">

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
پیش از هر کلامی و پیامی و سخنی٬ فرا رسیدن خجسته ماه آبان٬ماه بزرگ و پر رفعتی که میلاد پرشکوه دو پادشاه بزرگ ایران را در خود جای داده است به تک تک دوستان عزیز شادباش و تهنیت پیشکش می کنیم.
ماه آبان بدین جهت والا و زیبنده سالنامه ایرانیان است که نه تنها چهارمین روزش زادروز آریامهر فقید بزرگ ارتشتاران٬محمد رضا شاه پهلوی است که نهمین روز آن نیز ولادت مبارک و فرخنده ی ماه تمام خاندان سراسر شکوه و جلالت پهلوی٬ سرفصل معنای حقیقت و تبلور کیان میهن٬ ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی می باشد.
ماه آبان همچنان و همیشه در ذهن هر ایرانی٬تداعی کننده این دو مناسبت بی همتا و این دو عید بزرگ ایرانیان است.مشکل می توان ایرانی یی را یافت که با شنیدن نام آبان در خاطرش٬چهارم و نهم آن را مجسم نسازد.
ما اگرچه امروز شرمسار خطاهای خود در پیشگاه شاهنشاه در تبعید یعنی همان ذات مبارک رضاشاه دوم می باشیم اما وسعت لطف و بخشایش شهریار والاتبار٬فراتر از جرم و تقصیر ماست.ما از داشتن چنین پادشاه بزرگ و بی مانندی به خود می بالیم و فخر می فروشیم و همان اندازه که به دربار حضرتش با خجلت و خشوع سر فرو می آوریم در محضر جهانیان سربلند و مغروریم که چنین بزرگ مردی شاهنشاه و صاحب میهن ما هستند و دردانه آفتاب بی مثالی که حتا فروغ رخسار فروزان شان را از خانه تاریک ترین دل ها نیز دریغ نمی فرمایند.
در ساعاتی مانده به حدوث این ماه عظیم الشان٬ پابوسانه و پیشاپیش به محضر ملوکانه ی رضاشاه دوم پهلوی ٬هم ولادت حضرتش و هم زادروز افتخار انگیز پدر فقید و سعید و تاجدار شان را عرض تبریک تقدیم می داریم.
این کمترین می کوشم تا در میلاد این دو ابر مرد پست های قابل توجهی ارایه دهم.
سرم خوشست و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم
عبوسِ زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه ی دُردی کشان خوشخویم
شدم فسانه به سرگشتگی ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
تو خانقاه و خرابات در میانه ببین
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزی ست
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم...
آغاز آبان٬ ماه روییدن ابدیت و عشق را خجسته باد دوباره می گوییم.

شبکه تلویزیونی آریامهر با مدیریت سعید سکویی و همکاری غیرمستقیم مسعود صدر(که از شبکه پارس بیرون آمده و به آریامهر تی وی ملحق گشته است)چند ماهی است که بر روی ماهواره های تل استار ۵ و تل استار ۱۲ قرار گرفته و در بسیاری از نقاط جهان و همینطور کشورمان ایران قابل دسترسی است.
سوگمندانه همانگونه که از نام مدیر شبکه(سعید سکویی) و سوابق وی از پیش پیدا بوده این شبکه نه تنها قدم موثر و مفیدی در جهت نظام پادشاهی بر نمی دارد بلکه در حماقتی ژرف و مضحک٬بحث را به بیراهه های نامشخصی کشانده و تلاش می کند تا با وارون نشان دادن اصل مطلب٬مسیر ذهن بینندگان را از حقایق منحرف ساخته و به سمت و سوی ذهنیات ناآگاهانه و- باید اضافه کنم- بی شرمانه خود منعطف و معطوف سازد.
تا آنجایی که ابهام و کژمداری شبکه یی-که متاسفانه از نام والا و مبارکی چون آریامهر نیز بهره منفعت جویانه برده است-موجبات پرسش و تحیر پاره یی از مخاطبین این شبکه ماهواره یی شده است که آیا به طور کلی مشی و مواضع آن مورد قبول و پذیرش پادشاه بزرگ ایران رضاشاه دوم پهلوی می باشد؟و اینکه آیا ایشان به عنوان یگانه وارث تاج و تخت کیانی٬محتوا و درون مایه یک چنین کانالی را تایید می فرمایند یا خیر؟اگرچه مخاطبین فهیم و آگاه کانال های ماهواره یی در هرکجای این کره خاکی٬ همانان که خون ایرانی در رگان پرغرورشان موج می زند از ابتدا بر این مهم واقف بوده و هستند که چنین شبکه دروغ پرداز و تحریف گری هرگز نمی تواند با چنین ابرشخصیت و چنان مرد بی همتایی ارتباط و تقارنی داشته باشد و اصولن نهاد مقدس پادشاهی آن اندازه بزرگ است که با سخنان سبکسرانه عده یی دشمن دوست نما و یا رندان فرصت طلب٬ گردی به دامان پرمنزلتش نخواهد نشست آنچنانکه در گذر بیست و نه سال استقرار نامشروع حکومت اسلامی و تبلیغات چند میلیاردی این رژیم بر ضد کیان شاهنشاهی ایران ٬روز به روز بر ابهت و محبوبیت نظام فرازمند پادشاهی افزوده شد در حالیکه اقتدار پوشالی حکومت الله شمع رو به زوالی است که در خط پایان قرار گرفته و حتا دیگر میان هم کیشان خود ماوایی ندارد.
اما در هرحال همیشه عده یی هستند که به سرعت مجذوب و فریفته جنجال ها می شوند که اگر همان ها نبودند امروز جمهوری کثیف و حیوان صفت اسلامی میان خانه سست بنیان خود جام مستانه نمی زد و نزدیک به سه دهه در ایران اهورایی ما جولان نمی داد.بدیهی است که اینچنین نظام های تهی مایه یی روی دوش ساده اندیشان سوار هستند تا از ذهن های حرمان زده و ناپخته شان سکوی پرشی به سوی آمال و آرزوهای دور و دراز و بی معنای خود بسازند.
