و منافع شان را در خطر می دیدند -رو به رو شدند. شاهنشاه آریامهر در سال پنجاه رسمن اعلام کردند٬ تاریخ تقویم ها ازین پس باید مبنای شاهنشاهی داشته و بر اساس تاسیس سلسله ی پرافتخار هخامنشی نوشته و ثبت گردد. این اقدام خردمندانه و شایسته شاهنشاه٬ گذشته ازین که تحسین اندیشمندان و سایرمردم را برانگیخت باز هم خشم ملایان واپس گرا و عقب مانده را موجب شد زیرا گمان آنان این بود که مبدا تاریخ ایران هجرت پیامبر در عربستان (!!)است و این حرکت و اقدام میهن پرستانه آریامهر را تاب نمی آوردند.

   شاهنشاه درتاریخ بیست و ششم دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت در پی کودتای پیش نویس شده توده یی از مردم -که بی جهت نام انقلاب بر آن نهاده شد-مجبور به هجرت از خاک میهنش شد. درحالی که فرماندهان ارتش ایشان به آن حضرت اصرار می کردند قدری صبرکنند تا آشوب گران را سرکوب نمایند اما شاهنشاه نپذیرفت و فرمود:(سلطنتی که بر پایه خون بناشود نمی خواهم)شاهنشاه مدتی را در کشور پاناما گذراندند و همین طور امریکا و سرانجام به مصر شتافتند. درکشور مصر زنده یاد انورسادات رییس جمهوری وقت آن کشور٬ برادرانه ایشان را پذیرفت و تمام امکانات را برای پذیرایی و درمان شان فراهم نمود اما درمان ها برای آن حضرت موثر نبودند و گویا این بیماری تمنا ناپذیر ریشه هایش را در آن وجود عزیز دوانده و جای امیدی نبود. این وضعیت درحالی بود که خلخالی٬ جلاد ویژه ی حکومت اسلامی حکم پیگرد شاهنشاه آریامهر و خانواده ی ایشان را صادر نموده و درحال مذاکره با امریکا بر سر تحویل گرفتن پادشاه و تعویض ایشان با کارداران ربوده شده ی سفارت امریکا در ایران بود. 

   انورسادات تمام تلاش خود را نمود تا تامین جانی کافی برای شاهنشاه فراهم آورد و با وجود وخامت بیماری ایشان٬ بهترین پزشکان را بر امر درمان وی قرار داد. این تلاش های شادروان انورسادات اگرچه در بهبود جسمانی پادشاه موثر نبودند اما چهره ی این رییس جمهور فقید را در ذهن ملت بیدار ایران جاودانه و محبوب ساختند...بالاخره در روز پنجم امردادماه دوهزار و پانصد و سی و نه شاهنشاهی و دقایقی از ساعت پنج بامداد گذشته٬ پادشاه دیده گان مبارک شان را برای همیشه بستند و به نامیرایی تاریخ پیوستند.

یادگار از تو همین سوخته جانی ست مرا      

شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

باورم نیست نگاه تو و این خاموشی                

باز بر گردش چشم تو گمانی ست مرا

   گویی قسمت این بود تا این پدر و پسر محبوب٬ وفات شان در دو روز متوالی صورت گیرد. به دستور انورسادات مراسم تشییع جنازه یی باشکوه برای ایشان برگزار گردید و پیکر شاهنشاه آریامهر در انبوه خیل سوگواران و مقامات بلند پایه جهان تا مسجدالرفاعی مشایعت شد و در کنار پدر و برادر به صورت ودیعه خاک سپاری شد تا در روز بزرگ آزادی میهن به خاک ایران بازگردند.

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست          

بیدادگری شیوه ی دیرینه ی توست

ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند             

بس گوهر قیمتی که درسینه ی توست

    در این زمینه شهبانوفرح نیز در سال هفتاد و نه(بیستمین سالگردعروج شاهنشاه)بیانیه یی را صادر کردند که با کلیک بر روی لینک علیاحضرت شهبانو می توانید فرازهایی از آن را در سایت آریامهر ملاحظه کنید.

   یادگارهای به جا مانده از ایشان اکنون چهار فرزند هستند که سه نفر شان از علیاحضرت شهبانو و یکی دیگر٬ والاحضرت شهناز از پرنسس فوزیه می باشند. به سهم خود بیست و هفتمین سال روز پرواز ابدیت شاهنشاه را نخست به محضر مبارک پسربزرگ و جانشین شان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی و سپس به حضور سایر والاحضرتان و به خصوص شهبانوی نازنین تسلیت عرض می کنیم. امید که ذات همایونی رضا شاه دوم پهلوی همیشه در پناه ایزد یگانه سلامت و پیروز باشند. 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<