">
بيست و هشتم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

بي واهمه براي شما مي نويسم. بي واهمه چرا كه ساحت كبريايي چشمان تان اكنون به ميعاد رويشي دوباره صدايم مي زند.
بي هراس مي خوانم تان چرا كه پشت پلك هاي شما رازي به وسعت باران هاي نباريده پنهان است. بي دغدغه براي شما مي نويسم كه طعم لبان تان با ميوه هاي نو رسيده باغ گمشده ام قرابتي ناگسستني دارد.
در حريم دريايي نگاه تان جز گريستن نياموخته ام. در محضر حضور جاويدتان جز به زانو در آمدن سزاوارم نيست. چه كسي باور ندارد شراب ابديت چشمان شما پيش از آنكه زاده شوم مرا در اين سُكر ناگزير تكرار مي كرده و اين كمند گيسوان پريشان شماست كه امروز و هر روز ِمرا به تجلي روياهاي فردا بشارت مي دهد.
ساغر لبالب از شراب! اي صد بغل سوسن و ياس و نسترن ريخته در عطر آشناي پيراهنت!
دل آويزتر از نگاه تان نديدم. دلرباتر از رخسار تو كي به عرصه آفرينش رخ نموده است؟ هيچ فصلي سرسبزتر از بهار خرم آغوش شما نيست. هيچ هزاره يي شكوه و ابهت و كرامت تان را يكجا به خواب هم نمي بيند. هيچ شكوفه يي، بي كرشمه نگاه تان جوانه نمي زند. هيچ راهي بي اشارت ابروان تان آغاز نمي شود و تقويم هيچ تاريخي، بي رخصت لبان دلفريب شما ورق نمي خورَد.
اي سرو سربلند! خيال تان هرگز رهايم نمي كند. چشمان نافذتان رو به روي ثانيه هايم ايستاده است و مرا به ستيزي لجوجانه گرفتار مي آوَرَد. شوق طنين گام هاي شماست كه پيشاني مرا به خاك مي اندازد. شاهنشها در پيشگاه بازگشت اهورايي تان ديرسالي ست سر از سجده برنداشته ام.
اي سپيده تر از هرچه طلوع! برآمده در ازدحام اين شب ابري، اي تماشايي تر از هرچه آيينه، والاتر از هرآنچه وصف شده، ديدني تر از آفتاب، پرشكوه تر از سرو و سپيدار، خواستني تر از هرچه خواهش، دلاراتر از دريا، رنگين تر از باغ، رعنا تر از غزال، ما را به وعده گاه مستي چشمان خسته ات كاش صدا بزني...
عمري ست محو گردش چشمان خيال انگيز تو مانده ام. اينجا كسي به انتظار شما، ضربه هاي شكستن را تجربه مي كند. غربت آلوده ي حسرت نشين شما اين انتظار كهنه را بر قامت تكيده و تاريك شب اندازه كرده است. اي فروزنده خورشيد بي انكار كه نام همايوني ات، سالياني ست شبانه اين ابليس هاي سرشكسته را در هزار توي كابوس هاي مداوم به وحشتي مكرر بدل كرده است و اي نسيمي كه نكهت صبح دلنشين تن ات ما را به روياي از راه رسيدن سپيده عادت مي دهد.
بازا، بيا اي آنسوتر از بارگاه خداوندي، بازا و اين بركه ي بي اميد را به شور حضور دريايي ات خروش جاودانه ببخش.
نامت تمام حقيقت است. بودن ما تفسير حضور توست، فداي لطف لبخندتان كه هر تبسم شما بهترين بهانه براي تپيدن قلب ماست.
اين خانه به تمناي دم مسيحايي شما رو در روي ويراني ايستاده است. در آرزوي آفتاب بي مثال وجودتان، اين شمع نيمه جان مي ميرد و خاموش مي شود. در حسرت بهار پرطراوت دستانت، ما در فصول فاصله ها خزان را به گريه نشسته ايم. اي از ازل تعبير شگفت انگيز ابديت، كاش به خلوت هم دياران تان دوباره برگرديد...
يازدهم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

چه ظلمت زار غريبي مهمان اين سرزمين شده و چه بغض شگرفي خنجر آسا بر گلوي زخم خورده ام خيمه زده كه چشمان ملتهبم را نهيب باريدن دوباره مي زند. چه دل آزرده ام و چه قدر هوا سرد و دلگير است.