به همین سبب شهریار و پادشاه ایران ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی اراده فرمودند تا به آگاهی آن دسته از هم میهنان(که ممکن است هنوز درگیر شبهه و استفهام مانده و به اشتباه گمان کنند شبکه ماهواره یی آریامهر تی وی با دفتر معظم له و یا با خود حضرتش ارتباطی مستقیم یا غیر مستقیم دارد)برسانند که هرگز و به هیچ وجه و در هیچ شکل و صورتی٬کانال تلویزیونی یاد شده با وجود مبارک اعلاحضرت در ارتباط نمی باشد.ذات همایونی به مانند همیشه هم صادقانه و بزرگوارانه و هم بسیار مدبرانه فرمان دادند که اطلاعیه شش-هفت خطی زیر توسط دفتر ایشان منتشر شود٬تا دیگر هیچ شبکه و رسانه یی به خود این اجازه را ندهد با افکار عمومی بازی کرده و یا از شرایط ناگوار هم میهنان عزیز درون مرز هرگونه سو استفاده یی کند.
متن کامل بیانیه صادره از دبیرخانه ملوکانه به شرح زیر می باشد:
پنجشنبه 25 مهر 1387
بیست و چهارم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

دیکتاتور و دیکتاتور منشی، واقعیت تلخی است که بنا بر تصور بسیاری از افراد زاییده قدرت است حال آنکه بر خلاف همین ذهنیت به غلط جا افتاده برخی، دیکتاتوری سرمنشا ذاتی و یا بهتر است بگوییم ایدئولوژیکی دارد. دیکتاتوری از اندیشه افراد خط می گیرد و هرفردی و در هر کسوتی می تواند یک دیکتاتور بالقوه باشد و زمانی قبح اعمال وی و زجر ناشی از ارعاب و خفقان باوری اش بر سایرین آشکار می گردد که وی صاحب مسند و منصبی شود و روح خشن و خود محورش را بروز دهد.
تصویری که شاید بدیهی ترین و ملموس ترین تصویر از یک شیوه و نظام دیکتاتوری در اذهان نقش بسته باشد، نظام کنونی حاکم بر ایران است و ناگفته پیداست که همین نظام محصول یک "تفکر دیکتاتور" است پس خودمحوری و شیوه توتالیترش به طور اخص بر یک شخص حاکم نیست و به شکل ارگانیک تار و پود نظام و تمام اداره کنندگانش را فرا گرفته است.
چه عاملی از یک نظام حکومتی،یک نظام دیکتاتوری می سازد؟
واژگانی که شاید به شنیدن تلخ آیند و همواره یادآور اداره سیستم های دیکتاتوری باشند همچون "مطلقه"،"حکم"،"فرمان"،"دستور" و...می باشند اما نباید فراموش کرد همین واژه ها اگر درست و به شکل بهینه استفاده شوند الزامن موید یک نظام خودمحور نیستند بل می توانند در بسیاری از شرایط لازم الاجرا بودن دستوری را روشن سازند که به عمل درآمدنش، ارتباط مستقیم و مشخص و تعریف شده یی با مصالح اجتماعی و رفاهی ملت و آحاد مردم داشته باشد. هنگامی که بگوییم:"آزادی مطلق" یا زمانی که بگوییم:"رهبری مطلق" تردیدی نیست که کاربرد این دو اصطلاح، تفاوتی ماهوی با یکدیگر دارند و همان اندازه که عبارت یکم دلنشین و برآمده از روح دموکراسی می باشد عبارت دوم زننده و تلقین کننده حس چندش آور دیکتاتوری و خفقان اجتماعی است.
با شرح کوتاهی که رفت می توان عاملی را که یک نظام اداره کننده مملکت را به یک نظام خشک و عاری از مردم گرایی و به واقع یک دیکتاتوری محض بدل می سازد پیدا کرد و بر آن انگشت گذاشت. بی شک رژیم و سیاستی که در بطن خود روحیه یی مذهبی داشته و یا مکتبی را در خود نهان داشته باشد، یک رژیم دیکتاتوری و یک حاکمیت خودگرا و ضد مردمی محسوب می شود.نمونه های بیشماری بر این واقع گواهی می دهند به عنوان مثال نظام کمونیستی شوروی سابق که بر مبنای مکتب مارکسیسم دایر شده بود و همچنین ایران امروز که در زیرچکمه های چنین رژیمی قرار دارد رژیمی که بر اساس آیات و روایاتی اثبات نشدنی پایه گذاری شده است.
در واقع حکومتی که عاجز از حل مشکلات عدیده مردم آن جامعه باشد، آنان را به اهالی آسمان و نیروهای فراسپهری حواله می کند و با پایین کشیدن همین نیروهای فرا زمینی نه تنها آسیب پذیرشان می سازد که بی کفایتی و در عین حال خوی قدرت پرستی اش را با اتصال غیرمنطقی و بی اساس خود به خدا و قدرت های آسمانی توجیه می کند.به طور کلی اندیشه مذهبی و پنهان شدن در پشت سپر کتاب و آیین، جدی ترین و کشنده ترین شیوه های دیکتاتوری را برای یک جامعه به ارمغان می آورد و سخت ترین ضربه یی را که یک جامعه می تواند تحمل کند برمسند حاکمیت نشستن اشخاصی است که خود را مامور دیگری و دیگران می دانند.دیگرانی که نه تنها مکان شان حتا وجود شان به طور علمی و عملی ثابت شدنی نیست و نه به چشم می آیند و نه در مورد جانشینان و نایبین خود(چنانچه مدعی هستند)با هیچ شیوه یی مهر تایید می زنند.
آیا سلطنت با دیکتاتوری قرابت دارد؟
پرسشی که شاید در فکر و ذهن عده یی موجود باشد و بر اساس شوق وافر خود به دموکراسی همواره از بر تخت نشستن یک نفر به نام"پادشاه" دچار واهمه و هراس باشند دقیقن همین پرسش است و شاید مطالبی که شرح داده شدند خود مقدمه یی بر پاسخ این پرسش کلیدی بوده باشند.
