تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2
سي و يكم فروردين دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

     

    انسان روزي به دنيا مي آيد و زماني نيز دنيا را ترك خواهد كرد. اين گرچه جبري محتوم و پذيرفته شده مي باشد اما زندگي در طبيعت خود مشقت بار نيست كه برخي رخدادها و در پاره يي اوقات عرصه را بر انسان ها تنگ مي سازند. رنج و تالم متعلق به يكايك نوع بشر است با اين حال فلسفه زنده بودن و زندگي كردن نه تنها تلخ و محنت انگيز نيست كه شيرين و لذت بخش است. حتا در دشوارترين شرايط نيز غالب انسان ها "زنده بودن" را به "زنده نبودن" برتري مي دهند.

   طبيعت جهان بر زايش و ستايش زندگي بنا گرديده و به همين خاطر است كه زندگي گرامي و مورد احترام مي باشد.

   زماني كه فردي به هر دليل روزگار را چنان بر خود مشكل مي پندارد(اينكه مي پندارد و يا به واقع چنين مي باشد خود حكايتي ديگر است) و آنچنان مشكلات وي را احاطه كرده اند كه راهي براي چيره شدن، عبور و يا حتا گريختن به چشم نمي آيد ممكن است شخص تصميم بگيرد تا به زندگي خود خاتمه بخشد. در نگر جامعه شناسان و افراد آگاه و خردمند، خودكشي و يا عبور از "خود" و حذف كردن خويش براي پايان بخشيدن به دشواري ها در حقيقت يك باور غلط و حاكي از فقدان درست نگريستن است. هرچند نظريات بسياري در اين باره طرح گرديده و تعدادي از افراد نيز به دفاع از خودكشي و يا انتخاب مرگ براي رهايي يافتن برآمده و گفته هاي خود را ارايه داده اند. اگر معقولانه و البته دردمندانه نگاه كنيم زندگي هركسي متعلق به خود اوست و شايد خودكشي در نفس خود هرگز يك جرم تلقي نگردد كه بيش از آنكه جرم ناميده شود نوعي فرار حماقت آميز و نشانه ضعف يا عدم دانايي و درايت فردي است كه چنين راهي را برمي گزيند.

   انسان ها غالبن در رويارويي با مشكلات به جستجوي يك راه برمي آيند. چند راه گوناگون را ارزيابي مي كنند و شانس موفقيت و همينطور ميزان ريسك ها را سنجش مي نمايند. در نهايت حتا اگر راه مستقيم عبور از مشكل و يا حادثه يي را كه پيش روي شان قرار دارد نيابند چند راه متفاوت را امتحان مي كنند، ميانبر ها را مي يابند، راه هاي رفته را دوباره مي نگرند تا شايد به گونه يي ديگر و اينبار موفقيت آميز طي كنند اما كسي كه دچار كمبود اعتماد به نفس، مشكلات آزارنده روح و روان، عدم توانايي درست انديشيدن و... اين قبيل داستان ها باشد بي درنگ مرگ را بر مي گزيند و به واقع فاجعه آميز ترين، احمقانه ترين و بي حاصل ترين راه ممكن را انتخاب مي كند. راهي كه نه تنها بازگشتي ندارد كه امكان انتخاب دوباره و آزمودن ساير راه ها را براي هميشه خواهد گرفت.

   باري انتخاب مرگ يا همان خودكشي حاصل اشتباه نگريستن است و عمدتن جرم يا گناه تلقي نمي گردد. اگرچه از نگر آنهايي كه به وجود يك منشا حيات بخش باورمند مي باشند(باور نگارنده نيز به شخصه همين مي باشد) آنچنانكه وقوع زندگي و حيات يافتن به دست انسان نيست در نتيجه حادث شدن مرگ نيز نبايد به دست انسان ها باشد. منشا حيات بخش يا همان خداوند، دهنده و گيرنده زندگي است. جا دارد به اين مهم اشاره شود كه اگر بنا باشد وجود و بودن "خدا" رد و انكار شود انكاركنندگان آن نيز به خود پروانه نمي دهند تا وجود يا موجود ديگري را بر جاي آن بنشانند. پس به دو نتيجه پيرامون موازنه خدا و مرگ دست مي يابيم:

   الف) اگر به وجود خدا معتقد هستيم تعيين كننده مرگ در هر شكل و صورتي همان خداوندي است كه زندگي را يكبار به بنده گانش تقديم كرده است.

   ب) اگر وجود خدا را باور نداريم پس زندگي را حاصل يك اتفاق مي دانيم و باز نمي توان مرگ خويش يا ديگري را تعيين كرد چرا كه آن نيز بايد حاصل يك اتفاق مانند اتفاق زندگي باشد و اگر انكار و رد پروردگار مجوزي براي ترسيم و تعيين پروردگاراني ديگر باشد اين فلسفه در درون خود به تناقض برخواهد خورد.

    مقصود از تمام سطور بالايي نماياندن تصويري از جهل غمبار و سوزنده امروز ايران است. شوربختانه القاء مكرر مرگ دوستي، مرگ خواهي و مرگ پرستي در سايه حكومت اسلامي به طرز رقت باري كالبد جامعه را از مرگ اشباع كرده است. خودكشي چه در نگاه آنانكه وجودي به نام خدا را باور دارند چه در نظر آنها كه به چنين مطلبي اعتقاد ندارند، حاصل ضعف نفس و اشتباه انديشيدن است هرآينه كشتن انسان هاي ديگر نشانه بارز پلشتي و پست فطرتي مي باشد و آنكه با ابزار جنايت به هر دليل و با هر فلسفه يي جانِ ديگري و ديگران را مي ستاند به واقع فلسفه بودن خود را نيز خط بطلان كشيده است چراكه اگر زندگي محترم و گرامي شمرده نشود، اين قاعده شامل فرد فرد انسان ها مي باشد و همانگونه كه موجود زنده يي مرگ موجود زنده ديگري را رقم مي زند و تعيين مي كند ديگري نيز مي تواند به تكرار چنين كند و حاصل آن تباهي و فناي مطلق بشريت و عينن همان چيزي است كه دستاورد دور يا نزديك استيلاي ايدئولوژي جهاد و شهادت طلبي(مرگ خواهي) اسلام گرايان است. در اين رهگذر بنيانگذاران و نشر كننده گان افكار مرگ طلبانه، بر ذهن ساده انديش و عقل خام برخي جوانان سرمايه گذاري مي كنند.

   تحت هر شرايط و به هر علتي علاقه به مرگ نشانه يك گرايش خطرناك و بيمار گونه است. شيفتگي براي زندگي همانقدر طبيعي و سالم است كه اشتياق به مرگ نشان از كژانديشي و روان پريشي دارد اگرچه آنكه مرگ را براي خود چاره مي پندارد تنها فاقد بينش و درك صحيح از زندگي است اما آنكه مرگ را براي ديگري يا ديگران راه حل مي انگارد نه تنها كژانديش و تهي باور كه يك جاني بالفطره و يك خطر بالقوه براي جامعه انساني مي باشد. شخصي كه همواره ضد اجتماع، رو به روي انسان ها و مقابل قوانين پسنديده و مطلوب تمامي جوامع ايستاده است. چنين انساني پيش از آنكه به نيستي رهسپار شود طي مدت حيات خود نيز مطرود و منفور است و در واقع پيش از فرا رسيدن مرگي كه به آن عشق مي ورزد و نابودي يي كه راه نجات خويش و بازيابي ايدئولوژي مُرده اش مي پندارد پيشاپيش جنازه يي متحرك است كه به هيچ چيز و هيچ كجا تعلقي ندارد و در محاق افكار تيره اش نه توسط ديگران ديده مي شود و نه ايده هايش مورد توجه و تامل قرار مي گيرند.

   مبتلايان به ايدئولوژي شهادت طلبي و مرگ پرستي به دو گروه تقسيم مي شوند:

     ۱- مروجين و مبدعين اين ايدئولوژي كه خود اصولن باوري بدان ندارند اما با سوق دادن طعمه هاي شان به سمت چنين پرتگاهي بهره هاي لازم را برده و فقط دستي از دور بر اين آتش مرگبار مي نهند.

     ۲- افرادي كه تحت القائات مداوم و برنامه ريزي دقيق و طولاني مدتي قرار دارند كه در راستاي شستشوي مغزي اينان انجام گرفته است به همين خاطر قوه تشخيص، تجزيه و تحليل را از كف داده اند و به علت كوته فكري و عدم قدرت تشخيص شان نمي توانند طرز فكر خود را مورد ارزيابي دوباره قرار دهند و يا پروداكس ها و ناهمخواني ها را بيابند تا تجديد نظر كنند.

   آنانكه در حيطه نخستين جاي مي گيرند چنانچه گفته شد بي ترديد كوچكترين ايمان و باوري به ايده و انديشه يي كه تبيين و تبليغ مي نمايند ندارند. خدايي در بطن اين ايدئولوژي تبهكارانه وجود ندارد و خدا به واقع همان بانيان و مجريان مرگ مي باشند. خدايان ناتواني كه مي تواند هر ثانيه مرگي ديگرخواسته دفتر زيستن شوم شان را ببندد تا به نبودن مطلق راه يابند اما هنگامي كه از حيث امنيت جاني و مالي در بهترين شرايط قرار گرفته اند دم از ترويج مداوم مرگ خواهي(شهادت طلبي) زده و سايرين را به پذيرش و اشاعه اين تفكر خطرناك و شوم تشويق و ترغيب مي نمايند.

    اما گروهي كه در جرگه دوم واقع هستند بيش از هر چيز واژه "قرباني" برازنده اينان است. بر اساس برخورداري انسان ها از قدرت انتخاب، همواره نمي بايد تمام قربانيان را بي گناه قلمداد كرد. كسي كه گرفتار بيماري رواني مرگ دوستي مي گردد(حال چه عايد تلقين و تزريق فكري حاكمين ددمنش باشد و چه محصول يك بيماري دروني) چنين شخصي در پي بازخوردهايي غيرمادي مي باشد. وي جوينده دريافت مزد كژانديشي خود توسط نيروهايي غيبي و غير واقعي است. او از حال و از بودن خود و آنچه كه هست و در نتيجه هست بودنش اثبات شدني است مي گريزد تا به فرصت هايي تعريف نشده و خيالي دست يابد. قرباني انديشه جاهلانه شهادت طلبي، خود را به نيست مطلق بدل مي سازد تا بهشت و حور و غلماني را تصاحب كند كه وجودشان تنها در زبان (و نه حتا باور) رهبران او متجلي است. در واقع اين رهبران، مرگ افراد را تنها پلي براي نيل به مقاصد قدرت طلبانه خويش مي پندارند.

    واقعيت تلخ مرگ (كه احدي نمي تواند تلخي آن را با دلايلي مشهود انكار نمايد) منتج از قدرت طلبي و در واقع بقا و ادامه قدرت مادي عده يي ديگر در جهان ماده مي باشد. فلسفه نهادي شهادت طلبي به خودي خود نقض كننده خويش است. اگر بنا بر اين است كه قدرت مادي و لمس شدني رهبران ايدئولوژيكي حفظ گردد در نتيجه اين ماده و بقا در ماده است كه داراي اهميت مي باشد و هيچ جهاني در پس اين ماده وجود نخواهد داشت پس چرا و به چه دليل و با كدام توجيه عدالت مندانه عده يي بايد به فنا و نابودي رهسپار شوند تا بقا و قدرت عده يي ديگر (كه در اقليتي مكرر نسبت به دسته انگشت شمار نخستين قرار دارند) تضمين و حمايت شود؟ اما اگر جهاني ديگر كه در تعبيرهاي رنگ و لعاب زده و مشمئزكننده همين رهبران قدرتخواه و ايدئولوژيست "جهان جاودانه" نام دارد و حور و پرياني چنين و چنان در انتظار اين شهادت طلبان جنايت پيشه اما خام و كوته بين و فريب خورده نشسته اند تا به بهترين شكل ممكن پذيرايي شان كنند چه اصرار و ضرورتي به حفظ و ابقاي قدرت مادي اين رهبران در جهاني كه به گفته خودشان فاني است وجود دارد؟ اگر واصل شدن به آن جهان جاودانه كذايي، مقبول و مطلوب است چرا بايد بر محكم تر كردن بنيان قدرت و حكومت مدعيان ديني تاكيد ورزيد يا برايش تلاش كرد؟ آيا اگر اين مروجين مرگ، بر گفته هاي خويش باور و ايمان دارند هرگز خواهند توانست به تناقض نهفته در بطن افكارشان پاسخي قاطع و روشن عرضه بدارند؟

    تروريزم اسلامي شايد صحبت چندان تازه يي نباشد و بارها در همين وبلاگ پيرامون اين پديده شوم بحث گرديده است. بنيان گذاران و باورمندان به ترور هاي فيزيكي -با هر انگيزه و ايده يي- قطعن خود و زندگي مادي خود را دوست داشته و بدان وابسته مي باشند. قربانياني كه قادر خواهند بود تا با حذف مخالفين اينان، عرصه را براي بهتر تازاندن و آزادانه تر حكومت نمودن اين رهبران تروريست باز نمايند، از ميان افرادي انتخاب مي شوند كه در گام نخستين با مقوله يي به نام مرگ كنار آمده باشند. ترسيم استشهاد و شهادت طلبي مناسب ترين روش براي تحريك خام انديشان است تا با رقم زدن مرگ ديگران و همچنين حذف و نابودي مضمحلانه خود مجال دهند تا اربابان قدرت و مدعيان وجود جهان غير مادي- كه هرگز در چهارچوبه علم و منطق اثبات نشده و نخواهد شد-  در همين جهان خاكي- كه هست و بودنش دليل بر بودن است-  آنهم در قدرت محض باقي و برقرار بمانند. به تعبير واضح تر:

   جامي و بُتي و بربطي بر لَب كِشت

   اين هر سه مرا نقد و تو را نسيه بهشت

    چالش و پيچشي كه در اين تفكر هويداست با هيچ نوع برهان منطقي قابليت حل شدن ندارد. شهادت طلبي و مرگ انديشي، بيماري هولناك اين عصر و زمانه و سبب ساز تمام مصايبي است كه اكنون جهان با آن دست به گريبان مي باشد. حذف اين تفكر، مهم ترين و شاخص ترين اولويت براي دست يافتن به ثبات و امنيت مي باشد. ريشه تمام تلخ كامي ها زماني است كه تقليد و كهنه پرستي بر مسند انديشه جاي گيرد و دستاورد آن نيز چيزي جز گزينش مرگ و سِير به سوي نابودي نيست.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سي ام بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

         سر احمد سلمان رشدي در كنار همسرش پادما

   هنگامي كه "سِر احمدسلمان رشدي" نويسنده خوش قلم و هندي تبار، كتاب "آيات شيطاني" را در سَبك سورئال و با ساختاري ويژه نوشت تا براي چاپ محيا كند هرگز تصور نمي كرد با چنين اقبال مافوق تصوري روبه رو گردد. آقاي رشدي شايد حتا حدس هم نمي زد كه آن اندازه زندگي وي به عنوان يكي از چهره هاي شاخص ادبيات جهان مهم و شايان توجه گردد كه براي حفظ آن در مقابل تهاجم اسلام گرايان افراطي چندين محافظ همواره او را همراهي كنند و...

