">
بیست و هفتم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

با شنیدن برخی از واژه ها-واژه هایی که به فرهنگ مان تحمیل شده و نامانوس می نمایند-شاید بی هیچ تاملی تنها سری تکان داده و نخواهیم بدانیم ریشه چنین واژه و لغتی درکجاست و کدام دست سلطه گر از تقدس بیجا بخشیدن به برخی از لغات-یا بهتر بگویم اصطلاحات-سود و ثمر می برد؟
به خصوص این روزها که جمهوری وقت در التهاب مداوم از بیم حمله نظامی از سوی خارج قرار دارد، تنور"شهادت" و "شهادت خواهی" به شدت گرم است و آتش آن از لابه لای زودباوری و کج فهمی برخی از این امت اسلامی!!زبانه می کشد.
شهادت طلبی ،فرهنگ مضحک و ابلهانه یی است که گهگاه تکرار بیش از حد آن ،بعضی افراد ناآگاه و زودباور را تحت تاثیر قرار داده و دچار یک حس مثبت نسبت به آن می سازد اما واقعیت چیزدیگری است.
آنچه تا به حال کارنامه و برآیند رژیم اسلامی حاکم بوده و تا واپسین لحظه سلطه اش بر ایران عزیز،قطعن جز این نخواهدبود به مسلخ بردن مردم برای بقا و دوام رژیم بوده و در نتیجه دوام و پایداری فرد و افرادی که بر سرمایه طبیعی بیکران موطن ما خیمه زده اند و صد البته هرگز دوست ندارند نشستن برسرچنین خوان کرمی را از کف بدهند.
باورپذیر نیست که یک حکومت مردم گرا بخواهد با دست یازیدن به انواع روش های تبلیغاتی در ذهن و اندیشه مردم جامعه، مرگ طلبی و آغوش گشودن برای فنا را(حالا زیر نام شهادت یا هرچیز دیگر) نهادینه کند و آنها را با شیوه ها و شگردهای گوناگون، از زندگی ومواهب مادی و معقول آن بیزارساخته و به بستر سرد خاک شیفته سازد.
در کشورهای پیشرفته و تراز اول جهان ،جان انسان ها بهای گزافی دارد و متن قانون اساسی آنها مملو از تبصره های مختلف برای حفظ جان و تامین سلامت شهروندان است حتا تا جایی که اریکه قدرت حاکمین بخواهد موردخدشه و خطر واقع شود بازهم امنیت آحاد مردم آن کشور،از هرمساله یی مهم تر بوده و مورد توجه بیشتر است. به عنوان مثال وقتی امریکا با رژیم صدام وارد جنگ شد قطعن سربازان این کشور پهناور به خاک عراق گسیل شدند و شکی نیست که سربازان در همه جای دنیا و برطبق قانون نخستین افرادی هستندکه باید در هرجنگی که میهن شان را درگیرمی کند شرکت کنند.گذشته از هر بحثی دولت امریکا بی تردید از نوجوانان و کودکان و مردم عادی دعوت نکرد به جنگ بروند. وقتی جسم بی جان تعداد کمی از سربازان امریکایی به آن کشور بازگشت داده شد، مادران داغدیده طی یک راهپیمایی آزاد از مرگ فرزندان شان اظهار ناراحتی کرده و فریاد اعتراض سردادند و در نتیجه سیاست نظامی امریکا تغییر یافت و در ادامه جنگ، اجبار برای شرکت همگانی سربازان درعراق منع و برطرف شد.نیازی به گفتن نیست که درچنین ممالکی هرگز خانواده های داغدار را با ملعبه هایی چون "شهید" و غیره دلخوش نمی کنند و درنقاب مزورانه واژه ها افراد را نمی فریبند.
مثال واضح و روشن دیگر، ایران خودمان در دهه پنجاه است و زمانی که در سایه همایونی آریامهرفقید،عده یی از طبقات رذل جامعه دست به آشوب زدند(آشوبی که متاسفانه بعدها نام انقلاب گرفت)و درحالی که شاهنشاه می توانستند به راحتی و با بهره ازقدرت ارتش ،مشتی خون بی ارزش را بر زمین بریزند اما چنین نکردند و با ترک دیار آبایی شان به ما آموختند که مرگ افراد،رمز بقای قدرت نیست و به راستی در تمام این سال هایی که تا امروز رژیم ولایت فقیه چهارنعل تازانده است،سلطنت پهلوی بر قلب ما ملت حکومت کرده و سایه مهر و رحمت آن را همواره برمیهن مان حس می کنیم.
البته شاید تنها نظامی که در عصرحاضر و شاید در تمام تاریخ با قربانی کردن مردم و تلقین فرهنگ منحوس و ننگین شهادت خواهی، از مردم بی گناه سپر برای پایداری قدرت و ادامه چیرگی خودش ساخته ،حکومت اسلامی امروز باشدکه بر اثر وهمیات برخی از روشنفکرنمایان دهه پنجاه و همچنین وقاحت معترضین و متجاسرین در بحبوحه پنجاه و هفت بر ایران استیلا یافته است.
مخاطب سطور پسین ،جوانان گمراه و نادانی هستند که درمنجلاب شهادت طلبی مغروق گشته و هرچند افسون این افسانه ها خواب شان کرده و بعید است جزبانگ جرس هیچ صدای دیگری بیدارشان سازد اما نگارنده این سطرها را برای دانندگان قلم می زند تا قضاوت کنند و نادانان مرعوب شده درجهل خلافت سیدعلی تنها ضمایر مخاطب هستند:
چشم و گوش شما ساده دلان در رویا گم شده را با وعده قصر و حور بهشتی و غیره پرمی کنند تا با تقدیم خودتان مسیر را برای ادامه سلطه شخص ولایت فقیه و محبان بیت او فراهم سازید. شهادت طلبی تنها واژه فریبنده یی برای نابود کردن شما جوانان ایرانی است.
جوان ایرانی !
از خواب غفلت بیدارشو و بر صورت مساله کمی درنگ کن.اینان هرگز و هرگز و هرگز استدلالی برای اثبات حقانیت این یاوه های خرافی ندارند.مقصود این نیست که در این مقال بخواهیم اسلام و شخصیت هایش را موشکافی کنیم-یا مُهرحق و باطل بر آن بزنیم- اما از زاویه نگاه خودتان یک قیاس ساده بس است تا ماهیت شوم و پلید حاکمان وقت ایران روشن تر گردد. امام حسین خود و فرزندان و خویشانش را درحادثه کربلا به کام مرگ فرستاد درحالیکه شب پیش، از تک تک یارانش خواسته بود اگر جرات نبرد رو در رو با لشگر ابن سعد را ندارند،بی هیچ تعارفی خیمه او را ترک کنند حال آنکه شخص خمینی درطی جنگ هشت ساله اش با عراق از تمام ایل و تبارش یک کشته و یا مجروح جنگی هم پیشکش نکرد اما فرمان جنگ داد تا از شما بیچاره های بیگناه صدها و صدها هزار نفر روانه بهشت زهرا شوند.
دقت کنید که اسلام هرنوع خودکشی (همان انتحار) را حرام و ممنوع اعلام کرده است اما اینان امروز برتن گناه بزرگی چون " خودکشی"، پیراهن مضحک"استشهادی" پوشانده اند و آنچه را از نگاه اسلام(و تمام ادیان) گناه نابخشودنی محسوب می شود برای شما ثواب و حتا واجب جلوه می دهند.باز تاکید می کنم این مطلب به صحیح یا ناصحیح بودن مباحث دین اسلام نمی پردازد اما شماهایی که اینان خیال دارند با وعده بهشت و طعم شهد و شربت آن بفریبند تا دست تان را زودتر از دار دنیا کوتاه کنند کمی بیاندیشید که اگر هم اسلام، در قرآن و سایر کتب اسلامی دم از بهشت و مزدشهادت و چه می دانم هرچه دیگر زده هرگز مشخص نکرده که کدام مرگ، نوعن شهادت نام دارد.
در سطرسطر آموزه های موثق دینی هیچ کجا نامی از ولایت فقیه قید نشده و اصلن موجودی به نام ولایت فقیه در دین اسلام، موجودیت و هویت ندارد تا حفظ قدرت و بقای وی بخواهد مستلزم ریخته شدن خون شماها باشد و بهای پرداخت این خون نیز همان باغ و بُستان بهشتی...پس احتمال دارد که صددرصد دچار زیان و خسارت شوید و نه تنها دنیای تان را مفت و مسلم ببازید که وعده های آنچنانی هم دست شما را نگیرد و آه حسرت تان نیز با رها کردن آخرین نفس تان خاموش گردد.