ما را به نام "تباه شدگان" مي شناسند. ما از ديار خون و تابوت و عصيانيم. ورق پاره هاي رها شده در باديم ،هق هق ناتمام حنجره هاي يخ بسته ايم كه درين دوزخ مداوم به انتظار حديثي از پرديس آن چشمان فريبا شعله شعله مي سوزيم و خاكستر مي شويم.
ما ته مانده هاي نفرين شده ي آشوب شكستنيم. به بيراهه رها گشته گان آن راه گمشده ايم. ما دريغ و حسرت هميشگي زيستنيم. تكرار مرگيم كه بر پوسيده استخوان هاي مان به رقص برخاسته است. ما فرزندان دشنه و دشنام و دنائتيم. ميراث بران خون شهيدانيم. ادامه داران نكبتيم. مضحكه هاي تاريخيم. زخمي مصيبت هاي خودكرده ايم. فرزندان شعله هاي اين باغ به باد رفته ايم. ما همه خاكستريم. خاكساريم، يكپارچه گورستان حسرتيم. ما نفير هاي به انتها رفته ايم. نفس هاي آخريم. سراپا حقارت و حماقتيم. ما تفاله هاي عيش اين هرزه گردان ويرانگريم.
اما شما طراوت و ترنم ايد. زيبنده ترين آيه آفرينش ايد. سبب ساز روييدنيد. آن فروزنده ترين آفتاب كه بر آفاق جهان، دلبرانه رخ نموده ايد. شما از نسل حقيقت ايد. سرسبز ترين بشارت بودن، ماناترين نويد جاودانگي، چشمان تان عصاره زندگي است. هر نگاه خواب آلوده تان كهنه شرابي ست كه مستي اش بزم فرشتگان را سرشار مي كند. نگاه تان سرودي ست كه هر بيت اش ديواني از شكوه خداوندي است. شما همان ايزد روشناييد. اميد دوباره ها، يگانه ترين يگانه ها، زلال ترين مژده ي فردا، اهورايي ترين حضور، خجسته ترين بهار، وارث هستي، فاتح مغرورترين قلب ها، معبود والاتبار بالابلند، كدامين واژه تاب توصيف چشمان اثيري شما را دارد؟
شمايي كه درخشش وجودتان برآمدن آفتاب را دلالت مي كند. شمايي كه دم مسيحايي تان نويد رستاخيز دوباره اين كهن سرزمين است. شمايي كه هر پلك زدن چشمان افسونگرتان زايش دوباره اين جهان است. شمايي كه هر تبسم تان رويايي ست كه در ذهن يخ بسته اين زمستان تلخ، تداعي شكوفاترين بهار هاست. شمايي كه هر اشارت مژگان تان ناب ترين خلسه ي آفرينش است. چرا...چرا پرتوي از آن خورشيد بيكرانه ، قلب تاريك و بي روزن مرا روشن و لبريز نمي سازد؟
دريغا هنوز درين تنهايي منفور و اين هراس مكرر كه نهيب ويراني اين باغ خميده قامت رهايم نمي كند، نسيمي از زلف پريشان تان اين پژمرده هاي بي سرنوشت را به درخشندگي خورشيد فرداها اميد دوباره نمي دهد.
اي نام تان كرامت صفحه صفحه تاريخ،كاش باور كنيد كه درياي آرام ديدگان تان ما را به توفاني مهيب محكوم كرده است. كاش از فراز اورنگ بي مثال تان تماشا كنيد كه دست و پا مي زنيم، غرق مي شويم،مي ميريم و باز داغ ننگ اين زيستن بي حاصل است كه رهاي مان نمي كند.
كاش ببخشاييد مان كه در هواي حسرت رخسارتان پرپر شديم و از شاخه خزان فرو افتاديم. كاش باورتان مي شد اين ماييم كه در هواي چشمان فريبنده تان ديوانه وار دام تنيديم اما كمند آن آهوي رمنده نگاه تان صيدمان كرد كه گرفتار اين اسارت جاودانه شديم. كاش به ياد تان مي آمد ما فراموش گشته گان پاكباخته همان تشنگان بخت برگشته ديروزيم كه در آرزوي جرعه يي از صهباي چشم شما عمري ست سياه مستيم.