   بيست سال پيش و در بيست و پنجم بهمن سال 1367 و متعاقب با انتشار كتاب آيات شيطاني، خميني جلاد قرن فتواي مشمئز كننده خود را پيرامون ترور وي صادر نمود. آن زمان شايد شماري از آن كژانديشاني كه امروز بسي فريبكارانه در شيپور آزاديخواهي نيز مي دمند، اين فتواي شوم و خارج از معيار هاي سياسي روح الله خميني را تحسين نمودند.

   براي تماشاي شكست اين فتواي ددمنشانه زمان چنداني نياز نبود. شايد امروز تنها انگشت شماراني را بتوان يافت كه فتواي جنايي خميني مبني بر دستور قتل و ترور يك نويسنده را محكوم نكنند و نسبت به چنين حكم نامعقولي ابراز انزجار ننمايند.

فتواي ترور و بازخورد مثبت آن براي آقاي رشدي

   آيات شيطاني البته اثر با ارزشي در عرصه ادب جهان به شمار مي رود اما شايد فضاي بيش از اندازه جادويي و پيچيدگي خاصي كه در ارايه داستان مشهود است، انگيزه لازم را در بسياري از مخاطبين ايجاد نمي كرد تا اين كتاب را تهيه نموده و به طور كامل بخوانند. يكي از مهم ترين اثرات ناخواسته آن فتواي احمقانه، به شهرت رسيدن اين كتاب و جلب مخاطبي چندين و چند برابر بود كه سبب دريافت سود سرشار براي ناشر كتاب نامبرده – كه حكم مرگ وي نيز توسط خون آشام تاريخ معاصر خميني صادر گرديده بود – شد.

   اساس و فلسفه نهادي تئوري شوم تروريزم، ايجاد و تشديد وحشت براي افرادي است كه در جبهه مخالف شخص يا اشخاص تروريست قرار دارند. اين فلسفه زماني به شكست و تباهي برخورد خواهد نمود كه سايرين فارغ از اقبال يا عدم اقبال يابي ترورگران ،گام در همان جاده يي بگذارند كه فرد مورد تهديد در آن حركت مي كند. چاپ و نشر كتاب هاي متعددي كه همگي محتوايي در راستاي به چالش كشيدن و يا حتا تمسخر محمد پيامبر اسلام داشته و بسيار شفاف تر و بارزتر از آيات شيطانيِ سلمان رشدي بدان پرداخته بودند موجب شد تا اكنون بسياري از خود همان بنياد گرايان و متعصبان دوآتشه و مهارناشدني اسلامي نيز، از حمايت خود پيرامون فرمان ترور آقاي رشدي پشيمان گردند. آنان باور دارند اگر زمان به گذشته بازگردد هرگز و هرگز بر فتواي تروريستي صادره از يك رهبر مجنون مهرتاييد نزده و افسار اعتقادات شان را به دست چنين ديوانه ي مهار گسيخته يي نخواهند سپرد.

   بي حاصل بودن چنين حكمي، آن ميزان مشخص و واضح است كه اگر آن رمه هاي به گرگ سپرده هم كورسوي اميدي در ذهن شان درخشش داشت تا ساير نويسندگان و هنرمندان دگرانديش، با شنيدن چنين حكمي "وحشت" در قلب شان پديدار خواهد شد تمامي آن اميدها امروز نقش بي حاصلي بر آب گشته است و ديگر رمقي در وجود آن فتواي بي حاصل باقي نمانده كه مدافعين تاريك انديشش نيز مجالي براي دفاع داشته باشند.  

ارمغان فتواي تروريستي خميني براي امت اسلام!!

    پخش چنين حكم نابخردانه و آبرو براندازي از سوي روح الله خميني، فضاي به خصوصي را در سطح جامعه ايران – كه آن زمان و به علت فقدان رسانه هاي مستقل و عدم دسترسي هم ميهنان به منابع آگاه، در خفقان محض به سر مي بُرد- ايجاد نمود. آن عده كه هنوز تحت تاثير القائات خميني قرار داشتند تصور اينكه يك مسلمان زاده پيامبرشان را به مضحكه بكشاند براي شان دردناك و غير قابل تحمل بود و بسياري ديگر نيز باور داشتند بر روي موضوعي كم اهميت٬ جنجال خبري مبالغه آميزي صورت گرفته است.

   شايد افراد در آن برحه خاص به سه دسته تقسيم مي شدند: آنهايي كه كليت مطلب به روزگارشان تفاوتي نمي كرد، آنان كه پرده هاي كدر تعصب انديشه شان را در حجاب حماقت پنهان ساخته بود و آن گروهي كه مزدوري و تلقين بوزينه وار هويت و شخصيت شان را به نابودي كشانده و مانند قبايل عصر حجر، بي درنگ در چنين موقعيت هايي لايه يي از خون ديدگان شان را مي پوشاند و... آري همين گروه سوم كه صدالبته در همان جامعه خفقان زده و منكوب شده دهه شصت كشورمان نيز درصد ناچيز و كم اهميتي از آحاد ملت را دربرمي گرفتند كوشيدند تا فتواي رهبر منحوس شان را به مرحله اجرا در آورند. شاخص ترين آدمكشاني كه كمر به قتل آقاي رشدي بسته بودند و بي آنكه قصد شوم شان عملي گردد جان شان را تباه كردند يكي مصطفا محمود مازح(جوانك لبناني و از اعضاي گروهك حزب الله) و ديگري ابراهيم عطايي يك فرد ايراني اصل بود كه برگرفته از دستور رهبر جنايتكارشان اين سوء قصدهاي بي نتيجه را متحمل شده و با بسته شدن دفتر زندگي شان، اكنون اسباب تاسف عده يي و باعث تمسخر عده يي ديگر هستند.

   شايد يكي از مهلك ترين عوايد درج و نشر اين فتواي كذايي، زير سوال رفتن حيثيت بين المللي ايران و متعاقبن پيچيده تر شدن محدوديت هاي سفر و يا اقامت براي هم ميهنان مان در سراسر جهان بود. حكايت آن حماقت تاريخي خميني گجستگ، چيزي جز داستان ديوانه يي كه سنگي در چاه مي اندازد نيست و لكه سياهي كه صدور حكم مرگ يك روشنفكر از سوي رژيم حاكم بر كشورمان بر دامان آبرو و اعتبار ايران در عرصه جهاني نشانده است به آساني زدودني نمي باشد.

 

    گذشته از چنين بحث هايي، برجسته ترين دستاوردي كه در هر شرايطي جزو جدانشدني ماهيت و ساختار انديشه و هدف يك فرد مخالف محسوب مي گردد و شخص دگرانديش به هرروي و حتا به قيمت جان خود نيز تير را مستقيم به هدف مورد نظر مي اندازد، باز نمودن ناگزير پاره يي از حريم هاست. هيچ شمشير و گلوله و خنجري را قدرت خاموش ساختن صدايي نيست كه با هر انگيزه يي و از هر ديدگاهي سخني در مخالفت با عقيده و ايدئولوژي سايرين مي زند. بهتر است چنين بگوييم دو راه بيشتر وجود ندارد يا شكستن تابو ها و تثبيت فردي و شخصي ايدئولوژي ها در سايه دموكراسي محض و يا تهديد مداومي كه از جانب مخالفين آن عقيده، ضربه هاي تبرش را مدام بر درخت سست نهاد اعتقادات بنيادگرايان زده و به رغم تهديد، ارعاب،جو سازي،ترور، زندان،شكنجه و... اين صداها و يا اين ضربه هاي تبر پايدار خواهند ماند و نه تنها از حجم شان كاسته نمي شود كه روز به روز و دوره به دوره قوي تر و سنگين تر مي گردند.

   مثال ها بيشمارند و يكي از شاخص ترين آنها مرز شكني ايدئولوژيك شادروان دكتر احمد كسروي بود كه مرگ دلخراش ايشان با ضربات چاقو و در واقع ترور آقاي كسروي نه تنها موجب خاموشي هم فكران وي نشد كه با گذشت ساليان، عده يي به تاسي از او و برخي نيز با نگرش هاي منحصر به فرد "راه كسروي" را در پي گرفته و اسلام و مسلماني را به صورت جدي و قاطع به نقد كشيدند. راهي كه كسروي با قلمش آغاز نمود به خون شرافتمندش ادامه يافت و نه تنها پايان نپذيرفت كه قطعيت و شفافيت بيشتري يافت و چه بسيارند امروز كه آگاهي و بيداري خود را وامدار كسروي و كسروي ها مي دانند. تئو ونگوگ كارگردان چيره دست هلندي پس از ساختن فيلم "تسليم"، مورد خشم بي منطق افراطيون مسلمان قرار گرفت و هنگامي كه از خيابان عبور مي كرد يكي از بنياد گرايان ناجوانمردانه از پشت به او حمله نمود و به طرز دلخراشي سر از بدن اش جدا كرد. چند سال سپستر كارگردان ديگري در همان كشور – گيرت وايلدرز كه عضو پارلمان هلند نيز مي باشد- ظهور يافت كه فيلمي به نام "فتنه" را بسازد فيلمي كه توانست ضربه يي به مراتب سهمگين تر از تسليم آقاي ونگوگ بر پيكره ارتجاع وارد آورَد.  

   آقاي رشدي آيات شيطاني را نوشته و امروز نويسنده نامداري است كه هركجاي اين جهان و در معيت محافظين اش قدم مي گذارد و غالبن مورد احترام واقع مي شود اما علي خامنه يي رهبر منفور جمهوري اسلامي، آن اندازه پرونده اش سياه است كه حتا براي درمان بيماري اش قادر به خروج از ايران نيست چرا كه به خاطر دخالت مستقيمش در فجايع تروريستي بين المللي، سالياني است كه اينترپل وي را تحت تعقيب قرار داده است. تئو ونگوگ كارگردان فقيد هلندي سال ها پس از مرگ اش همچنان مورد تحسين و تشويق قرار دارد اما محمد بويري، تروريست افسارگسيخته يي كه وي را به قتل رساند اكنون در انزواي چهارديواري زندان به انتظار پايان عمرش مي باشد تا مرگش سرانجام حبس ابد وي را خاتمه بخشد. شادروان شهيد دكتر فريدون فرخ زاد كه توضيح المسايل خمينيِ روان پريش را هنرمندانه به طنز درآورد اگرچه خون پاك اش پيشاني تاريخ را رنگين ساخت اما امروز ثمره تلاش هاي شجاعانه وي راهي به سوي فردا گشوده است و اگر ميان قشر روشن انديش جوانان پرس و جو كنيم بسياري از آنان دوست دارند جاي فرخزاد باشند اما توضيح المسايل خميني سال هاست به زباله داني تاريخ پيوسته و از فرط تعفن و حقارتش حتا مرجع معتبري براي دوآتشه هاي بنيادگرا نيز نمي باشد و خود رژيم اسلامي هم تمايلي ندارد تا نسخه كاملي از آن هجونامه ننگين را تجديد چاپ نمايد.

  تجربه ها ذهن را بارور مي سازند و بر الگوهاي نادرست و راه هاي به بن بست رسيده، خط بطلان مي كشند. راهي كه از تجربه مي گذرد راه دشوار و تلخي است اما اگر به تجربه دست يافتيم نبايد اين متاع ارزشمند را به آساني از كف بدهيم. تجربه تنها به مدد زمان، دست يافتني مي گردد تا خِرَد ما را دوچندان سازد. اين راه و رسم تاريخ است كه به سوي آزادي و حقيقت پيش مي رود. تنها زماني خواهيم توانست به آزادي دست يابيم كه جاي "حذف مخالف" كه راهي شوم٬ بي حاصل و احمقانه است به "نقد مخالف" بپردازيم.

