تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2

ششم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

    كوروش احمدي - مبارز از جان گذشته

   وداع همواره سخت و دشوار است به خصوص زماني كه انديشه يي يكسان و ايده يي هماهنگ افراد را به يكديگر پيوند زده و دريچه هاي ذهن و باورشان را به سوي هم گشوده باشد و آن زمان است كه بدرود گفتن اجباري بسي سهمگين و تلخ مي نمايد...

   كوروش احمدي مبارزي واقعي و به تمام معنا بود. كسي كه تا واپسين دم زندگاني اش به آرمان والاي مشروطه وفادار بوده و خويش را سرباز ذات اقدس همايوني مي دانست. كوروش احمدي آن قدر بزرگ بود كه دريابد٬ وجودي والاتر و نامي بزرگ تر از "رضاشاه دوم" بر تارك اين كهن ميهن حضور ندارد و بر همين اصل كوروش عزيز تمام كوشش خود را به پاي اين نام والا و آن وجود ذيجود بذل كرده بود. كوروش احمدي از جمله مبارزان عاشق و دليري است كه هرگز و با گذشت زمان از يادها نخواهد رفت و دريغا سفر هميشگي او را همانند يك تراژدي تلخ، ناچاريم كه بپذيريم و باور كنيم حتا اگر براي مان بيش از حد دشوار و اندوه آور باشد.

   امروز پيكر پاك كوروش عزيز وارد ايران شد تا به زادگاه خود(فريمان مشهد) انتقال يافته و در آغوش سرد خاك آرام گيرد. خاموشي او گرچه يك واقعه ناگوار بود و هرگز نمي توان غمش را فراموش كرد اما آنچه كه به مراتب رنج آور تر مي نمايد ساليان سال ارعاب و زندان و شكنجه بود كه در زمان حيات كوروش، تنها نصيب اش از وطن اجدادي او بود و امروز آرامش بي دغدغه و هميشگي دور از رنج و اضطراب و بيم داغ و درفش، سهم پيكر بي جاني است كه در آرزوي بازگشت فره ايزدي و آزادي ايران جان خود را مردانه تقديم كرد و ديگر چشم ها و لب هايش براي هميشه بسته هستند.

   در چنين شرايط دردناكي آنچه كه موجب غرور و آرامش خيال است، حضور خِيل بيشماري از جوانان نيك انديش و ميهن پرست ايراني مي باشد كه راه كوروش احمدي را براي رسيدن به ايران پادشاهي همچنان ادامه خواهند داد. كوروش زنده است و هميشه نيز زنده خواهد ماند. او نرفته است كوروش همواره پيش ما ايستاده و نگاه مان مي كند اين ماييم كه به خواب رفته ايم تا فرصت هاي روشن رهايي را ببازيم و باز نشئه اين هپروت چندش آور اجازه ندهد تا برخيزيم و بنگريم از وطن ما منجلاب ساخته اند و اين درد را باور كنيم شايد سرانجام بتوانيم چاره يي بيانديشيم.

   نماهنگي را به ياد كوروش احمدي طراحي كرده و تدارك نمودم كه به روان پاك اين مبارز سلطنت طلب پيشكش مي کنم.

   ويدئوكليپ زير به مدت چهار دقيقه و نُه ثانيه، همراه با تصاويري از كوروش عزيز مي باشد و در پس زمينه اش آهنگ Tango To Evora قرار گرفته كه اثري بسيار نام آشنا از خواننده زن امريكاي لاتين "لورينا مَك كنيت" مي باشد. اين آهنگ غمناك اگرچه توسط خوانندگان فارسي زبان و در ساختارهاي گوناگون بارها خوانده شده اما اصل آن متعلق به خانم مك كنيت مي باشد كه بيشتر در زمينه موسيقي فلسفي و فراسپهري فعاليت دارد.

   نماهنگ ياد شده كمتر از شش مگابايت حجم دارد و مي توانيد از لينك زير دانلود كنيد(مدت زمان دانلود براي شما، بستگي مستقيم به سرعت اينترنت و كارايي رايانه تان خواهد داشت):

   لینک دانلود

   نگر به اينكه برخي از دوستان براي دانلود و ذخيره سازي فايل ها از سايت فور شِيرد، با مشكل و يا دشواري رو به رو مي شوند، روش گام به گام ذخيره سازي فايل ها از سايت نامبرده –كه بسيار نيز آسان مي باشد- در زير آورده مي شود تا عزيزان بازديدكننده به راحتي قادر به دانلود و پياده سازي فايل هاي مورد نظرشان در رايانه شخصي خود باشند:

  الف: با يك كليك معمولي بر لينك مربوطه، پنجره يي گشوده خواهد شد.

  ب: شما عبارتي را در داخل يك مستطيل خواهيد ديد به نام download now كه بايستي يك كليك معمولي ديگر روي اين عبارت داشته باشيد.

  پ: شما در طي زماني كه ميان دو - سه ثانيه تا نهايتن يك دقيقه متغير خواهد بود وارد مرحله اصلي دانلود خواهيد گرديد.