قربان تان شوم، ديروز و امروز و فردايم به فداي خاك پاي تان گردد، اين سرنوشت تلخ را ورق بزنيد. اين طلسم ويراني را به كرشمه يي دگرگون كنيد. اي نازنين تر از هرچه عشق، كاش نسيمي از دلارايي مژگان تان اين پنجره هاي غبار گرفته را بگشايد. كاش گوشه يي از بهار تن تان، خواب اين زمستان سياه بهمن آلوده را آشفته كند. كاش از حضور حضرت تان اين شب شميم صبح بگيرد. اين آسمان به رويت خورشيد شرف ياب شود و سكوت ترك خورده ما راهي به ترانه هاي دوباره پيدا كند.
پانزدهم آبان دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

چه بنويسم هنگامي كه خانه ام را برگ ريز خزاني طولاني به يغما برده؟چه بنويسم ؟چه جز از اندوه مداومي كه بر تار و پودم پنجه مي اندازد و حسرت تلخ و تيره يي كه دور از نگاه آفتابي تان مرا دربرگرفته است. چه بنويسم؟
هنگامي كه ياد نام تان مي افتم حس مي كنم اين خداوند است كه به تكرار صدايم مي كند، باورم مي شود اين خورشيد است كه بر پهنه انديشه هايم رُخ برافروخته ، خاطرم آسوده مي شود كه شب ماندني نيست و قامت يلدايي اش را درخشش نوري شگرف خم خواهد كرد...
آتشكده نگاه تان هرم دل انگيزش را به يخ بسته ي اين جانِ خسته مي ريزد. تبسم مغرورتان تداعي شكوهِ آفرينش است. چشمان مبهم و مهربان تان سخاوت اقيانوس هاست كه بر كوير خواهش اين دفتر گشوده، لطافت ابرها را هديه مي كند. دستان تان تاريخ معابدي گم شده كه پرستش گران عاشق را به بزم بي رياي سجود خويش فرا مي خوانَد.
شما از جنس شكفتن و نوريد. همان فرصت ناب روييدن بهار بر تاريخ سياه اين باغ نفرين شده، شما حلاوت رهايي هزاران هزار پرنده ايد بر فراز سرزميني كه هيچكس بلنداي ديوار هاي اسارتش را تصور هم نمي كند.
چه بنويسم آن زمان كه چشمان خرم و افسونگر تان روبه روي لحظه هاي بغض و ويراني ام دلفريبانه گشوده مي شوند و بر بوم تاريك سرنوشتم ،رنگ روشن طلوعي از ترانه را ترسيم مي كنند. چه بنويسم آن هنگام كه سر به زير و گُنگ در پيشگاه حضور حضرت تان بر خودم مي لرزم و از شرم شكوه شاهانه شما درين رعشه مداومم ،محكوم به سكوت و متحير از ذات جاودانه تان هستم.
ستايش تان مي كنم اي از تبار كوروش،پيداي پنهاني،اي نجابت آريايي،یادگار آریامهر،در پاي تان پيشاني هرچه خورشيد است به خاك افتاده ،در پيشگاه تان آفرينش به كرنش درآمده، من ايمان دارم كه حتا نسيمي از كرامت دست هاي تان اين باغ پژمرده را جان مي بخشد تا بشارت شگفت آور بهاري دوباره را در پسِ اين زمستان مشئوم باور كند.
يگانه شهريار، اي سرتاسر آفاق پيشكشي ساده به يُمن اشارت ابروان تان،بازآييد.بياييد و تقدير تاريك اين ديار دلمرده را با فصلي از طراوت و ترانه آغاز كنيد.بازگرديد تا كه اين باغ واژگون شده ،به شوق دستان اهورايي تان دوباره طعم شكوفه ها را لابه لاي شكسته باوري اش تجربه كند.
چه بنويسم آن لحظه يي كه سراپايم لبريز از انتظار ِحدوث چشمان تان و بند بندِ تنم مست لاجرعه لبخند شماست. چه بنويسم آن دمي كه پرتو مسيحايي وجودتان- اي نازنين تر از هرچه عشق- مرا و اين شبانه هاي بي روزنه را در درياي حسرتي ناگزير غوطه ور ساخته است...
بیست و پنجم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

باور نمی دارید که روزگار من٬در تمنای مداوم چشمان افسون گر شما می گذرد.باور نمی دارید که لحظه هایم، که نفس هایم، که شکستن هایم... باور نمی دارید بزرگا که در عبور هر ثانیه از این شبان تاریک و تلخ تر از شوکران، انتظار طلوع لبالب از روشنی نگاه شماست که رهایم نمی کند.