   بينش و اعتقادي كه حرفي براي گفتن دارد، مخالف خود را به هيچ نحوي خاموش نمي سازد بلكه آن اندازه قدرتمند است كه تهديدها را به فرصت بدل سازد و آن ميزان ژرف و ريشه دار است كه همواره به چالش كشيده شدنش راه را براي غني تر شدن و محبوب تر شدنش هموار مي سازد نه اينكه به قدري بي بنيان و مضمحل باشد كه با حذف صداهاي مخالف، دشمنانش را محبوب و خويش را منفورتر سازد. تفاوت انسان هاي سربلند و آزاد با تئوريسين هاي ترور در همين نكته باريك تر از موست و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبر مهم: متاسفانه ساعاتی پیش باخبر شدیم کوروش احمدی فعال و مبارز سیاسی سلطنت طلب٬ که در تاریخ بیست و هشتم بهمن ماه به علت عوارض ناشی از خونریزی عروق مغز دچار مرگ مغزی شده و در حالت اغما قرار داشت امروز در بیمارستانی واقع در شهر وان ترکیه٬ غریبانه جان به جان آفرین تسلیم کرد. کوروش احمدی پیش از سفر مجبورانه اش به غربت٬ همواره از دلیرترین و پر جرات ترین وبلاگ نویسان بوده و سالیانی از عمر کوتاه اما با ارزشش را نیز در زندان های مخوف رژیم تبهکار اسلامی و تحت سخت ترین شکنجه ها سپری کرده بود. ایشان که تنها با قید ودیعه از زندان رژیم اسلامی آزاد گردیده بود پنهانی به همراه خانواده اش به ترکیه مهاجرت نموده و در آنجا فعالیتش را در راستای مشروطه خواهی به صورت جدی پیگیری می کرد. درگذشت رقت بار و غم افزای کوروش احمدی را به همسر وفادار و مهربانش سرکار خانم فرحناک و همچنین سه گل نورسته اش تسلیت می گوییم و برای بازماندگان شکیبایی آرزومندیم. فقدان کوروش احمدی٬ بی تردید ضایعه تلخی است که هرگز فراموش نخواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفدهم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

        

   حمله به سايت بالاترين، خبري بود كه امروز از منابع موثق دريافت شد. به عنوان يكي از كاربران اين تارنما، شنيدن اين خبر بيش از آنچه كه نگران كننده باشد تامل برانگيز بود. صحبت اين نيست كه محتوا و ماهيت سايتي به نام بالاترين به نقد كشيده شود و يا از آن به عنوان يك نماد و مظهر ياد شود. بالاترين هيچگاه ماوا و ملجا آزاديخواهان نبوده است كه اگر هم بوده باشد چشم اميد مخالفين رژيم اسلامي و مبارزين لزومن به هيچ سايت و يا رسانه به خصوصي دوخته نشده است. بحث بر سر "چرا چنين شده" نيست بلكه آنچه كه هدف اين نوشتار مي باشد "چه بايد كرد" است و اينكه واكنش و بازخورد ما نسبت به اين مسايل چه بايد باشد.

   پيش از هرچيز جا دارد كه تاكيد شود، حمله به يك سرور و ربوده شدن هر وبسايتي به مثابه يك تراژدي  و يا بحراني جدي تلقي نمي گردد. رسانه ها ابزار هستند كه دامنه و فراگيري شان بي نهايت است  آنچه كه نگارنده را وادار ساخت كه براي نوشتن اين مطلب دست به قلم شود هك اينترنتي و مسايلي از اين قبيل نبوده بلكه حقيقت دهشتناكي است كه در پشت پرده وجود دارد. از سوي ديگر بي توجهي و بي تفاوتي ناشي از كوتاهي و كرختي ماست كه بسي زننده مي نماياند و به خداوندان الرعب و بالنصر(تروريزم) مجال مي دهد كه چهار اسبه و بي پروا بتازانند.

   داستان خنده آوري كه اخيرن در ميان مجريان اسلام و سرسپردگان شان باب شده است خودحكايتي ديگر دارد. حربه يي كه در تنگناي ناتواني و بي اقبالي شان در ترور و حذف فيزيكي مخالفين مورد بهره برداري واقع مي شود و بر آن حسابي جدي گشوده اند آنچه كه معمولن "جنگ الكترونيكي" گفته مي شود.

   تمامي اسلاميزه شده ها، اسلام فروشان، اسلام پناهان٬ اسلام پروران و اسلام نوشان به علت بي پايه بودن و سستي مبناي اعتقادي شان – كه بيشتر بر اسب احساسات سوار است تا در افسار عقل مهار باشد- هنگامي كه ببينند يك شخص، فضا و يا يك محيط  متضاد و مخالف با پندارهاي شان رفتار يا عمل مي كند راهي مناسب تر از حذف آن نمي يابند. ذهنيت حذف گرايانه اگرچه در بنياد خود دچار ايراد و چالشي جدي مي باشد اما بديهي است كه دادن پاسخي مشابه به آن٬ در پاره يي از مواقع نه تنها عملي نادرست و بي منطق نمي باشد بلكه چنين اعلان واكنشي، مناسب ترين و سزاوار ترين روش است كه بي شك برهان عقلاني نيز آن را حمايت مي كند.

   ناگفته پيداست كه اين دلاوران پهلوان پنبه اينترنتي( مجاهدون هك في سبيل الله) تا پيش از چیرگی کابوس وار اربابان شان بر ایران٬ خود و پدر و مادران شان طريق زندگي اوليه را بلد نبوده و در نکبت و بیماری غوطه می خوردند. به قول دوست عزيزي كه به طعنه مي گفت "اين برادران و خواهران عمله اسلام نه تنها ماوس را از كيبورد تشخيص نمي دهند كه هنوز تفاوت قاشق و چنگال را نياموخته اند!" و اكنون به لطف الكترونيكي شدن جهان در هزاره سوم و ورود رسمي اكثريت قاطع ملت ها به دهكده جهاني، اين حشرات موذي مجبور به يادگيري اينترنت شده و البته جنگ الكترونيكي را مبتني بر هذيان رهبر در گور خفته شان خميني(جنگ٬ جنگ تا رفع فتنه) فرا گرفته و مي كوشند تا با قدم نهادن در اين راه دشمنان شان را به سكوت وادار كنند. نكته ظريف دقيقن اينجاست كه ما نبايد بگذاريم آنان حتا درصدي به هدف خود- كه برايش مضاف بر بودجه مملكت از آبروي برباد رفته شان سرمايه گذاري كرده اند- دست يابند.

  امروز مي بينيم كه سكوت عامدانه و سهل انگاري پر ابهام جهانيان، رژيم منحوس اسلامي را جواز مي دهد تا ماهواره! به آسمان بفرستد. هم ميهنان داخل به واسطه بيم از گستاخي مفرط حاكميت اسلامي در سركوب آزاديخواهان، گرفتار سكوتي مجبورانه ناشي از رعب گشته اند و همچنين جهان آزاد جاي اقدامي عملي و قاطع در برابر تلاش ماجراجويانه اتمي جمهوري اسلامي ، مدام قطع نامه هاي بي مصرفي صادر مي كند كه بار سنگين مصيبتش فقط و فقط بر دوش ملت ايران است و بس.

   شوربختانه ما عادت كرده ايم در برابر ظلم و جنايت سر تسليم فرو آوريم كه روشن ترين برهان آن سكوت تلخ ما در مقابل اهريمن افسار گسيخته يي به نام خميني بود. خوب بود اگر اين پرسش بي پاسخ را در ذهن مان حلاجي مي كرديم و به زواياي آن ژرف تر مي انديشيديم. واكنش ما در مقابل ترور وحشيانه دست كم هشتاد تن از رهبران اپوزيسيون در سراسر جهان چه بود؟ كدام ضرب شصت جانانه يي به مزدوران ديو سيرت سپاه خيبر و قدس (كه مسوول رسمي و مستقيم ترور مخالفين در ماوراي مرز هاي ايران بوده و هستند) نشان داده ايم؟ شايد پاسخ بخشي از دوستان اين باشد كه رژيم اسلامي از منبع ميلياردي نفت ايران ارتزاق مي كند و امكانات آنان با مخالفين شان كه سلاحي جز كلام و قلم خود ندارند قياس پذير نيست. البته در مواجهه با اين سوال، پاسخ بسياري ديگر چنين است كه خوي ترورگري و حذف مخالفين در نهاد و بينش ما جايي ندارد. ضمن اينكه به نگر مي رسد هر دو پاسخ، بخشي از واقعيت را تشكيل دهند اما مهم ارايه پاسخي كوبنده است و شكل و ساختار آن شايد چندان شايان توجه نباشد. همين كه حاكميت نامشروع اسلامي و ريزه خواران شان دريابند هيچ عملي از سوي آنان بي جواب گذارده نمي شود، تمايل وافر به آدمكشي را در ازاي پرداختن تاوان آن نخواهند پذيرفت.

   بحث افكار ماليخوليايي و ماورايي اسلام گرايان سخن ديگري است. اينكه آنان اصولن به تجربيات مضحك آن جهاني باور و ايمان داشته و در نتيجه ريسك بسياري اعمال را حتا تا پاي هدر شدن جان بي بهاي شان خواهند پذيرفت تا هدف مد نظرشان را پياده سازند واقعيتي است كه همه دانسته و دريافته ايم. اگرچه بسياري اين بحث را مطرح مي كنند و بايد گفت كه نگارنده نيز درصد قريب به يقين بر آن واقف و باورمند مي باشد اما طرح اين فرضيه ولو آنكه واقعيتي محض باشد در اين مقاله جايي ندارد چرا كه مقصود از پاسخ به اعمال وقيحانه مجريان مكتبي، به واهمه انداختن آنان از هيچ قانوني نيست چرا كه ماهيت پيروان شريعت اسلام با هيچ يك از قوانين پذيرفته شده اين جهاني سازگاري ندارد و خود بر قوانيني مجهول و نامشخص پايبند بوده و خواب زدگاني سرگشته را مي مانند كه اين هذيان هاي بي معنا را شاه بيت اعمال خود قرار داده اند. اما نكته مهمي وجود دارد كه نبايد دور از نظر نگاه داشته شود و آن هم اينكه اگر همين اسلام گرايان٬ شكست خود را به تماشا نشسته و زحمات خود را به وضوح نقش بر آب ببينند راه شكست خورده را دوباره و با هزينه گزاف ديگري طي نخواهند كرد.

   ارزيابي سود و زيان در چهارچوب اوليه خود نه فقط در تمام نوع بشر بلكه حتا به گونه يي در حيوانات هم وجود دارد. احمق ترين و نادان ترين موجودات نيز مايل نيستند مسيري را به بهاي گزاف طي كنند و در پايان نتيجه يي درست عكس آنچه كه در سر داشتند رخ بدهد.

  سركشي هاي جاه طلبانه جمهوري خامنه يي در بسياري از مواقع بي پاسخ مي مانند و درس ادبی متناسب با گستاخی و جسارت حکومت الله به آنان داده نمی شود. هنگامي كه گروهك تروريستي و غيرقانوني حماس، يك خبرنگار بيگناه خبرگزاري بي بي سي را به گروگان مي گيرد و روبه روي دوربين وي را طناب پيچ كرده و سر طناب را به يك بمب متصل مي كند تا در مقابل بخشيدن جان اين خبرنگار، دنياي غرب ناچار شود به برخي تمايلات كثيف حماس تن بدهد همان كشورهاي غربي اجازه مي دهند تا ماموران سپاه دژخيم پاسداران - كه منبع تامين و تجهيز همان حماس و ساير گروه هاي خرابكار عرب هستند - در سواحل فرانسه آزادانه به شنا و تفريح بپردازند و امان داشته باشند تا در سطح كشورهاي اروپايي و امريكايي گردش كرده و حتا مخفيانه اطلاعاتي را پيرامون فعالين سياسي ايراني جمع آوري كنند.

   براي كشورهاي ابر قدرت و به اصطلاح جهان اولي كه اگر تصميم بگيرند قدرت هر اقدامي را در كمترين زمان ممكن خواهند داشت مماشات در مقابل جمهوري ولايت فقيه، تعبيري جز تاييد غير مستقيم نداشته و سكوت يا عكس العمل هاي كژدار مريض آنان معنايي جز "جانبداري" در بر ندارد. پس از فاجعه تروريستي يازدهم سپتامبر، امريكا با به آتش كشيدن بخشي از خاورميانه اثبات كرد كه اگر پاي امنيت شهروندانش در ميان باشد از هيچ حركتي چشم نخواهد پوشيد. تروريست هاي اسلاميِ باورمند به مزخرفي به نام "مرگ در راه خدا" اگر با آن آتش خشم فزاينده رو در رو نمي شدند شايد پس از برج هاي دوقلو هدف بعدي خود را كاخ سفيد و يا ارگان های حياتي ديگر ایالات متحده قرار مي دادند اما بيم و وحشتي كه بر قامت نحيف شهادت طلبان كينه ورز افتاد اميد هاي شان را به نوميدي ختم كرد.

   اكنون زمانه يي است كه بايد به حذف ويروس اسلام گرايي به عنوان پروژه يي مهم و فوري نگاه كنيم. دست كم بخش عمده یي از اين كار بر دوش ما ايرانيان و پارسي زبانان است. قسمت مهمي از اين حركت٬ وظيفه نهادينه شده ي ماست كه قربانيان تاريخي همين ويران گري ها بوده ايم.