  ت: سايت فور شيرد از شما بابت دانلود فايل مورد نظرتان سپاسگزاري كرده و پس از چند ثانيه لينكي را به شما عرضه مي كند كه حاوي اين عبارت مي باشد: click here to download this file و شما با يك كليك ساده روي اين لينك، دانلودتان را آغاز كرده ايد كه پس از طي پروسه زماني خاصي- منطبق با حجم فايل و سرعت اينترنتي شما – فايل ذخيره شده و روي هارد شما قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سوم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

  كوروش عزيز همواره در خاطر ما جاودانه خواهي ماند

    چند روزي به سالروز فاجعه ملي بيست و دوم بهمن مانده و بالطبع نگارنده به صورت جدي درگير نوشتن مطلبي پيرامون آن بودم كه ناگهان خبر درگذشت يكي از عزيزترين بستگانم را دريافت کردم. اين خبر غم انگيز اگرچه بخش مهمي از توش و توانم را گرفته و اندوه ناشي از آن رنجم مي داد اما بي آنكه اجازه دهم پُشتم را بار غم به گونه يي خم نمايد كه نتوانم سهم خويش را در مبارزه با حاكميت نامشروع اسلامي بپردازم در حالي روبه روي رايانه ام واپسين تنظيمات نوشتاري را انجام دادم كه پرده مداومي از اشك ميان من و دنياي مجازي فاصله يي به اندازه حسرت و افسوس انداخته بود. اما حتا در متن نظراتي كه به دوستان عزيز عرضه مي داشتم كوچك ترين اشاره يي به اين موضوع نكردم چرا كه مايل نبودم ياران ارجمندم جاي به چالش كشيدن سالروز انقلاب نحس خميني و مباحث حساس و مهم مربوط به آن، بزرگوارانه تسليت و همدردي شان را براي بنده قلم بفرسايند. نمي خواستم كه وظيفه ام تحت الشعاع يك غم شخصي قرار بگيرد و يا دوستاني را كه به اندازه کافی مصايب امروز وطن زجرشان مي دهد با مساله شخصي خود درگير كنم پس با آخرين رمق باقي مانده پروسه دهه منحوس بهمن و بحث هاي جانبي آن را پشت سر گذاردم.

    و اكنون كه قلم را لابه لاي انگشتانم گرفته ام تا براي كوروش و به ياد كوروش بنويسم نه آن پرده اشك، كه جاي اشك خون از ديدگانم روان است و اين نه يك غم شخصي و خصوصي است كه بتوان پنهانش نمود و نه مانند مرگ آسوده ي عزيز از دست رفته ام مي باشد كه در آرامش محض و بي حسرتي از روزگار جان را به معبود خود پيشكش كرد. اين غم سفر بي بازگشت و ناگهاني مردي است كه سالياني از حيات خود را به ايران عزيز و تك تك هم وطنانش تقديم داشت، طعم تلخ شكنجه و ديوارهاي سياه زندان را به جان خريد و در آخرين سال باقيمانده از عمرش غم سنگين غربت وطن را بر شانه هاي خسته اش احساس كرد حال آنكه دورنماي روشني از بازگشت را نمي توانست ترسيم نمايد.

     خبر فوت نابه هنگام كوروش احمدي را كه شنيدم نتوانستم باور كنم. با خود گفتم شايد يك كابوس ناراحت كننده باشد بنابرين كوشيدم از خواب برخيزم، انديشيدم كه شايد خستگي و شب بيداري افزون از اندازه مرا در درست خواندن واژه ها به وهم انداخته باشد پس اين خبرِ چند خطي ميلاد عزيز را چندبار مرور كردم و باز باورم نشد. تصور كردم ممكن است شخص غيرمسوولي از سر ديوانگي خبري دروغين را براي تني از دوستان و به خصوص ميلاد عزيز نوشته و ديگران را به اشتباه انداخته باشد و ... هنگامي كه صحت اين خبر تلخ را هم زمان از چندين منبع دريافت كردم چشمانم تار شدند. چه طور ممكن است؟ كوروش كه خيلي جوان بود... كوروش كه انگيزه، ايمان و جديتي مافوق تصور داشت... چرا كوروش...؟

   درگذشت ناگهاني كوروش، خبري تكان دهنده بود. شوك شنيدن اين رويداد تلخ، غير قابل توصيف است. كوروش احمدي كسي كه با شهامت، رنج نامه يي را خطاب به خامنه يي نوشت و دليرانه مو به موي مصايبي را كه تحمل نموده بود در مقابل آن جاني ستمكار شرح داد و البته به دست ماموران مزدور ربوده شد و زير داغ و درفش عُمال خامنه يي قرار گرفت طوري كه دو انگشت نازنينش شكسته شدند. او آسيب هاي فراوان روحي و جسمي را بردبارانه تحمل كرد اما خم به ابرو نياورد. كوروش ايستاد تا خم نشود او نگذاشت تا دشمنان ايران حس و باور كنند كوروش نيز از تبار آنهايي است كه به ندامت تن مي دهند. كوروش سربلند بود كه روبه روي ديو سياه دلي چون "علي خامنه يي" ايستاده است و در كمال شرافت درون مرزهاي ايران كه مطلقن زير سيطره دژخيمان انيراني قرار گرفته كوروش عزيز اين شهامت را داشت تا فرياد بزند و طنين صدايش آن اندازه بود كه خانه ي شيشه يي ولايت فقيه، بيم شكستن و فرو ريختن را تجربه كند و بر همين اساس كوروش احمدي را به مدتي طولاني در زندان انفرادي و زير شكنجه هاي قرون وسطايي آزار دادند تا جايي كه كوروش دست به اعتصاب غذا زد. اعتصاب طولاني مدت وي اوضاع جسماني او را به سمت و سوي خطر كشاند. گرچه سرانجام اوباش جمهوري اسلامي ناگزير شدند كوروش عزيز را آزاد كنند و متعهدش نمودند كه كلامي ديگر در وبلاگ "بهاي آزادي" ننويسد اما كوروش كسي نبود كه ساعتي بر چنين تعهد بي معنايي پايدار بماند چراكه در سر شوق آزادي داشت و بهايش را نيز پيشاپيش و به دشوارترين شكل ممكن پرداخته بود.