متاسفانه گاهی صراحت برخی جملات آزارنده است اما در گریز جنگ ویرانگر هشت ساله و پس از آن، در تمام سوانح و رخدادهایی که ریشه در ذات کثیف این حاکمان و یا بی کفایتی محض آنها داشته است امثال شما را به باد فنا دادند و یک برچسب اختصاصی به نام شهید نیزضمیمه این فناشدگان کردند تا از موج خشم بازماندگان جلوگیری کنند،تا فریاد اعتراض مردم درگلوهای شان بماسد و جایش را لبخند حماقت ناشی از یک گمان و خیال ابلهانه پر کند.
بی هیچ تعارفی ،شهادت طلبی افسار و قلاده یی برگردن نابخردان است تا به منتهای عدم رهسپارشان کند.ابقای حکومت ولایت فقیه در گرو نابودی زیردستان است.تنها حاصل مرگ یا به قولی شهادت جوانان ایرانی،ادامه قدرت و به واقع ادامه ظلم و چپاول رژیم حاکم است.
چه بایدکرد...؟
بیست و یکم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

تنها یک خجسته باد ساده، شایسته این روزبزرگ نیست.تنها"فرخنده باد" گفتن ،سزاوار سالروز شیرین وصلت پادشاه و شهریارمان با ملکه عالی تبار ایران زمین نمی باشد.زبان در وصف عظمت و شکوه این روز مبارک، قاصر از بیان است.
بیست و دوم خرداد ماه بیست و دو سال پیش ،روزی است که معبود و محبوب میهن مان ایزد و خدایگان ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم ،حلقه پیوندی جاودانه را در انگشت نازنین ملکه والاحضرت یاسمین نشاندند و چنین شد که دختراصیل زاده و زیباچهره ایرانی ،بنابر اراده ملوکانه حضرتش برجایگاه والای ملکه ایران تکیه زده و اکنون یار و یاور پادشاه غربت نشین مان هستند.
بنابر آنچه وجود مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی فرموده اند،آشنایی با والاحضرت یاسمین اعتماد امینی، یک آشنایی اتفاقی بود. ایشان سال شصت و چهار خورشیدی و زمانی که هنوز بیست و پنج سال بیشتر از عمرشریف شان سپری نمی شد اراده کردند تا به خاطر شرکت درجلسه یی مهم از "کنتی کت" به "واشینگتن" مراجعت فرمایند.یکی از دوستان قدیمی در فرودگاه به استقبال آن حضرت شتافت و برحسب تکرار معاشرت ها،دوشیزه یی محجوب و معصوم به نام یاسمین اعتماد امینی- که برای پی گرفتن تحصیلات شان از سانفرانسیسکو به واشینگتن آمده و با همکلاسی خواهر آن دوست قدیمی ،آشنایی دیرین داشتند- با شهریار فرزانه ایران روبه رو می شوند.چندبار گفتگو و رد وبدل کردن نگاه ،میان اعلاحضرت و دوشیزه نیک بخت ایرانی کافی بود تا ذات مبارک مطمئن شوند،والاحضرت یاسمین همان دختری هستند که معظم له می خواهند و می توانند زندگی مشترک را با ایشان آغاز فرمایند.
پادشاه بزرگ ایران علارغم آنکه تقدیر کائنات را در دست توانای خود داشته و ذات بلندمرتبه شان هرجنبنده یی را به تعظیم فرا می خوانَد اما از آنجا که برای رای و نظرمادرعلیاحضرت شان شهبانوی بی نظیر میهن ،احترام و اعتبار بسیار قایل هستند پس از طی کردن صحبت های مقدماتی با همسر آینده شان عکسی از دوشیزه یاسمین را حضور مادربزرگوار برده و همراه توضیحاتی پیرامون زنده گی و خانواده والاحضرت یاسمین، تایید نهایی این ازدواج را به مادر گرانقدرشان واگذارنمودند.علیاحضرت شهبانو خواستار دیداری حضوری با عروس آینده شدند و شیرین بختانه نگاه شهبانو نیز همانند فرزندشهریار ایشان بر این دخترپاک نهاد،مثبت و خوشایند بود.پس از طی خواستگاری و آشنایی با خانواده وطن پرست و بی آلایش اعتماد امینی ،قرار بر عقد و عروسی گذارده شد.
مجلس عقد، محفل وصلت دو یار دلداده بود.میهمانی به هم رسیدن دو ابر انسان که ایران و ایرانی به پای شان سجود می کنند.بنابر اراده خاندان بزرگ سلطنت مراسم عروسی اگرچه درغربت اما بسیارسنتی و ایرانی برگزارشد.خانم ها لادن و نیلوفر اعتمادامینی دو خواهر ملکه یاسمین برسر ایشان قندساییدند و شهریار یگانه ایران بوسه بر قرآن زدند.خطبه عقد توسط یکی از روحانیان آزاده یی که نکبت و ستم حکومت ملایی وی را از ایران آواره نموده بود خوانده شد.نقل پاشیدند و بنابر رسم ایرانی هلهله سر دادند.حالا همه چیزبه زیباترین شکل خود رقم خورده و عروس سپیدبخت ، حلقه وصلت با پادشاه مهربان ایران را در انگشت خویش داشتند و بر دست مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم ،سَروَر و سپه سالار مان نیزحلقه ظریف و زیبای پیوند می درخشید:
هر آن کو خاطری مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر مُلک سلیمان است
که نقشِ خاتمِ لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین ،چو آنش هست اینش نیست
بنازم دلبر خود را،که حُسنش آن و این دارد
...و امروز پس از عبور بیست و دو سال، ملکه مهربان ایران همچنان مونس و همراه اعلاحضرت هستند. والاحضرت یاسمین اعتمادامینی پهلوی یکی از سنگین ترین مسوولیت های تاریخ را بر عهده گرفته و با خورشید تابنده یی که وسعت بی کرانه درخشش وجودش عالمی را نورباران می کند،قرین و همنشین گشته اند. ایشان تاکنون و در تمام لحظه ها و ساعات تلخی که شهریارمان با اندیشه ایران و دغدغه ایرانیان روزگار می گذرانند و در جایگاه شاهنشاه و رهبری دلیر ، درصف نخستین مبارزه برای نجات ایران ایستاده اند،همواره رخسار مهربان ملکه موجبات آرامش و خرسندی همسر تاجدارشان است.بانوی بزرگی که در کشاکش این سالیان سخت درتمام ثانیه هایش آنی حتا از همسرمحبوب خود فارق نبوده و همیشه یاور آن حضرت بوده ،هستند و خواهندبود.
به راستی که سالروز وصلت شهریار و ملکه ،چه سالروزشیرین و فرخنده یی ست...
فرا رسیدن بیست و دوم خرداد،سالگرداین پیوند خجسته را نخست به پیشگاه ملوکانه شهریارفربخت مان وجودمبارک اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی عرض شادباش گفته و سپس به محضرمبارک ملکه والاحضرت یاسمین اعتمادامینی پهلوی صمیمانه تبریک عرض می کنیم.آنگاه به خدمت علیاحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی و همچنین والاحضرتان شاهدخت فرحناز و شاهزاده علیرضاپهلوی و درنهایت به حضورگرانقدرسه پرنسس محبوب ایرانزمین والاحضرتان شاهدخت نور،ایمان وفرح دوم پهلوی زیباترین عرض شادباش ها را تقدیم می داریم. سپستربه حضور مبارک تک تک خاندان جلیل سلطنت پهلوی و همچنین خانواده محترم اعتماد امینی فرا رسیدن بیست و دومین سالگردازدواج پادشاه و ملکه ایران را خجسته باد عرض می کنیم.
با این آرزو که سایه فره همایونی شهریارمان همواره و همیشه برسر این مرز و بوم پاینده بماند و درسایه مبارک آن حضرت ،پیش از هر تنی ملکه نازنین ایران پایدار و برقرار باشند.
نوزدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

ای سرخ گل که باد ربودت ز باغ من
گفتی به باد،خیره چه بر باغبان گذشت
هرگه که قاصدی ز ره آمد دلم تپید
دردا خموش آمد و از آستان گذشت
بیستم خرداد ماه فردا از راه می رسد. سالروز غم انگیز و تلخی که با پرواز دخت مهربان و عظیم الشان آریامهر فقید، والاحضرت شاهدخت لیلاپهلوی قرین است. دوشیزه یی بزرگوار که در آن کالبدضعیف، روحی به وسعت اقیانوس ها داشتند. این سالگرد اسف بار،هماره ما را به یاد آن پرنسس عزیز و نازنین می اندازد که اگرچه دور از دیارشان و دور ازخانه یی سپری کردند که تمام دار وندارش را وامدار مهر و لطف ملوکانه پدر و پدربزرگ تاجدار ایشان است اما جز یاد و نام ایران ،در خاطرمبارک اندیشه یی نداشتند.