به طور قطع تنها نظامی دیکتاتور تلقی می شود که برهان علمی و مشخصی برای به وجود آمدنش موجود نباشد و اما هرگز و بنا بر هیچ تعریفی قرار گرفتن یک نفر در نوک راس هرمی به نام جامعه، معنای دیکتاتوری و خودسالاری نمی دهد. ملت ها نیاز به رهبری واحد دارند. این حقیقتی است که در بطن و فطرت انسان هاست. مردم هر اجتماعی دوست دارند که از حضور شخصی با کفایت و شایسته به عنوان راهبر، سمبل و نماد بهره مند باشند. پادشاهی قدمت و پیشینه یی کهن دارد و در طی تاریخ همیشه حافظ هر سرزمینی از گزند اجانب بوده است. پادشاه نه در نقش یک مصلح اجتماعی برای تغییر دادن قراردادهای موجود در یک جامعه اقدام می کند و نه با کمک از جایگاهی که دارد مایل است چهارچوبه ها و ساختار قومی، ملی، رفتاری، آیینی و یا فردی آحاد جامعه را دگرگون سازد و نه شایق است تا حق دخالت در امورات مهم را از آن ملت بستاند. شاه تنها نماد وحدت و یگانگی است و مظهری برای یکی شدن، همدل شدن و هماهنگی تمام توده های مردم تا اگر زمانی دچار بیم از آسیب بیرونی شوند همان نماد واحد، مقتدرانه دست بیگانه را از دامان میهن کوتاه کند. شاه برای کمال بخشیدن ملیت یک ملت بر اریکه شاهنشاهی جلوس می کند نه برای اثبات "من درونی" که اصولن مقام شاهنشاهی بی نیاز و مبرا از نشان دادن و به رخ کشیدن خود می باشد و چنین جایگاه والایی نمی طلبد که قدرت مدار باشد زیرا روح پادشاهی یعنی قدرت، یعنی قدرت و توانایی یک ملت تا به نبرد با هر دشمنی برخیزند که کینه توزانه به خاک آبا و اجدادی شان چشم دوخته است.
اگر به جامعه کنونی به عنوان کشوری که از عرش به ذلت سقوط کرده نگاه کنیم بسیار آسان در خواهیم یافت که حکومت امروز، حکومت جبر و اعمال قدرت است آنهم در راستای اهداف سران آن حکومت تا عمر قدرت مداری و یا بهتر است بگوییم خودمداری شان را بیافزایند و در همین جهت گستراننده افکار و بینشی بی پایه و خیالی به نام "سیاست دینی" باشند تا ضعف سیاسی خود را نقاب دین بزنند و عدم اثبات پذیری قوانین دینی را پیراهن سیاست بپوشانند و در واقع از قدرت سیاسی کمک بگیرند تا هرصدای مخالفی را خاموش سازند. چنین حاکمانی بهتر از هر کسی می دانند نیرویی پشت سرشان حامی و پشتیبان شان نیست و تنها از قوانین دینی و مکتبی به عنوان اهرمی برای سرکوب هرچه بیشتر افراد استفاده می کنند. برای استقرار رژیمی همچون رژیم ولایت مطلقه فقیه، دلیل و برهانی وجود ندارد مگر آنکه در مندرجات اسلاف خود حکایت و روایتی برای آن ساخته و پرداخته باشند و همچنین شیوه اداره امور ایشان، هرگز بر پایه رفاه و آرامش و پیروزی ملت نیست آنچنانکه حتا "ملت" را با لفظ زننده "امت" خطاب می کنند و با شمشیر واپس گرایی رو در روی تمام آداب و رسوم ملی و بومی ایرانیان ایستاده اند. چنین نظام و شیوه یی بی هیچ تفسیر و تعارفی، یک نظام دیکتاتوری و توتالیتر نامیده می شود چرا که در اصل خود دچار اعوجاج و تزلزل است.
سیستم و نظامی که همواره قوام و بنیان قدرت و افتخار ایران را تشکیل می داده همانا نظام پادشاهی بوده است و عبور از چنین نظامی جز با دست پلید قدرت طلبی و دیکتاتوری امکان پذیر نبود. تنها منطقی که نظام شاهنشاهی را رد می کند، منطق سفسطه و موهوم پرستی است.شاید آسان ترین راهی که می توانست نماد یکپارچگی و اقتدار یک ملت را بگیرد و در عوض نظام تفرقه انداز و خودتخریبی چون رژیم اسلامی را به مردم قالب کند، همین اندیشه دیکتاتوری و تمامیت خواهی نعلین پوشان بود تا بر هستی و نیستی یک مملکت چیره شوند.
این بحث را سپستر پی خواهیم گرفت.
بیست و یکم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

بیست و دوم مهر ماه ،که به یمن ولادت باسعادت و خجسته علیاحضرت فرح دیبا پهلوی مادر معنوی ملت و شهبانوی بزرگ ایران روز مادر نام گرفته است بر تمامی عاشقان ایران و پیروان آیین مقدس پادشاهی فرخنده باد.
دهه ها پیش در چنین روزی این دخت بزرگوار از دامان پاک مادری زاده شد که هرگز باور نمی داشت زمانی فرزندش بانوی نخست ایران و همسر ابر شهریار فقید آریامهر محمدرضاشاه پهلوی باشد.ایشان تصور هم نمی کرد روزگاری دردانه دخترش فرح ،مادر سپهسالار ایرانزمین شوند...اما چنین شد.
نمی توان منکر واقعیتی مسلم شد و آنهم اینکه حضور علیاحضرت شهبانو در دربار هماره جاویدان سلطنتی مردم و دربار را به هم نزدیک ساختند امری که به واقع رخ دادنش به طور کامل میسر و امکان پذیر نبوده و نیست.پادشاه و پادشاهی همواره در تاریخ،میان لایه هایی از ابهام پنهان بوده است و گرچه همین خود بر لطف چنین نماد سپندینه یی می افزاید در عین حال بسیاری از مواقع شاید توده های ملت نمی توانستند ارتباط بدیهی و ملموسی با خاندان پادشاهی برقرار سازند و همین موجب می شد که در عین کرنش و اشتیاق و تحسینی که نسبت به آن مقام والا ابراز می کردند شاه را پاره یی از قلب خود نمی پنداشته و سرنوشت خود را با سرنوشت شاه آمیخته نمی دانستند.
علیاحضرت فرح دیباپهلوی در ماه های نخستین حضورشان در کنار همسر تاجدار، از آن حضرت خواستند که اگر میل ملوکانه مقدور بداند بسیاری از این دیوار ها و فاصله ها-گرچه اصالتی تاریخی داشتند-برداشته شوند و رابطه میان شاه و مردم به رابطه یی صمیمانه و نزدیک بدل گردد.شاهنشاه فقید نیز پذیرفتند و رفته رفته فاصله ها رنگ باختند.علیاحضرت در کنار زنان روستایی نان می پختند،آنان را در آغوش می گرفتند و در یتیم خانه ها به لطف خورشید وجود صمیمی و مهربان ایشان،قلب کودکان بی سرپرست و بی پناه شاد می شد و ساعاتی را خلسه وار در کنار شهبانوی بزرگ ایران سپری می کردند.معظم لها حتا پیشنهاد دادند تا در اقدامی عجیب و کم مانند بخش مهمی از حیاط کاخ نیاوران به یک پارک عمومی تبدیل شود که اگر چه ابتدا مقامات امنیتی صلاح نمی دیدند اما پافشاری بانوی نجیب ایران باعث شد تا به اراده ملوکانه شاهنشاه چنین حرکت مردم دوستانه و مهربانانه یی انجام پذیرد.شهبانو فرح یک به یک دیوار ها را کنار می گذاشتند.در راستای هنر و فرهنگ گام های جدی و موثری برمی داشتند که اگر ایران به انقلاب نحس 57 برنمی خورد امروز مملکت ما به لحاظ سطح فرهنگی در جهان حرف نخستین را می زد.برای به قلم در آوردن کوشش های علیاحضرت به سطور بیشماری نیازمندیم و در چنین مقاله کوچکی تنها گریزی بر آنها خواهیم داشت:
احداث تاتر شهر و مجموعه تالار های نمایشی در چهار راه پهلوی(ولیعصر امروزی)
تاسیس فرهنگسرای نیاوران
ابداع و بنیانگذاری کانونی به نام کانون پرورش فکری کودک و نوجوان
احداث یادمان بزرگ آریامهر واقع در میدان شهیاد(بزرگ ترین میدان تهران که به اشتباه، آزادی نام گرفته است)
دستور ساخت چندین پارک مهم خصوصن پارک شاهنشاهی(ملت کنونی)،باغ سنگی(جمشیدیه امروزی)
بنیان نهادن موزه حیات وحش واقع در حومه تهران
شهبانو فرح پهلوی زاده در مهر ماه یکهزار و سیصد و هفده شهر تبریز هستند و امروز در کشور فرانسه و دور از دیار محبوب شان سه دهه است که این تبعید نامشخص را تحمل می کنند. در قلب مهربان ایشان هرگز چیزی غیر از عشق به ایران و آرزوی سربلندی ایرانیان وجود نداشته است و امروز نیز به میمنت وجود شکوهمندشان دست ایرانیان افتاده را در هرکجای دنیا که باشند می گیرند و در هر مراسم و برنامه یی که این افتخار را بیابد علیاحضرت مهمان آن باشند،در هر جمله یادی از میهن آریایی شان می کنند.میهنی که بی جهت تباه شد و به دست مشئوم عده یی افتاد تا با شمشیر زهر آگین بنیادگرایی به طرز شقاوت آمیزی چپاولش کنند و از در و دیوارش محنت و نکبت را سرازیر سازند.
امروز شهبانوی سربلند ایران در زوایای ذهن شان روز بزرگی را مجسم می سازند که به کهن دیار شان ایران بازگردند.روز روشن و خرمی که پادشاه و میراث دار فره ایزدی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی فرزند تاجدار ایشان به اریکه سرافراز پادشاهی جلوس کنند.روزی که فرزند ایشان همان سردمدار بی رقاب دل های اهورایی ایران،با تبسمی شاهانه آغازش کنند.
بانوی بلندمرتبه ایران علیاحضرت شهبانو،در گذر این سی سال اندوهبار چه بسیار داغ ها که ندیدند اما همچنان به استواری یک کوه بلند ایستاده اند تا در روز آزادی ایران وجود نازنین شان دوباره به میهن بازگردد.
شهبانوی ایران نیک می دانند روز آزادی دور نیست، آنچنانکه فرزند شهریارشان نیز همواره بر همین باورند.
فرا رسیدن میلاد مسعود شهبانوی پاک سرشت ایران را گرامی می داریم و نخست به پیشگاه مجلل شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی شادباش خود را عرضه می داریم و سپس به محضر بزرگ بانوی ایران علیاحضرت فرح دیبا پهلوی زادروز شان را تبریک عرض می کنیم آنگاه به حضور والاحضرتان شاهزاده علیرضا و شاهدخت فرحناز پهلوی و سپس به خدمت مبارک ملکه والاحضرت یاسمین اعتماد امینی پهلوی عروس ایشان و همچنین به حضور سه شاهدخت ایرانزمین والاحضرتان نور ، ایمان و فرح دوم پهلوی و تک تک وابستگان خاندان جلیل سلطنت شادباش فراوان عرض می کنیم.
برای مشاهده چند فرتور زیبا از علیا حضرت بر ادامه مطلب کلیک کنید.
پانزدهم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

ترور دلخراش و ناجوانمردانه شادروان انورسادات جزو حوادثی است که به دشواری از خاطر مردم جهان پاک خواهدشد اما آنچه که این مرد بزرگوار و رییس جمهور محبوب کشور مصر را به چهره یی آشنا در ایران بدل کرده نه فقط نحوه آزادمردانه مرگ وی در مواجهه با رگبار آتش آن سرباز خائن بوده است بلکه وفاداری او به کیان میهن و در شرایطی که خاندان سلطنت در گیر و دار اشغال ایران توسط ملایان،به گریز تلخی ناچار شده بودند آنچنان تصویر روشن و زنده یی از شهید جاودان نام محمدانور سادات می سازد که مشکل می توان فقدان وی را پس از بیست و هفت سال باور کرد.
آریامهر بزرگ و سفرکرده محمدرضاشاه فقید در زمانی که هنوز سایه اهورایی را از سر ملت برنداشته و در قید حیات بودند همواره از انور سادات به عنوان برادر و دوست یاد می کردند و همچنین پادشاه سربلند و برقرار ایران رضاشاه دوم پهلوی مهر و عطوفت ملوکانه را نسبت به آن رییس جمهور فقید همیشه و برآمده از ذات با کمال و بزرگ منشانه خود ابراز فرموده اند.پادشاه امروز ایران اگرچه آن سالیانی با زنده یاد انور سادات در ارتباط بودند که در سنین نوجوانی و نو رستگی واقع شده بودند اما حضرتش هنوز نام انورسادات فقید را در خاطر ملوکانه سپرده اند و از وی به عنوان شخصیتی برجسته یاد می کنند. اعلاحضرت رضاشاه دوم درباره مرحوم سادات گفته اند:"ملت مصر به ایشان مدیون است"
سانحه غم انگیزی که در شانزدهم مهر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت برای انورسادات به وقوع پیوست دنیا را تکان داد و شنیدن خبر کشته شدن این سیاستمدار شجاع و مردم دوست، باعث تاسف و تالم همگان در سراسر جهان شد. همان روز قرار بود زنده یاد محمد انور سادات به محل برگزاری مراسم رژه برود و بر خلاف اصرار همسرش خانم جهان سادات به خاطر گرمای آزارنده کشورمصر،از پوشیدن جلیقه ضدگلوله خودداری کرد اما آن عنصرپلیدی که جبونانه آتش بر وی گشود و سادات را در خون خود شناور ساخت تصورمی نمود سادات جلیقه محافظ به تن دارد و به همین خاطر گلوی ایشان را هدف قرار داد.در این حادثه تروریستی برحسب آمار و ارقام بیست و هفت نفر دیگر هم کشته و قربانی شدند که از جمله سفرا و کارداران کشورهای گوناگون و بسیاری از بلندپایه های ارتش این کشور بودند و همچنین تنی بسیار نیز زخمی شدند که همسر شادروان سادات و همچنین مبارک رییس جمهوری وقت مصر نیز جزو همین افراد بودند.حسنی مبارک از ناحیه دست زخمی شد و خانم جهان سادات٬جراحات عمیقی پیدا کرد اما خوشبختانه از مرگ حتمی نجات یافت.
انور سادات نخستین رییس جمهور عرب و مسلمانی بود که نخواست کشوری که وی اداره کننده امورش می باشد محلی برای آشوب و بلوای گروهک های تروریست باشد و به همین خاطر دست دوستی و پیمانی را که از جانب سران کشوراسراییل به سوی وی دراز بود،به گرمی فشرد و "پیمان کمپ دیوید" را امضا کرد تا امروز کشور مصر مملکتی باشد روی پل توسعه و ترقی و نه میدان جنگی برای زورآزمایی جهاد اسلامی و اخوان المسلمین.همین اقدام منطقی و دلیرانه آقای سادات،منجر به خشم بی خردانه گروه های آشوب طلب این کشور شد و مسیری را رقم زد که با خون پاک انورسادات نوشته می شد اما امروز ثمر پر ارزش کوشش های انورسادات به وضوح دیده می شود و این کشور را به مملکتی بالنده بدل ساخته است که ملتش هرگز طعم مصایب را نمی چشد و نمی فهمد.همان مصایب و مسایل عدیده یی را که اکنون مردم عراق و لبنان و فلسطین بالجمله از دولت سر همین گروهک های پیرو تروریسم اسلامی با آنها دست به گریبانند و بحران به قدری پیچیده است که به دشواری می توان برای نجات آنان از گرداب های مهلکی نظیر حزب الله،جهاد اسلامی ،حماس و سایر این پیام آوران مرگ راه برون رفتی را جستجو کرد.
خالد اسلامبولی ضارب حیوان صفتی که مرحوم سادات را ترور کرده بود،سپستر در دادگاه مورد محاکمه واقع شد و به مرگ ذلیلانه یی محکوم گشت و امروز درحالیکه مزار انورسادات در مصر همه ساله و به یاد شهامت و رشادت وی و تلاش هایش برای سربلندی مردم آن کشور توسط هم وطنانش گلباران می شود،قاتل وی خالد اسلامبولی-که اگر چنین نمی کرد امروز در صف ارتشیان مهم این کشور جای داشت- در یک بیابان بی آب و علف و نامشخص بی آنکه کسی بداند کجاست با کوله بار ننگ نامی تمام هم کیشان تروریست خود خوابیده و نام او حتا اسباب تنفر و انزجار نه فقط ملت مصر بلکه بسیاری از مردم جهان است و جز حاکمان تروریست پرور جمهوری ولایت فقیه(که براساس تئوری پایه یی سیاست خود ناگزیرند از جانیان بالفطره و نفرت انگیز ،چهره های انقلابی!!بسازند)کسی براین کره خاکی حضور ندارد که از رخداد این فاجعه اظهار تاسف نکند.
یاد انور سادات رییس جمهور فقید مصر را گرامی می داریم و به روح پر فتوحش درود و ادب می فرستیم.
پس از نگارش: یک اشتباه کلامی در پست "فخر آور و باطبی-آن روی سکه مطلب شماره دوم"روی داده و ازآنجایی که اکنون پست نامبرده به روز نمی باشد بایسته است که آن اشتباه در پایین این مطلب ویرایش و تصحیح گردد. در پست یادشده به محمد محسن سازگارا و گفتگویش با رسانه صدای امریکا اشاره شد و نگارنده به جای قید نام شخص مصاحبه کننده از عبارت "گوینده نه چندان محترم"استفاده کردم.با نظر براینکه گفتگوی یادشده درسپتامبر سال ۲۰۰۷میلادی و از سوی جناب آقای جمشید چالنگی یاور ارجمند و گرانمایه یی که صدیقانه در این رسانه فعالیت می کنند صورت گرفته است بدین وسیله از حضور ایشان پوزش خواسته و عبارت یادشده تصحیح می گردد. شوربختانه بنده برحسب گذشتن حدود یکسال از این گفتگو فراموش کرده بودم که گزارشگر آن برنامه٬چنین هم میهن محترم و نیک گفتاری است و عدم توجه و دقت موجب شد تا گوینده دیگری در ذهن آمده و منجر به یک چنین گستاخی زننده یی آنهم به جمشید چالنگی عزیز بشود. در میهن پرستی و متانت و شخصیت آقای چالنگی به دشواری می توان تردید کرد و کوشش های وی در طی این سالیان٬ آن اندازه بارز و بدیهی است که جا دارد درود و خسته نباشید هماره یی به جمشید گرامی بسنده کنیم.
یازدهم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

هنگامی که خبر درگذشت اسدالله مروتی روی خروجی رسانه ها قرارگرفت،بی تردید قلب بسیاری از ایرانیان اندوهگین شد.اسدالله مروتی از مبدعین و بنیان گذاران رادیو صدای ایران بود.رادیویی که نامش و صدایش برای مان آشناست. این رادیو به حق بازتاب صدای خفته در گلوی میهن مظلوم و مصیبت دیده ما ایران است که امواج مقتدر اش این صدای زخم خورده و خشم آلود را در سرتاسر جهان پخش می کند و یاور تمام هم میهنان دربند افتاده و به تعبیرملوکانه، طنین غرش های مقاومت آزادی خواهان دلیر ایران می باشد.شادروان اسدالله مروتی از هنگام مهاجرتش به تبعید و تا واپسین دم زندگی همچنان و هماره به دودمان بزرگ پادشاهی و خاندان سلطنت پهلوی وفادار بوده و لحظه یی حتا از چنین اندیشه والایی عدول نکرد.
زنده یاد اسدالله مروتی پیش از وقوع انقلاب ننگین 57 مدیریت باشگاه ورزشی عقاب(وابسته به نیروی هوایی شاهنشاهی ایران)را برعهده داشت و پس از مهاجرت ناگزیر از وطن،رادیو صدای ایران را درغربت پایه گذاری کرد و در جهت ارتقا آن گام های بزرگی برداشت. مروتی از مدتی پیش به علت کهولت سن،مدیریت این رادیو را به فرزندش "علیرضا" سپرده و خود دورادور نظاره گر روند امور بود. اسدالله مروتی سوم مهرماه امسال درحالیکه نهمین دهه از عمر سراسر کوشش خود را سپری می کرد،در بیمارستانی واقع در ایالت کالیفرنیا بر اثر یک نوع عارضه بدخیم پوستی دنیای فانی را بدرود گفت.مقارن با اعلان رسمی خبر فوت آقای مروتی،پادشاه بزرگ و برقرار ایران ذات مبارک اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی اراده فرمودند تا پیام مهر آمیز و تسلابخشی را به همکاران زنده یاد مروتی و همچنین فرزند بازمانده ایشان، مرحمت کنند.
متن کامل پیام معظم له به شرح زیر می باشد:
دبيرخانه رضا پهلوي
پنجشنبه 4 مهر 1387
درگذشت اسداله مروتی، از نخستین بنیان گذاران رسانه های فارسی زبان در آمریکای شمالی، به حق باید همۀ ایرانیان آزادۀ اهل قلم، سخن و هنر را سخت متاسف و اندوهگین کند.
او، در سال های سخت دوری از میهن عزیز و مصیبت دیده اش، با همتی کم نظیر و با تکیه بر همۀ توش و توانی که داشت «صدای ایران» اش را هرچه رساتر کرد تا غُرش های مقاومت آزادی خواهان دلیر ایران را طنین افکند و پیام همبستگی و پشتیبانی ایرانیان کوچیده از وطن را به رزمندگان درون ایران رساند. امکاناتش را در انحصار فرقه و حزبی قرار نداد و هر پیام و سخن و سرود و نغمه ای را که برای ایران و رهایی و آزادی و بهروزی مردمانش جان گرفته بود مشتاقانــه می پذیــرفت و منتشر می کرد. تا آخرین دَم زندگی از تلاش باز نایستاد و امیدش را به رهایی ایران هرگز رها نکرد.
رفتن این آزاده مرد بلند همت ایران دوست را به همۀ یاران و همکارانش، به همۀ کوشندگان راه رهایی ایران و به همۀ بازماندگان او، به ویژه علی رضا مروتی، فرزند برومندش تسلیت می گویم.
روانش شاد و راهش پاینده باد
رضا پهلوی
پیوند به تارنمای ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی
هشتم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی
"آنچه که در یک پست تقریبن طولانی پیرامون فخرآور و باطبی نگاشته شد، چنانچه انتظار می رفت واکنش های متفاوت و البته بعضن تهدید آمیزی را بر انگیخت. هواداران جناب فخرآور (یا به عبارتی خود ایشان که دکانی کساد و قلمی مزین به عبارات شنیع مکتب آخوندیسم دارد)هجویات وقیح خود را برای اینجانبه مکتوب نمودند و شاید همین وقاحت ها و دهان دریدگی ها از سوی شخصی که مدعی آزادیخواهی اما مشغول به رذالت و اهانت است بنده را بیش از پیش شایق کرد تا پیرامون حقایقی که خود را ملزم به درج آنها می دانم بنویسم و تا آنجا که از دستم برآید هویت این شخص معلوم الحال و بی ارزش را نزد آنهایی که هنوز پی به ماهیت وی نبرده اند آشکار کنم..."
امیرعباس فخر آور موسوم به سیاوش، واقعن بیشتر از یک طبل توخالی یا یک جنجال گوش خراش نیست. کسی که تنها مایل به بزرگ کردن چهره خودش و تخریب کسانی است که به هرطریق و عنوانی احساسات وی را جریحه دار کرده اند. دشمنی وی با "صدای امریکا" نیز حکایت جداگانه یی دارد. (باید خاطرنشان کرد که در این مقاله مقصود، تایید و یا تکذیب مطلق صدای امریکا نیست) صدای امریکا رسانه یی با قدرت پوشش دهی بالا، موضع گیری هایی که گهگاه مبهم و کج اندیشانه می نمایاند و البته درب گشوده یی که می تواند بسیاری از اوقات بازتاب دهنده هر اندیشه یی باشد حتا آن جناب مهندس تازه به دوران رسیده یی که مایل است در انتخابات مضحک رژیم اسلامی نماینده مجلس شود نیز در بخش گفتگوی تلفنی صدای امریکا حرفی برای گفتن دارد. محمد محسن سازگارا، با آن سوابق هولناک و چهره دست ساخته جدیدش زمانی طولانی را در بخش رو در روی صدای امریکا اشغال می کند تا گوینده نه چندان محترم وی او ای با او به صحبت بنشیند. البته صدای امریکا بسیاری از اوقات انعکاس صدای خانواده های رنج کشیده زندانیان سیاسی و بیان اخبار و حوادث روز٬به شکلی شفاف و هوشمندانه نیز هست. اگر بخواهیم وارد نقد و بررسی اوضاع و احوال این شبکه فارسی زبان شویم شاید نمره بالایی در جهت رویارویی موثر و شفاف با جمهوری ولایت فقیه نگیرد.شاید رتبه درخشانی در این مهم کسب نکند و شاید... اما بودن اینچنین رسانه یی صد در صد به از نبودن آن است.
در گیر و دار عجیبی که جمهوری کثیف اسلامی مجنون وار تیغ در دست گرفته و منتهای تلاشش بستن هرصدای آزادیخواهی دربیرون و درون مرز می باشد و جو وحشت انگیز سانسور و ارعاب حاکم بر ایران عزیز،پخش مقتدرانه رسانه یی به نام صدای امریکا قطعن مفید است.بی شک در تمام بیست و چهارساعت شبانه روز(که هرچند تنها حدود دوازده ساعت از این شبکه فارسی زبان می باشد)دست کم دو ساعت از آن حاوی جانمایه یی مثبت و سودبخش می باشد.حالا باید نگاه کرد علت دشمنی امیرعباس فخرآور با چنین رسانه یی چیست؟ آیا کوتوله یی مانند او می تواند ادعا کند که به تنهایی قادر است مدیر رسانه یی حتا به مراتب ضعیف تر و کم بیننده تر از صدای امریکا باشد؟آیا به شخصه خود را جایگزینی واقعی(نه در خواب و خیالات)برای این شبکه جهانی می یابد؟ آیا آن اندازه در امیرعباس فخر آور لیاقت و توانایی موجود است که بتواند خود آلترناتیوی مشخص و روشن برای یکی از شبکه های موفق اپوزوسیون باشد؟و بالاخره آیا این فحاشی های بی اتمام و انگ زدن های وی به یک رسانه مشهور و به نام فارسی زبان-ولو با هر خط و مشی ای-گونه یی از "توهم بزرگ منشی" و یا قرائتی از نافهمی و حماقت این شخص نیست؟ فخرآور خود را در کدام نقطه و جایگاه می بیند که اینقدر بلند و بی واهمه حرف می زند؟
عباس فخرآور نه نماینده نسل جوان است که اگر بود در میان اینهمه جملات رنگارنگ و خود گنده بینانه اش گوشه یی را هم به مشکلات جوانان هم نسل خودش و هم میهنان دربند اختصاص می داد.فخر آوریک مبارز نیست که اگر بود عقده ها و کینه های شخصی و احمقانه و بی خاصیتش را کنار می گذاشت و کمی جانب اتحاد را می گرفت و قلم گهربار!!خود را در راه نوشتن مصایب زندانیان سیاسی امروزصرف می کرد نه آنکه مدام فخر چندسال زندان کشیدن خود را به اشخاصی که معلوم نیست که و چه هستند بفروشد (زندانی که معلوم نیست آیا برای وی نیز یک زندان بوده یا...).فخرآور یک جوان صرفن جویای شهرت هم نیست که اگر پس مانده عقل در مغز کسی باشد عمرخود را به فحاشی کردن دو سویه نمی گذراند که هم به اصطلاح زندگی خود را به خطر اندازد و هم مامنی برای حمایت نداشته باشد.یک فرد اگر سودای شهرت و معروفیت داشته باشد هرگز پل ها را پشت سرخود خراب نمی کند.
سرانجام آیا علت این رفتارها از سوی وی چیست؟کمی خودمانی تر آیا علت فخرآور(ببخشید ظهور فخرآور)چه می باشد؟ نقش وی در دنیای سیاست چیست؟ او چرا اینقدر سریع و بیصدا به امریکا آمد؟ فخر آور بنابر شواهد و به احتمالی نزدیک به حتم، از داخل مامور است تا به چهره مبارزه خدشه وارد سازد. خروج ناگهانی وی از ایران و شتافتنش به ایالات متحده و همچنین سعی همه جانبه اش در جهت خدشه دار کردن رسانه های مخالف رژیم و پرخاشگری های مداوم او به افراد، حجت قاطعی بر این ادعاست.
باطبی نیز فرزند و مایملک فخرآور است. فرزندی که از نهاد وی متولد شد، به دستان وی پرورانده شد و بالاخره یک کدورت میان شان دنیایی از تیرگی و سیاهی کشید. اگر باطبی نباشد جناب فخر آور از کجا سوژه یی تمام نشدنی برای شرح مصایب خیالی خود و خیانت های یار دیرینه اش پیدا کند؟ اگر باطبی نباشد دوست قدیمی وی فخر آور(این روباه پلید و بدطینت)کجا می تواند دست مایه یی بهتر برای ترک تازاندن و منحرف ساختن ذهنیت افراد ساده اندیش نسبت به جریان اصلی و دشمن اصلی بیابد و با کدام نام و شخصیت حقوقی یا حقیقی، اینقدرخوب می تواند جولان بدهد؟ نباید به اشتباه این دو را از هم جدا فرض کنیم. امیرعباس فخرآور و احمدباطبی در یک جریان آنهم جریان مقدسی به نام قیام هجده تیر، به شهرت دست یافتند. شهرتی بالا و یا حتا مافوق تصور...احمدباطبی را همه با همان پیراهن خونین می شناسند اگرچه خودش در پاسخ به گوینده "وی او ای" علت دستگیری و حکم سنگین پانزده ساله اش را نه فقط یک پیراهن بلکه پاره یی دیگر از فعالیت هایش دانست و ازسوی دیگر فخرآور، به شخصه خود را خط دهنده اصلی این نهضت دانسته و بی ملاحظه و پرده پوشی نقش باطبی را در کلیت وقایع "هیچ" می داند.
این دو نفر امروز رو در روی هم ایستاده اند و از هیچ افترا و اتهامی به هم مضایقه نمی کنند درحالیکه دیروز یکدیگر را دو یار هم بند و همرزم می دانستند. این دو شخص که یک کوچه را با هم تا انتها طی نمی کنند روی کدام اصل می توانند امین و مورد اطمینان ملت و سهیم در جنبش خروشان مخالفین باشند؟؟ آیا به همین سادگی که به هم از پشت سر خنجر زدند در فردای ایران همین خنجر را به سینه ی هم میهنان وارد نخواهند ساخت؟ قضاوت برعهده دوستان ...
این مطلب ادامه دارد.
سوم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

سوژه روز قدس و حواشی آن ،شاید دست مایه کهنه یی برای به بحث گذاردن باشد.تکرار ابلهانه یی که مطابق سال های پیش و بر اساس روزی که از سوی جانی خبیث معاصر،خمینی گجستک-کسی که برای تقدیس بیگانه و تخریب وطن زاییده شده بود-بنیان گذاشته شده است عده یی را گوسپند وار به خیابان ها سرازیر می کنند تا در میدان کاخ(میدانی که نامش را به فلسطین برگردانده اند)شعار بدهند و گلو پاره کنند.اینکه جماعت یاد شده به چه علت در این خیمه شب بازی شرکت جسته و سینه می درانند چیزی است که ظاهرن خودشان هم بی خبرند اما اربابان شان-که خط دهنده اصلی هستند -به خوبی از جنبه های مختلف این به قولی گردهمایی آگاه هستند و البته اهداف این اهریمنان امروز،چندان پیچیدگی و ابهامی در خود نداشته و ناگفته پیداست که عناصر حکومتی در چه سودای پلیدی به سر می برند.
در حالیکه رژیم اسلامی در چند خیابان کشورمان و با جمع آوری یک گروه خریداری شده، مشغول عروسک گردانی است مشکلات مردم فلسطین به علت دخالت مضحک و بی منطق این حکام جاهل مجنون صفت، روزبه روز وخیم تر می گردد و البته گروهک های غیرمردمی و تروریست فلسطین(از قبیل حماس و جهاد اسلامی)با تطمیع از سوی حکومت الله،هر روز جنایتی تازه در حق ملت اسراییل مرتکب می گردند و آنچه تلخ و در عین تلخی خنده آور است نفرت بی حد و حساب همین فلسطینیان نسبت به رژیم وقت ایران و حتا نسبت به مردم ایران است.آنان معتقدند انگشت دخالت حکام نادان اسلامی است که مانع از آشتی دولت اسراییل با اهالی فلسطین می گردد و باور بنده و شاید سایر دوستان این باشد که ذات پست فطرت و خبیث این حکومت است که دوست دارد این دو ملت بیگناه در خون و آتش و مصیبت شناور باشند تا بهره های کثیف سیاسی اش را بهتر برده و از این آب لجن آلوده ماهی بگیرد.
واژه بی معنای قدس به عنوان قبله نخستین مسلمانان تنها یک دست مایه است،دست مایه یی آسان برای رسیدن این نو دولتان پوسیده قامت به اوج اهداف شوم شان و اینکه سرانجام بتوانند رویای محو اسراییل را جامه عمل پوشانده و سپستر زیر لوای جهان اسلام،سیاستی به نام "استیلای شیعی" را-به تعبیر ملوکانه- پیاده کرده و کشورهای مسلمان نشین را مستعمره یی متعلق به سلطه نامشروع ولایت فقیه گردانند.
اینان امروز و در هنگامه عجیبی از تاریخ که میهن مان ایران به خاطر بی کفایتی و بی هویتی همین حاکمان دون مایه،روبه قهقرا رفته و درخطر سقوطی دردناک واقع شده است همچنان پتیاره کثیفی به نام "قدس" را بالای سر این وطن خسته ی رو به احتضار به رقص در می آورند و برابر چشمان بی فروغ ملتی که بسیارشان نان هم برای قوت روزانه در سفره ندارند و در پیش چهره مظلومانی که در اسراییل یا حتا خود فلسطین، به واسطه سیاست خونریز جلادان حاکم بر ایران هر روز و هر ساعت قربانی فجایع تروریستی شده و اشک و خون را توامان مزه مزه می کنند،این بدچهره آلوده دامان را به دلربایی بی حاصل و چندش انگیزی وادار می کنند."روز قدس" و " آرمان قدس" به راستی عبارتی است که جز اشمئزاز و تنفر، چیزی در آدمی انگیخته نمی سازد.
کوتوله های سیاسی ایران،امروز و با ملعبه کردن نام قدس و تکرار مشتی شعار پوشالی و با دست یازیدن به اهرم تبلیغاتی برای مظلوم جلوه دادن گروه های تروریست خاورمیانه مانندحماس و حزب الله و غیره،دارند آهسته و پیوسته به مسیری نقب می زنند که حتا اگرشده به قیمت ریخته شدن خون میلیون ها نفر،سایه پلید و سیاه خود را بر خاورمیانه مستولی کنند و اگرچه از پیش پیداست که این آرزوهای دراز جمهوری ولایت فقیه تحقق ناپذیربوده و تنها آب درهاون کوبیدن است اما بهای سنگینی که این دژخیمان برای رسیدن به امیال و خواسته های ویرانگرشان هزینه کرده اند، شوربختانه حیات و هستی ملت ایران و تمام اندوخته های ملی ما را در برمی گیرد.
پس فردا در تهران کارناوالی تکراری چون هرساله راه خواهد افتاد و به مدت چندساعت و یا در نهایت چند روز، نُقل رسانه های حکومتی و مزدور خواهدبود تا نمایش دلقک وار خود را پوشش دهند و در پنهان سیاست خزنده و خطرناک جمهوری انیرانی اسلامی درحال پیشروی به سمت جامه عمل پوشاندن بر تن "رویا"هایی است که زمانی در هذیان های روح الله خمینی متبلور بوده و امروز دستور کار جانشینان نابکار وی می باشند.
شاید همان اندازه که گربه رقصانی حقیرانه و لاابالی منش امت شریرپرور اسلامی در این سالگرد، مضحک و بی حاصل می نمایاند،بحران دلهره آوری که حکومت آشوب طلب اسلامی در گوشه به گوشه خاورمیانه بر پا کرده است نه تنها تاسف آور بل بیش از آن موجب نگرانی بوده و هشداری اکید به جهان است که اگر ریشه این طاعون هرچه زودتر قطع نگردد،دست آتش افروز رژیم اسلامی شعله های سرکش و موحش خود را گسترش خواهد داد و این بی هیچ تردیدی پیش آگهی مطلوبی برای دنیای آزاد و مهم تر از آن برای ملت عزیز ایران نیست.زیرا در هر فاجعه یی که جمهوری ولایت فقیه بیافریند، نخستین و ضربه پذیرترین قربانیان اش مردم داخل ایران می باشند.
همه باورداریم عبور از این نظام بایستی نخستین اقدام باشد اما چگونگی اجرای آن جهت پرداخت کمترین هزینه جانی و مالی برای هم میهنان عزیز، به همان اندازه شایان اهمیت است که فوریت براندازی این رژیم مهم می باشد.