   كوروش عاشق ايران بود، عاشق هم ميهنانش و مريد و شيفته پادشاه محبوبش. كوروش يك وطن پرست واقعي بود كه تا واپسين دم از زندگي زميني اش به آرمان مشروطه خواهي زير سايه پادشاهي اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی وفادار ماند و تارمويي از حق طلبي و ايران پرستي خود سرپيچي نكرد.

تبارنامه كوروش احمدي:

   سيد محمد احمدي ملقب به كوروش، در سال يك هزار و سيصد و پنجاه و يك خورشيدي در شهرستان فريمان( از توابع استان خراسان)ديده به جهان گشود. آنچه كه سپستر كوروش جوان را با وجود همسر و سه فرزندش وادار ساخت تا به استان تهران مهاجرت كرده و ساكن شهر كرج گردند محروميت و عدم امكانات اوليه در شهرستان كوچكِ زادگاه ايشان بود كه سرانجام در سال 78 به اين كوچ اجباري انجاميد. كوروش احمدي در شهر كرج فعاليت مبارزاتي خود را بر ضد رژيم ستمگر اسلامي پي گرفت و به جنبشي به نام "جبهه اتحاد ملي" پيوست. او همچنين فعال حقوق بشر نيز بود و در راس فعاليت ها، اهداف و آرمان هايش "مشروطه خواهي" قرار داشت و كوشش هاي خود را معطوف به فراهم آوردن زمينه يي روشن براي بازگشت ذات همايوني اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي و برقراري نظام دموكراتيك پادشاهي نموده و انديشه يي والاتر از اين مهم در سر نداشت.

   كوروش در سال 82 به جرم فعاليت هاي حقوق بشري توسط ماموران جمهوري ضد بشر اسلامي دستگير شده و ماه ها در زندان مخوف رجايي شهر در بند انفرادي مخصوص سپاه و همچنين بند عمومي سپري نمود تا سرانجام بيدادگاه انقلاب، پنج سال حبس تعليقي براي او مقرر كرد كه به هر روي كوروش مجبور بود تا سه سال از اين زمان تعيين شده را پشت ديوار هاي بلند زندان بگذراند.

   كوروش احمدي در سال 83 خورشيدي كتابي به نام "بهاي آزادي" را به قلم شيواي خود نگاشت كه در اين كتاب ديدگاه هايش را پيرامون "روح آزادي" و "سهم هريك از هم ميهنان" در پرداختن بهاي لازم براي دست يابي به آن در معرض نگاه مخاطبينش قرار داده بود. نوشتن اين كتاب براي كوروش عزيز بهاي سنگيني داشت و او را به جرم توهين به علي خامنه يي، شش ماه در بند انفرادي و تحت دشوارترين شرايط اسير نمود.

   سوم شهريور امسال كوروش عزيز در وبلاگ وزين و ارزنده اش "بهاي آزادي" كه ارديبهشت سال جاري آن را گشوده و به بخشي از فعاليت هاي خستگي ناپذيرش اختصاص داده بود- وبلاگي كه تنها نُه ماه فعاليت كرد اما جاودانه شد- رنج نامه پرآتش و دردناك خود و خانواده اش را خطاب به علي خامنه يي نوشت و در اين نامه پرحرارت و تكان دهنده هرآنچه كه ساليان سال مزدوران خامنه يي بر سر او و همسر و فرزندانش آورده بودند دليرانه و با بياني كوبنده شرح داد. كوروش احمدي بي واهمه از عاقبت خطرناكي كه رويارويي مستقيم او با ولي جنايتكار فقيه مي توانست براي آن شير مرد دوران داشته باشد ظلم حاكم در رژيم اسلامي را به رهبر بي كفايت و نادانش يادآوري و تاكيد كرد كه اگر مملكتي به كفر پايدار بماند به ظلم هرگز نخواهد ماند و ...

    فريادي كه كوروش عزيز در فضاي خفقان زده و تاريك ايران برآورد موجب گرديد تا دقيقن فرداي سوم شهريور -كه نامه ي غيورانه او روي تارنمايش قرار گرفته بود- در خيابان و توسط گرگان دَرنده ولي فقيه(لباس شخصي ها)ربوده و به مكان نامعلومي برده شود. پس از دو هفته تب آلودي كه بر همسر و سه فرزند معصوم او سپري شد و همينطور روزهاي پر التهاب و دلهره آوري كه ما دوستان و دوستداران او گذرانديم، بالاخره طي تماس مبهمي كه خانواده كوروش دريافت نمودند مشخص شد كوروش در يكي از بازداشتگاه هاي غيرقانوني رژيم اسلامي قرار داشته و در حال حاضر بلاتكليف مي باشد.