پرنسس فقید ایران والاحضرت لیلاپهلوی سرچشمه بیکران لطف و وجودی لبریز ازعشق و ایمان،در تاریخ هفتم فروردین ماه یک هزار و سیصد و چهل و نُه خورشیدی چشم به این جهان گشودند و در روز یکشنبه بیستم خرداد دو هزار و پانصد و شصت شاهنشاهی برابر با هزار و سیصد و هشتاد خورشیدی،سانحه یی ناگهانی چون تندبادی بیرحم،آن دخت گرانقدر را ازدامان پاک و اهورایی خاندان بزرگ سلطنت پهلوی ربود و بر سر ما دلدادگان ایشان خاک ماتم نشاند.
پرنسس لیلا،کوچک ترین فرزند اعلاحضرت فقید و علیاحضرت شهبانو،مقارن با کودتای ننگین پنجاه و هفت -درحالی که نه سال بیشتر از عمرشریف شان سپری نمی شد-به ناچار ایران محبوب را ترک فرموده و پس از وفات پدرتاجدارشان ،درکشور فرانسه و کنار مادر بزرگوار علیاحضرت فرح اقامت گزیدند. پرنسس لیلاپهلوی پس از به ابدیت پیوستن پدر آریامهر(که جدایی از آن پدر ضربه مهلکی بر روح و جان ایشان نشانده بود)بیشتر ساعات و روزها را با مادربزرگ شان مرحومه بانوفریده دیبا گذرانده و ضمن رابطه عاطفی عمیقی که با مادر و خواهر و برادران شان خصوصن با "والاحضرت علیرضاپهلوی" داشتند، مایل بودند تمام دقایق را با مادربزرگ بگذرانند و شاید بتوان گفت مونس ایشان در سالیان تلخ تبعید،بانو دیبابود. والاحضرت لیلا هرگز نخواستند تابعیت کشوری غیر از ایران را بپذیرند و کشیده شدن حصار شومی به دور میهن و تحمیل سایه جور و ستم نابه کاران بر سر ایران- که مُلک و خانه ایشان و خاک پای تک تک خاندان پهلوی بود- آن قلب عزیز را می آزرد.پرنسس فقید در جمله یی به یاد ماندنی فرمودند:" اگرچه بیشترسال های عمرم را دور از ایران بوده ام، طوری به میهنم وابسته ام که گویی حتا یک روز، دور از آن نبوده ام".
والاحضرت لیلا، در رشته ادبیات تطبیقی موفق به کسب مدرک لیسانس از دانشگاه براون واقع درایالات متحده امریکا شده و پس از فوت مادربزرگ شان در کشور انگلستان سکونت یافتند.یک زنده گی ساده و آرام و مملو از خاطره وطن که شاه بیت تمام ساعات و لحظه های ایشان بود.
شاهدخت لیلا،به علت ابتلا به میگرن شدید و دردهای عضلانی بنابر تجویز پزشکان ازقرص های مسکن قوی استفاده می نمودند. در طی حدود بیست و دو سال تبعید و دوری از وطن ،مدام با افرادی که درعین بی شرافتی از پدر فقید و سعید ایشان، ناجوانمردانه انتقاد می کردند به مجادله پرداخته و اگرچه برادرشان شاهزاده علیرضا و مادرعلیاحضرت شان ،پرنسس محبوب را از چنین تنش هایی- که بر روح حساس و معصوم شان اثرچندان مطلوبی نداشت -منع می کردند،باز مصرانه از کوشش های سرفرازانه پدرشان محمدرضا شاه آریامهر جانب داری می کردند.شاهدخت آریایی ایران تا واپسین روزهای زندگی ،چشم به طلوع پرتلالو آزادی در آفاق ایران داشته و به روز بزرگی که برادر تاجدارشان اعلاحضرت رضاشاه دوم به اورنگ شکوهمند سروری بازگردند امید داشتند....و افسوس که هفت سال پیش و در روز شوم بیستم خرداد شاهدخت جاودان یاد،حیات مادی را بدرود گفته و برادرشهریارشان را در حسرت چنین جدایی تلخی غمگین ساختند.
پرنسس بزرگ ایران در هتل لئوناردوِ شهرلندن و درحالی که تنها سی و یک سال از عمر سراسر نیکویی آن دوشیزه معصوم گذشته بود، غریبانه به مانایی پیوسته و پیکر پاک ایشان را به پاریس انتقال دادند تا در گورستان "تروکادرو" و کنار مادربزرگ عزیزشان بانوفریده دیبا بنا بر وصیت آن دخت بزرگوار به ودیعه سپرده شوند:
ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور از او،بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
محمل بدار ای ساربان،تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان ،گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس ازمن نشان کز دل نشانم می رود
بازای و برچشمم نشین،ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن،گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
مراسم به خاک سپاری والاحضرت لیلا، در انبوه اشک و تاسف دوستداران شان برگزار شد و حتا مخالفین نظام پادشاهی آشکارا تاسف خود را از بابت درگذشت ناگهانی ایشان اظهار کردند. شاهدختی که ولادتش به عنوان پنجمین فرزند شاهنشاه آریامهر، قلب میلیون ها ایرانی را شاد نمود، سفر ابدی ایشان البته زخم جانکاهی بر قلب تمام جهانیان بود. خیل بیشمار دختران جوان فرانسوی ،خبرنگاران و خانواده های ایرانی به نام و سرشناس ساکن فرانسه در این مراسم غم انگیز حاضر بودند و به واقع هجوم انبوه مشتاقان در ساعات نخستین مراسم موجب شد تا به دلایل امنیتی از ورود سایرین ممانعت شود. با اعلام خبر درگذشت والاحضرت لیلاپهلوی،آریاییان دلداده در درون مرزها با افروختن شمع و گذاشتن شاخه گل در پیشگاه کاخ سعدآباد، یاد ایشان را گرامی داشتند.به راستی هر ایرانی آزاده یی در این ماتم جانسوز،خون گریست.
به امید روزی که میهن مان ایران را از ملایان بیگانه و دژخیم پس بگیریم و ایران را به قدوم سرور و شهریاربزرگ ایران رضاشاه دوم تقدیم کنیم تا از حضورحضرتش ،میهن تاریک ما بار دیگر روشن و پرفروغ گردد.
فرا رسیدن هفتمین سالگرد درگذشت والاحضرت شاهدخت لیلاپهلوی رانخست به پیشگاه ملوکانه خدایگان و شهریاریگانه ایران، آن ذات اهورایی و آن وجودکبریایی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی صمیمانه تسلیت عرض کرده و سپس به محضرمبارک علباحضرت شهبانوفرح دیباپهلوی و همچنین حضور گرانقدر والاحضرتان شاهدخت فرحناز وشاهزاده علیرضاپهلوی و همچنین به خدمت ملکه ایران والاحضرت یاسمین اعتمادامینی پهلوی ،پرنسس های گرانقدر و تک تک وابستگان آن دودمان بلندمرتبه سلطنت ،عرض تسلیت پیشکش داشته و بقا و دوام فردفرد خاندان جلیل سلطنت پهلوی را از خداوند مهربان مسئلت داریم.
پایداری پادشاهی پیروزی.
شانزدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

این سطرهای خسته و این تپیدن مداوم قلبم و این چشم های ملتهب و منتظر، همگی تقدیم به خاک پای نگاری هستند که ایمان دارم روزی از راه خواهد رسید.
پادشاه بزرگ، ای یگانه معبود،ای وجود مملو از عظمت و ای ذات بی پایان!
جان بی ارزش این حقیر قربان آن گوشه چشم تان شود،کی؟پس کی می آیید تا بهار گمشده در دیار یخ بسته مان باز چترشکوفه هایش را بربام زخم خورده این شهر بگستراند؟
اعلاحضرت رضا! ای دلبر دلارای دل از عاشقان بُرده!
ما را جز حسرت بازگشت تان و جز انتظار لحظه به لحظه طلوع مشرقی چشمان تان و جز تکرار مکرر نام بلندتان، هیچ امیدی به آینده نیست.
هنگامی که شما ای فره ایزدی و ای مالک بی رقاب دل های اهورایی و ای وارث اریکه سر افراز شاهنشاهی قدم بر این چشم های خیس از انتظار گذارید و از سرکرامت بی کرانه وجود لبالب از بزرگی تان این جان نثاران خطا پیشه را ببخشایید و بازگردید، دنیای تاریک مان نور باران خواهدشد. بر آفاق ظلمانی این سرزمین، خورشید بی انکار حقیقت فروزان و بر تارک این مُلک کهن، نیک بختی جاودان خواهد شد.