نازنین تر از آنکه در واژه هایم بگنجید، سرسبزتر از آنکه درخیال چون منی، شکوفان تر از آنکه در این ذهن خسته، بلند آوازه تر از آنکه در این سکوت های ناگزیر، آرام تر از آنکه در این توفان هول انگیز، شهرآشوب تر از آنکه در این ذهن مکدر یخ بسته، بالاتر از آنکه بر این بام کوتاه اندیشه ها...سربلندتر از آنکه در اضطراب این شهر سرخمیده گرگ آلوده بگنجانم تان.
ای بیکرانه روشن! شما از کدامین تبار نورید که خورشید را به سجود قدم های تان سرگردان ساخته اید و هنوز به پابوسی تان شرفیابش نمی کنید؟ از کدام آینه می آیید که پری رویان فریبنده را در تماشای رخسار رویایی و دل افروز و مبهم تان، به حیرتی جاودانه محکوم کرده اید؟
خدا هم محو شکوه بی نهایت تو مانده است...پادشاها کاش از پناه آن مژگان خنجرافشان،خدای را نگاهی از سر منت می انداختید که بر اریکه خداوندی اش از هیبت و جلالت تان به رعشه افتاده است.
شما تنها پادشاه میهن من نیستید که این کمترین گوشه از کرامت بی انکار وجود کبریایی شماست.
شما صاحب کهکشان هایید. معبود این کائنات به کرنش درآمده اید. وارث حقیقتید. پادشاه تاریخید. فرمانروای قرونید. فاتح سربلند همیشه هایید. مرگ این حقیر باد که روزی بخواهم ذات اهورایی شما را به این قلم شکسته وصف کنم.
خاطر خیال انگیزتان ای نشسته در فراسوی باور، سپیده باران دیجورهای سهمگین این آواره گان حسرت نشین است.
این حنجره سوخته صدای تان نمی زند که پاسخی بدهید. این چشمان در شفق نشسته نگاه تان نمی کند که از فراز شوکت شاهانه لبخندی بزنید. این جان زخمی و این قلب خسته در پای تان به سجده نمی افتد که ببخشاییدش...اما تاریخ ها به نام شما نوشته می شوند، دفترها به شوق روی شما گشوده می شوند، آفتاب به اذن گردش چشمان شماست که فرصت جلوه یی دوباره می یابد و این بنده گنهکار خاکسار در به در مانده تان، تنها شما را می ستاید چرا که جذبه ذات تان، هر بود و نبودی را به پرستیدن بی چون فرا می خواند. شما را می ستایم چرا که نام تان نماد یگانه ی پرستیدن است. ستایش تان می کنم که شما رونق این جهانید. سرمنشا بدیع روییدن...شما سلاله ناب خورشید این کهن سرزمین اید.
در پیشگاه چشمان مغرورتان٬ خاموش و متحیریم. جان مان به قربان تان...کی می آیید؟ ما عمری ست چشم انتظار بهار، در قاب ترک خورده پنجره ها می پژمریم و خزان می شویم...
چهارم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

نازنین ترینی که ثانیه های تلخ و عطش ناک ام٬در حسرت جرعه یی از چشمان شما می گذرند و می میرند. ای والاتبار و ای وارث اریکه خسروی، تنها با یاد شماست که دل ها آرام می گیرند،تنها به شوق روی شماست که گل های سرمست این باغ ستم دیده شکوفا می شوند و تنها به انتظارشماست که دل های شکسته،شور تپیدن می گیرند.
تنها شما هستید ای یگانه پرتو ایزدی، ای یکپارچه شکوه و جلالت،تنها شما هستید که نام تان ،آرزو و حسرت تان،تمنای هر روز و شب اهالی این سرزمین به ذلت نشسته است.
دلفریب نوشین لب!
عمری ست که از ساغر بی کرانه لب های تان نوشیده ایم و بازعطش است که گریبان ما خرابه نشینان ترک خورده را رها نمی کند. دیرسالی ست که در پای آن چشمان اهورایی و بی مثال تان، جان می دهیم و باز خداوند مغرور چشمان شما٬ما را به محضرحضور آن نگاه نازنین راه نمی دهد.
آه ای غزال رمیده! ای اسیرآهوی چشمان تان هزاران هزارصیاد دل...ای آویخته از بلندای گیسوان تان صدها هزار قلب درخون تپیده ...ما چله نشینان درگاه تان،در تندبادشوم این ویران سرا تار و پودمان از هم گسست، کمرهای مان خمید.ما زیربار این نفرین مکرر، در ازدحام نعره این شیخ بدسرشت، در انزوای خانه ی بی شب چراغ مان شکستیم، از هم گسستیم و بر فنا رفتیم.
خانه بر دوش مانده ایم ای سرو خرامان، بگویید کی؟ کی تن تفتیده سرزمین برباد رفته ام ازصدای دل انگیز گام های تان لبریزخواهدشد؟کی مژده برآمدن خورشید رخسار شب افروز شما،خواب این اهریمنان ظلمت پرست را پریشان خواهد کرد؟ کی برصفحه های تاریخ بلند و سراپا ابهت ایرانم،این سرزمین یغمازده ی تن خسته ی درانتظار ، کی برتارک تقدیر ما دلداده های آواره،ما عاشقان دل خسته،ما منتظران شب گرفته، ما وارثان بغض های حقیقی،ما خشکیده های غرق در تیشه و زخم و هذیان ،ما سرشکسته گان بریده از ریشه،سرنوشت ما را دوباره از سرخواهید نوشت.
ای معبود سربلند ایران! اعلاحضرت رضا پهلوی ٬ رضاشاه دوم، ای وارث کیان ایران،ای تا همیشه شهریاربی رقیب وطن! ای خداوند شکوه و شهامت،پادشاه مهربان،به مابگویید ،کی بازمی گردید...
شانزدهم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

این سطرهای خسته و این تپیدن مداوم قلبم و این چشم های ملتهب و منتظر، همگی تقدیم به خاک پای نگاری هستند که ایمان دارم روزی از راه خواهد رسید.
پادشاه بزرگ، ای یگانه معبود،ای وجود مملو از عظمت و ای ذات بی پایان!
جان بی ارزش این حقیر قربان آن گوشه چشم تان شود،کی؟پس کی می آیید تا بهار گمشده در دیار یخ بسته مان باز چترشکوفه هایش را بربام زخم خورده این شهر بگستراند؟
اعلاحضرت رضا! ای دلبر دلارای دل از عاشقان بُرده!
ما را جز حسرت بازگشت تان و جز انتظار لحظه به لحظه طلوع مشرقی چشمان تان و جز تکرار مکرر نام بلندتان، هیچ امیدی به آینده نیست.
هنگامی که شما ای فره ایزدی و ای مالک بی رقاب دل های اهورایی و ای وارث اریکه سر افراز شاهنشاهی قدم بر این چشم های خیس از انتظار گذارید و از سرکرامت بی کرانه وجود لبالب از بزرگی تان این جان نثاران خطا پیشه را ببخشایید و بازگردید، دنیای تاریک مان نور باران خواهدشد. بر آفاق ظلمانی این سرزمین، خورشید بی انکار حقیقت فروزان و بر تارک این مُلک کهن، نیک بختی جاودان خواهد شد.
در پیشگاه شکفتن طلعت حضورت ای بزرگ مرد، هیبت پوشالی دیو نفرینی سرزمینم می شکند و فرو می ریزد.
قربان تان گردم. فدای تان شَوم. هستی ام، وجودم، تار و پودم، بنیانم، دین و ایمانم بلاگردان تان شود. عمرم، زنده گی ام، هرچه دارم و ندارم به قربان خاک پای تان باد.
پادشاه خوبان، شهریار غربت نشین، ای ناز نگاه تان سرچشمه آفرینش، ای لطف وجودتان الهام بخش هستی، جان برلب آمد، چه قدر انتظار...؟چه قدر فرو دادن بغض تنهایی در زیر بار محنت و درحسرت آمدن نازنینی که تقدیرمان در گرو گردش چشمان لبریز از مهر "او"ست؟چه قدر؟
خدا در عهد ازل به نام شما سجده کرد و ملایک مقرب درگاهش بی اذن لبخند پر ابهت شما پلک نمی زنند و ما بندگان حقیر دربار پر افتخارتان، جز نام بزرگ شما ای سلاله خاندان جلیل سلطنت پهلوی و ای جلوه لایزال شکوه خداوندی، در گوشه گوشه ذهن مان هرگز اندیشه یی نداریم.
خلایق بر قداست آن وجود ذی جودتان٬ سر کرنش فرو آورده اند. ای فراتر از باور! خدایان را با آنهمه خداوندی شان، تاب توصیف یک قطره از وسعت دریای مواج آن چشمان بی نهایت شما نیست.
جان جانان، ای برتر از برترین، پادشاه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی به میهن تان زودتر بیایید.
عاشقان تان در تلخی این فراق سی ساله پژمرده و اندوهگینند. بازآیید. ای چشم و چراغ آفتاب، ای خرم از طراوت وجودتان سرتاسر کائنات.

معبودا !ای پروردگار دل های پاک٬عاشق و بی آلایش ایرانی!
تنها عرض درودی ساده سزاوار ذات شما نیست.از بندبند وجودم و با تمام بارقه یی -که از روشنای این شمع نیمه خاموش باقی مانده -بر وسعت وجود بی کرانه تان درود و ادب می فرستم.
در حالی که درون خلوت سنگین و استخوان سوز این خانه ی تاریک کز کرده ام و در این سو و آن سوی دهشت بارش به گذشته یی می اندیشم که سراپا سبزی و جوانی بود٬ که سراپا تبسم و ترانه و سر تا به پا شور و امید به آینده یی که باید می ساختیمش. آینده یی روشن و فردایی پویا.
سرورا! بزرگا! مهربانا!
زیباترین آوازها لحن شیوای کلام تان٬ مست کننده ترین جام ها ساغر چشمان خمارتان٬ سربلندترین سروها دلارایی قامت بالابلندتان و تنهاترین ذات ها کرامت وجود بی انتهای شماست. کدامین قلب است که در هوای تان نمی تپد؟ کدامین راه است که به لبخند مغرور آن لبان لعل شما پایان نمی یابد؟ کدامین خردمند است که در زوایای ذهنش به شما- که خود تفسیر بی بدیل"خِرَد" هستید- اندیشه نمی کند؟ کدام دیوار است که تصویر روشن شما را قاب نگرفته و کدامین روح است که یاد شما و حضور شما تسخیرش نکرده باشد؟
ذرات وجودم قربانی تان گردد. هستی ام به فدای خاک پای تان شود. دنیایم بلاگردان یک تارموی شما. در ساحت کبریایی تان مجالی برای عرض وجود کردن این مخلوق بی سر و پا مانده است؟ در پرتو بی کرانه رخساره خورشید وارتان٬ جایی برای واگویه های این ظلمت نشین مفتون آفتاب وجودتان هست؟ آیا به این بنده گنهکار٬ به این جان نثارحقیر٬ به این عجز مخفی شده در کالبد بشری٬ به این خلقت شده ی اعجاز دستان ملوکانه تان راهی برای جبران آنچه نکرده است خواهید داد؟ هیهات هیهات که در لایتناهی آن وجود ذی الجود٬ در وسعت بی نهایت آن ذات اهورایی و بر اریکه پراقتدار سروری و پادشاهی تان٬ ای معنی ناب خداوندی و ای خوب تر از خوب ترین٬ ای شیواترین تلفظ الوهیت٬ جایی برای اطاله کلام چون منی نیست.
رضا! معبود و محور آفرینش!
"اعلاحضرت" با تمام بزرگی معنی اش باز برازنده حُسن تابنده وجود شهریاری چون شما نیست. عمری است حیران عظمت این ذات مقدس مانده ام که کدامین واژه توان وصف گوشه یی از کتاب کمالات لایزال چون شمایی را دارد؟ ببخشایید ببخشایید ببخشایید اگر بی قدر و ناچیزم. کائنات از حضور شما نور می گیرند و زمین و آسمان فرمانبردار سخن های شما هستند. این بنده حقیر هم جدای از دیگر بندگان تان نیست. سپاس بی کران تان گویم که این کمترین را آن اندازه ارج و قدر مرحمت فرمودید تا دوستداران و دلداده گان تان دوستم بدارند و دشمنان سیاه پیشه تان دشمنم پندارند.
کنیزتان به فدای شما باد. ستایشگرتان هستم که مجالم دادید تا از فروغ رخ تان پرتوی بنوشم و از زوال و ظلمت غم گرفته ی این موطن ویرانه بیرون بیایم.
به انتظار طلعت روی عالمتاب شما خواهم ماند و به شوق اینکه این بنده بی ارزش را "حق حیات" بخشیدید٬ در هر نفسم شکرگزارتان هستم.
آن هنگام که نام بلند و پرشکوه "پهلوی" بر زبان کسی جاری شود٬ هزاران هزار فرشته صف در صف به کرنش درمی آیند و پشت تاریخ کهن این میهن تن خسته٬ از هیبت نام تان و از شکوه و آوازه نام پدران تان به لرزه می افتد.
جان ناقابلم به قربان تان گردد.
هماره فروزان باشید و هرلحظه خواب این اهریمنان دیو پرست و جاهلان تیره بخت را بیاشوبید که خصم ایران و ننگ ایرانیانند.
فرد فرد عاشقان وطن٬ مشتاق بازگشت شما هستند و فداییِ هر تار مژگان تان.
چهاردهم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

ای خوب تر از خوب،فراتر از باور،ای روشن تر از روشن ترین آیه های حقیقت ،پادشاه گرانمایه ایران،ای مهربان ترین مهربانان ،ای ذات مطلق کبریایی ،ببخشا این زبان الکن و حقارت کنیزک سراپا عجز درگاهت را، ای شاه شاهان ٬بگذارید شما را به نام شگرف تان بخوانم .همان نامی که خلقت جهان تنها٬به اشاره مژگان صاحبان این نام پرآوازه بوده است. نام بلند آن ذات مطلقی که دنیایم بلاگردان وجود مبارک اوست:
درود بیکرانه تمام کاینات و تک تک سلول های آفرینش٬ بر وجود بی انکارشمایی که جهان در وصف یک تارموی شما بسی ناتوان و بی مقدار است.
در آفاق دیروزهایم ،جز نام شما،جز کلام شما و جزحضور روشن تان کسی و چیزی نمی شناختم و در تمام لحظه های امروزم و در برگ برگ فرداهایم ٬جز آن وجود نازنین تان حضوری را ندیده ام و احساس نخواهم کرد.
باور داشتم لایتناهی به عظمت نگاه شما ختم می شود و باورم بود شما بزرگ ترین انسان هستید و امروز چه شگفت دریافتم چون شمایی در ذهن ها نمی گنجد و هیچ موجودی را آن اندازه قدرت نیست که توصیف ابرمرد بیکرانه یی چون شما را تواند.
در روزگاران کهن، رعایا جسارت نمی کردند٬در پیشگاه پادشاهی بزرگ سخن بگویند و امروز این چاکر دربار همایونی به خودش جرات داده تا با واژگان بی ارزشش ،در آستان جلالت شما زبان درازی کند و حرف بزند و هنگامی که می بیندمعبود و سرور و بزرگش در تبعیدحضور دارد٬باز زبان در کام نمی گیرد،قلم را غلاف نمی کند،از شرم در گوشه عزلتی جان نمی دهد و باز نفس می کشد.
جان نثار قربان خاک پای تان شود،اگر عمری به بطالت گذشت و اگر زیرسایه الوهیت شما پا گرفتیم و با اذن ملوکانه شما زنده ایم وحرف می زنیم ،آن ذات اقدس به نیکی می دانند٬ما بندگان نمک نشناس و فرومایه یی هستیم .اما همچنان قلم بخشودگی و عطوفت را بر گناهان این خطاپیشگان شرمزده درگاهشان می کشند.
منتی که دودمان جلیل سلطنت پهلوی ،برسر فرد فرد ایرانیان دارند به بلندای تاریخی است که جهل، در خرد و هویت آن ملک رخنه کرد و آنقدر ریشه دوانید تا به میراث داران کوروش کبیر و سلسله داران خرد و صاحبان کیان میهن ٬چنین خصمانه جسارت کرده و ننگ تاریخ بشریت را برای خود و نسل های پسین مان خریدیم.
ای برتر از حقیقت! ای ناب ترین جلوه هستی! خدایان را تاب وصف شکوه تان نیست ٬حقیر که یک پیشمرگ کوچک بیشتر نیستم.به اصالت خاک میهن تان سوگند،تا پای جان فدایی تان خواهیم ماند و جز آن ذات مقدس ٬نه اندیشه یی خواهیم داشت، نه مظهری پرستیده و نه دیروزی،نه امروزی و نه فردایی خواهیم شناخت.
حقیر به فدای تان،بی صبرانه امید داریم قدم برچشم این خیل عاشق و منتظران ستم کشیده بگذارید و به میهن تان بازگردید٬تا به پرتولایزال شما این ظلمت سرای ویرانه٬ طراوتی دوباره بگیرد.شاید آن روز این جان بی ارزش را پیشکشی کنم ناقابل ٬در میعاد بازگشت شما که بازگشت فره ایزدی به کهن میهن جاودانه ایران است.
پابوس و ارادتمندحقیر
چاکر دربار پر افتخارسلطنت پهلوی
مریم م آزاد
همه عمر برندارم ٬سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
پادشاه بزرگ٬ مهر فروزان٬ ای کسی که تقدیر ما در پنجه های هستی بخش شما قرار دارد و ای کسی که جان و مال و عمر و نفس های ما تنها بلاگردان کوچکی برای گوشه چشم شماست.
ای شاه شاهان٬ مظهر شکوه و فره ایزدی٬ وارث اورنگ کیانی٬ پشتوانه هفت هزار سال افتخار ایران٬شهریار بلند مرتبه٬ حدوث خداوند بر زمین٬ روشنای حقیقت محض٬ عفو بفرمایید که واژه تاب بیان گوشه یی از فضل کبریایی تان را ندارد. اعلاحضرت همایون٬خضر فرخنده پی ٬کوروش بزرگ٬ رضاشاه دوم پهلوی
صمیمانه ترین درودها و عرض ادب حقیر را از قلب میهن تاریک و غمزده تان ایران بپذیرید.
قربان تان گردم٬ کاش جان نثار هرگز پا به دنیا نمی گذاشت٬ تا شاهد باشد که شما معبود و مقصود و چشم و چراغ میهن ٬سالیانی ست غربت نشین گشته اید. دار و ندارمان فدای خاک پای شما که اینگونه بیست و هشت سال بردباری پیشه کرده اید و هرگز در برابر این همه کاهلی و کوتاهی ما٬ لب به شکوه نگشودید.
ای ابرمرد! این نامه برخاسته از قلب کوچک ولی تپنده یک هم میهن است٬ یک گدای آستان جلالت شما٬ این نامه برخاسته از قلمی ست ناتوان که در برابر شکوه و عظمت تان به زانو درافتاده است و از شرم نگاه نافذتان و ازصلابت کلام زیبا و دلنشین شما برخویش می لرزد.
حقیر از قلم خود و از بیان خود خجالت زده است که گوشه یی-گوشه یی حتا- از کمالات ملوکانه شما را نمی تواند توصیف کند.
شاه خوبان٬ ای کسی که نورلایزال وجود بی کرانه تان چشم ها را خیره می کند و هیچ تنابنده یی را یارای هماوردی با کلام و باور سترگ شما نیست. روزهای غمبار بیست و هفت سال پیش را به یاد می آورم که در سوگ فراق پدربزرگوارتان شاهنشاه فقیدآریامهر٬ اشک بردیده گان مبارک نشانده بودید و سال سیاه هشتاد خورشیدی که خواهر محبوب و گرامی تان پرنسس عزیز و فقید والاحضرت شاهدخت لیلا را در غربت به خاک سپردید و بر تابوت ایشان خاک ایران پاشیدید.
به راستی این سال های تلخ٬ سیاه ترین برگ های تاریخ ایران و بلکه جهان بودند. کاش ما نبودیم و غم دیدن و غم خوردن شما آفتاب عالم تاب را به چشم نمی دیدیم. شما همان بزرگ مرد نازنین و بی همتایی که در گرمای تابستان در همراهی با زندانیان سیاسی دست به سه روز اعتصاب غذا زدید و ما هرگز صدای محکم و پرطنین شما را پس از سه روز گرسنگی از یاد نخواهیم برد.
ما نسل کنونی مانده ایم چه کار مثبت و شایسته یی به درگاه خدا نمودیم که ایزد یکتا وجود مبارک و بی بدیل شما را به ما هدیه کرد و کاش لیاقت بندگی تان را نیز به ما ارزانی می داشت .
پادشاه خوبان! خورشید وجود شما زودتر از تصور ما و در میان بهت و حیرت تاریک اندیشان ظلمت پرست٬ متجلی خواهدشد و روز بزرگ آزادی در سایه وجود مبارک همایونی بسیار نزدیک است .
روز زیبا و فرخنده یی که قدم بر چشم مان بگذارید٬ در آن روز شاید که این جان ناقابل را قربانی هر قدم شما گردانیم.
نمی خواهم کلام را به درازا بکشانم تنها به همین جمله بسنده می کنم :
ملت ایران همیشه و تا همیشه فدایی شما و خاندان جلیل القدرسلطنت پهلوی خواهد ماند و تا پای جان برسر آرمان مقدس پادشاهی زیرسایه شکوه ایزدی شما ایستاده است.
ارادتمند و حقیر
چاکر و پابوس شما
خاک درگاه خاندان سلطنت
مریم م آزاد