    كوروش را سي و پنج شبانه روز زير سخت ترين و مهلك ترين شكنجه ها قرار دادند و ترجيع بند كلام اوباش خامنه يي مجبور ساختن كوروش احمدي به عذرخواهي رسمي از "آقا"ي شان بود. كاري كه از كوروش ساخته نبود. او چه گونه مي توانست از نامردترين موجود تاريخ پوزش بطلبد؟ چرا پوزش مي خواست؟ آيا كوروش جز حقوق از دست رفته هم ميهنانش و جز شوق وافرش به كهن ميهن آبايي خود چه سودايي در سر داشت؟ آيا به غير از حقايق موجود چه كلامي را به آن اهريمن حواله كرده بود؟ چرا كوروش بايد براي "بيان حقيقت" عذر مي خواست؟ نه...هرگز كوروش مرد تر از آن بود كه از نامردان پوزش بخواهد. شكنجه هاي غيرقابل تصوري كه بر بدن نازنين كوروش اعمال گرديد موجب شكسته شدن دو انگشت دست راست او و آسيبي جدي به استخوان هاي ايشان شد. به گونه يي كه زندانبانان مجبور شدند كوروش را براي مدتي كوتاه به بهداري زندان منتقل كنند. كوروش دست به اعتصاب غذا زد وضعيت جسماني اش وخيم شد باز سكوت كرد  شكيبايي نمود كوروش به عشق وطن و براي آزادي، لب به دندان گزيد و با تمام وجودش حاضر شد مرگ را بپذيرد اما ننگ خم شدن در برابر دشمنان ايران را هرگز.

    با حمايت همه جانبه فعالين سياسي از گرايش هاي مختلف و خصوصن حمايت سازمان حقوق بشر، عوامل حكومتي ناچار چند قدمي را به عقب بازگشتند و سرانجام كوروش عزيز اگرچه به قيد ضمانتي سنگين رهايي يافت اما آزارها همچنان تمامي نداشتند و هر روز و هر ساعت تهديدهاي تلفني، پيام هاي ارعاب آميز و داستان هاي ديگر ادامه داشته و عرصه را بر اين قهرمان آزادي تنگ تر مي ساختند. كوروش ناگزير بود كه جلاي وطن كند. او مجبور بود كه به همراه خانواده اش پنهاني از مرز خارج شده و به كشوري ديگر پناهنده شود.

    آبان ماه امسال كوروش احمدي و همسر و سه فرزند نونهالش ايران را براي مدتي نامعلوم ترك كرده و به سوي تركيه رهسپار شدند. آنجا نيز كوروش دست از فعاليت نكشيد و حتا جدي تر از گذشته به برنامه هاي مبارزاتي اش پرداخت او كه در ساليان واپسين اقامتش در كرج، رهبري گروهي به نام "كانون پيشاهنگي زندانيان سياسي" را بر دوش داشت اكنون در شهر وان تركيه اقامت گزيده و رسمن به جنبش "پيروان نظام مشروطه به پادشاهي رضاشاه دوم " پيوسته و فعاليتش را از سر گرفت.

پرواز كوروش تا ابديت

    كوروش عزيز براي تلاش هاي پايمردانه و غرور انگيزش فرصت چنداني در دست نداشت اما از اين حقيقت تلخ هيچكس آگاه نبود. كوروش عزيز در اوج فعاليت هايش و در عنفوان جواني، يكباره و ناباورانه ما را ترك كرد. بيست و هشتم بهمن ماه امسال شب هنگام و پس از پايان يافتن جلسه پَل تاك، كوروش دچار سردردي شديد و غير منتظره شد. دوستان او آقايان فتحي، حسيني پژوه و آتاباي كه آن شب را در منزل كوروش بودند متوجه وخامت حال او شدند. درميان بهت دوستانش ناگهان كوروش عزيز بيهوش شده و علايم حياتي اش به صفر رسيدند ياران او سريعن مداخله كرده و كوشيدند تا با اجراي عمليات سي پي آر به او كمك نمايند اما زماني كه پيكر نيمه جان كوروش عزيز به بيمارستان رسيد معاينات نخستين معلوم كرد كه ديگر دير شده زيرا سكته مغزي و عوارض ناشي از خونريزي عروق مغز موجب "ضايعه مرگ مغزي" گرديده است و اگرچه كوروش را زير دستگاه بِنِت قرار دادند اما پزشك وي با صراحت اعلام كرد كوچكترين اميدي به برگشت او وجود ندارد.

    كوروش عزيز روي تخت بيمارستان با قلبي كه همچنان به ياد ايران مي تپيد در كوماي مطلق به سر مي بُرد كه دوستانش با ديدگاني اشكبار فوت ايشان را به رسانه ها رسمن اعلام داشتند. كوروش عزيز به كمك دستگاه همچنان نفس مي كشيد اما دوستان و همرزمانش براي از دست دادن او بي پروا گريه مي كردند. از آنجا كه سفر كوروش عزيز بازگشتي نداشت و پزشكان نيز تاييد كرده بودند، مي بايست كه فردي از بستگان درجه نخست وي اجازه كتبي مي داد تا دستگاه مربوطه از بدن كوروش جدا شود و برادر او با چشمي خون فشان عازم تركيه شد تا تلخ ترين امضاي زندگي اش را ثبت كند اما پيش از رسيدن برادر، قلب كوروش عزيز آخرين ضربه را زد و خاموش شد...

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت

روي مه پيكر او سير نديديم و برفت

گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بست و به گَردَش نرسيديم و برفت

عشوه دادند كه برما گذري خواهي كرد

ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت

 ...