در پیشگاه شکفتن طلعت حضورت ای بزرگ مرد، هیبت پوشالی دیو نفرینی سرزمینم می شکند و فرو می ریزد.
قربان تان گردم. فدای تان شَوم. هستی ام، وجودم، تار و پودم، بنیانم، دین و ایمانم بلاگردان تان شود. عمرم، زنده گی ام، هرچه دارم و ندارم به قربان خاک پای تان باد.
پادشاه خوبان، شهریار غربت نشین، ای ناز نگاه تان سرچشمه آفرینش، ای لطف وجودتان الهام بخش هستی، جان برلب آمد، چه قدر انتظار...؟چه قدر فرو دادن بغض تنهایی در زیر بار محنت و درحسرت آمدن نازنینی که تقدیرمان در گرو گردش چشمان لبریز از مهر "او"ست؟چه قدر؟
خدا در عهد ازل به نام شما سجده کرد و ملایک مقرب درگاهش بی اذن لبخند پر ابهت شما پلک نمی زنند و ما بندگان حقیر دربار پر افتخارتان، جز نام بزرگ شما ای سلاله خاندان جلیل سلطنت پهلوی و ای جلوه لایزال شکوه خداوندی، در گوشه گوشه ذهن مان هرگز اندیشه یی نداریم.
خلایق بر قداست آن وجود ذی جودتان٬ سر کرنش فرو آورده اند. ای فراتر از باور! خدایان را با آنهمه خداوندی شان، تاب توصیف یک قطره از وسعت دریای مواج آن چشمان بی نهایت شما نیست.
جان جانان، ای برتر از برترین، پادشاه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی به میهن تان زودتر بیایید.
عاشقان تان در تلخی این فراق سی ساله پژمرده و اندوهگینند. بازآیید. ای چشم و چراغ آفتاب، ای خرم از طراوت وجودتان سرتاسر کائنات.
سیزدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

فردا چهاردهم خردادماه برابر با به دیار عدم پیوستن دیو خونخواری است که چون صاعقه یی ویرانگر بر آسمان شفاف و لبریز از نور ایران ظاهرشد و با تصرف به تاریخ پرشکوه ایران و بهره از نیرنگ و رذالت ذاتی خود،ده سال سیاه بر ملک کیانی ایران ،نابخردانه حکمرانی کرد و بالاخره پس از آنکه دیگر با سیاست ها و خیانت ها و جنایت هایش ایران را به ورطه نابودی مطلق کشانده بود،دست اجل گریبان او را گرفت تا ملت مظلوم ایران با میراث شوم وی و جانشینان پست تر از او تنها بمانند.
نوزده سال پیش چهاردهم خرداد، روح الله خمینی مزدور و ریزه خواربیگانه و رهبر مجعول ایران بر اثر بیماری نامشخصی- که بعضن آن را سرطان می نامند- کارنامه سیاه نود و یک ساله عمرش پایان گرفت و دست از زندگی کشید تا ایران غرق شده در غبار اندوه و خاکسترشده از جنگ بی ارزش هشت ساله- که شعله هایش به دستان پلید خمینی افروخته شده بودند-با مرگ این دژخیم ،سایه سیاه و تباه کننده شخص و اشخاص دیگری را تحمل کند.در مورد پیشینه روح الله خمینی هندی زاده ،بهمن ماه سال گذشته و در همین وبلاگ مختصری گفته شده و در این مقاله ،مقصود پرداختن به تاریخچه زندگی وی و تبارنامه اش نیست بلکه به بهانه سالمرگ روح الله خمینی، مروری بر دستاوردهای شوم او برای کهن میهن عزیزمان خواهیم داشت.
صرف نظر از تصمیم قدرت های جهان برای عبور از سیستم شاهنشاهی ایران( که ادامه آن موجب بدل شدن کشور ما به یکی ازقطب های سیاست جهان می شد و برگرداندن حکومت ایران به نظام جمهوری با شیوه مذبوحانه سو استفاده از حماقت توده های عامی و ناراحت جامعه جهت سوار شدن برسرمایه طبیعی ایران و نیروهای انسانی اش که همین موضوع خود بسیارمفصل بوده و نیازمند ارایه مدارک و اسنادی است که پیشتر اشاره شده و پس از این نیز -عمری باقی باشد- به طور کامل در همین وب نگاشته خواهدشد) مایلم به عامل مهم دیگری که یک پیرمرد فاقد درایت سیاسی، جاهل، روان رنجور و عاری ازشرافت و شعور را بر سر مملکت مان آوار کرد بپردازم. همه می دانیم که شوربختانه رفاه و سیر تندروی گشودن دروازه های تمدن جهانی در زمان آریامهرفقید ایران پدر،موجب افسارگسیختگی عده بسیاری ازملت و دلزدگی آنان از شرایط آرام، باثبات و مطبوع حاکم شده و نوعی مخالفت بیمارگونه را در بعضی پدید آورده بود. شتاب عمودی پیشرفت در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، علمی، بهداشتی و...بی شک عده یی از ناآگاهان اجتماع را دچار این تصور کرده بود که در سیر تکاملی چنین پیشرفت هایی نقش چندانی نصیب آنها نیست و همین تصور اشتباه، آنان را به ثمرات خوشایندی که در سایه این ارتقاء عایدشان-و عاید تمام ملت –می شد بی اعتنا کرده بود.
متاسفانه سرآغاز مشکل همینجا بود. لازم است ذکر شود که پادشاه بزرگ و هماره برقرار ایران جانشین آریامهر، رضاشاه دوم پهلوی نیز در مجموعه مدون "گدشته و آینده" که حاصل گفتگوی آن حضرت، با احمد احرار است به همین مساله اشاره فرموده اند. از سوی دیگر، بودند افرادی که سال ها تعفن خرافه ها بر مغزشان رسوب کرده و هر قدم مثبتی را که حکومت سرافراز شاهنشاهی پهلوی در راستای آرامش و آسایش ملت برمی داشت مغایر با رسوم و سنن پوچ و باطل خود دیده و سر به مخالفت و آشوب برمی داشتند.
باید بپذیریم که ما ایرانیان در کنار فضایل و خصایل نیک مان مشکل بزرگی داریم که گهگاه از بی نظمی و کراهت لذت می بریم و حس تنوع طلبی مفرط( که در برخی وجود دارد)باعث می شود،اندیشه نکنندکه "چه" را برجای "که" می نشانند.همین مشکل و باور بیمارگونه بعضی افراد،موجب یک آشوب خیابانی و جابه جایی حکومتی مترقی ،مرفه و عزتمند(سلطنت پهلوی)با یک سیستم دیکتاتوری(جمهوری مستبداسلامی) به سرکردگی خمینی شد.بسیاری از شرکت کنندگان در انقلاب پنجاه و هفت ،خیلی زود متوجه خطای بزرگ خود شده و با آغازجنگ –که سر انگشت فتنه گرخمینی لعین ،نخستین جرقه آن را زد-تعداد بیشتری از کرده خود پشیمان شدند. چندماهی ازحمله عراق به تمامیت ارضی میهن مان می گذشت که پدر نازنین ایران اعلاحضرت فقید محمدرضاشاه ما را ترک گفتند و ارتش ایران- که با اعدام بزرگ ترین و میهن پرست ترین امرایش توسط خمینی، ناقص و ناکارآمد شده بود- به سختی و با چنگ و دندان ایران را روی پانگاه داشت و البته با به خاک و خون کشیده شدن جوانان بیشمار ایرانی سرانجام جنگ هشت ساله بی هیچ منفعتی برای دو طرف و با پایانی مساوی ختم شد. خمینی در ابتدای جنگ می گفت اگر بیست سال دیگر هم طول بکشد ما ایستاده ایم اما تنها هشت سال کافی بود تا دریابدسیاست و امورنظامی، قبایی است که برتن نحیف و نادان او بس گشاد و مضحک می نماید و درنتیجه جام زهر را- البته خیلی دیر-نوشید و پای قطع نامه را امضا کرد تا پرونده جنگی -که فراتر از یک میلیون تن از عزیزان این ملت را به زیر خاک فرستاده بود- بدینسان بسته شود.