   پاسخ ما چه بايد باشد؟

   همه مي دانيم دشمني كه بر كوله باري از جهالت هزار و چهارصد ساله سوار است، اگر نرمش و بي تفاوتي ببيند جري تر شده و اگر واكنشي شديد و حتا به مراتب سهمگين تر از عمل خودش را مشاهده كند به قدري پشیمان و شرمسار خواهد شد كه نه تنها شيريني پيروزي لحظه يي، در كام او شرنگ مي گردد بلكه تمام توش و توان خود را به كار خواهد بست كه طوري قايله را ختم كرده و پايان بخشد تا مبادا از جانب مخالفينش ضربات بيشتري دريافت كند. اگر يادمان باشد بيست و اندي سال پيش وقتي زندگاني آقاي رشدي نويسنده مستقل هندي تبار به خاطر نگارش كتاب "آيات شيطاني" مورد تهديد مستقيم روح الله خميني رهبر مجنون اسلامي قرار گرفت، پاسخ مقابل به قدري محكم بود كه امروز و پس از پخش و اقبال گسترده فيلم "فتنه" كه صدها بار بيشتر به ضرر مفاهيم و مباني جنایی ايدئولوژي محبوب جمهوري شقاوت اسلامي ساخته شده بود، خامنه يي ولايت مطلقه وقت جرات نكرد حتا با لباني لرزان نام آقاي گيرت وايلدرز را بياورد چه برسد آنكه بخواهد حكم قتل او را اعلام نمايد. واكنش جهانيان به فتواي ابلهانه و البته جنون آميز خميني به چند شكل و ساختار ارايه شد:

  ۱- استخدام چند مامور زبده و كارآزموده جهت حفاظت از جان سلمان رشدي به گونه يي كه چندين نفر از مرعوب شدگان فكري خميني در مسير ترور رشدي نه تنها به نتيجه نرسيدند كه جملگي هلاك شدند.

   ۲-  استقبال گسترده طيف هاي گوناگون مردم جهان از كتاب آيات شيطاني و حمايت ملل مختلف از ناشر اين كتاب.

   ۳-  سرانجام اعطاي لقب "شواليه" به آقاي رشدي از سوي ملكه انگلستان كه شهرت و محبوبيت وي را چندين برابر كرد.

   مثالي كه ياد شد تنها از واكنشي قوي و مناسب به يك فتوا بود يعني پاسخ به چند سطر كج و معوج كه روي يك كاغذ بي قيمت نگاشته شده بودند اما حال اگر فرض مي گرفتيم كه سرسپردگان گوساله مسلك خميني به هدف شوم خود رسيده و آقاي رشدي را ترور مي كردند، آن زمان البته بايستي واكنش به مراتب قاطعانه تري حتا به صورت يك مقابله به مثل نمود مي يافت تا درسي باشد كه هرگز همتايان فكري خميني در صدد تهديد و به قتل رساندن يك نويسنده يا روشنفكر برنيايند.

  امروز وظيفه ما حكم مي كند كه پاسخي محكم و در خور به چنين حركت هاي مذبوحانه يي داشته باشيم. به اين مطلب بايد دقت شود كه در علوم تربيتي و روانشناسی نيز، هنگامي كه يك بچه كوچك اشتباهي بزرگ مرتكب شود اگر در همان زمان تنبيهي جدی از سوي پدر و مادر خود ببيند در آينده شايد به سود خود او نيز باشد و بالعكس اگر با واكنش نه چندان قاطع والدين خود رو به رو شود بي شك و به دفعات ديگر همان رفتار و عمل نسنجيده خود را تكرار خواهد كرد و تكرار اشتباه مي تواند از وي موجودي مخرب و مهارنشدني بسازد.

  پيشنهاد نگارنده اين است كه در برخورد با كساني كه به وبسايت بالاترين حمله كرده اند، عمل شرم آور تروريست هاي مجازي با يك رويه مشابه اما كمي قاطع تر مقابله به مثل گردد. به عنوان مثال چند سايت معروف خبري وابسته به حكومت مانند(رجا نيوز،فارس نيوز،كيهان نيوز، سايت هاي وابسته به سپاه، بسيج و...) هك و محو گردند. اين پروژه بايد با دقت، برنامه ريزي شده و هوشيارانه پي گرفته شود. گام دوم نشر و رواج نكاتي مي باشد كه موجبات خشم و آسیب اربابان تروريزم اسلامي را فراهم مي آورد. عملي ترين و هميشگي ترين فرمول در رويارويي با هر دشمني، ابتدا شناختن نقطه ضعف هاي آنان مي باشد. اگر ملاحظه مي شود كه امروز داغ تروريست هاي غزه نشين و يا جانوراني مانند ايمن صيام و عماد مغنيه رگ غيرت نا به جاي اين آدمخواران دين فروش را متورم كرده است دست گذاردن بر اين نقطه ضعف ها در راستاي تحريك و به چالش كشيدن ارزش هاي آنان در سطح گسترده به عنوان يك روش مناسب و عملي پيشنهاد مي شود.

  پيشنهاد ديگري كه شايد اجراي آن بسيار آسان و زودبازده باشد ساختن لوگوهايي در حمايت از سايت هاي پربازديدي نظير بالاترين مي باشد كه اين اقدام ضمن سهولت و كم هزينه بودن دو مزيت بسيار مهم دارد:

   ۱- موجب محبوبيت هرچه بيشتر سايت مورد نظر مي گردد و همزمان با بازسازي و بازگشت آن تارنما آمار بازديدي به مراتب بيشتر از گذشته خواهد داشت.

  ۲- نوعي وحدت نمادين را نشان مي دهد كه همين اتحاد ضمن كمك به پيوستن افكار و نگرش هاي گوناگون به يكديگر و گردآمدن زير چتري مشترك، موجب بيم و هراس هرچه افزون تر دشمنان مي گردد كه اتحاد مخالفين شان را از هر شوكراني براي خود كشنده تر و مرگ آور تر مي بينند.   

   در پايان بايد گفت هرگونه سكوت و ملاحظه و گذشتي در شرايط كنوني خطا و اشتباه محض مي باشد. ضمن اينكه پاسخ به حمله هاي حاميان خلافت علي خامنه يي – كه در زمان لازم پشت هر چيزي سنگر مي گيرند تا خود را برهانند- بايد هوشمندانه و در عين حال محكم و خُرد كننده باشد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

شانزدهم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

      

   پرسشي كه در ذهن بسياري وجود دارد اين است كه چرا رژيم وقت ايران، شوق و علاقه مفرطي به دخالت در امور ساير كشورها دارد؟ چرا در زمان پيش آمدن هر جنگ و يا رويداد تروريستي و امثال آن همواره انگشت اتهام از جانب جامعه جهاني بر كشور ايران قرار دارد؟

  اين پرسش ذهني و يا شايد سرزنش دروني بسياري از هم ميهنان باشد. بالطبع تحمل اينچنين رسوايي و بدنامي سنگيني در منظر بين المللي دشوار است و شوربختانه بخشي از بار آن نيز بر دوش ملت عزيز ايران قرار دارد.

چرا نام كشور ما با واژه تروريزم قرين و عجين مي باشد؟

   اگر به ريشه يي ترين و عمده ترين علت چنين امري باز گرديم بايد تقويم ها را تا سال 57 خورشيدي و وقوع ضايعه شوم و خان و مان سوز انقلاب 57 عقب ببريم تا به وضوح ببينيم ايجاد چنين ذهنيتي از آن زماني آغاز شد كه حكومت ايران به يك جمهوري در ساختار اسلامي بدل گرديد.

   لمس چنين واقعيت دردناكي، با دلايل گوناگون قابل قبول تر و باور پذير تر خواهد بود. هنگامي كه به فرمان خميني كثيف دجال تيره بخت و چنگيز معاصر٬ سفارت خانه امريكا در خيابان روزولت توسط اوباش پيرو خط خميني محاصره شد در همان اثنا حكومت الله جوخه هاي تروريستي اش را به سراسر دنيا گسيل كرده بود تا به جان شريف محمدرضا شاه فقيد آريامهر آسيب وارد سازند. از شاخص ترين و شقي ترين اين گروه ها،گروه تروريست معروف آن زمان "كارلوس" بود كه دقيقن با تطميع مستقيم جمهوري نوپا در آدمكشي اسلامي براي به قتل رساندن آن ابرمرد، عوامل تعليم ديده خود را با آموزه هاي خاص تروريستي به محل اقامت ايشان فرستاده بود. درين نوشتار ، وارد جزييات مطلب و اينكه تير اين دژخيمان چه گونه به سنگ اصابت كرد نداريم و همان زمان هم البته جوخه هاي تروريستي برون مرزي جمهوري استبدادي اسلامي، جان بسياري از دلدادگان ايران را ستاند و خون پاك شان را بر زمين ريخت.

  از زمان به وجود آمدن رژيم سياسي- مذهبي، ايران به مركز آشوب و آتش افروزي تبديل شد. شعله هاي قهر و غضب اسلام گرايان تا بدانجا بود كه حتا به آلمان ،آرژانتين،امريكا، فرانسه، هند، افغانستان، پاكستان، عراق ،هلند و... كشيده شد و بيشماري از مردم جهان را در خود سوزانيد و اين واقعيت بي شك هرگز از چشم دولت ها و ملت ها دورنمانده است و نه تنها مردم ايران بلكه ساير جهانيان از همان اوان برپايي چنين رژيمي آنهم در كشوري حاصل خيز و ثروتمند چون ايران –كه يك پل استراتژيكي در جهان به شمار مي رود- پيش آمد چنين كانون شر و فتنه يي را پيش بيني مي كردند.

چرا غرب به دست خود چنين مركز شرارت و جنايتي را بنيان نهاد؟  

    آنچه كه براي جهان غرب انگيزه شد تا با برپايي ازدحام و بلوا فرمانروايي ملي ايران را ساقط كرده و يك حكومت فاقد مشروعيت ملي و مقبوليت عمومي را بر صدر امور بگمارند، يكي بيم از رواج انديشه هاي ماركسيستي شوروي سابق(رقيب همه جانبه امريكا) بود كه در سايه يك رژيم سكيولار(حكومت پيشين ايران) مي توانست بي هيچ سد دفاعي يا سانسوري در ميان مردم ايران تعريف و سپس پخش و ترويج گردد و ديگري ضرباهنگ پيشرفت هاي درخشان اجتماعي و تكنولوژيكي در سايه ي سلطنت پهلوي بود كه اين دو بر تن دنياي غرب لرزه وارد مي آوردند. آنها هدف شان از ايجاد يك رژيم اسلامي،نخست بسته شدن مسير گشايش دروازه هاي پيشرفت و مدرنيزه شدن ايران و دوم ايجاد كمربندي اسلامي براي مقابله با افكار ماركسيستي و بي خدايي صادره از سوي ابرقدرت رقيب بود. اما غربيان تصور نمي كردند روح الله خميني، عامل دست پرورده خودشان و كسي كه صميمانه به وي باور و اعتقاد داشته و سالياني پرورش اش داده بودند اينچنين چموش و سركش باشد و جنون اسلاميزه گري وي تا آن حد باشد كه نه فقط سركوب داخلي كه دامنه وسيعي از آشوب هاي بين المللي را به وجود آورده و به تقويت جنايتكاران عرب و غير عرب بپردازد.

   امروزه جمهوري ولايت فقيه، سطح بحران خاور ميانه را از آستانه تحمل گذرانده است. گروهك هايی چون حماس، جهاد اسلامي، حزب الله و غيره را به راكت و سلاح هاي كشتار جمعي مجهز مي سازد. ديگر امروزه اينان از بيان روح پليد و تروريست خود پروايي ندارند. به شكل رسمي براي ترور آقاي حسني مبارك رياست جمهوري مصر ،جايزه تعيين مي كنند و علاوه بر رويه بُت سازي هميشگي از تروريست هاي سابقه دار و به گور واصل شده يي همچون خالد اسلامبولي، عماد مغنيه و ديگران، اندازه وقاحت خود را تا جايي بالا برده اند كه نه تنها عمليات ددمنشانه حماس و غيره را تحسين و مدح مي كنند كه با شست و شو دادن مغزهاي كوچك و عقب مانده برخي از جوانان و ميانسالان داخل مرز٬ آنها را تشويق به يورش به سوي غزه و انجام عمليات تروريستي انتحاري مي نمايند. ديگر امروز جمهوري اسلامي بدل به حيوان افسار گسيخته يي شده و يا به اتوموبيلي شبيه است كه در سراشيب و بدون ترمز با سرعت سرسام آوري در حال حركت مي باشد.

  امروز و در شرايط كنوني كه ميان گروه حماس و كشور اسراييل نبرد سختي در جريان است، حكومت الله به طرز عجيبي چهره عصيان طلب،مجنون و سركش خود را نمايان تر ساخته است. رژيم نامشروع خامنه يي٬ چهار اسبه و چشم بسته مي رود تا ايران و هرچه در آن است به مرداب نكبت و فنا فرو ببرد. جهان آزاد سعي در رام كردن گروهك حماس و ثبات بخشيدن به كشور اسراييل و نوار غزه دارد اما همواره از اين مهم غافل بوده و يا عامدانه خود را به وادي غفلت مي اندازد كه مهم ترين عامل ايجاد چنين بحران هايي جمهوري اسلامي است نه لزومن حماس و ديگران.

  حزب الله، جهاد اسلامي و حماس به راحتي مي توانند سركوب شوند. آسان مي توان از ريخته شدن خون تمامي بي گناهان جلوگيري كرد. دست آشوبگران و خرابكاران بين المللي را خوب مي توان كوتاه نمود و مي شود تروريزم را از عرصه جهاني محو ساخت. كليد طلايي همه اين موارد در گرو پايان گرفتن عمر شوم حكومت اسلامي است كه مانند غده يي سرطاني تار و پود خاور ميانه را احاطه كرده و با گروگان گرفتن ملت ايران به دست شوم سپاه،گستاخانه در حال افروختن شعله هاي مرگ و مصيبت در بسياري از نقاط دنياست.