    كوروش عزيز در تاريخ يكم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي(87 خورشيدي) چشمانش را بر سراي خاكي بست و دوستانش را براي هميشه غمگين و سوگوار نمود. از شادروان كوروش احمدي سه يادگار به جامانده كه هر سه تَن در آغاز نوجواني، عزم شان راسخ است تا راه پدر را ادامه دهند.

   درگذشت مبارز رادمرد و ميهن پرست ايراني كوروش احمدي را به همسر مهربان و عاشق اش سركارخانم فرحناك و همينطور سه فرزند محبوبش شيماي عزيز، سيناي عزيز و نيماي عزيز  همچنین تمام بازماندگان٬ همرزمان و یاران او تسليت مي گوييم و براي آنان پايداري و بردباري آرزومنديم.

پايداري پادشاهي پيروزي

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم مهر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی   

         شادروان محمد انور سادات رییس جمهوری فقید مصر

    ترور دلخراش و ناجوانمردانه شادروان انورسادات جزو حوادثی است که به دشواری از خاطر مردم جهان پاک خواهدشد اما آنچه که این مرد بزرگوار و رییس جمهور محبوب کشور مصر را به چهره یی آشنا در ایران بدل کرده نه فقط نحوه آزادمردانه مرگ وی در مواجهه با رگبار آتش آن سرباز خائن بوده است بلکه وفاداری او به کیان میهن و در شرایطی که خاندان سلطنت در گیر و دار اشغال ایران توسط ملایان،به گریز تلخی ناچار شده بودند آنچنان تصویر روشن و زنده یی از شهید جاودان نام محمدانور سادات می سازد که مشکل می توان فقدان وی را پس از بیست و هفت سال باور کرد.

    آریامهر بزرگ و سفرکرده محمدرضاشاه فقید در زمانی که هنوز سایه اهورایی را از سر ملت برنداشته و در قید حیات بودند همواره از انور سادات به عنوان برادر و دوست یاد می کردند و همچنین پادشاه سربلند و برقرار ایران رضاشاه دوم پهلوی مهر و عطوفت ملوکانه را نسبت به آن رییس جمهور فقید همیشه و برآمده از ذات با کمال و بزرگ منشانه خود ابراز فرموده اند.پادشاه امروز ایران اگرچه آن سالیانی با زنده یاد انور سادات در ارتباط بودند که در سنین نوجوانی و نو رستگی واقع شده بودند اما حضرتش هنوز نام انورسادات فقید را در خاطر ملوکانه سپرده اند و از وی به عنوان شخصیتی برجسته یاد می کنند. اعلاحضرت رضاشاه دوم درباره مرحوم سادات گفته اند:"ملت مصر به ایشان مدیون است"

    سانحه غم انگیزی که در شانزدهم مهر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت برای انورسادات به وقوع پیوست دنیا را تکان داد و شنیدن خبر کشته شدن این سیاستمدار شجاع و مردم دوست، باعث تاسف و تالم همگان در سراسر جهان شد. همان روز قرار بود زنده یاد محمد انور سادات به محل برگزاری مراسم رژه برود و بر خلاف اصرار همسرش خانم جهان سادات به خاطر گرمای آزارنده کشورمصر،از پوشیدن جلیقه ضدگلوله خودداری کرد اما آن عنصرپلیدی که جبونانه آتش بر وی گشود و سادات را در خون خود شناور ساخت تصورمی نمود سادات جلیقه محافظ به تن دارد و به همین خاطر گلوی ایشان را هدف قرار داد.در این حادثه تروریستی برحسب آمار و ارقام بیست و هفت نفر دیگر هم کشته و قربانی شدند که از جمله سفرا و کارداران کشورهای گوناگون و بسیاری از بلندپایه های ارتش این کشور بودند و همچنین تنی بسیار نیز زخمی شدند که همسر شادروان سادات و همچنین مبارک رییس جمهوری وقت مصر نیز جزو همین افراد بودند.حسنی مبارک از ناحیه دست زخمی شد و خانم جهان سادات٬جراحات عمیقی پیدا کرد اما خوشبختانه از مرگ حتمی نجات یافت.

    انور سادات نخستین رییس جمهور عرب و مسلمانی بود که نخواست کشوری که وی اداره کننده امورش می باشد محلی برای آشوب و بلوای گروهک های تروریست باشد و به همین خاطر دست دوستی و پیمانی را که از جانب سران کشوراسراییل به سوی وی دراز بود،به گرمی فشرد و "پیمان کمپ دیوید" را امضا کرد تا امروز کشور مصر مملکتی باشد روی پل توسعه و ترقی و نه میدان جنگی برای زورآزمایی جهاد اسلامی و اخوان المسلمین.همین اقدام منطقی و دلیرانه آقای سادات،منجر به خشم بی خردانه گروه های آشوب طلب این کشور شد و مسیری را رقم زد که با خون پاک انورسادات نوشته می شد اما امروز ثمر پر ارزش کوشش های انورسادات به وضوح دیده می شود و این کشور را به مملکتی بالنده بدل ساخته است که ملتش هرگز طعم مصایب را نمی چشد و نمی فهمد.همان مصایب و مسایل عدیده یی را که اکنون مردم عراق و لبنان و فلسطین بالجمله از دولت سر همین گروهک های پیرو تروریسم اسلامی با آنها دست به گریبانند و بحران به قدری پیچیده است که به دشواری می توان برای نجات آنان از گرداب های مهلکی نظیر حزب الله،جهاد اسلامی ،حماس و سایر این پیام آوران مرگ راه برون رفتی را جستجو کرد.

    خالد اسلامبولی ضارب حیوان صفتی که مرحوم سادات را ترور کرده بود،سپستر در دادگاه مورد محاکمه واقع شد و به مرگ ذلیلانه یی محکوم گشت و امروز درحالیکه مزار انورسادات در مصر همه ساله و به یاد شهامت و رشادت وی و تلاش هایش برای سربلندی مردم آن کشور توسط هم وطنانش گلباران می شود،قاتل وی خالد اسلامبولی-که اگر چنین نمی کرد امروز در صف ارتشیان مهم این کشور جای داشت- در یک بیابان بی آب و علف و نامشخص بی آنکه کسی بداند کجاست با کوله بار ننگ نامی تمام هم کیشان تروریست خود خوابیده و نام او حتا اسباب تنفر و انزجار نه فقط ملت مصر بلکه بسیاری از مردم جهان است و جز حاکمان تروریست پرور جمهوری ولایت فقیه(که براساس تئوری پایه یی سیاست خود ناگزیرند از جانیان بالفطره و نفرت انگیز ،چهره های انقلابی!!بسازند)کسی براین کره خاکی حضور ندارد که از رخداد این فاجعه اظهار تاسف نکند.

    یاد انور سادات رییس جمهور فقید مصر را گرامی می داریم و به روح پر فتوحش درود و ادب می فرستیم.

    پس از نگارش: یک اشتباه کلامی در پست "فخر آور و باطبی-آن روی سکه مطلب شماره دوم"روی داده و ازآنجایی که اکنون پست نامبرده به روز نمی باشد بایسته است که آن اشتباه در پایین این مطلب ویرایش و تصحیح گردد. در پست یادشده به محمد محسن سازگارا و گفتگویش با رسانه صدای امریکا اشاره شد و نگارنده به جای قید نام شخص مصاحبه کننده از عبارت "گوینده نه چندان محترم"استفاده کردم.با نظر براینکه گفتگوی یادشده درسپتامبر سال ۲۰۰۷میلادی و از سوی جناب آقای جمشید چالنگی یاور ارجمند و گرانمایه یی که صدیقانه در این رسانه فعالیت می کنند صورت گرفته است بدین وسیله از حضور ایشان پوزش خواسته و عبارت یادشده تصحیح می گردد. شوربختانه بنده برحسب گذشتن حدود یکسال از این گفتگو فراموش کرده بودم که گزارشگر آن برنامه٬چنین هم میهن محترم و نیک گفتاری است و عدم توجه و دقت موجب شد تا گوینده دیگری در ذهن آمده و منجر به یک چنین گستاخی زننده یی آنهم به جمشید چالنگی عزیز بشود. در میهن پرستی و متانت و شخصیت آقای چالنگی به دشواری می توان تردید کرد و کوشش های وی در طی این سالیان٬ آن اندازه بارز و بدیهی است که جا دارد درود و خسته نباشید هماره یی به جمشید گرامی بسنده کنیم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و چهارم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

           شهید یعقوب مهرنهاد-روزنامه نگار آزاداندیش ایرانی

    همه می دانیم که با یعقوب مهرنهاد چه کردند و با توجه به شرح اعدام ناجوانمردانه وی نیازی به تکرار دوباره نیست.راستی معامله تلخی که حکام توتالیتر و دیکتاتور(مانند رژیم حاضر)با آزادی خواهان و آزاد اندیشان می کنندچه مفهومی دربردارد؟

    چرا و به چه دلیل امثال خامنه یی و هم ترازانش دوست ندارند صداهایی که گوینده حقایق هستند همچنان فریادبزنند؟چرا این صداها را در گلوهای شان خاموش می کنند؟

    نخستین پاسخی که برای این پرسش به ذهن آدمی می رسد یک چیز است:سیستم های دگم و دیکتاتور ٬از رهروان آزادی واهمه دارند.از آنان می ترسند و حضورشان را سدی هولناک در راه پیاده شدن اهداف شوم و تمامیت خواه خود می بینند.

    این پاسخ اگرچه مورد قبول و گرچه واقعیتی انکار ناشدنی است اما...تمام ماجرا به همین ختم نمی شود.

    بگذارید ساده تر بگویم ساده و با استناد به روزی که روح الله خمینی نخستین سنگ بنای حکومتش را با صدور حکم اعدام بهترین های این مرز و بوم قرار داد.شاید اینگونه بگوییم بهتر باشد اینها می خواهند و می خواستند تیمسار جهان بانی ها و مهدی رحیمی ها را حذف کنند تا تفاله هایی مانند احمدی مقدم ها و سردار زارعی ها بمانند. اینها بنای کارشان و روال کثیف حکومت شان بر حذف صدای آزادی خواه اکبرمحمدی ها ست تا قلم به دست های کمر به خدمت بسته یی مانند ابواب بسیجی و واپس گرا و بی ارزش، صدای شان و کلام شان(که هرگز بویی ازحقیقت و طعمی از رشادت ندارد) پررنگ و واضح شود و شنیدن مهملات شان برای گوش هایی که دوست داشتند غریو روشن آزادی را بشنوند وضوح یابد و به اجبار بپذیرند صدایی جزصدای ارتجاع، در ایران شنیده نمی شود. یعقوب ها را به چوبه دار می سپرند تا مریدان کاسه لیسی مانند حسین شریعتمداری ها برعرصه باقی بمانند.

    این اهریمنان دجال می خواهند که حق طلبان نباشند تا دشمنان حق و آزادی دیده شوند و بدرخشند. اینان خواستار حضور اباطیل برتارک اندیشه ایران هستند تا فارغ از بیم حق گویان اراجیف شان را به خورد ملت بدهند.

    سالیانی پیش اگر یادمان مانده باشد،خلخالی( آدمکش قهار و دست نشانده خمینی که مانند ارباب کثیفش از ریختن خون افراد لذت عجیبی می برد)فریاد برآورد که تخت جمشید بایدخراب شود. آن روزها موج جنون انقلاب دروغین و ضد ایرانی پنجاه و هفت هنوز درمیان عده یی ازفریب خوردگان و افراد بازیچه شده وجود داشت. با اینهمه عده بسیاری مخالفت ورزیدند. با این حال بیشمار بودند افرادی که در این خاک پاک نفس کشیده و درک می کردند میراث باارزش نیاکان ما و آرامگاه ابرمردی همچون کوروش کبیر از هرچیز گرانقدر تر است. آنها آن روز رو در روی نقشه شوم صادق خلخالی ایستادند و نگذاشتند که وی تخت جمشید را هم مثل آرامگاه رضاشاه بزرگ و با دستان حرمت شکن مشتی سپاهی و پاسدار(به واقع به دست تنی از اوباش) ویران کند. همان روز صادق خلخالی می خواست تخت جمشید عزیز نباشد تا قبر فلان امامزاده و بقعه بهمان آخوند پابرجا بماند و می دانست تا تخت جمشید هست هرگز جای آن نیست که امثال او و یا رهبرش خودی نشان بدهند. می دانست که جایی برای بزرگ شدن حقیرانی چون او نیست تا زمانی که...تخت جمشید هست.

    علی خامنه یی، محسنی اژه یی، مهدوی کنی و تمام این عمامه به سرها می دانند از آنجا که فضلی ندارند، از آن رو که باطن و ماهیت شان پوشالی است و از آنجایی که افکار و اهداف شان نزد دل های بیدار و آگاه ایرانیان و جوانان ایرانی رنگ و رونقی ندارد پس تنها در "نبود"صداهایی که سخن و کلام شان رنگ و بوی "خرد"دارد، این موجودات قادرند عرض اندام کنند. تنها زمانی خواهند توانست ایدئولوژی نجس شان را در جامعه پیاده کنند که صدای هیچ آزادیخواهی شنیده نشود و عرصه خالی بماند تا این رجاله های خرقه پوش چهار اسب بتازانند.

    شاید بهترین تعبیر چنین باشد: حکام وقت ایران از آنجایی که وجود ماهوی ندارند مایلند٬ هرکه را وجود موثری دارد و هرآنکه وزن و حضوری دارد از سر راه بردارند تا تنها "وجود بی وجود" خودشان در منظر عموم باقی بماند.

     این واقعیتی مسلم است که در بطن رژیم مستبد اسلامی مانند خون جریان دارد. هرچند اینان غافلند که ماه در پشت ابرباقی نخواهد ماند و خورشید حقیقت آنقدر روشن و پر تلالو است که این خفاشان منفور رو در رویش نمی توانند بایستند و ناچارند تا خود را به همراه افکار پوچ و موهوم خود به قعر گور بسپارند و البته بی تردید پایان این حکومت، پایان محنت و مصیبت و ناکامی برای ایران و برای فرد فرد ایرانیان است.

    بدنیست سرانجام از خواب خرگوشی بیدار شویم. بیاییم و بگوییم انتقام خون پاک یکایک میهن پرستان را از این نابه کاران خواهیم گرفت. رژیم باید بداند هر داغی که بر دل های تپنده ملت مان می گذارد، تیشه محکمی است که به گور آمال و آرزوهای تازی پرستانه خودش زده است.حکومت الله بایدخشم ما را آشکارا لمس کند. این ماییم که باید قاطعانه به آنان بفهمانیم.

    در پایان به روح یعقوب مهرنهاد و همانندان او درود می فرستیم و امیدواریم "راه" شهیدان آزادی را جوانان دلیر کهن میهن مان، به شیوایی ادامه دهند.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سیزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی            

         مهستی           

    چهل روز از درگذشت مهستی بانوی آواز ایران می گذرد. بانویی که صدایش در یادها جاودانه است. مهستی و هایده ٬ دو گوهر تکرار نشدنی در موسیقی ایران بودند. دو خواهر که در ایران زاده شدند٬در ایران پا گرفتند و هنر بی بدیل خود را به همه گان اثبات کردند و دریغ از بد روزگار٬ شرایط نابه سامان وطن ٬ درسال پنجاه و هفت آن دو را در کنارخیل عظیمی از هنرمندان مجبور به ترک میهن ساخت و باز در دیار غربت همچنان صدای گرم شان٬ همدم لحظه های شادی و غم مان بود. هایده در سال شصت و هشت-در پی یک حمله قلبی- با ما وداعی ابدی کرد و مهستی عزیز-با طی کردن یک بیماری جانکاه و طولانی -امسال.