در ظرف چهار ماه بیماری عجیب و بدون درمانی بر جسم این کفتار پیر مستولی شد و بر اساس آنچه خود منابع حکومتی اعلام کردند درساعات اولیه سحرگاه چهاردهم خرداد سال شصت و هشت و دقیقن یک روز پیش ازسالروز پانزدهم خرداد که یادآور حدود بیست و شش سال پیش و رسوایی به راه انداختن خمینی درمدرسه فیضیه بود،نفس آخر را کشید اما تقریبن همه می دانستیم این پایان بازی نیست و تا زمانی که جمهوری ضدملی اسلامی بردوش ما مسلط است تغییرچندانی در وضعیت نابه سامان کشورمان پدید نخواهد آمد. روند تابوسازی و بت تراشی رژیم حاکم، هنگام مرگ این پیرمرد مکار و حیوان صفت، بیش از هر زمانی خود را نشان داد و با اهرم ناشیانه تبلیغاتی و مرثیه وغزل گفتن درمدح!! او کوشیدند موجودی را که خاک از پذیرفتنش شرمنده است درچشم بی خردان، کنار انبیا و پیامبران جایش دهند و هم تراز امامان کنند!!
باوری که بعضی بدان معتقدند محاسبه ماده تاریخ فوت اشخاص است. بدین معنا که تاریخ مرگ شخصی را (البته قمری)برطبق حروف ابجدمحاسبه کنند وجمله یی رابیابندکه گواه برحالت او درجهان باقی باشد.قصداین نیست که بر سرحقانیت یا عدم حقانیت چنین اعتقادی بحث شود اما از آنجا که شوربختانه طرفداران روح الله خمینی مشتی نادان و بی سواد بیشتر نبودند،سران حکومت الله تصمیم گرفتند به دروغ جمله یی را ازبطن تاریخ به گور واصل شدن این به اصطلاح امام!!بیرون آورند که دال بر آرامیدن یک آدمکش حرفه یی، در سایه درختان بهشتی باشد وضمن تحمیق هرچه تمام تر امت ناکام شان، برگ برنده یی پوشالی برای ده سال دیکتاتوری بنیانگذار رژیم حاکم دست و پاکنند وجالب اینجاست که یکی از اندیشمندان معاصرآقای مهدی شمشیری باصرف زمانی کوتاه ماده تاریخ واقعی مرگ خمینی رابه مدد اعداد و ارقام پیدانمود(ضمن اینکه به شخصه حروف و اعداد رادوباره چک کردم ودریافتم ایشان درست حساب کرده است). ماده تاریخ واقعی مرگ روح الله خمینی چنین است:"هوالخمینی به درک واصل شد". از شیادی رسانه های وابسته حکومتی که بگذریم مرگ خمینی بازتابی کاملن متفاوت دررسانه های مستقل جهانی داشت.درحالی که تلویزیون سیمای اسلامی در منتهای ممکن داشت شیون و ناله سر می داد،خبرمرگ این شخص-که حدود ده سال پیش تیتر جنجالی رسانه هابود-به شکلی رسمی، کوتاه، گذرا و سرسری پخش شد و البته ایرانیان آزاده و در تبعید نیز جشنی به همین مناسبت در شهر لس آنجلس برگزار کردند: جشن پایان گرفتن مردی که از دم تیغ ستمکارش پیر و جوان و کودک در امان نمانده بودند. این جشن به خاطر بسته شدن دفتر عمر کسی بود که با تاریخ مملکتی کهن و با سرنوشت ملتی بزرگ، بازی تلخی کرده بود. فردی که باسو استفاده از نام دین ،میهنی را به نابودی کشانده بود. در این مراسم ذات مبارک شهریار غربت نشین ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی و همسر ایشان ملکه والاحضرت یاسمین اعتمادامینی پهلوی نیز اجلاس جلوس کردند. ذات مبارک پادشاه روی صحنه و در میان خیل مشتاقی که دمی از ابراز احساسات فارق نبود،لب به سخن گشوده و فرمودند که ما امروز شاد نیستیم زیرا خمینی به تمام آرزوهایش رسیده است. به راستی زمان کوتاهی لازم بود تا به ایرانیان کم تجربه ،حقانیت فرمایش ملوکانه اثبات شود.
علی خامنه یی، با وجود داشتن شقاوتی همچون سَلفش خمینی و توانایی منحصری که در تخریب هرچه تمام تر ایران داشت بر عرصه قدرت ظاهر شد و گروهک سپاه-که حالا دست قدرتمند رژیم برای جولان دادن و ایجاد خفقان بود- پشت سرخامنه یی قرار گرفت و دیگر بر همگان روشن شد این قلب حکومت الله است که باید از تپش باز ایستد و این روح جهل، ترس و خرافه پرستی است که باید گردن زده شود تا به مدد غیرت و ایران پرستی بتوانیم این حکومت فاسد را ریشه کن کنیم.حالا امروز دیگر، آن باقی ماندگان جنون پنجاه و هفت و آن فریب خورد گان سرخورده دریافته اند: یگانه راه نجات میهن ما بازسازی همان ساختاری است که تنها در آن چهارچوب خواهیم توانست ایران سربلندی داشته باشیم و آن ساختار، بازگردانی آیین فرازمند پادشاهی درسایه فره ایزدی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی است. آن دلدار دلیری که در تمام این سال های ماتم زده و سیاه، نام و کلام و ابهت وجود ایشان همواره حس غرور و آرامش به ما داده است و حس امیدی تازه که روزی نه چندان دور،دفتر نظام نامشروعی که روح الله خمینی پایه و بنایش را ریخت بسته خواهدشد و چنانچه خودش به قعر دوزخ سقوط کرد، جمهوری دین آلوده یی را که کابوس ملت مان کرد هم روزی به زباله دانی تاریخ رهسپار خواهد شد.
یادگارهای شومی که خمینی برای مردم بخت برگشته ایران به جا گذاشته گرچه قابل شمارش نیستند اما گوشه هایی در زیرخلاصه وار ذکرشده اند:
1-جنگ خان و مان سوزهشت ساله ایران باعراق وازدست رفتن نیروهای انسانی،منابع طبیعی وخسارات مادی غیرقابل ارزیابی.
2-خدشه دار شدن حیثیت بین المللی ایران عزیزبا عناوینی مانند تروریست وخرابکار.
3-تورم سرسام آور ومتعاقب آن بالارفتن آمارخودکشی،فساد،دزدی و...
4-پایین آمدن وخیم سطح علمی مدارس و دانشگاه های ایران درقیاس با پیش ازانقلاب پنجاه و هفت.
5-بی ارزش شدن پول کشورمان به شکلی که حتا بهای پول رایج مفلوک ترین کشورها بیش ازایران است.
6-افزایش فزاینده تعداد بی خان ومانی همراه با رشد غیرعادی و نامعقول جمعیت.
7-بیزاری فزاینده ملت نسبت به دین و مذهب و دیدگاه منفی و غیرقابل جبران آحاد مردم در مورد اسلام و پیرامونش.
...
با آرزوی روز بزرگی که در پای شهریارمان اعلاحضرت رضا سجده زنیم و طلب بخشش کنیم و دانسته بگوییم شرمساریم از اینکه دیوانه ی رذل و تردامنی را بر اریکه قدرت نشاندیم و شرمنده ایم که موجبات غربت چندین ساله را برای خاندان بزرگی پدید آوردیم که ذره ذره وجودمان از آنها و متعلق به آنهاست.
دهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

تروریزم یا همان حذف فیزیکی افراد برای رسیدن به مقاصدی خاص ،بحران بزرگی است که متاسفانه با آغاز حکومت تاریک خمینی ،شکل وسیع تر و همه گیرتری را در سراسر دنیا به خود گرفته و موجب نگرانی ملل و دولت های جهان شده است..در این پیرامون پیشتر نیز،حقیر پست هایی نوشته ام و در پست حاضر،باز به واقعیت تلخی به نام "ترورفیزیکی" پرداخته می شود.
امروزه ده ها و صدها سمینار با صرف بودجه های چندین میلیون دلاری درممالک مختلف برگزارشده و به این معضل خطرناک می پردازند. تروریزم اکنون مشکل و خطری به مراتب عمیق تر و مهلک تر از موادمخدر، شناخته می شود. کنترل ویژه و مستمر خطوط هوایی و مرزهای کشورها،نشان از تهدید جدی تفکر تروریزم در عصرحاضر دارد.