  به امروزمان نگاه كنيم. ملت ايران لايق بهترين جايگاه ها مي تواند باشد و افسوس كه در كوماي مرگباري فرو رفته است. اگر هم ميهنان بخواهند، بي ترديد بر اين ظلم جهان سوز چيره خواهند شد. چرا بايد بگذاريم كه دنيا براي ما تصميم بگيرد؟چرا بايد اجازه دهيم يكبار ديگر  و پس از رخداد سياه سال 57 جهان غرب سرنوشت ما را تعيين كند. آنها اگر سي سال پيش بي شرمانه و صرفن براي حفظ و تضمين منافع خود اوباش را حمايت كردند تا حكومت پرافتخار پهلوي براندازي شود، شايد امروز اگر تصميم به دخالت بگيرند حق داشته باشند.

   ايكاش ما بپذيريم كه با سكوت خود در برابر جنايات حكومت اسلامي به ساير ملت ها نيز وامداريم و ايكاش زماني دريابيم كه بايد برخيزيم و فريادي بزنيم پيش از آنچه كه يك حمله نظامي و يا هر فاجعه ديگري براي ايران عزيز حادث شود و پيش از زماني كه ديگر راهي براي نجات باقي نمانده باشد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت  و هفت شاهنشاهی

     

     بحثی که چندین ماه پیش باب آن را در این وب گشودم و مقداری- نه چندان هنوز مقدار زیادی-آن را شکافته و زوایای سیاهش را در برابر دیدگان باز و آگاه دوستان قرار دادم ٬بحث تروریزم و جنبه های گوناگون آن بود که شوربختانه رویه اصلی رژیم حاکم بر کشور عزیزمان است.در این پست بنا نیست دوباره به موضوعات  گذشته بازگردیم چرا که در پست های پیشین هر آنچه که نیاز بوده در اثبات این استدلال که یک حکومت دینی "ماهیت تروریستی" دارد بیان کرده و بد نیست اگر اینبار از زاویه یی دیگر این واقعیت تلخ را مورد بحث قراردهیم تا شاید آرام آرام بتوان راهی را یافت که این پدیده شوم برای ابد از کره خاکی محو شود(گرچه این واقع تنها با محو حکومت دینی از سرتاسرهستی ممکن خواهدشد و تردید نکنید راه دیگری نیست).

   معمولن در نبرد با آنکه و آن چیز که رو در روی مان است و در مواجهه با آنچه که مقابل خود می بینیم دو راه فرا روی خود داریم:

۱-آن را حذف کنیم.

۲-آن را به نقد بکشیم و زیر و بالایش را به نمایش بگذاریم.

   راه نخستین متعلق به افرادی است که بنابر هر آنچه رفت پیرو ایدئولوژی کثیف تروریزم هستند. مبنای فکری این عده٬  بر ایجاد وحشت برای رسیدن به نتیجه دلخواه و درحقیقت پیاده شدن افکار آنان در سایه وحشت مداوم افراد عادی و مرگ دشمنان است. بدیهی است که راه دوم به کار این افراد نمی آید چرا که با به نقدکشیدن مخالفین خود٬بیشتر و بیشتر کوچک می شوند و زمینه برای محو کامل افکار و آرمان آنان آماده خواهد شد.

  پرسش اینجاست که چرا؟

  چرایش ساده است و بهتر است جای پرسیدن بیاییم و بافته ها و خمیرمایه فکری مکتب گرایان را کنار هم بچینیم تا به پاسخ دست یابیم:

   اصول و مبانی زیستن و اندیشیدن و رفتارکردن٬ هرگز بر اساس یک معیار واحد(آنهم معیاری که نه قابل اثبات، نه قابل رویت، نه قابل تکرار و نه قابل تجربه است ) تعریف نمی شوند. انسان ها آزاد تولد می شوند پس آزاد می اندیشند و زندگی می کنند. آنان که اعتقادات و باورهای مذهبی ،دینی و مکتبی شان نقش بارز و ملموسی در زندگی و رفتارشان ایفامی کند، هرلحظه و درگوشه و کنار محیط پیرامون شان شاهد زیرپا رفتن افکار و ایدئولوژی خود هستند و...روزی که زمام امور به دستان شان بیافتد،بی درنگ شروع به گرفتن انتقام از تمام آنهایی می کنند که روی دین و ایده آنان لگد گذاشتند و برحسب قدرت اختیار و انتخاب خود نخواستند تا از یک مکتب واحد٬گوسپندانه پیروی کنند(اشاره این سطورمی تواند عینن به شخص روح الله خمینی باشدکه غوغای وا اسلامای او چه بسیار ازفرزندان ایران را از ماستاند و متعاقب باصدور فرمان قتل آنها ازجانب خمینی، به نیکنامی تاریخ پیوستند).

   موجوداتی که نه تنها دین در اراده شان دخالت مستقیم دارد بلکه خیال بافانه خود را مامور هدایت دیگران و معذور از تغییر دنیا "در راستای دیدگاه خود" می دانند٬بی هیچ شک و انکاری بزرگ ترین مروجین تروریزم دراین جهان خاکی می باشند.

   و اما دومین راه،که باید بدانیم متعلق به افرادی است که روح آزادگی و خردگرایی بر افکارشان سیطره دارد. این گونه افراد ممکن است معتقد به یک نوع دین و مذهب خاص باشند و ممکن است فاقد هرگونه دین و آیینی باشند.این اصلن مهم نیست مهم این است که این حق و اجازه را آسان به همنوعان شان می دهند که گذشته از آزاد اندیشیدن و آزاد زیستن، حتا رو در روی دیدگاه آنان بایستند و آن را نقدکنند. این روش زیباترین و خردمندانه ترین شکل خلع سلاح مخالفان است و اینکه:"همانقدر که شما سزاوارید افکار مرا به چالش بکشید متقابلن من نیز این حق را برای خود قایل هستم" بهترین شیوه برای انسانی است که بر کردار و پندار خود ایمان محکم و راستین دارد. این چالشگری دو جانبه با ایجاد یک موازنه منطقی زمینه را برای فضایی به دور ازخشونت ،آرام و معقول فراهم می کند تا تفکرشوم و ننگینی به نام"تروریزم"محو شده و غیرقابل استفاده گردد.

  این روزها درسالروز ترور "شادروان شاهپوربختیار" هستیم که گرچه مکتوب کردن این سطرها به منزله دفاع از وی و یا مهرتایید نشاندن بر افکار او نیست که البته بختیار مرد شجاع و با درایتی بود. کسی بود که آنقدر شهامت و خرد داشت که رژیم متحجر و در معنای اصیل کلمه تروریست اسلامی نقشه یی عجیب و پیچیده برای حذف او بکشد و با تمام این تفضیلات٬ زنده یاد بختیار آن اندازه بزرگ بود که پایه ها و ارکان یک حکومت را به لرزه درآورد و با مرگ دلخراش خود حتا در قلب مخالفینش نیز به درجه یی از محبوبیت برسد و البته برای هوادارانش به اسطوره یی کم مانند بدل گردد.

  چنانچه پیشتر هم گفته ایم ترورفیزیکی اشخاص، هیچ عایدی جز محبوب تر و آرمانی تر کردن افراد قربانی ندارد. وقوع تروریزم تنها سند واضحی برای به بن بست رسیدن فرد تروریست و درعوض به کمال فکری و عملی رسیدن شخص قربانی می باشد.

   حذف اشخاص ،سندی روشن از شکست تروریست درمقابله با فرد و یا تفکری است که وجودش به مکتب پوشالی وی ضربه می زند و صلابت و آرامشش، آرمان ها و عقاید شخص "ترور گر" را بی اعتبار تر از پیش می سازد. آری روح تروریزم، جز روح ذلت و به تنگنا رسیدن نیست.

  بد نیست گاهی فکر کنیم دوست داریم جزو آن افرادی باشیم که بیان افکار آنها به بهای جان شان تمام می شود و یا جزو آن قبیل کوتوله های اعتقادی که تار و پود ایدئولوژی شان را لجنی از"مرگ خواهی" و سودای حذف دیگران پوشانده است طوری که ماهیت تهی و بی ارزش باورهای خود را نمی توانند ببینند.

  کدام شایسته تر است؟

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

     

    تروریزم یا همان حذف فیزیکی افراد برای رسیدن به مقاصدی خاص ،بحران بزرگی است که متاسفانه با آغاز حکومت تاریک خمینی ،شکل وسیع تر و همه گیرتری را در سراسر دنیا به خود گرفته و موجب نگرانی ملل و دولت های جهان شده است..در این پیرامون پیشتر نیز،حقیر پست هایی نوشته ام و در پست حاضر،باز به واقعیت تلخی به نام "ترورفیزیکی" پرداخته می شود.

  امروزه ده ها و صدها سمینار با صرف بودجه های چندین میلیون دلاری درممالک مختلف برگزارشده و به این معضل خطرناک می پردازند. تروریزم اکنون مشکل و خطری به مراتب عمیق تر و مهلک تر از موادمخدر، شناخته می شود. کنترل ویژه و مستمر خطوط هوایی و مرزهای کشورها،نشان از تهدید جدی تفکر تروریزم در عصرحاضر دارد.

   و به راستی ریشه در کجاست؟

   نخست باید دید چه افراد و گروه های فکری، با ترور فیزیکی موافق و همسو می باشند؟ افرادی که حامی "سلطه ارعاب و وحشت" یا "کشتن اشخاص برای محو تفکرات آنها" می باشند بدون شک افرادی هستند که در دو ویژگی با هم وفاق دارند یعنی:

    الف: دچار اعتقاداتی هستند که بر آن اعتقادات، احساسات حاکم است و در نتیجه افکار و اعتقادات خود را کفی بر آب می بینند و چنان از محو ارزش ها و هویت فکری خود بیمناک اند که وجود و حضور اشخاص می تواند تهدیدی کشنده برای ایدئولوژی آنان باشد و به گونه یی از ضربه دیدن و خاموش شدن اجاق مکتب خود در هراس هستند که دست به قتل یک یا چندین انسان می زنند تا اعتقاد و ارزش های(قطعن بی ارزش)خود را از سقوط نجات دهند و البته با چنین اقدامی، کلنگ سهمناک تری را از سمت خود بر افکار و آرمان های تهی خویش وارد می آورند زیرا فرد قربانی-حتا اگر تا امروز یک شخص معمولی بوده باشد-پس از ترور شدن به بالاترین جایگاه درقلب، ذهن و کلام دوستان خود و یا غریبه گان می رسد و در نقطه یی دیگر تروریست و تحریک کننده او در حد بی نهایت، مورد تقبیح، نفرت و اشمئزاز واقع می شوند و این معنایی جز شکست تفکر تروریزم در پایه و ذات خود ندارد.

   ب: افراد معتقد به حذف فیزیکی، تک تک و بی استثنا در جایی از عمر خود،دچار یک ضربه روحی -روانی شده اند که همین ضربه ،صورتی از سرخوردگی را برای شان ارمغان آورده است و می خواهند با به قتل رساندن مخالفان از درد پنهان خود گره گشایی کنند که باز ثمری جز محو کردن خودشان در سایه سیاه انزجار و خشم سایرین نسبت به آنان نخواهند برد.

   نمونه بارزی از سردمداران تروریزم در قرن حاضر،سران رژیم مستبد اسلامی هستند و به طور شاخص تر پایه گذار و مبدع این رژیم در ایران که همان روح الله خمینی بود. وی بر اساس شواهد، از کودکی دچار عقده های آشکار و پنهان بود که وقتی بر مسند قدرت نشست و حس کرد پشتوانه های محکمی برای ابقای افکار موهوم و بی ارزش خودش دارد با صراحت ازحَرب و جهاد گفت و گروهک سپاه را در دستان پلید خود ایجاد کرد و از یک مشت لاابالی، به قول خودش ارتش بیست میلیونی پدید آورد(همانان که به بسیجی شهرت دارند و جز ارعاب و سرکوب مردم و اطاعت حیوانی از ولایت فقیه هنری ندارند)و به فرمان این ملای درنده و روان پریش، بسیار افراد آزاده یی در گوشه گوشه دنیا ترور شده یا بدون برخورداری از کمینه حق دفاع از خود، به جوخه های اعدام سپرده شدند. تاکنون به دستور جمهوری ولایت فقیه بیش از هشتاد تن از رهبران اپوزوسیون در آن سوی مرزها ترور شدند و آن تعداد که در هر کسوت و سمتی به صرف مخالف بودن با افکار ننگین و خون آلود این حکومت ،در داخل مرزها و به شکل زنجیره یی یا غیر زنجیره یی کشته شدند، بیش از چندصد نفر بوده است.

   همین خمینی دژخیم ،وقوع جنبش کشتارگر و هولناکی را نیز در فلسطین و به نام "انتفاضه" ترغیب کرد که پیدایش این گروهک کثیف تا امروز عاملی است برای اینکه کشور اسراییل و ملت فلسطین نتوانند به مرحله یی از صلح و سازگاری برسند و هر روز و هرهفته با اقدامات تروریستی همین انتفاضه، مردم بیگناه اسراییل و متقابلن خود مردم فلسطین به قتل می رسند و جای تردیدی نیست که این جوی خون، مرهون تلاش های مغرضانه روح الله خمینی و در واقع نتیجه پیاده شدن  افکار یک بیمار روانی(خمینی) است که متاسفانه با صلاحدید بیگانه گان برمیهن عزیز ما چیره شد.

  مضحک ترین بند ماجرا- که شاید از فرط تلخ بودن زهرخندی را بر لب هر آنکه از شعور بهره یی برده است بنشاند- احساسات گرایی و جسارت احمقانه شخص "ترورگر" یا تروریست در اجرای عمل شوم خود می باشد و به واقع همانکه مسوولین رژیم حاکم و مزدوران شان به شهادت طلبی یا از جان گذشتگی تعبیرمی کنند. مساله بسیار واضح است و نباید در پرده اصطلاحات و کنایه ها غامض شود: کسی که معتقد به دین و مذهبی باشد که آن دین و مذهب در امور زندگی او دخالت مستقیم داشته باشد، هنگامی که هر عاملی را برابر باورهای خودش ببیندقدم جلو می گذارد تا آن عامل را از سر راه افکار خود بردارد و در این گریز به از میان رفتن جان بی ارزش خود نمی اندیشد و پرسش اینجاست که در چه حساب و کتابی ،نام یک جنایت توام با زبونی و یا بهتر بگویم نوعی "ترس ایدئولوژیک" که در بطن یک "بی پروایی جاهلانه" ریشه دارد، شجاعت نامیده می شود؟؟

   پرسش را به گونه یی دیگر درمی آوریم و ملموس تر می کنیم: حاکمانی که در هر محفل و کوی و برزنی ناله مرگ بر امریکا و مرگ بر اسراییل و مرگ بر... سرمی دهند و یا آنقدر تهی مغزند که خود را "حزب اللهی" نامیده و به خداوند ماهیتی مادی اطلاق می کنند که تو گویی خدا نیز در بند حزب و حزب بازی است!! و به واقع جماعتی که خود را زیر چتر بی معنای"دار و دسته خدا" نشانده و مرگ جهانیان را برای بقای خویش خواستارند،راه و چاره و کلیدی به جز تروریزم برای ادامه حاکمیت خود می بینند یا خیر؟ آنها در ضمیرخود خوب می دانند که در حزب!!خدا قرار ندارند و دست پنهان خدا برشانه های عدمی شان سنگینی نمی کند پس برای پیشبرد اهداف خود،جز "ترور" کدام راه پیش پای شان موجود است؟ این پرسش ها همه گی یک سوال بیش نیستند که جواب در درون شان مستتر است :ادامه حکومت اسلامی برابر با ادامه جولان تروریزم و وخیم ترشدن آن است و حذف این نظام ،مساوی با حذف کانون و مدار اصلی ترور در سراسر دنیاست.

  ماجرا به همین ختم نمی شود. مبحث تروریزم ،مبحث پیچیده و دامنه داری است و ریشه هایش در منجلاب تابو پرستی و جهل ناشی از تکیه تهی مغزان تمام دوران ها بر ارزش ها و مکاتب معیوب، منقضی یا تحریف شده شان قرار دارد.

   در این واقعیت ما با هم اتفاق نظر داریم که اگر فردی یا حکومتی بر استحکام اعتقادات خود باور قاطعی داشته باشد دغدغه یی برای از میان برداشتن مخالفان خود ندارد و مطلب دیگر اینکه یک دین یا مذهب(هر دین و مذهبی) در ماهیت خود اثبات پذیر نیست و در نتیجه مورد هجمه دایمی مخالفینش قرار دارد پس اگر حکومتی بر پایه دین ایجاد شود، برای اثبات خود خواه و ناخواه "یک حکومت تروریست" خواهد بود.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهارم اردیبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

   

    پیش تر اگرخاطر دوستان مانده باشد، بحث تروریزم و ابعاد مختلف آن را - که رژیم اسلامی مورد استفاده قرار داده و می دهد - بررسی کردیم. مورد واپسین٬ "تروریزم اعتقادی" بود که همان سانسور و ارعاب دگر اندیشان معنا می دهد و صد البته شکل و ساختار مهلکی از تروریزم بوده و موجب می شود مردم در یک "تنگنای اعتقادی" قرار گرفته و حقی برای "ابراز اندیشه" نداشته باشند. همه می دانیم که حکومت ملاییسم سردمدار سانسور و سرکوب افکار است. اگر نگاهی به جامعه هنرمندان ایران(نویسندگان، شعرا، کارگردان ها، هنرپیشگان، اهالی موسیقی و آواز و...)بیاندازیم ٬به آسانی ردپای سانسور و کانالیزه کردن افکار را ملاحظه می کنیم. با دقت بر جامعه روزنامه نگاران و منتقدین ،سایه شوم ارعاب را بهتر تماشا خواهیم کرد و البته در دنیای مجازی اینترنت و در جای جای زندگی مردم ایران، دست پنهان و پیدای رژیم برای محدود سازی مردم تا جایی که نتوانند حقایق پیرامون را به درستی ببینند و یا "حرف"خود را به زبان بیاورند به چشم می خورَد.

  نیک بختانه ملت ایران ،غالبن تن به چنین سانسورها و محدودیت هایی- که برآمده از ذهن بیمار و تفکر عفن مسوولین است - نداده و جالب اینکه هرچه نوع و شدت محدودیت ها(خصوصن درحیطه قلم و یا دنیای مجازی)بیشتر شود، روش های مقابله با آن ازدیاد یافته و بر میزان "محبوبیت" فردی که سخنش مغایر با افکار تهی این سیاست بازان بدشمایل است افزوده می گردد.

  چندی پیش فیلم "سنتوری" ساخته آقای داریوش مهرجویی به علت اینکه پاره یی از بنیان های ایدئولوژیک و ارزش های بی ارزش رژیم وقت را به بازی گرفته بود توقیف شد. نتیجه حاصل اینکه فیلم مربوطه به صورت زیرزمینی به بازار آمد و بیش از سه چهارم ملت ٬فیلم سنتوری را بر روی سی دی و با کیفیتی تقریبن مطلوب ملاحظه کردندضمن اینکه فیلم نامبرده در کانادا نیز به نمایش عمومی درآمد تا دیگر خسارتی شامل سرمایه ی تهیه کننده محترم فیلم سنتوری نباشد.

  مثال ها بیشمارند و شاید یک کتاب برای نام بردن از روزنامه های توقیف شده ،خواننده ها و هنرمندان ایرانی در تبعید، نویسندگان تبعیدی، کتاب ها و فیلم های توقیف شده توسط وزارت ارشاد ناپذیر ارشاد، هنرپیشگان و کارگردانانی که به دلایل مضحک مدنظرحکومت وقت مدت مدیدی را ممنوع الفعالیت بوده و بعضن سوگمندانه تمام عمر این عزیزان را در برمی گرفت و.... لازم باشد و البته کتاب قطوری نیز خواهد شد.

  باید نگاه کرد که حاصل دریافت شده از اینهمه سرکوب و "تروراندیشه ها"برای رژیم چه بوده است؟ آیا نتیجه یی که از اینهمه خفقان و ارعاب اقشار جامعه عاید حکومت اسلامی شده برای شان بیشتر رضایت بخش است و یا شرم آور؟ آیا همین روشنفکران، دانشجویان، هنرمندان و جوانان و در واقع مردمی که امروز ناچارند در زیرسلطه ی یک رژیم دیکتاتوری٬ از کمترین حق آزادی بیان هم برخوردار نباشند در فردایی نزدیک تومار این اهریمنان را درهم نخواهند پیچید؟ آیا سکوت نسبی حاکم برجامعه- که گهگاه فریادی آن را از هم گسسته و حکومت، با سرعتی برق آسا آن فریاد و آن فریاد زننده را خاموش می کند-هشداری برای یک توفان سنگین و غیرقابل تصور نیست؟

   در تاریخ هیچگاه یک سیستم تروریست، بخت و اقبالی برای بقا نداشته است. ممکن است که امروز و در اوج حماقت شان٬ به زور دشنه هر فریادی را در گلو خفه کنند اما دیر نیست و بسیار زودهنگام خواهد بود روزی که در دادگاه بزرگ ملت ایران، به عنوان زشت کارترین حاکمان و پلیدترین متولیان، متهم و محکوم گردند.سردمداران رژیم و مزدوران مواجب بگیرشان امروز، به قدرت نظامی- تروریستی و همینطور جنون سرکوب اندیشه ها افتخار می کنند. اما از سد سُستی که پشت سرشان قرار دارد بی خبر و غافلند و نمی دانند با شکسته شدن این سد، خاکسترشان نیز برباد خواهد رفت. دکترشفیعی کدکنی سروده زیبایی دارد که قسمتی از آن، پایان بخش این نوشتار است:

گفتند رو به اوج روانیم

دیدیم سیر،سوی هبوط است

شعرسپید نیست که خوانیش

این جعبه ی سیاه سقوط است.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیستم فروردین دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

     گیرت وایلدرز-نماینده آزاداندیش پارلمان هلند

    ماجرای ساخت فیلم فتنه(fitna)و جنجالی که در طی سه چهار هفته اخیر از سوی مسلمانان افراطی و بنیادگرا برخاست به گوش همگان آشناست.هرچند از بام افتادن طشت رسوایی دین فروشان جاهل و واکنش تهدیدگرانه  ازسوی حاکمان دینی ٬تازگی نداشته و سوژه یی تکراری است.

    گیرت وایلدرز(greet wilders)رهبرحزب آزادی و عضو پارلمان هلند،چندی پیش اقدام به ساخت فیلمی کوتاه نمود تا واقعیت پشت پرده ی دین سیاسی را به تصویر بکشد. این نماینده آزادی خواه مجلس هلند، در زمان شانزده دقیقه یی که در اختیار داشت چیره دستانه روح پلید جامعه مسلمانان جهان را به نمایش درآورد و بحث شوم "جهاد" و "فرهنگ قتال" را-که سرمایه نخستین و واپسین اسلامیان است -دستمایه کرد تا فیلم خردمندانه یی بسازد و سینه خود را برابر تیغ و دشنه ی بیرحم ترین و جانی ترین موجودات تاریخ(مجریان اسلام)آماج کند.

    از همان بدو پخش این فیلم - که با اقبال شایانی هم مواجه بود- موج تهدیدها و رفتارهای ناراحت رژیم وقت ایران و تنی از لاشخورهای دست پرورده اینان در سایر کشورها٬متوجه آقای وایلدرز شد و اگرچه تا این لحظه که این مقاله نگارش می شود وی از امنیت و سلامت برخوردار است اما با توجه به آنچه ما از این تبهکاران سراغ داریم مشخص نیست چه معامله یی با یک هنرمند آزاداندیش خواهند داشت.

    در این مطلب ،بحث اصلی بر روح تروریست و سرکوب گر پرچمداران اسلام در قرن حاضردور نمی زند. حال آنکه این را همه می دانیم و برخرد و کلان پوشیده نیست که کارنامه سیاه و بیست و نه ساله حکومت الله و همچنین بخشی از تفکر تیره شان- که برطبق سخن خمینی به دنیا صادرشده و درحال صدور است!- جز جنایت و کشتار بشری هیچ نبوده و نیست.

    حرف بر سر تمایل یک رژیم دیکتاتور ٬به "ناآگاه نگهداشتن"توده های مردم است ٬ تا در زمان لازم چون گوسپندی حرف اینان را بی کم و کاست تکرار کرده و یاوه های این حاکمان بی لیاقت را بی تامل باور کنند. سوگمندانه بعضی از افراد- که تمایلی به حکومت وقت نیز ندارند- تحت تاثیرجوسازی رسانه یی، نابخردانه اصرار می ورزند که فیلم فتنه(یا نظایرآن)به محمد(ص)اهانت کرده است و محمد پیامبر ما نیز هست و...از این دست خزعبلات .

    مانده ام افرادی-که توده غالب ملت بوده و دلخوشی از سیاست های این حکومت ندارند-چرا دوست دارند نشخوارکننده دروغ های سیاسی این حضرات باشند بی آنکه به خود زحمت نگاه کردن این فیلم کوتاه را بدهند؟؟ این یک "سیاست بازی" کثیف و یک سناریوی تکراری است که رژیم خمینی از بدو آغازش می خواست در اذهان خام مردم خود راجانشین امام دوازدهم جا زده و هر واقعیتی که در مورد ماهیت زشت او و یارانش گفته می شد اهانت به امام و پیغمبر وانمود کند!! کاش بعضی ها از خواب خرگوشی بیدارمی شدند تا می دیدند حاکمان جور،از یک دین برای خود سنگری محکم ساخته اند. آنهم از دینی که بیشتر ایرانیان به آن گرایشی کم و یا زیاد دارند. تروریزم اسلامی ارتباطی به محمد ندارد. مگر نعش متعفنی به نام حسن نصرالله یا اسماعیل حنیه و و و دیگر اصحاب قتل و کشتار،جانشینان محمد هستند. اگر این است که وای بر چنین پیامبری و اگر این نیست وای براین نادانان درخواب مانده و زودباور.

   یک مسلمان لزومن تروریست نیست، این را همه می دانیم بلکه شخص پیاده کننده اسلام و به خصوص احکام آن مظهری از فسق، تروریزم، دنائت و فتنه انگیزی است. فتنه،به فتنه گری مسلمانان در انفجار مهیب یازده سپتامبر می پردازد. به گردن زدن و دست و انگشت قطع کردن توسط مسلمانان٬جدا کردن دست و پای افراد زنده زنده از بدن شان٬جمله های هولناکی که از زبان ملایان حیوان صفت بیان می شوند، بر جهاد و فرهنگ کثیف شهادت طلبی(بخوانیدکشتارطلبی)این پدیده های شوم عصرامروز انگشت گذاشته و چهره زشت اینان را در برابر نظرمان آشکار می سازد. اسلام امروز و به طورکلی اسلام سیاسی٬یک دین اهریمنی است٬یک دیو سنگدل که برای نابودی ملت ها و فرهنگ ها کمربسته و آماده است. فیلم فتنه ٬برآمده از یک ذهن آگاه و دیدگاهی انساندوستانه است که به جنگ اسلامیزم و ایدئولوژی خون و خشونت آمده است٬ تا از حقوق و آزادی یکایک بشریت دفاع کند.

    کمی به خود بیاییم و آزادی اندیشه را غنیمت بدانیم.به دیدگاه های روشنگرانه احترام بگذاریم و نگذاریم دموکراسی٬ مرعوب بت پرستی جاهلان واپسگرای رژیم وقت ایران شود.

    آتش این فتنه ها از گور همین حکومت بلند می شود. این را کسی نیست که نداند. هم دنیای غرب و هم ملت عزیز بر این واقعیت تلخ واقفند. گیرت وایلدرزها می خواهند این واقعیت تلخ را از دیده ما بگذرانند تا شاید به خود آییم و ریشه ناکامی جهان را- که همان حکومت دینی است- از بیخ و بن برکنیم تا "خورشیدحقیقت" برآید و جانشین تاریک اندیشی شود.

فیلم فتنه را ازسایت وزین ایران ب ب ب آنلاین ببینید

"هشدار! تماشای این فیلم به علت صحنه های دلخراش٬ به کودکان و بیماران روحی توصیه نمی شود"

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و پنجم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

 

     مجموعه یک مشت پرعقاب-یک نمونه ازوارونه جلوه دادن وقایع معاصر

 

   مبحث ترور و تروریزم را در پستی به نام "منجلاب تروریزم حربه نخستین و واپسین حکومت اسلامی" آغاز کردیم و شکل ترور فیزیکی در آن مقاله به بحث درآمد. شوربختانه رژیم ولایت فقیه از ابزار گوناگونی برای ترور استفاده می کند که ترور فیزیکی یکی از آنهاست و شاید بعضی تعجب کنند اما نخستین شکل ترور در پروتکل تروریزم اسلامی، همین حذف فیزیکی است و اگر به دلایلی موفق به انجام آن نشوند از "ترور شخصیت"بهره می برند.

 

   این امر در صدر برنامه های اینان جایگاهی ویژه دارد. هرساله به مناسبت هایی مانند دهه فجر!!، پانزدهم خرداد، سالگرد به گور واصل شدن خمینی، مدرس، اندرزگو  و...مانند آن میلیون ها تومان سرمایه آماده است تا فیلم و سریال و غیره برای مخدوش سازی حکومت آریامهرفقید و رضاشاه کبیر ساخته شود تا در مقابل برای خرابکاران و مخالفان جائر دوران پهلوی کسب مظلوم نمایی کنند. در مدارس دانش آموزان را به چهارمیخ می کشند تا مقاله ها و پوسترهایی در این زمینه طراحی کنند و با این روش، از حکومت مردمی و ملی شاهنشاهان پهلوی، صورت حکومتی خشن بسازند. مجریان این شکل از ترور، افرادی نقاب بر چهره کشیده، مسلح و چریک نیستند بلکه کادر آموزش و پرورش، سیمای ضد ملی جام جم، هنرمندان ریالی و روزنامه نگاران زرخرید شده توسط رژیم هستند که این وظیفه شوم را بر عهده دارند.

   در این صورت از تروریزم، مجریان این عمل احساس راحتی بیشتری دارند زیرا نه تحت تعقیب قرار گرفته و نه دچار ترس از "مقابله به مثل" از سوی مخالفین شان هستند. بر این واقعیت تلخ همگی واقف هستیم در ترور فیزیکی، هدف تنها یکبار می میرد اما در"ترور شخصیت" هدف مدنظر تروریست ها بارها و بارها مورد اهانت و هتاکی واقع شده و هنوز مرهمی بر دل زخم خورده و چرکین آنها نمی نشیند٬تا از این همه وقاحت خود دست بردارند. معمولن رژیم دیکتاتوری ملاییزم، واهمه یی از واکنش مخالفینش ندارد. چرایی آن واضح است زیرا مخالفین این جانوران از دست کم شعوری برخوردارند تا به چنین مهملاتی واکنش مشابه نشان ندهند. با یک مثال دنبال می کنیم: برفرض شما برای ملاقات از یک دیوانه خانه رفته اید و به محض باز شدن درب ها با خیل دیوانه گانی روبه رو می شوید که بعضن حالت تهاجم داشته و برخی دیگر مدام الفاظ زشت بر زبان دارند. شمایی که به عنوان یک مددکار، یک پزشک و حتا یک همدرد و دلسوز پا به چنین مکانی گذاشته اید آیا قادرید همان عبارات رکیک را به آنها برگردانید؟ مسلمن خیر و آیا شما قادرید آنها را به خاطر کلمات ناشایسته یی که دارند نثارتان می کنند تنبیه کنید؟ هیچگاه چنین نخواهید کرد، چرا؟ چون آنها را فاقد درک موقعیت دانسته و می دانید تنبیه بر ایشان کارگر نیست. یک دیوانه بر اساس "خرد"سخن نمی گوید زیرا خردی ندارد و بنیانگذاران یک رژیم مذهبی نیز فاقد "شعور" و "خرد" بوده و در نتیجه، عقل به ما فرمان می دهد تا رفتاری مشابه رفتار این دیوانگان نداشته باشیم.

   ترور شخصیت تنها به همین مسیرخاتمه نمی یابد و جنبه های مختلفی را داراست. به عنوان نمونه وقتی رژیم دین سالار سد محکمی بر سر راه خود ببیند که پس از بررسی و تامل فراوان دریابد در صورت انجام سوءقصدی به جان آن شخص اقبالی نخواهد یافت و ریسک بی نتیجه یی را متحمل می شود، از حربه لجن پراکنی بهره می گیرد و اتهاماتی چون: فساد مالی، فساد اخلاقی و... را به دروغ نسبت داده و به خصوص با دست گذاشتن بر احساسات مذهبی کوری که در میان توده یی از مردم به مقدار کم یا زیاد وجود دارد برچسب هایی را انتخاب می کند که این احساسات در مردم به غلیان افتاده و در مورد سوژه مدنظر، دچار انزجار شوند. آن هنگام که یک آیت الله در برابر این حکومت دیکتاتوری قد برافرازد،بستن اتهامی چون "مشروب خواری" آسان ترین راه برای خدشه دار کردن وجهه این فرد در نزد پیروان اوست و اگر یک هنرمند یا قلم به دست برضد آنها بنگارد و یا جنایات شان را با ظرافت به بوته سرزنش بکشاند، خیلی راحت اتهامات اخلاقی به او منسوب می کنند و البته بحث سانسور قلم و اندیشه خودش مقوله جداگانه یی از ترور است که "ترور اعتقادی" تلقی شده و مطلبی جدا می طلبد.

   روشن است اگر "واهمه"یی از اندیشه ی مخالف وجود نداشته باشد یک رژیم دست به ترور شخصیت مخالفین نمی زند زیرا دلایلی محکم و شفاف برای اثبات "غلط بودن"سخن ها و اقدامات مخالفین موجود است اما وقتی حکام جور و جهالتی مانند حاکمین کنونی ایران برای اثبات حقانیت نداشته شان هیچ نوع استدلالی ندارند، ترور یک استراتژی پایه برای زمان خریدن و به وقت اضافه کشاندن بازی است و بی شک وقتی برهان وجود ندارد، خشونت و هتاکی دو تا از ساده ترین ابزار برای ادامه دادن سلطه و قدرت هستند.

  عمری اگر باقی بود در یک پست دیگر به بحث ترور اعتقادی خواهم پرداخت که همان ارعاب دگراندیشان است.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوازدهم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

         بزرگترین تروریست قرن

    اگرچه پیشتر به این مقوله شوم پرداخته شده  اما بنا دارم در چند پست متمادی ،باز به بحث ترور و تروریزم بپردازم. پدیده یی که با ظهورحکومت اسلامی در ایران، طوری نهادینه شده و با سجل این حکومت گره خورده است که صریحن می توان گفت از اجزای ماهیتی این جمهوری دیکتاتور است. معنای واژه ترور- که ریشه یی فرانسوی دارد- همان ایجاد وحشت است و البته به همین تعریف ساده بسنده نمی شود و از همین "وحشت" بهره برداری و استفاده های گوناگونی می شود. از وقوع انقلاب کبیر فرانسه این اصطلاح باب شد زیرا کمیته های انقلابی فرانسه، مدتی کوتاه دست به ترور و قلع و قمع مخالفین شان می زدند که همین موجب نفرت مردم فرانسه از آن انقلاب شد. آنچه برای آنان رویه یی کوتاه مدت بود برای دستاربندان دین فروش نه تنها روشی طولانی مدت، بلکه رمز بقای این رژیم در عبور این سه دهه بوده است. ترورها چندین و چند گونه هستند. به عنوان نمونه شاخص ترین آنها:

ترور فیزیکی

ترور شخصیتی

ترور اعتقادی(به نوعی همان ایجاد محدودیت بیان، که با روش ارعاب٬ تعزیر٬ شکنجه و غیره صورت می گیرد)

  هر سه نوع از ترور در دستور کار رژیم حاکم بر امروز ایران وجود دارند. این پست تنها شکل اول را مورد بحث قرارمی دهد تا شکل دوم و سوم ترور- که خود موضوع مجزایی دارند- در حوصله مقالی دیگر به بحث درآیند.

   در صورت نخستین یعنی ترور فیزیکی عاملین و مجریان ترور، هدف مورد نظر را "سد راه پیاده شدن افکار خود "یا "عاملی برای پخش و گسترش باورهای مخالف خویش" می بینند. این عمل شوم، از رئوس اهداف حکومت ملایان از بدو پیدایش آنها تا امروز بوده است. دیگر برکسی پوشیده نیست که لیستی محرمانه با نام "لیست سیاه" در دست شخص اول حکومت وقت قرار داشته که هرکسی برخلاف اهداف و اعمال آنان قدمی برداشته و یا اسنادی را بر ضدشان افشا کند و یا به هرعنوانی سدی بر سر امیال پلیدشان باشد، نام وی بی شک و تردید در این لیست موجود بوده و در برنامه حذف فیزیکی قرار خواهد گرفت. البته این رژیم از آنجا که وضعیتش مستثنای تمام حکومت ها در سراسر گیتی است و به قولی روی قدارترین تروریست های عصرحاضر را هم سپید کرده است ،به صورت علنی نیز بحثی به نام" محاربه" و "ارتداد" را طرح کرده و از احساسات دینی کوری که در قلب بعضی از افراد موجود است بهره می برد تا به نام شهادت و شهادت طلبی، سوژه مورد نظر ملایان(یعنی بزرگان ترور) را به قتل رسانده و اگر خود وی نیز در خلال این حرکت کشته شد، برچسب حاضر و آماده یی به نام "شهید" وجود دارد که پیشوند نام او کرده تا از جنایت خود حماسه یی دروغین بسازند. اینان تزی عملیاتی به نام "جهاد" هم دارند که نبرد با غیرمسلمان تعریف شده و صورتی وسیع و هولناک از تروریزم است.

  با تمام این احوال تروریست، همیشه از یک حقیقت غافل است که با مرگ افراد، مرگ ایدئولوژی ها هرگز رخ نخواهند داد. تروریست همیشه گرفتار احساس است و به عقل نهادی خود بهایی نمی دهد. عمدتن افرادی که طراح و تئوریسین ترورها هستند، از هجوم عقده های نهفته رنج می برند و مایلند تنها با نشانه رفتن یک یا چندین و چند انسان، بر آتش گدازنده روح شان آبی بریزند.بد نیست با یک مثال ادامه دهیم : وقتی از دست کودکی خردسال، اسباب بازی مورد علاقه اش را می گیرند یا آن را جلوی چشمش خرد می کنند، کودک شروع به گریه می کند و می کوشد با عامل مخرب هماوردی کند و اگر آن لحظه از کودک بپرسید چه حسی دارد بی تامل خواهد گفت : او را می زنم ...او را می کشم. واضح است کودک هنوز پختگی عقل ندارد و هنوز به درکی منطقی از "کنش" و "واکنش" نرسیده است .او می خواهد تنها دشمنان خود را نابود کند زیرا از مرگ و زندگی و از تبعات گفته اش صد در صد بی اطلاع است. جالب اینجاست که خشم آن کودک ناراضی نیز،دلیلی سست و کم ارزش دارد او در غم شکسته شدن تنها یک اسباب بازی بی قیمت، می خواهد جان بزرگ تر خود را بستاند. کمی دقت کنیم و دو جنبه را مورد توجه قرار دهیم:

1- کودک به عواقب گفته اش نمی اندیشد.

2- دلیل انتقام جویی او دلیلی کم اهمیت است و این دلیل در دنیای بزرگسالان و دنیای عقل و منطق، قابل اغماض و چشم پوشی است.

  حالا به وضعیت کنونی و رویه بیست و نه ساله رژیم وقت ایران نقب می زنیم :

  یک نویسنده هندی تبار به نام سلمان رشدی دست به قلم می برد تا کتابی بنویسد. کتاب یاد شده مورد خشم تنی از مسلمانان افراطی قرار می گیرد. ماجرا را به گوش خمینی می رسانند و او با شنیدن اینکه رشدی در کتاب خود (آیات شیطانی)به پیامبر اسلام توهین کرده بدون آنکه حتا این کتاب را تورقی کند، درگیر احساسات شده و بی درنگ فرمان قتل یک نویسنده را صادر می کند.چندین جوان نگون بخت نیز تحت القای این فرد نادان ،برای ترور آقای رشدی گسیل می شوند و جملگی بی نتیجه به کام مرگ می افتند.

  شادروان شاهپور بختیار، در گریزی از سال پنجاه و هفت با تشکیل دولت "مهر و آشتی" وارد عمل شده و به عنوان چهره یی دموکراتیک می تواند به آسانی وجهه ساختگی و شکسته بست خورده ی خمینی را تحت الشعاع قرار دهد و از همان زمان نامش در لیست سیاه قرار گرفته و حتا سوءقصدی به جان وی نیز ناکام می ماند. پس از سلطه حکومت اسلامی اینبار بختیار مغز متفکر یک قیام به نام "نقاب"برای نجات ایران از چنگال ملایان است. این عملیات در ساعات مانده به اجرا ،توسط یک عنصرخائن افشا می شود. بسیاری از مجریان کودتای نوژه(نقاب)از جمله شهید خلبان آیت محققی و دیگران دستگیر و تیرباران می شوند اما مبدع این عملیات یعنی بختیار همچنان در پاریس و دور از دست ناپاک جلادان به زندگی ادامه می دهد. این کودتا اگرچه بدون فرجام اما به ابهت پوشالی نظام اسلامی خدشه یی جدی وارد کرده و این مساله یی نیست که رژیم از آن عبور کند. سال ها طرح ترور شاهپور بختیار توسط وزیر اطلاعات وقت، وزارت کشور و همچنین وزیر امورخارجه وقت در دست بررسی قرار می گیرد تا در نهایت به وسیله جوانکی لبنانی اصل به نام" انیس نقاش" – که سالیانی پیش مرتکب همان ترور ناموفق بود- دکتر بختیار به همراه منشی اش سروش کتیبه به طرز دلخراشی کشته می شوند. شادروان ارتشبد اویسی نیز به عنوان یکی از اعضای نافذ این جنبش، سالیانی پیش در لیست سیاه واقع شده  و سرانجام در پاریس ترور می شود.

  کارگردانی هلندی و خوش فکر به نام تئو ونگوگ، فیلم تسلیم را می سازد. در آن فیلم صحنه یی است که بر بدن عریان یک زن آیه های قرآن نقش شده است و از همین یک صحنه، رگ تعصب یکی از مسلمانان مراکشی ساکن هلند (محمدبویری)طوری برآمده می شود که این هنرمند را در خیابان با ضربات چاقو به قتل رسانده سرش را از بدنش جدا می کند و در دادگاه محکوم به حبس ابد می شود.

و...

  مثال ها بسیار اندک اما برای بیان مقصود کافی بودند. انگیزه هایی خفیف و حقیر برای ترور و خشمی که بر عقل سایه می اندازد(درست مانند آن کودک)و همچنین احساس به بن بست رسیدن که تنها راه باقی مانده را در کشتار جستجو می کنند. طراح ترورهای فیزیکی ،در چند ویژگی با هم اشتراک دارند:

الف)مبانی اعتقادی خود را شکننده و رنجور می بینند و هر لحظه در بیم آن هستند که این اعتقادات رنگ ببازند و مسیر نابودی را طی کنند. آنچنان که متفکرین، تصمیم به ترور را به "اراده به تنبیه از ترس شکست خوردن" تعبیر می کنند.

ب)از عواقب عمل خود غافلند یا در شکلی ساده تر از این عواقب خبر ندارند و در نهایت جهل، با این اقدام ددمنشانه از دشمن خود بتی ابدی برای مخالفین خرد و کلان شان می سازند.

پ)شالوده یی بی رحم و جنایت پیشه دارند و غالبن برای اجرای هدف پلید خود، خشک و تر را با هم می سوزانند.

ت)در تصمیم گیری برای هدف قرار دادن قربانی، دچار احساسات و خشم ناشی از سرکوب شخصیت هستند اما در هنگام اجرای توطئه از هوشمندانه ترین روش ها بهره می برند.

  با در نظر گرفتن آن دسته از تروریست ها که اخیرن دست به ترورهای انتحاری می زنند و اکثرن در میان گروهک حزب الله، حماس، طالبان و غیره این شکل از ترور رواج دارد دچار یک وضعیت دیگر نیز هستند. آنها از میز محاکمه احتمالی و التماس کردن شان  در رویارویی با جوخه اعدام واهمه دارند و ترجیح می دهند با دست خود مرگ خویش را رقم بزنند تا لااقل مجبور به تحمل بازجویی و محاکمه و اعدام نباشند و در حقیقت یک ذلت را با ذلت دیگر معاوضه می کنند.

  اگر مجالی باشد در پست های بعدی شکل های دیگری از"ترور" را مورد بحث قرار می دهیم که مانند ترور فیزیکی از رویه های حکومت الله بوده و تا آخرین ساعت برپایی اش همچنان خواهند بود.
+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیستم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

        

   یازدهم سپتامبرسال دو هزار و یک، واقعه یی رخ داد که از آن پس جهان در آتش خشمی سیری ناپذیر سوخت و همچنان درحال سوختن است. بر سر این که ریشه این ماجرا چه بود اختلاف نظر وجود دارد اما این که دست اسلام گرایان واپس گرا در ماجرا وجود داشته را تردیدی نیست.

   اسلام گرایانی که شاهد ویرانی پایه های دین عوام فریب و دست ساز خود هستند و در برابر دیده هاشان هرچه را نزد مردم شان رشته بودند، پنبه می دیدند و پیشرفت تکنولوژیکی امریکا چنان خار دردناکی بر چشم این تنگ دیدگان بود.

ترور یعنی چه؟

   این واژه به معنای قتل و خشونتی ست برای ایجاد وحشت . واضح تر این که یک فرد یا چند فرد یا هزاران انسان به وسیله بمب، گلوله یا هر وسیله ی دیگر کشته شوند تا یک گروه، مسلک، حکومت یا...حساب کارخ ود را بکند و تغییر رویه دهد.

به راستی چه کسانی با ترورهای فیزیکی موافق هستند؟

   یاد دارم در چندین پست پیش، پیرامون بحث ارتداد سخن گفتم و اشاره به فرمان تروریستی و تاریخی خمینی درباره حکم قتل سلمان رشدی نمودم. نمونه یی بارز و آشکار از تفکر تروریزم نهفته در پشت پرده ی اسلام امروز.

 اسلام انتحاری ٬انتحار اسلامی:

    نیک می دانیم واقعه یازدهم سپتامبر٬یک عملیات انتحاری بودکه برای خیلی ها تداعی کننده حسین فهمیده رهبرخمینی می توانست باشد.رسانه ها نوشتند:خلبان هرسه هواپیما مسلمانان افراطی بوده اند که پیش ازاین اقدام جنون آمیزخود٬غسل شهادت به جا آورده بودند .

تبعات شوم این واقعه:

   درست چند ماه پس از فروکش کردن شعله های بی رحم برج های دو قلو و ساختمان پنتاگون،جرج دبلیو بوش در اجلاسی رسمی ٬در حالی که شاید اولین بار بود، وی بدون کراوات و با تیپ اسپورت برابر دوربین ها ظاهر می شد، مرکز تروریزم را خاورمیانه و به خصوص عراق ،افغانستان و ایران معرفی کرد. پارالل با همین مساله روزنامه های مزدوری نظیر کیهان –سخن گوی ولایت فقیه- و سایرین نتوانستند جلوی شادمانی خود را از مرگ هزاران انسان بیگناه بگیرند و آشکارا ابراز رضایت خود را نشان دادند. غافل از این که تازه آغاز بازی بود. پرزیدنت بوش نقشه حمله به افغانستان را زود به اجرا درآورد و برای حمله به عراق لختی درنگ کرد. باز هم سران ج.ا نفهمیدند یا نخواستند بفهمند آخر بازی چه خواهد شد. حمله به عراق برابر بود با جانب داری سریع حکومت ایران نسبت به عراق تا جایی که حتا بعضی از دست نشانده ها، مقاومت صدام را تحسین کردند. همان صدام که هشت سال ملت را به خاک و خون کشیده بود.

   صدام دویست و چهل روز،خود را در سوراخی مخوف پنهان کرد تا سرانجام چند روز مانده به سال نو میلادی ٬سربازان امریکایی وی را پیدا کردند و با انجام آزمایش فوری d n a پی بردند که او خود صدام می باشد و...

   دیدگاه ایالات متحده نسبت به ایران بدتر از پیش شد. دیگر مهاجرین و ایرانیان مقیم امریکا وضعیت سختی پیدا کردند و امریکا هر روز حلقه محاصره اقتصادی ایران را تنگ تر کرد.

تحلیل حکومت ولایت فقیه از حادثه یازده سپتامبر:

   آن ها طبق معمول ادعا می کنند،این اقدام از سوی صهیونیزم بوده و مانند همیشه فرافکنی می کنند. این را فراموش نکنیم در این حادثه دلخراش، چند صد یهودی اسرائیلی مقیم امریکا در بدو امر کشته شدند و ابعاد حادثه به قدری وحشت ناک بود که هنوز تعداد دقیق کشته ها پس از شش سال مشخص نیست و احتمال می رود عده یی در همان ثانیه اول به طور کامل در آتش سوخته و اثری از آن ها باقی نمانده باشد.

بحث مهم امروز و نتیجه گیری:

   امریکا برای اجرای یک تصمیم همیشه تامل می کند چنانچه درمورد عراق و قدرت سهم گین صدام و سلاح های کشتار جمعی اش داشت.

   شکی نیست که دست حکومت الله دراین بازی مرگبار وجود داشته است .پیش از آن که سیاست مداران امریکا بگویند تمام تحلیل گران سیاسی دنیا٬ خصوصن ایران بر همین باور بوده و هستند.

   اگر امریکا یا هر کشوری بخواهد هرگونه ضربه یی به این خون آشامان حاکم بزند اهمیتی ندارد اما تکلیف ملت بی گناه ایران چیست؟

   می توان نتیجه گرفت، ج ا نه تنها خطری برای منطقه، بلکه جهان و از همه مهم تر خود ملت ایران به شمار می رود.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوازدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

 سلمان رشدی نویسنده هندی تبار                                      

   ارتداد به چه معناست؟ آیا کسی که دین اسلام را قبول ندارد مرتد است؟ آیا مرتد شایسته مرگ است؟ و...تمام این پرسش ها در ذهن بسیاری وجود دارند. در ابتدا باید گفت دین و مذهبی که پایه های ایدئولوژیک آن قوی باشد٬ به هیچ عنوان از صداهای مخالف نمی ترسد و موجودیت یک دین نیاز به تایید و اثبات ندارد و تکذیب آن نیز لطمه یی به پیکره اش وارد نمی سازد.

   از دیرباز ایران عزیز ما مورد حمله وحشیانه اعراب قرار گرفت و دین اسلام با روشی خشونت آمیز توسط عمر و سربازان وی جایگزین آیین اوستایی زرتشت گردید. پیش از سال پنجاه و هفت٬ در زمان پادشاهان بزرگ پهلوی البته اکثریت مردم مسلمان بودند و آن عده هم که نبودند مراوده یی معمولی و در کمال آرامش با هم وطنان مسلمان شان داشتند و درین باره برتری و یا محرومیتی وجود نداشت. اما حالا وضع به جایی رسیده که اگر کسی هر بخش از مبانی فقه اسلام و...را به چالش بکشد٬ لرزه یی موحش بر تن سردمداران دین می افتد و آن شخص را-حتا اگر روحانی٬ جانباز و...باشد- مورد پیگرد و شایسته سخت ترین تنبیه تا حتا چوبه دار می دانند. به راستی چرا؟ آیا اسلام نسبت به سی -چهل سال پیش ضعیف تر و رنجورتر شده و نیاز به شمشیرکشی دارد یا نکند این دین آسمانی نیست و خدایی در پشت سرش حامی آن نمی باشد که تنها باید در چارچوبه خون و خشونت ازین دین پرستاری شود؟ بسیار متاسفيم که دین اسلام ٬ دشمنی قدارتر و بی رحم تر از این حضرات ندارد و خوب البته بسیاری بحث ها که درین دنیای مدرن امروز باید مطرح شود و خیلی ابهام زدایی ها-که شاید به نفع اسلام هم باشد-از ترس مراقبت بی خردانه آن ها مسکوت می ماند و در عوض محافل روشن اندیشان مملو از انزجار نسبت به همین دین است. 

   مقصرکیست؟ بایدگفت هرکس در باور و عقیده خود آزاد است و یک دین و شریعت کامل نیاز به اربابی برای محافظت از خود ندارد خصوصن اگر این اربابان از راه رسیده روشی جز ترور و تهدید و ایجاد وحشت نیاموخته باشند. عمیق تر نگاه کنیم در زمانی که هستیم زنده گی کنیم و بپذیریم دین -اگر پاک و آسمانی باشد-نیاز به دفاع ندارد و نباید خونی به پایش ریخته شود. این میهن ما و ایران عزیزماست که اگر هوشیار نباشیم آن را از دست خواهیم داد٬ این میراث کهن آریایی ماست در زیر سایه حکومتی که دغدغه یی جز وضعیت فلسطین و لبنان و...ندارد در خطر نابودی قرار گرفته است. 

   ما فرزندان ایران هستیم و پیش از هرچیز خود را ایرانی می دانیم و به هیچ جنبنده یی اجازه تعدی به میراث گرانقدر آریایی مان نخواهیم داد و درعین حال نمی توانیم سکوت کنیم تا بحث احمقانه ارتداد منجر به از دم تیغ گذشتن مردم جهان به خصوص هم وطنان مان گردد.

   لازم به گفتن است عکس بالا مربوط به آقای رشدی٬ نویسنده مستقل هندی تبار است که حدود بیست سال پیش به خاطر نوشتن کتابی که صرفن بیان عقاید وی بود٬توسط  خمینی مرتد شناخته شده و حکم تیر او صادر گردید.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<