   وقتی خبر را شنیدم چند لحظه مات ماندم و سپس به یاد آوردم هیچ چیز درین دنیای مادی جاودانه نیست و سفر٬ بر پیشانی همه ما نوشته شده است. مهستی ترانه های ماندگار بسیاری خوانده است و بیش ترشان را شنیده ایم و در آرشیو خود٬ در جایگاه زیباترین و ماندنی ترین ترانه ها نگهداری می کنیم. اما آخرین ترانه ی مهستی حکایتی دیگر دارد: روز میلاد رضا 

نهم آبان٬ جنوب تهران                                    

  شادی مردم در همه ایران

چراغونی چار راه مولوی                               

     روز میلاد رضا پهلوی

رضا پهلوی  بچه مولوی                             

     وارث تاج و تخت خسروی                                    

انتظارمون روز شاهی ته                              

      سرفرازی مون پادشاهی ته

شاهزاده ی صاحب بخت                             

      مبارکه این تاج و تخت

مونده سرامون بی کلاه                               

      برتن مون نمونده رخت

این ملت آزادی می خواد                             

       به جای غم شادی می خواد

کنار تو٬ تو شهر عشق                                    

       یه پارچه آبادی می خواد...

   شگفتا مهستی اسطوره ی صدای ایران٬ با خواندن این آهنگ وداع کرد٬آهنگی که پیشکشی به دربار شهریار ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی بود و افسوس مهستی رفت تا روز آزادی میهن و بازگشت پادشاه به ایران را نبیند.

  مهستی در کنار هایده٬ ویگن٬ فرزین٬ دکتر فریدون فرخ زاد و...در غربت به خاک سپرده شد:

این دل یاس است و روح یاسمین  

  این امانت را امین باش ای زمین.

   چهلمین روز درگذشت مهستی هنرمند بزرگ معاصر را نخست به خانم سحر فرزند به جامانده اش و سپس به جامعه ی موسیقی ایران تسلیت می گوییم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفتم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی   

    

    هشتم امرداد ماه برابر با نخستین سالروز شهادت دانشجوی دلیر و میهن پرست ایران٬ جاودان یاد اکبرمحمدی است. همان که در زندان ستم اهریمن هفت سال خون جگر خورد و از اندیشه و باور خویش سرمویی عدول نکرد. با وجود وضعیت بلاتکلیفی و نیاز مبرم به درمان آسیب نخاعی -که بر اثرشکنجه ی آنان بر او وارد شده بود-هم چنان صبور بود و برای سایر هم بندان خود چهره یی آرام و مهربان داشت. از تاریخ هجدهم تیرماه دست به اعتصاب غذایی نامحدود زد. روز به روز رنجورتر و ضعیف تر می شد. دوستانش که وی را تا سر حد جان دوست می داشتند٬ از او خواستند ازین اعتصاب دست بکشد اما نپذیرفت. این اعتصاب جو مبارزه را در محیط کوچک و غمبار زندان پرشورتر ساخته بود و مزدوران که این را دیدند اکبر را خواستند و از وی پرسیدند خواسته اش چیست؟ و اکبر تنها آزادی می خواست آزادی یی که گمشده و سالیانی ست از دست رفته است. اما نه٬ او تنها آزادی از چهار دیواری دلگیر اوین را می خواست نه چیز دیگر. چه قدر تحمل؟ دیگر کافی بود. مگر بیان سخن حق تا چه حد تاوان دارد؟! آن ها نپذیرفتند و وقیحانه گفتند:(اگر این جامثل یک سگ جان بدهی کسی به خواست تو عمل نخواهدکرد)و اکبر اعتصاب را ادامه داد و دیگر آب هم نخورد و این اعتصاب به صورت خشک ادامه یافت.

   شب آخر دچار حمله ی قلبی شد و او را به بهداری زندان بردند در آن جا اکبر با وجود وخامت حالش دارو و سرم قبول نکرد و کارکنان بهداری -غیرمتعهدانه-کسی را که باید در بخش مراقبت های قلبی بستری می شد به بند انتقال دادند که حتا یک آسپرین هم موجود نبود. اکبر بدنش داغ شده بود از دیگران یک بطری آب سرد خواست همه خوشحال شدند و گمان کردند اکبر اعتصاب خود را خواهدشکست اکبر بطری آب سرد را گرفت و روی قلب خود گذاشت لحظاتی بعد بطری آب  داغ شده بود یکی از دوستان وی گفت: اکبر جان بشکن اعتصابت را و اکبر پاسخ داد:نه آن ها باید بدانند ما انسانیم کرامت داریم و...ناگهان نبض شریان او متوقف شد دوستان سریعن وی را به بهداری زندان منتقل کردند اما تلاش های آنان برای نجات جان اکبر و شوک های وارده به او بیهوده بود و اکبر از میان ما رفت و به خیل مبارزان راه آزادی پیوست. جوان شجاع و از جان گذشته یی که به خاطر هم میهنانش رنج بیست و چهار روز گرسنه گی و تشنگی را تحمل کرد و سرانجام جان را به حقیقت آزادی تقدیم کرد.

   این سال روز را نخست به آقای منوچهرمحمدی برادربزرگوار اکبر و دانشجوی دلیرایران٬ سپس به مادر و پدرفرزانه ی اکبر و همین طورخانم نسرین محمدی خواهر اکبر٬ تسلیت عرض می کنیم. روحش شاد و یادش گرامی.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<