و به راستی ریشه در کجاست؟
نخست باید دید چه افراد و گروه های فکری، با ترور فیزیکی موافق و همسو می باشند؟ افرادی که حامی "سلطه ارعاب و وحشت" یا "کشتن اشخاص برای محو تفکرات آنها" می باشند بدون شک افرادی هستند که در دو ویژگی با هم وفاق دارند یعنی:
الف: دچار اعتقاداتی هستند که بر آن اعتقادات، احساسات حاکم است و در نتیجه افکار و اعتقادات خود را کفی بر آب می بینند و چنان از محو ارزش ها و هویت فکری خود بیمناک اند که وجود و حضور اشخاص می تواند تهدیدی کشنده برای ایدئولوژی آنان باشد و به گونه یی از ضربه دیدن و خاموش شدن اجاق مکتب خود در هراس هستند که دست به قتل یک یا چندین انسان می زنند تا اعتقاد و ارزش های(قطعن بی ارزش)خود را از سقوط نجات دهند و البته با چنین اقدامی، کلنگ سهمناک تری را از سمت خود بر افکار و آرمان های تهی خویش وارد می آورند زیرا فرد قربانی-حتا اگر تا امروز یک شخص معمولی بوده باشد-پس از ترور شدن به بالاترین جایگاه درقلب، ذهن و کلام دوستان خود و یا غریبه گان می رسد و در نقطه یی دیگر تروریست و تحریک کننده او در حد بی نهایت، مورد تقبیح، نفرت و اشمئزاز واقع می شوند و این معنایی جز شکست تفکر تروریزم در پایه و ذات خود ندارد.
ب: افراد معتقد به حذف فیزیکی، تک تک و بی استثنا در جایی از عمر خود،دچار یک ضربه روحی -روانی شده اند که همین ضربه ،صورتی از سرخوردگی را برای شان ارمغان آورده است و می خواهند با به قتل رساندن مخالفان از درد پنهان خود گره گشایی کنند که باز ثمری جز محو کردن خودشان در سایه سیاه انزجار و خشم سایرین نسبت به آنان نخواهند برد.
نمونه بارزی از سردمداران تروریزم در قرن حاضر،سران رژیم مستبد اسلامی هستند و به طور شاخص تر پایه گذار و مبدع این رژیم در ایران که همان روح الله خمینی بود. وی بر اساس شواهد، از کودکی دچار عقده های آشکار و پنهان بود که وقتی بر مسند قدرت نشست و حس کرد پشتوانه های محکمی برای ابقای افکار موهوم و بی ارزش خودش دارد با صراحت ازحَرب و جهاد گفت و گروهک سپاه را در دستان پلید خود ایجاد کرد و از یک مشت لاابالی، به قول خودش ارتش بیست میلیونی پدید آورد(همانان که به بسیجی شهرت دارند و جز ارعاب و سرکوب مردم و اطاعت حیوانی از ولایت فقیه هنری ندارند)و به فرمان این ملای درنده و روان پریش، بسیار افراد آزاده یی در گوشه گوشه دنیا ترور شده یا بدون برخورداری از کمینه حق دفاع از خود، به جوخه های اعدام سپرده شدند. تاکنون به دستور جمهوری ولایت فقیه بیش از هشتاد تن از رهبران اپوزوسیون در آن سوی مرزها ترور شدند و آن تعداد که در هر کسوت و سمتی به صرف مخالف بودن با افکار ننگین و خون آلود این حکومت ،در داخل مرزها و به شکل زنجیره یی یا غیر زنجیره یی کشته شدند، بیش از چندصد نفر بوده است.
همین خمینی دژخیم ،وقوع جنبش کشتارگر و هولناکی را نیز در فلسطین و به نام "انتفاضه" ترغیب کرد که پیدایش این گروهک کثیف تا امروز عاملی است برای اینکه کشور اسراییل و ملت فلسطین نتوانند به مرحله یی از صلح و سازگاری برسند و هر روز و هرهفته با اقدامات تروریستی همین انتفاضه، مردم بیگناه اسراییل و متقابلن خود مردم فلسطین به قتل می رسند و جای تردیدی نیست که این جوی خون، مرهون تلاش های مغرضانه روح الله خمینی و در واقع نتیجه پیاده شدن افکار یک بیمار روانی(خمینی) است که متاسفانه با صلاحدید بیگانه گان برمیهن عزیز ما چیره شد.
مضحک ترین بند ماجرا- که شاید از فرط تلخ بودن زهرخندی را بر لب هر آنکه از شعور بهره یی برده است بنشاند- احساسات گرایی و جسارت احمقانه شخص "ترورگر" یا تروریست در اجرای عمل شوم خود می باشد و به واقع همانکه مسوولین رژیم حاکم و مزدوران شان به شهادت طلبی یا از جان گذشتگی تعبیرمی کنند. مساله بسیار واضح است و نباید در پرده اصطلاحات و کنایه ها غامض شود: کسی که معتقد به دین و مذهبی باشد که آن دین و مذهب در امور زندگی او دخالت مستقیم داشته باشد، هنگامی که هر عاملی را برابر باورهای خودش ببیندقدم جلو می گذارد تا آن عامل را از سر راه افکار خود بردارد و در این گریز به از میان رفتن جان بی ارزش خود نمی اندیشد و پرسش اینجاست که در چه حساب و کتابی ،نام یک جنایت توام با زبونی و یا بهتر بگویم نوعی "ترس ایدئولوژیک" که در بطن یک "بی پروایی جاهلانه" ریشه دارد، شجاعت نامیده می شود؟؟
پرسش را به گونه یی دیگر درمی آوریم و ملموس تر می کنیم: حاکمانی که در هر محفل و کوی و برزنی ناله مرگ بر امریکا و مرگ بر اسراییل و مرگ بر... سرمی دهند و یا آنقدر تهی مغزند که خود را "حزب اللهی" نامیده و به خداوند ماهیتی مادی اطلاق می کنند که تو گویی خدا نیز در بند حزب و حزب بازی است!! و به واقع جماعتی که خود را زیر چتر بی معنای"دار و دسته خدا" نشانده و مرگ جهانیان را برای بقای خویش خواستارند،راه و چاره و کلیدی به جز تروریزم برای ادامه حاکمیت خود می بینند یا خیر؟ آنها در ضمیرخود خوب می دانند که در حزب!!خدا قرار ندارند و دست پنهان خدا برشانه های عدمی شان سنگینی نمی کند پس برای پیشبرد اهداف خود،جز "ترور" کدام راه پیش پای شان موجود است؟ این پرسش ها همه گی یک سوال بیش نیستند که جواب در درون شان مستتر است :ادامه حکومت اسلامی برابر با ادامه جولان تروریزم و وخیم ترشدن آن است و حذف این نظام ،مساوی با حذف کانون و مدار اصلی ترور در سراسر دنیاست.
ماجرا به همین ختم نمی شود. مبحث تروریزم ،مبحث پیچیده و دامنه داری است و ریشه هایش در منجلاب تابو پرستی و جهل ناشی از تکیه تهی مغزان تمام دوران ها بر ارزش ها و مکاتب معیوب، منقضی یا تحریف شده شان قرار دارد.
در این واقعیت ما با هم اتفاق نظر داریم که اگر فردی یا حکومتی بر استحکام اعتقادات خود باور قاطعی داشته باشد دغدغه یی برای از میان برداشتن مخالفان خود ندارد و مطلب دیگر اینکه یک دین یا مذهب(هر دین و مذهبی) در ماهیت خود اثبات پذیر نیست و در نتیجه مورد هجمه دایمی مخالفینش قرار دارد پس اگر حکومتی بر پایه دین ایجاد شود، برای اثبات خود خواه و ناخواه "یک حکومت تروریست" خواهد بود.
هفتم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

دوش درحلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن ازسلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو درخون می گشت
باز مشتاقِ کمان خانه ابروی تو بود
عالم ازشور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
درحال و هوای موحش و دلگیری که برمیهن مان سایه گسترشده و درحالی که دنیا دارد در آتش و خون، خودش را نگاه می کند و در اوج سرکشی شعله های شرارت اسلام گرایان، تنها امید ملت ستم دیده ایران به قبله و موعود و خورشید عالمتاب جهان شاهنشاه بزرگ و سرور محبوب مان، ذات اقدس همایونی رضاشاه دوم پهلوی دوخته شده است.
همو که تنها تکرار نام ایشان، زمزمه هرلحظه و هر ثانیه ماست و همان وجود باکرامت و بی نهایتی که از اعماق جان می پرستیم و می دانیم به زودی و با محو شدن سلطه ملایان حرامی ،جان جانان رضاشاه دوم قدوم نازنین شان را بر چشم های مان خواهند گذاشت و به میراث آبایی شان ایران، سرفرازانه باز خواهندگشت.
هنگامی که در منتهای نومیدی و از پنجره یی کوچک به آسمان تب آلود میهن می نگریم و دریغا ستاره یی هر چندکوچک ،بر پهنه ظلمانی ایران کورسو نمی زند،آن لحظه که پیام ملوکانه ایشان در گوش مان طنین می اندازد، نور امیدی دوباره در قلب مان فروغ می گیرد که اگرچه لابه لای تیره بختی قرار داریم اما سایه مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی همان ابر پادشاه ایران (که هر وجودی از کران تا کران آفرینش، به ذات مطلق ایشان رشک می برد و بشریت به پای حضرتش تعظیم و تکریم می دارد) برسر ما حضور دارد و در حریم حرمت آن وجود اهورایی، جانوران حقیر و مزبله نشینی مانند"علی خامنه یی" و یارانش، هرگز توان نابود کردن ایران و ایرانی را درخود نمی بینند.
حقیر سراپا تقصیر،شرمگینانه ورق پاره یی دیگر را به پیشگاه همایونی آن یگانه شهریار تقدیم کرده ام.
جان نثار، سپید سروده زیر را به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم که جان و جهان و هستی ام ، به فدای یک گوشه چشم حضرتش باشد. به پیشگاه معبود سربلند ایران که دنیای تاریک این حقیر، هماره از پرتو آفتاب بی مثال رخسارشان، مملو از امید و انتظار است.
سروده را در زیر ملاحظه کنید:
درین سرزمین، کسی به کسی نیست
بهار، بهانه ی چشم های نازنین تو رادارد
جاده هامحکوم به بیراهه
مامانده ایم به کدام آینه پناه ببریم
وقتی هیچکس ازدرون رویا
مارابه شهرخوشبختی صدا نمی زند
پاهای مان را گم کرده ایم
امیدی به انتها نیست
از کجامی آیم؟
که غرق گریه های نکرده ام
و باهیچ رهگذری
قرابت دیرینه ندارم
این سرزمین
یادگار شعارهای بی حاصل است
سربازهایی که رفتند
خون شان، خاک را
برای قدم های تو حاصل خیزکرد
رفته هایی که نرفته اند
های سفرکرده ها!
کاش می ماندید
کاش جاده را برای آمدن یار
آذین می کردید
برای فردایی دوباره
ما همیشه دیر می رسیم
و هیچکس نام مارا
در دفتر خاطراتش یادداشت نمی کند
سرزمین بی صاحب من
در هوای قدم های اوست
اویی که بایدبیاید
و خاک و خون به هم آمیخته ،بوی آمدنش را می دهد
بهاری دیگر
فصلی دیگر
شاهزاده خواهد آمد
سرآغازی روشن
برای شب زده های بی سرگذشت.
چهارم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

با شتاب گرفتن سیرنزولی رژیم منقرض اسلامی -که از بخت تیره در کهن دیار ما و توسط جهل مشتی از توده های اوباش ٬احیا و پایه گذاری شده -کوشش های بی نتیجه سران حکومتی٬ برای حفظ و بقای سیستمی که دیری ست مشروعیت خود را از دست داده دارد شکل و صورت خطرناکی پیدامی کند.
جمهوری استبدادی اسلامی کم کم بنا را برفروختن و به تاراج گذاشتن میهن ما گذاشته و چندی پیش بر سر معادلات پوچ هسته یی اش٬ سهم پنجاه درصدی ما را از دریای خزر به نه درصدتبدیل کرد که هرچندصدور قطع نامه جدیدی بار دیگر عیش وطن فروشی این بدکرداران را منقص کرد و البته بارگران قطع نامه ها همچنان بردوش ملت نیز سنگینی می کند و...
شرایط کنونی ضمن اینکه بشارت از پایان دیکتاتوری سی ساله رژیم منفور ولایت فقیه بر ایران می دهد،این نگرانی را نیزسبب می شود که مبادا همزمان با به اتمام رسیدن سلطه ملایان بر ایران ،بخش یا بخش های مهمی از تمامیت ارضی ما نیز به کشورهای منطقه بذل و تقدیم شود.
در چنین شرایط خطیر و حساسی، آن وجود مبارک و آن ذات بلندمرتبه٬ شهریار ایران٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی اراده فرمودند تا از سر ابهت و جلالت خویش، هشداری را به علی خامنه یی ابلاغ کنند. آن حضرت اگرچه در جایگاهی بس والا و از فراز عظمت و قدرت ملوکانه شان ٬شخصی به مانند خامنه یی دیکتاتور خون آشام و بیجا نشسته در مسند رهبری را به موجودیت و انسانیت نمی شناسند اما...اما در بیکرانه یک ذات مطلق و یک وجود اهورایی- که وسعت لایتناهی اش ساکنان عرش را به خدمت بی چون فرا می خوانَد- حتا شخصی مانند خامنه یی و دستیاران وی(چنانچه معظم له اینگونه خطاب فرمودند)باید حقایق را بشنوند و پیش از آنچه دیرشود، بنا به تعبیرحضرتش به دامن بخشش بیکران ملت شتابند و از اریکه قدرت مداری به زیر آیند تا مگر از آتش قهر و خشم ملت ایران اندکی مصون شوند.
ذات مبارک شاهنشاه و شهریارخوبان، اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی در تاریخ یکم خرداد همین امسال٬ پیام شاهانه را در قالب" هشداری به آقای علی خامنه یی و دست یاران شان" نگارش فرمودند که شگفتا آدمی باخواندن جمله جمله و سطرسطر آن٬ موی برتنش راست می شود و از شجاعت ،کرامت ،عطوفت و عظمت آن حضرت به حیرت می آید که اگر این ابرانسان( که خداوندان را لیاقت دست بوسی اش نیست )شهریار ایران هستند خوشا برما و به قول خواجه شیراز:
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامت گو چه دریابد٬میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبندست
خدا را یک نفس بنشین ٬گره بگشا ز پیشانی
مَلَک در سجده آدم ،زمین بوس تونیت کرد
که در حُسن تولطفی دید بیش از حد انسانی
امید که درسایه همایونی شاهنشاه عالمیان رضاشاه دوم پهلوی بتوانیم ایران را زودتر ازچنگال بدکاران اسلام گرا بیرون آوریم. همواره بدانیم صد وای برما اگر خاموش بنشینیم تا میهن مان را به تاراج دهند.
متن کامل پیام معظم له به شرح زیر است:
«هشداری به آقای علی خامنه ای و دست یارانشان»
اعتبار و مشروعیت هرحکومتی تنها مشروط به تبعیتش از رای شهروندان و، مهم تر از آن، منوط به لیاقتش در برآوردن خواست های برحق و آرمان های انسانی آن هاست. حکومتی که نه پاسخگوی شهروندانش باشد و نه کارساز مشکلاتشان، همانقدر مشروع و معتبراست که حکومت بیگانگان در سرزمینی اشغال شده. کارنامۀ سیاه سی سالۀ ولایت فقیه، آقای خامنه ای، بی گمان معرف وجود و حضور چنین حکومتی در میهن عزیزماست.
دلایل بی اعتنایی حکومت شما به رای مردم ایران چنان بدیهی و بی شمارند که مشکل بتوان کسی را، در ایران یا در سراسر جهان، یافت که از آن بی خبرباشد. نزدیک به سی سال است که شما و دستیارانتان، با توسل به خشونت بی کران و تهدیدها و ترفندهای گوناگون مجال ابراز رای و اظهارنظر آزادانه را از مردم ایران سلب کرده اید و در زندانی به پهنای سرزمین بزرگ ایران نه از مطبوعاتی که خواست ها و آرای شهروندان محروم را آزادانه بازتاب دهند نشانی برجای گذاشته اید و نه از احزاب مستقلی که بتوانند گویا و مدافع منافع و مصالح طبقات گوناگون جامعه باشند.
کارگران و کارمندان ایران که در این سال های سخت و عصیان زا متحمل بیشترین محرومیت ها شده اند نه حق تشکیل سندیکاها و انجمن های خود را داشته اند و نه حتی حق تجمع و تظاهر مسالمت آمیز در اعتراض به حکومتی که چنین مصیبت ها و محرومیت هایی بر آنان تحمیل کرده است. میلیون ها دانشجوی ایرانی، این نمایندگان واقعی ملت، این سخنگویان هشیار و فرهیختۀ مردم ایران، هرگاه سخنی در بیان واقعیت های تلخ زندگی خویش، در دفاع از مصلحت میهن رنجورشان، به زبان و قلم آورند پاسخ آن تحمل شکنجه و زندان و مرگ است. همین بها را سال هاست که زنان شیردل ایران، مادران و دختران محروم وطن، نیز پرداخته اند، آن هم به اتهام حق طلبی، به گناه تجاوز از حصار و حریم قرون وسطایی، به جرم تلاش برای گسیختن زنجیرهای بندگی و حقارتی که حکومت شما بر آنان تحمیل کرده است. حتی روحانیان حق طلب نیز که به نقش شما در سست کردن اعتقادات مذهبی بخش بزرگی از مردم ایران پی برده اند اگر زبان به انتقاد و اعتراض گشایند از انتقام شما مصون نمی مانند.
تنها دو نهادی را که می توانند معرف و مترجم واقعی خواست و ارادۀ عمومی باشند، که همانا انتخابات ادواری و مجلس شوراست، به نمایشی مبتذل و فرمایشی و به ابزاری شرم آور برای فریب مردمان فرو کاسته اید. بی حضور احزاب و مطبوعات آزاد و دادگستری مستقل، مردم ایران همانقدر از انتخابات شما بهره برده اند که مردم اتحاد جماهیر شوروی سابق از انتخابات نظام استالینی.
و این جاست، آقای خامنه ای، که باید به دلیل دوم سلب کامل اعتبار و مشروعیت ولایت مطلقۀ فقیه پرداخت که همانا بی کفایتی مزمن شما و پیشینیانتان در برآوردن حداقل نیازهای اقتصادی مردم ایران است. ابعاد وحشتناک این بی کفایتی به ویژه با توجه به درآمد سرشار سی سالۀ ایران از فروش نفت آشکارمی شود. به سخن دیگر، نظام ولایی شما افزون بر سلب همۀ حقوق و آزادی های مردم ایران، و علیرغم دست یافتن به ثروتی باد آورده و عظیم، ایران آباد و بالندۀ آستانۀ انقلاب اسلامی را که رشک جوامع همسایه بود به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشانده و مردم کوشا و مستعدش را به مصیبت های جانکاه تورم و بیکاری روزافزون دچار کرده است. در سراسر جهان، از شمار انگشتان یک دست بیشتر نیستند حکومت هایی که شهروندان خویش را، بسان حکومت شما، هم از آزادی های اساسی بشری محروم کرده باشند و هم از حداقل حقوق مادی. عجیب نیست اگر برخی از یاران معدود شما درعرصۀ بین المللی، از جمله سوریه و سودان و کرۀ شمالی، نیز در جرگۀ چنین حکومت هایی جای دارند.
اما، آقای خامنه ای، سلب حقوق و آزادی های مردم ایران و خم کردن پشتشان با سنگینی مشکلات روزافزون اقتصادی با همۀ اهمیتشان در برابر خطرها و تهدیدهایی که از سر جهل و غوغاگری متوجۀ امنیت و تمامیت ارضی میهن عزیز ما کرده اید رنگ می بازند. واقعیت مسلم آن است که سال ها پیش از تسلط شما و یارانتان بر مسند حکومت، سودای بهره جویی از اهرم مذهب برای دخالت در جوامع همسایۀ ایران مهم ترین وسوسۀ ذهنی شما بوده است. در مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی، که «سند سلب حقوق ملت» نامی برازندۀ آن است، از چنین سودایی به صراحت سخن رفته.
تلاش شما برای حادثه آفرینی و مبارز طلبی برای تحریف افکار مردم ایران ریشه ای بس دیرینه دارد. از همان آغاز تسلط شما و یارانتان بر مسند قدرت بود که به خوار شمردن بزرگان و قهرمانان تاریخی و تحقیر آثار گرانقدر باستانی ایران پرداختید و عناد و خصومت خویش با هویت و فرهنگ کهن ایران، یعنی شالوده های استوار همبستگی هزاران سالۀ مردمانش، را تایید کردید. از همان آغاز بود که با درهم شکستن شیرازه های ارتش مجهز و مقتدر ایران و ریختن خون سردارانش، به حکومت عراق بهانه و فرصت دادید تا جسورانه بر میهن عزیز ما بتازد. از همان آغاز بود که با سرکوب اقوام گوناگون ایرانی، با تهدید و تحقیر ایرانیان پیرو مذاهبی جز تشیع، شالوده های دیرینۀ همبستگی و همزیستی میان ایرانیان را سست کردید. جنگ با عراق را، به بهای سنگین قربانی کردن صدها هزار جوان و نوجوان ایرانی و اتلاف سرمایه های بی حساب، آن هم به سودای تسلط بر عراق و رسیدن به قدس، چنان به درازا کشاندید تا ایران قربانی تجاوز، خود در نظر جهانیان و در داوری شورای امنیت سازمان ملل متحد، همتراز متجاوزان شناخته شود. با نقض یکی از کهن ترین و مسلم ترین اصول حقوق بین الملل به اشغال سفارت آمریکا و دستگیری و شکنجۀ اعضایش پرداختید، و با وادار ساختن این کشور به قطع رابطه با ایران، تنگناهای اقتصادی و سیاسی بی سابقه و پر هزینه ای برای مردم ایران به ارمغان آوردید.
با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در امور داخلی همسایگان دور و نزدیک ایران، از جمله عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، و با حمایت تبلیغاتی و مالی و نظامی خود از تندروترین و خشونت گراترین دشمنان آزادی و همزیستی در این جوامع، نه تنها نام ایران عزیز را در جوامع بین المللی همنشین صفات پلیدی چون «تروریست» و «یاغی» کردید بلکه شماری بزرگ از کشورهای بزرگ و کوچک جهان را به صف دشمنانش راندید. اگر تا کنون ساده لوحانی در جهان نقش مستقیم حکومت شما را در آشوب ها و کشتارهای سرزمین های دور و نزدیک ایران نمی دیدند سخنانی که برای نخستین بار از زبان یار دیرین شما، آقای محمد خاتمی، در اعتراف بی پرده به این نقش جاری شد جای تردید برای کسی باقی نگذاشت.
اما، این همه نیز برای تحقق اهداف اصلی شما که منحرف کردن افکار مردم ایران، از راه تحریک دیگران به دشمنی با ایران و برافروختن آتش ستیز و جنگ، است کافی نبود. از همین رو، به بهانۀ دسترسی به انرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، درصدد دسترسی به سلاح های خوفناک تری برآمده اید تا بار دیگر ایران را آماج تهدید و تعرض دیگران سازید. از رهگذراصرار شما برچنین سودایی است که امروز کشور عزیزما با بحرانی بی سابقه و خطرناک روبروست؛ بحرانی که هم میهنان عزیز صلح دوست من کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته اند.
مردم آگاه و دوراندیش ایران منفعت و مصلحت خویش را نه دخالت مسلحانه و موذیانۀ شما در سرنوشت مردم فلسطین و عراق و لبنان می بینند، نه در دشمنی شما با جوامع آزاد و پیشرفتۀ جهان و نه در اصرار دیوانه وارتان بر دست یافتن به سلاح هسته ای. مردم ایران از یاد نبرده اند که موجبات دسترسی به فنآوری و انرژی هسته ای، آن هم با موافقت و همکاری جامعۀ بین المللی، سال ها پیش از انقلاب فراهم شده بود زیرا هیچ کشوری در جهان بیمی از هدف ها و سیاست های حکومت آن روز ایران نداشت. شما و پیشینیان شما، اما، با هدف های تجاوز طلبانه و سیاست های تحریک آمیز خود نه تنها آن فضای اعتماد و تفاهم را یکسره نابود کرده اید بلکه با جهل و عمد اکثریت قریب به اتفاق دولت های جهان را از نزدیک و دور، به دشمنان ایران مبدل ساختید تا برای سرکوب هرچه بیشتر مردم آزادۀ ایران بهانۀ دیگری بیابید.
گرچه در آغاز این سخن، حکومت شما آقای خامنه ای و دستیارانتان را محروم از هر نوع اعتبار و مشروعیت در چشم هموطنانم خواندم، و بنابراین نمی بایست شما و حکومت شما را مخاطب خود سازم، اما، عشق به سرزمین پاک نیاکانم و نگرانی از سرنوشت هم میهنان محرومم مرا ناگزیر از آن می کند که به شما هشدار دهم که مسئولیت اصلی هر آسیب و خدشه ای که از سوی هر نیرو و قدرتی به تمامیت و یکپارچگی ایران عزیز، به هر گوشه ای از این سرزمین مقدس، وارد آید با شما و دستیاران شماست.
بدانید که در صورت رخ دادن فاجعه ای از اینگونه، سرنوشت شما و یارانتان بهتر از سرنوشت حاکمان خودکامه ای که در سال های اخیر بر کرسی متهمان به جنایت علیه بشریت نشستند و کیفری در خور یافتند نخواهد بود. از سرنوشت آنان اگر پند نمی گیرید، اگر آزادی و بهروزی شهروندان ایران کمترین محلی در دل و اندیشۀ شما ندارد، دستکم نگران سرزمینی باشید که در آن زاده شدید. اگر امروز که می توانید نخواهید سر به خواست های ملت دهید و به دامن بخشش بی کرانش دست آویزید، بدانید مسند قدرتی که چنین فرعون وار برآن تکیه زده اید در برابر عصیان روزافزون مردم ایران تاب نخواهد آورد، فرو خواهد شکست و شمارا سرانجام بر کرسی پاسخ گویی به آنان برای محرومیت ها و مصیبت های سی ساله خواهد نشاند.
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی
لینک به تارنمای ملوکانه شهریار فرزانه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی