">
هجدهم فروردين دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

فردا چه خواهد شد؟ سراشيب تند رژيم اسلامي، ايران را به قعر كدام دره پرتاب خواهد كرد؟ آيا راهي براي برون رفت از چنين بحران جدي و مهلكي به چشم مي خورَد؟ اين راه كدام است؟ چه گونه بايد جستجو شود؟ راه ميانبُر كجاست؟ چه هزينه هايي دربر دارد؟
اين پرسش ها به واقع مانند آماجي از گلوله هاي آتشين هستند كه در مغز ما شليك مي شوند و اگرچه هركدام شان سوالاتي جدي و كليدي مي باشند ما به تنهايي شايد از پاسخ دادن به تك تك اين پرسش ها درمانده باشيم و براي ارزيابي صحيح و جواب دقيق، نيازمند سنجيدن جوانب امر و تاملي ژرف بر صورت مساله هستيم.
سي سال از استقرار ننگين رژيم اسلامي سپري مي شود. سي سال كه هر روز و ساعت و دقيقه اين سه دهه، جرعه هاي كشنده شوكراني بودند كه در گلوي وطن و هم وطنان ريخته شدند و امروز پس از سي سال مصيبت غيرقابل انكار، ما نيازمنديم تا نگاهي همه جانبه و عقلاني به آنچه گذشت انداخته و صرف نظر از بخش هايي كه شايد اكنون جبران پذير نبوده و يا جبران شان دشوار و محتاج زمان باشد فقط به فردا بيانديشيم و بنگريم بهترين، باورپذيرترين و صدالبته كم هزينه ترين راه براي رهايي از چنين موقعيت خطرناكي چه مي باشد؟ آيا دست يابي به چنين راهي چه قدر از ما زمان خواهد ستاند؟ و ...
نخستين گام براي آزادي ايران و خروج قدرت از چنگال دشمنان(حاكمين كنوني ايران) عبور از رژيم اسلامي و حذف اين حكومت مي باشد. آنها كه در اين قسمت از بحث با ما هم آوا هستند همان هايي مي باشند كه مي توان ادامه صحبت را با ايشان از سر گرفت و اگر به اين مهم باور ندارند شوربختانه مخاطب و مورد بحث نمي باشند و در قسمت ديگري از اين بحران خطرساز جاي دارند. به حقيقت آنان كه در هر سلك و كسوتي٬ به حذف جمهوري ولايت فقيه اعتقاد ندارند بخشي از بحران را تشكيل مي دهند و جاي آنكه راه حل باشند بخش عمده مشكل هستند. در نتيجه نمي شود با اينان درباره يافتن "راه" گفتگو كرد.
حال به بحث اصلي برمي گرديم. ما براي رسيدن به نقطه يي كه بتوانيم با ذهني باز پيرامون سرنوشت ميهن مان و دستيابي به آزادي مذاكره كنيم لازم است تا ابتدا از جمهوري اسلامي عبور كنيم و بايد ديد اين عبور و برانداختن رژيمي خودكامه و خطرناك چه گونه امكان پذير است و آيا ما مجال آن را داريم تا از روش آزمون و خطا بهره گيريم و اينكه آيا طي يك مسير پرهزينه و اشتباه – كه هيچ سرانجام مساعدي ندارد – به اصل مطلب و هدف نهادي ما ضربه يي جدي وارد نخواهد ساخت؟
پرواضح است كه در چنين تصميمات فراگير و همه جانبه يي يك - دو يا چند نفر نمي توانند و نبايد تصميم گيرنده باشند بلكه چنين جنبش عظيم و حساسي نيازمند مشاركت عمومي است. براي همراه سازي و يكسان كردن جنبش هاي پراكنده و به حركت درآوردن نيروي بالقوه دروني بسياري از هم ميهنان كه از شرايط كنوني خشمگين و ناخشنودند قطعن برترين و قوي ترين بردار، بردار رهبري مي باشد. رهبري كه بتواند يكايك افرادي كه هدف نخستين شان مشترك مي باشد را زير يك چتر واحد قرار دهد. پيرامون رهبري و شايسته ترين رهبر، در همين وبلاگ پست هايي زنجيروار منتشر شده و نگارنده نتيجه نوشتارهاي پياپي را نيز در فصل پاياني همان مطالب عرضه نمود. حال در اين مقاله كمي كنجكاوانه تر جنبه هاي مختلف رهبري مبارزات ملي را بررسي نموده و جاي اثبات صلاحيت و شايسته گي رهبري اين قيام بزرگ - كه ناگفته پيداست چه كسي يگانه لايق و شايسته چنين مسووليت خطيري مي باشد - به گونه هاي عملي آن و وظايف ما در پيشگاه اين رهبر بزرگ، ذات همایونی اعلاحضرت رضا شاه دوم خواهيم پرداخت.
ما در برابر اين يگانه رهبر چه وظايفي داريم؟
هنگامي كه رهبري نهضتي عظيم و سرنوشت ساز را به يك شخصيت واگذار مي كنيم قطعن از صلاحيت و كيفيت هايي رهبري شخص مورد نظر، آگاهي كامل داشته و بدان ايمان داريم. در نتيجه پذيرش و تن دادن به فرامين ايشان، به گونه يي استدلال نظري همان ايمان و اطمينان ما به شخصيتي است كه عنان امور را به دستان قدرقدرتش بخشيده و خطيرترين و كليدي ترين مرحله از سرنوشت ميهن مان را به ايشان محول ساخته ايم.
خرده گيري و ساز جداگانه نواختن همواره نشانه دليري و آزادگي نيست كه اگر چه چنين امري در پاره يي موارد و به خصوص در زير سلطه سيستم هاي استبدادي و مطلق گرايانه، بسيار بايسته و پسنديده است اما زماني كه ما خود و به فرمان خِرَد و شعور خويش و در موقعيتي بي نهايت حساس، راهبرد يك قيام ملي را به شخصي شايسته و فرزانه تقديم كرده ايم، نگرش هاي منتقدانه(از نوع احمقانه يا غيراحمقانه اش) و همچنين سرپيچي ها و لگداندازي ها متاسفانه مصداق بارز كوته بيني، فقدان بينش صحيح و عدم آينده نگري ما مي باشد. در شرايط كنوني آنهايي كه لجوجانه و كودكانه، صلاحيت بلاانكار اعلاحضرت رضا پهلوي دوم را براي پرچمداري براندازي رژيم، مورد شك و شبهه قرار مي دهند در برابر وجدان خود و در برابر سرنوشت ايران عزيز موظف اند تا گزينه مناسب تري ارايه دهند و اما چون به وضوح پيدا و از روز هم روشن تر است كه چنين گزينه يي وجود خارجي ندارد و نه تنها در زمين بلكه در آسمان هم يافت نمي شود – كه اگر چنين كسي موجوديتي داشت تا كنون توسط عزيزان روياپرداز جمهوري خواه صدباره نامش برده شده و در بوق و كرنا فرياد زده مي شد- در نتيجه فرد فرد كساني كه به هر شكلي در صلاحيت كامل معظم له ترديد داشته و البته از ارايه كردن آلترناتيوي لايق و شايسته نيز عاجزند تمام سرسختي و لجاجت شان، دشمني محض اينان با حيثيت ايران به حساب آمده و نشانه بارز عهد اخوت ديرين جمهوري طلبان با سيستم حاكم مي باشد.
ايران فردا در آيينه امروز به تمامي نمايان است. اگر امروز با خود و سرنوشت خود يكدل شويم و با فرمانبرداري از بزرگواري كه به راستي بيشترين كفايت، درايت و لياقت پيشبرد چنين قيام خطيري را دارد گام در راهي نهيم كه به حذف اين رژيم مستبد بيانجامد فرداي ما و فرداي ايران ما روشن و متجلي خواهد بود. اما اگر در گنداب "مَن پرستي" باقي بمانيم همچنان بيهوده درجا زده و پاي اسب آرزوهاي مان در گِل خواهد ماند. اين واقع چيزي نيست كه بتوان يك برداشت شخصي نام نهاد كه اگر در رويدادهاي هرروزه داخل ايران و همينطور اخبار خارجي پيرامون ميهن مان كمي كنكاش كرده و با دقت به پيرامون خود بنگريم بي شك چنين اصلي را فراتر از يك گمان شخصي و يا پندار يك نفر(نگارنده) خواهيم ديد. آينده ميهن عزيز ما و عاقبت هم ميهنان ما ارزشمندتر از آن است كه در دست نابه كاران باقي بماند و آبروي ايران وراي آن است كه بازيچه خودخواهي و فردگرايي اشخاصي شود كه نقاب دوست بر چهره مي زنند اما دست شان در دست دشمنان ايران مي باشد و حتا به بهاي باقي ماندن اهريمن اسلام گرايي در ايران، حاضرند رژيم وقت پابرجا بماند و سرنوشت ميهن به دست مردم نيافتد تا مبادا اين دشمنان دوست چهره را براي زمامداري فرداي ايران بر نگزينند و روياهاي سي - چهل ساله شان را نقش بر آب سازند.
اگر در انتظار فردا هستيم بهينه است امروز را دريابيم كه فردا بازتاب امروز است نه بيشتر و نه كمتر...
دوازدهم آذر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

در سه شماره سلسله واري كه ملاحظه كرديد نخست به دو اصل مهم اشاره شد كه نبود و يا كاستي اين دو اصل متاسفانه منجر به سكوت و سكون در جامعه و ادامه يافتن همين وضعيت اسف بار امروز ايران خواهدشد. اين دو اصل مهم و غير قابل انكار ،يكي ترسيم چشم اندازي روشن و شفاف از وضعيت و ساختار اجتماعي ايران پس از براندازي رژيم جمهوري اسلامي بوده و اصل دوم - كه بايد به جرات گفت اصل نخستين نيز به نوعي در گرو اين شاخصه مي باشد- وجود رهبري كامل و قدرتمند براي متحد سازي اقشار گوناگون جامعه در راستاي ايجاد و آغاز انقلابي است كه به سقوط و براندازی نظام كنوني منجر شود.
در سه مطلب پيشين به طور كامل شرايط لازم رهبريت بررسي شدند و اينكه ويژگي ها و خصوصيات رهبريت اين جنبش چه ها هستند و به طور كلي چه كسي لايق و شايسته مي باشد تا در چنين جايگاه حساس، خطير و سرنوشت سازي قرار بگيرد. زيرا كه چنين اقدام مهمي اگر در سايه و حضور راهبري كاردان و لايق انجام نشود نه تنها با شكست سنگيني مواجه مي شود كه تلخ تر از آن بخش اعظمي از نيروهاي انساني مبارز و روشن انديش جامعه زندگاني شان با مخاطره رو به رو خواهد شد و سرمايه هاي جاني و مالي فراواني بيهوده هدر خواهند رفت بي آنكه نتيجه مطلوب حاصل شده باشد.
نوشتارهاي گذشته تنها به خصايل رهبر مورد نظر اختصاص داشتند اما نامي از كسي يا كساني برده نشد. جستجو كرديم تا صفاتي را كه برازنده يك رهبر و مشعل دار مبارزات ملي مي باشند بيابيم و اكنون بايد ديد چه كسي در ميان تمام ايرانيان وجود دارد كه به طور خاصه از هر هفت موردي كه نام برده شدند برخوردار باشد.
بي شك فردي كه هم وجهه شناخته شده يي در ايران و همچنين سراسر دنيا دارد، افزون بر آن تجربه يي بالا در سياست داشته و از نظر سني پخته و كامل است،ديدگاه ها و خاستگاه فكري و باوري اش را شفاف و روشن نه يكبار كه بارها و بارها براي ملت ايران شرح داده است،گذشته و سابقه اش پاك و شفاف و عاري از هر خيانتي مي باشد،هيچ ايدئولوژي و يا مكتب خاصي در تصميماتش راه و جايي ندارد،جوهره و اصالت ايراني را همراه با غيرت و تعصب عميق ملي جمله باهم دارد،دلير و شجاع و دور از هر نوع مصلحت انديشي و مماشات است و دوستدار خوشبختي و آزادي تك تك مردمان ايران هرگز كسي نمي تواند باشدجز شخص اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي.
رضاشاه دوم گذشته از آنكه در چشم ما پادشاهي تام،كامل و بي مانند هستند و همانطوري كه در آن شرح چند خطي در ابتداي شماره نخستين اين سلسله مطالب تاكيدشد، شخص ايشان والاترين آرمان ما پيروان نظام شاهنشاهي براي مبارزه و رهايي مي باشند اما از ديدگاهي كاملن بي طرفانه و بر اساس تمام مواردي كه پيشتر نام برده شده و به صورت شكافته و با كمك از مثال هاي بديهي به عنوان قابليت هاي رهبري تعريف گرديدند،رضاشاه دوم پهلوي داراي سيماي كامل يك رهبر و مشعل دار براي قيام ملي و براندازي رژيم هستند. ايشان امروز و به صورتي واضح و آشكار آمادگي خود را براي به عهده گرفتن اين مهم اعلام فرموده و با صراحت عنوان كرده اند كه فرامسلكي و دور از هر نوع جهت گيري سياسي به عنوان شخصيتي ملي گام در چنين راه بزرگي خواهند نهاد. پرواضح است كه چنين بيان صريحي تنها گواهي آشكار و ملموس از وسعت ذهنيات يك رهبر است شخصيتي كه اگرچه به خوبي مي داند اگر با نام شاهنشاه ايران و براي اعاده نظام فرازمند پادشاهي قدم به ميدان بگذارد چه اقبال وسيعي را از جانب بخش مهمي از مبارزين و حتا مردمان عادي كسب خواهد كرد اما از آنجا كه ايشان در كنار "شهريار" بودن به معناي واقعي كلمه يك "رهبر ملي" نيز هستند بر همين قاعده به خواسته و راي تك تك ايرانيان احترام و اعتبار مي گذارند ايشان برهمين اصل است كه بي آنكه خود را پادشاه بنامند(گرچه درين واقعيت ترديدي نيست)به عنوان يك ايراني و يك هم ميهن، در كمال درايت و توانايي بالا حاضر هستند تا رهبريت چنين قيامي را عهده دار شده و ايران را به نقطه رهايي و آزادي برسانند آنگاه در كنار ملت و در يك رفراندوم آزاد شركت كنند كه تاكيد ايشان همواره اين بوده است درين همه پرسي تنها يك راي دارند.
معمايي كه شايد براي برخي بي جهت معما شده باشد با تفضيلي كه در بالا آمده احتمالن مي تواند حل شده باشد. ابهام عده يي اين است كه چرا و چگونه ما هواخواهان نظام شاهنشاهي در سطحي وسيع و برآمده از طيف هاي گوناگون اجتماعي، فردي را "اعلاحضرت" و "ذات ملوكانه" خطاب مي كنيم(كه صد البته جز اين زبان مان را كلامي نشايد) اما همين شخصيت در پاي پيام ها و نوشته هاي شان و در اظهارات و گفته هاي برآمده از كلام و قلم خود ايشان تنها "رضا پهلوي" هستند و چرا همين شخص در واكنش به آنهايي كه مخالف نظام شاهنشاهي بوده و بالطبع ايشان را "آقاي پهلوي" خطاب مي كنند، هرگز عكس العملي دال بر تغير و يا خشم نداشته بلكه برعكس بسيار پدرانه و رئوفانه واكنش نشان مي دهند؟ مساله بسيار واضح تر از آن است كه به شكل يك علامت سوال در آيد چرا كه ايشان امروز در جايگاه يك طلايه دار و راهبر ايستاده اند پس مايل هستند تا همانند يك رهبر ،خويش را چون ديگران و جزيي از هم ميهنان بدانند كه اين منتهاي كمال يك رهبر است حتا اگر واقعيت غير از اين باشد.
اگر به كليه ويژگي ها و صفات شاخص و لازم براي رهبريت –كه قبلن مورد بحث قرار گرفتند-نگاهي اجمالي بيندازيم امكان دارد در ميان مدعيان اپوزوسيون و همچنين چهره هاي بارز سياست درماوراي مرز هاي ايران و حتا اشخاص مبارز و انديشمند درون مرز تعدادي را بيابيم كه به صورت نسبي از برخي جنبه هاي نامبرده بهره مند باشند اما هنگامي كه گزينه يي به مراتب كاردان تر و شايسته تر را ساليانيست مي شناسيم و زماني كه فاصله و به اصطلاح تفاوت امتياز آنها به وضوح مشخص و نمايان است هيچ حكمت و دليلي وجود ندارد تا كسي را برگزينيم كه قابليتي بسيار كمتر و در نتيجه شانسي ده ها و شايد صدها بار كمتر براي به سرانجام رساندن آزادي دارد. به نظر مي آيد چنين حركتي يك حماقت خطرناك باشد و گزينش هر كسي غير از رضاشاه دوم براي به دست گرفتن رهبري اين قيام،به مثابه يك انتحار سياسي و اجتماعي و طي نمودن راهي بي بازگشت و بي سرانجام محسوب شود كه به يك سرخوردگي و تقديم هزينه يي دردناك و غيرقابل تصور منجر گردد. چرا نبايد معقول و منطقي به چنين مساله يي نگاه كنيم؟
با زور به ميدان آوردن يك فرد نالايق و يا نسبتن نالايق با چهره يي سايه روشن و نشاندن وي بر مسندي كه با هارموني هاي شخصيت وي سازگار نيست و يا تزريق پتانسيل رهبري به كسي و كساني كه جاذبه ماهوي رهبريت ندارند اگر حتا با خوش بينانه ترين اميد، مدتي كوتاه و به صورتي مقطعي و پرجنجال خودي نشان دهند اما بسيار زود آتش مبارزه به سردي خواهد گراييد و موج حاصل از درخشش كوتاه و شهاب وار شخص و اشخاص مزبور به سكون مبدل شده و باز به نقطه پيشين باز خواهيم گشت.حتا اگر از خسارات مادي و معنوي اين اقدامات بي ثمر و برآمده از يك رهبري بي كفايت،چشم بپوشيم تكرار چنين تلاش هاي بي حساب و كتابي كم كم تخم ياءس و نوميدي را در اذهان مردم خواهد كاشت و از فروغ و درخشش مبارزه ملي خواهد كاست. چه معنايي دارد وقتي بهترين گزينه پيش چشم مان است راه هاي پرزحمت و بي خاصيت را امتحان كنيم؟
بحث بر سر قدرت در نظام آينده و سخن از اينكه چه خواهد شد و با حذف جمهوري ولايت فقيه چه اتفاقاتي در ايران خواهد افتاد صحبت تازه يي نيست و اصولن صحبت ديروز و امروز هم نيست متاسفانه اين بحث بي خردانه و بي حاصلي است كه حدودن سي سال است به شكلي جدي مطرح مي باشد و همين ياركشي هاي مضحك و قدرت طلبانه ي شماري از اپوزوسيون منتج به بقاي نزديك به سه دهه رژيمي شده است كه كمترين بها و ارزشي براي ايران و ايرانيان قايل نبوده و نيست و امروز وضعيت به شكلي درآمده كه اگر اقدامي عاجل صورت نگيرد بسا ايران با خطر نابودي كامل روبه رو باشد.
اگر از يك ديد خردمندانه و اسلوبي ملي گرايانه و دموكرات به مساله بنگريم آينده كشورمان پس از براندازي رژيم وقت، مشخص و معين است و آنهم چيزي نيست به جز يك همه پرسي آزاد كه شيرين بختانه خيل عظيم و درصد قاطعي از مخالفين جمهوري اسلامي و مبارزين بيرون و درون مرز در چنين واقعي با يكديگر وفاق و همسويي دارند. درنتيجه براي دست يابي به چنين قله يي و به جهت نجات ايران لازم است كه قيامي ملي و همه جانبه برپا شود و اين قيام بي هيچ بحثي نيازمند رهبر است پس امروز كه رهبري اينچنين كامل و فرزانه را به روشني مي شناسيم بياييم و نه در كلام و گفتار كه در عمل قدر بدانيم و با رفتن زير سايه رهبري رضاشاه دوم پهلوي و پيروي از فرامين خردمندانه ايشان در امتداد جاده يي گام برداريم كه به نجات ميهن مان و آزادي و بالندگي ملت منتهي خواهد شد.
دهم آذر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

در دو شماره پيشين اين مطلب ابتدا به عواملي كه به آساني خواهند توانست سرفصل و آغازگر يك قيام بزرگ براي براندازي رژيم اسلامي باشند اشاره شد كه يكي وجود رهبر و ديگري چشم انداز ايران پس از واگرداني جمهوري ولايت فقيه بود. مورد نخستين كه ويژگي هاي يك رهبر شايسته براي مبارزات ملي ايرانيان بود تا اندازه يي شرح داده شد و اكنون درين مطلب، به بحث برسر ساير مولفه هاي يك رهبر براي جنبش ملي ايران خواهيم پرداخت. اينكه رهبر مورد نظر اين جنبش چه كسي مي تواند باشد؟چه خصيصه هايي بايستي در وي موجود باشد تا از او براي هم ميهنان، راهبري كامل و راهنمايي مناسب بسازد؟ گفته شد كه وي بايد فردي مجرب باشد. از وجهه بين المللي بهره مند باشد. قادر به ارايه تحليلي روشن از اهداف و آرمان هايش باشد و...
رهبر جنبش ملي ايران همچنين نبايد كسي باشد كه منافع شخصي خود را مقدم بر منفعت و موفقيت ملت بداند. او لازم است كه بر تماميت ارضي ايران غيرت و تعصب داشته باشد و كسي نباشد كه حاضر شود به قيمت جنگي خونين و كشتار جمعي عده يي از هم ميهنان و يا جداشدن قسمتي از خاك ايران دگرگوني مدنظر خود را به مرحله اجرا درآورد. چه بوده اند و هستند عده يي كه به علت عدم آينده نگري و يا كاستي در ميهن پرستي شان درگيري نظامي بيگانه با ايران را تقديس و تحسين كرده و آرزو مي كنند چنين فاجعه يي اتفاق افتد تا به مدد دست هاي خارجي ايران آزاد شود كه چنين ذهنيتي بي نهايت اشتباه است و راهي كه با حمله نظامي آغاز شود تنها به ويراني ايران ختم خواهد شد نه به نجات و رهايي اش و حتا مي تواند به بقاي نظام استبدادي حاكم نيز كمك كند و قدرت آنها را به صورت ضعيف و بر سرزميني سوخته تثبيت نمايد.
مساله مهم ديگري كه بسياري بر آن تاكيد اكيد مي ورزند و شايد بتوان گفت يكي از رموز بلافصل رهبريت مي باشد،شجاعت است. پيش از هر گفتاري بايد ديد تعريف شجاعت چيست؟برخي از عوام شجاعت را دست زدن به كارهاي محيرالعقول مي دانند كه البته هرحركت و رفتاري كه موجب حيرت عقل انسان ها شود و يا مخاطره آميز باشد بديهي است كه با خرد سازگار نيست. روح و جانمايه شجاعت برخلاف تصور بعضي،خرد ورزي و كمال عقل است. هر رفتاري كه در معيار هاي عقلاني ناپسند شمرده شود واژه شجاعت زيبنده آن نيست چرا كه اصولن بردار شجاعت و بردار عقل باهم نسبتي مستقيم دارند و كاهش هركدام سبب زوال ديگري خواهد بود. تضمين نامه شجاعت انسان ها به هر ميزاني نخست خرد ورزي و قدرت تجزيه و تحليل آنهاست. دست زدن به ريسك هاي نامشخص و يا به خطر انداختن زندگي خود و به خصوص ديگران هرگز به شجاعت تعبير نمي گردد. باز هم اگر به گذشته نگاه كنيم مي بينيم در خلال انقلاب شوم سال 57 خميني متناوبن از تظاهر كننده ها مي خواست تا خشونت و حمله را بيشتر كنند و به خصوص تاكيد مي كرد كه سد ها و حصرها را حتا به قيمت جان خود بشكنند و...پرواضح است چنين اوامر خارج از عقل و شعوري نه برهان شجاعت يك رهبر،كه دليلي آشكار بر حماقت اوست زيرا صرف نظر از تهي و بي ارزش بودن آرمان و اهداف روح الله خميني و انقلاب سال57 حتا در مواجهه با آرمان هاي بزرگ نيز به مهلكه انداختن توده هاي مردم –آنهم در شرايطي حساب نشده و معلق-خطايي بس عظيم و جنايتي كاملن به دور از شجاعت است.
با شرحي كه رفت مي توان شجاعت را آسان تر و حقيقي تر تعريف نمود. يك رهبر بايستي شجاع باشد يعني ريسك هاي حساب شده را بپذيرد و در كلام و عملكرد خود محافظه كار نباشد. واقعيات را ولو آنكه به ضرر خودش تمام شود بيان بدارد و ضمن درك كافي از احتمالات خطر و توانايي ارزيابي و بررسي شرايط،برنامه يي را تدوين و براي عموم تنوير كند كه شانس پيروزي در آن شاخص تر از ضريب خطر باشد.
برعكس آنچه كه اشتباهن به اكثريت هم ميهنان تفهيم كرده اند شجاعت به معني جنون،جسارت،ديوانگي و ادا و اطوار هاي ماجراجويانه نيست كه دليري و شجاعت در آگاهي و روح خلصه و رهايي در عشق به ميهن و البته جان فشاني در شرايط لازم كنار حسابگري دنيوي،معقول و خردگرايانه خلاصه مي گردد. شجاعت پرتاب كردن خود و ديگران به داخل خطر و مهلكه نيست بل توان زدن پلي محكم و استوار بر فراز خطر است تا بشود از آن به سلامت عبور كرد. براي دست يابي به آزادي و احياي هويت وطني و برقراري دموكراسي و نهايتن خوشبختي و شادكامي، بايد كه زنده باشيم و زندگي كنيم پس قلم گرفتن زندگي و يا بي بها نگريستن به آن حذف اصلي ترين پايه و برهم زدن رابطه عَرَضي و جوهري مي باشد. وقتي انسان نباشد برايش نه آزادي معنا و مفهومي دارد نه اصالت ميهنش و نه مردم سالاري چرا كه هيچ يك ازين موارد قائم به ذات نيستند كه قائم به زندگي انسان ها بوده و با بودن ما معنا و ارزش مي يابند. در معرض فنا قرار دادن زندگي، حماقتي ژرف محسوب مي شود و بازدهش تنها تاسف سايرين است. رهبري كه بي محاسبه زندگي خود را در معرض خطرات جدي قرار دهد سرمشق و الگويي بسيار زننده و نامناسب براي ملتي است كه مي خواهند دنباله رو و پيرو فرامين وي براي نيل به خوشبختي و آزادي باشند. رهنما و رهبري كه به خود نيانديشد بي شك به ديگران نيز نخواهد انديشيد و پي گرفتن آمال و اهداف او منجر به تخريب جامعه مي شود و پيامد هاي تيره و تباه كننده يي براي آن مردم خواهد داشت در نتيجه گزينه مناسبي براي رهبريت نخواهد بود.
كسي كه به واقعيت مي تواند در چنين نقش كليدي و حساسي ظاهر شود با توجه به شرح بالا بايد از مولفه هاي زير بهره برده باشد:
1-دارا بودن چهره يي شناخته شده
2-برخورداري از تجربه و آگاهي
3-ارايه ديدگاه ها و اهداف در قالبي مدون و قابل درك براي همگان
4-پاكي و بي آلايش بودن سوابق وي
5-عدم دخالت دادن هرنوع ايدئولوژي در اجراي تصميمات و ترسيم اهداف
6-برخورداري از غيرت ملي و تعصبات اصيل ميهن پرستانه
7-بهره مندي از رشادت و شجاعت بر اساس تعريف ذكر شده
فقدان هر يك از مولفه هاي مذكور،شانس موفقيت و پيروزي را به مقدار شايان توجهي كم كرده و مي تواند تنها تحميل هزينه يي مادي و انساني براي ملت ايران باشد بي آنكه به دگرگوني و انقلاب مورد نظرخود دست يابند.
شخصي كه اين هفت ويژگي را به شكل نسبي هم داشته باشد قابل تامل است و اگر كسي به صورت تام و تمام داراي اين هفت مورد مي باشد قطعن و بي هيچ ترديد و ابهامي نخستين و آخرين گزينه براي رهبريت قيام هم ميهنان و براندازي جمهوري اسلامي خواهد بود.
ادامه دارد
پنجم آذر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

آنچه كه در شماره پيشين اين مقاله مورد بحث قرار گرفت برشمردن عواملي بود كه وجود آنها موجب انگيخته شدن ملت براي آغاز و به انجام رساندن يك قيام مي باشد تا با عبور از رژيم كنوني دريچه يي نوين براي ايران گشوده شود.
دو عامل ياد شده نخست هويدا بودن يك آلترناتيو براي جايگزيني با رژيم كنوني بود و ديگري (كه تا اندازه يي در مطلب پيشين پيرامونش سخن گفته شد) وجود اصلي مهم و خدشه ناپذير به نام "رهبري مبارزه" بود. اينكه رهبر كه بايد باشد و چه ويژگي ها و قابليت هايي نياز دارد تا در قواره يك راهبر و طلايه دار بايستد. اينكه به راستي چه كسي لايق "رهبر "بودن براي خيل بيشمار ملتي است كه قرار است انقلابي بزرگ و همه جانبه را در ايران به راه اندازند.
كسي كه مي تواند و استطاعت دارد تا يك جامعه گسسته را به يك اجتماع پيوسته بدل سازد و خط و روش مبارزه را به آنان بياموزد تا حساب شده و منطقي حركت كنند،به نظرمي آيد كه قطعن بايد آمال و اهدافش را به شكل واضح و روشن براي هم ميهنان بيان نموده باشد. آنان كه افكار باطني شان در پرده يي از ابهام واقع مي باشد و يا اينكه از ثبات فكري و نظري بي بهره هستند هرگز گزينه هاي مناسبي براي راهبري جنبش نمي باشند.بسيار طبيعي است كه مردم گذشته از آنكه حق دارند شخصي را كه در جايگاه يك رهبر ملي و مبارزاتي نشسته است به درستي بشناسند و هويتش براي آنان تعريف شده باشد همچنين خواستار هستند تا با ديدگاه ها و بينش آن شخص آشنايي لازم را داشته باشند.
رهبر ملي ايران بايد به صورت شفاف، آينده و نتيجه اين جنبش و قيام را براي مردم تعريف و تشريح كرده باشد. بايد كه عاقبت و حاصل چنين تحول مهمي را به صورت فرموله بيان كرده و قادر باشد تا يك ارزيابي همه جانبه انجام دهد و راهي را به هم ميهنان معرفي كند كه كم هزينه تر و قابل اجراتر و داراي ضريب موفقيت بيشتري باشد. فردي كه بتواند افكار و ديدگاه ها و بنيان تفكر خود را در فهم دانا و عامي اظهار كند نه كسي كه سياست سكوت را پيشه كرده و يا نظريات خود را به شكل متراكم و مبهم شرح داده باشد كه بديهي است اگر چنين باشد شايسته راهبري و مشعل داري قيام ملي ايران نيست.
هستند و بسيار هم هستند اشخاصي كه بعضن در كسوت يك استاد فرهيخته و در اصطلاح عوام جاافتاده دم از مخالفتي جدي با رژيم اسلامي حاكم مي زنند اگرچه دلايل ايشان براي ثبوت مخالفت شان منطقي و مشخص مي باشد اما از تفسير و توضيح ساختاري صحيح و مطلوب آحاد جامعه براي جابه جايي با رژيم وقت عاجز و ناتوان هستند. آنها ممكن است در نوع خود جدي و براي معدودي نيز داراي شهرت و محبوبيت باشند اما قطعن جاذبه لازم براي رهبريت را ندارند چرا كه اهداف و انديشه هاي خود را در معرض ديدگاه عموم قرار نداده اند.
اينجا باز همان بحث هراس مردم مطرح مي گردد. هراس و واهمه از اينكه همين شخص تكرار دوباره و دوباره تري از حكومت ولايت فقيه باشد و در نهايت و به نوعي ديگر همان پندار،كردار و شخصيت را نمايان سازد كه خميني پس از به دست گرفتن كامل زمام امور از خود نشان داد. عده يي ديگر نيز نه در لباس يك استاد و نه در شمايل يك فرد سالخورده و استخوان دار بلكه به صورت جوانان دانشجو و آرمان گرا وجود دارند كه تصور مي كنندبه علت برخورداري از انگيزه و اعتماد به نفس، بي شك از كفايت براي رهبري مبارزات بهره مندند اما به علت آنكه شايد هنوز شاخصه يي به نام "شور" فراتر از "شعور" در نهادشان متبلور باشد پس قادر نخواهند بود تا پروتكل فكري و باوري خود را به درستي بيان كنند. آنها براي قرار گيري در صف مخالفين و تظاهر كنندگان اين انقلاب ملي گزينه هاي مناسبي خواهند بود اما براي جاي گرفتن در مسند يك رهبر،بي نهايت خام و فاقد لياقت مي باشند.
مردم اصولن نسبت به كسي كه يكباره ظاهر شود و يكباره طغيان كند بي آنكه براي تمام اقدامات و راهكارهايش منطق و توجيهي ملموس و باورپذير داشته باشد تمايلي نشان نمي دهند. دقت كنيم سرمشق مبارزاتي هرگز به مانند مشق شب كودكان نيست كه بي آنكه جرات كنند و يا بتوانند علت و مفهومش را از آموزگار خود بپرسند يا بدانند مجبور هستند يك صفحه، دو صفحه و ده صفحه رونويسي كنند. خط مشي مبارزه تا زماني كه به روشني براي مردم واضح و مشخص نگردد ايرانيان آگاه و حتا قشر ناآگاه به آن وقعي نخواهند گذاشت.
واقعيت مهم ديگري كه بي ترديد در نظر بيشماري از مردم،شاخص و داراي اهميت است آگاهي بر سوابق آن شخص و به قولي نيالوده بودن پرونده زندگي كسي مي باشد كه مي خواهند در زير چتر رهبري وي جنبش متحدانه يي را شروع كنند. شخصي كه پيشتر به هر شكل و عنواني موجب از دست رفتن زندگی هم ميهنان شده باشد امروز اگر بهترين واژه ها را نثار كند و يا حتا صادقانه نشان دهد از عملكرد گذشته خود شرمنده و پشيمان است چندان سودي نخواهد داشت. آنان كه در ارگان هاي مخوف سپاه و يا وزارت اطلاعات داراي سابقه همكاري هستند و يا اينكه در گذشته هاي دور و زير هر عنواني دست به ترور مخالفين خود زده اند و يا در گذر جنگ تلخ هشت ساله –كه يكي از صعب ترين دوران ها براي مردم كشورمان بود- مستقيم يا غيرمستقيم خيانتي به اين ملت روا داشتند و سبب بيگناه به كام مرگ رفتن عده يي شده اند تحت هيچ شرايطي و با در نظر گرفتن هيچ نوع مماشاتي بضاعت رهبري را ندارند. چه احتياج به يادآوري نيست كه اشخاص مسوول در جمهوري اسلامي نيز داراي همين سوابق تيره مي باشند و چه لزوم و نيازي مي باشد كه آدمكشي را با آدمكشان ديگر تعويض كنيم؟؟ تغيير مثبت در نگرش و عملكرد- البته از نوع صادقانه و قلبي - امري پسنديده و مطلوب مي باشد اما هرچه هم بخواهيم عطوفانه و مهربانانه نگاه كنيم كسي كه پيشترها چنين وجهه آلوده يي داشته است امروز لااقل رهبر نمي تواند باشد شايد همانطور كه در مورد قبلي اشاره شد بتواند نقشي كناري و در حاشيه داشته باشد اما هرگز در متن نمي گنجد چرا كه سوابق تاريك وي، نام و كلامش را نامعتبر ساخته و رخسار روشن يك "طلايه دار ملي" را از وي ستانده است.
مورد ديگري كه شايد بي مبالغه بايد گفت يكي از مهم ترين و بنيادي ترين ويژگي ها براي فرد مورد نظر محسوب مي شود،غيرت و هميت ملي فارغ از هر گونه دين مداري است. كسي كه بناست در چنين جايگاهي بنشيند بي ترديد بايد خواست ملي و مصالح ميهني را بر هر چيز رجحان دهد. چنين فردي نبايد هيچ دين و آييني را به عنوان پيشوند و يا پسوند اهداف،واژه ها و تلاش هايش قرار دهد. يك رهبر مكتبي دقيقن كپي برابر با اصل همين نارهبران امروز است كه در كسوت حاكمين وقت ايران جا گرفته اند و قطعن يا به همين صورت و يا شايد سخت تر و موحش تر ،سياست هاي واپسگرا و ضد بشري را پياده خواهد كرد. پس از آنجا كه امروز نيز همين شرايط وجود دارد و وقوع دگرگوني زير نظر يك رهبر اسلام گراي ديگر نتيجه يي عينن مشابه آنچه هست به ما خواهد داد چه دليلي دارد عده يي با زندگي خود و خانواده خود بازي كنند؟چه دليلي دارد كه اين دور باطل باز هم ادامه يابد و همچنان مردم ايران در نظر همگان ملتي باشند كه مدام دست به انقلاب هاي نابخردانه مي زنند و مهم تر از آن ميهن را قرباني احساسات بي منطق و بدون مهار خود مي سازند.
ادامه دارد
بيست و دوم آبان دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

اينكه باور داريم نظام و حكومتي كه پايه و اركانش بر دين و مذهب بنا شده و محوريت خود را يك مكتب ساخته و تدوين شده به دست پيشينيان برداشت كرده باشد از نگاه خردمندان، رسميت و مشروعيتي ندارد،اصلي است كه تمام جنبش ها و تشكل هاي اپوزوسيوني و مخالفين رژيم ولايت فقيه در آن با يكديگر توافق و همسويي دارند.
اما در نگاه ما به عنوان پيرو آيين پادشاهي كه شيوه سلطنت را فرازمندترين و محكم ترين شيوه براي اداره حكومت در ايران مي دانيم ،بحث جدايي دين از حكومت تنها به عنوان يك اصل نخستين و پايه يي بنيادين و ابتدايي مورد توجه مي باشد. البته بحثي كه درين مطلب آغازيده شده اين نيست. اين نوشتار تنها چشم اندازي است كه چه بايد كرد؟چه كاري از ملت ساخته است؟به چه عناصري براي سرنگوني رژيم نيازمنديم؟ و عمر نظام مستبد اسلامي كي به پايان خواهد رسيد؟
انديشه و تفكري كه يك جامعه را سوق مي دهد تا به پاخيزند و تغييري در ساختار و زيربناي حكومتي ايجاد كنند انديشه يي است كه بايد از جانب يك رهبر آگاه و خردمند سازماندهي گردد.اين يك خيال خام است اگر فكر كنيم از توده ها كاري ساخته است و باز هم به مانند ماجراي مضحك و تكرار ناشدني انقلاب كمونيستي شوروي سابق،توده ها كاري از پيش برده و جهش و جنبشي جدي را در سطح جامعه به وجود آورند. اين ملت و اين جامعه از فرط تالمات و مصايبي كه نظام ديكتاتوري ولايت فقيه بر سر آنان آورده اكنون به يك جامعه خوابيده بدل گشته است. جامعه يي كه صد البته نيازمند يك تكان مي باشد.يك جامعه دردمند و درگير با محنت و فلاكت.چنين جامعه و چنين مردمي تنها زماني دست به كاري همه جانبه و چشمگير خواهند زد كه دو عامل مهم فراهم باشند:
1- وجود رهبري آگاه و با درايت تا بتواند حس و شور مبارزه را براي ملت سرمشق كند.
2- چشم اندازي روشن ،ملموس و تعريف شده از حكومت آينده(چرا كه قطعن چيزي كه يك ملت را به هراس مي اندازد هرج و مرج و ملوك طوايفي شدن ميهن پس از براندازي و فروپاشی نظام كنوني مي باشد).
اين دو مهم ،اصولي هستند كه هرگز نبايد در نبودشان از ملت چشم اميدي براي وقوع يك انقلاب داشت چرا كه اصولي قاطع و سرنوشت ساز هستند و ضرورت اين دو عامل براي رخداد يك انقلاب و دگرگوني در ايران، آنچنان واضح و مشخص است كه هر عقل سليمي بر آن گواهي مي دهد.
حالا بد نيست بپردازيم به اينكه چه گونه مي توان دو عامل اوليه را براي پيش آمد جرقه يي براي بدل شدن به خرمن زاري بزرگ به وجود آورد و يا اگر وجود دارند چه گونه مي توان آنها را پررنگ كرد و به صورت واضح در پيش چشم يك جامعه متجلي ساخت.
به علت حجم بالاي اين نوشتار، در اين مطلب تنها تا جايي پيرامون عامل يكم سخن خواهد رفت تا در شماره هاي پسين پي گرفته شود.
عامل يكم ،لزوم يك رهبر مي باشد كه بايستي از شرايط لازم براي رهبري مردم ايران بهره مند باشد.بي ترديد چنين شخصي نمي تواند كسي باشد كه بر فرض چندسالي است پا در عرصه سياست گذاشته. او نمي تواند خام يا كم تجربه باشد يا اينكه وجهه و چهره او براي بسياري شناخته شده نباشد و براي تعريف وي در سطح جامعه نيازمند پروسه يي طولاني و پرمشقت باشيم كه همين روند،زمان را به سود رژيم اسلامي از ما خواهدگرفت.يك رهبر همه جانبه قطعن بايد در سطح بين المللي شناخته شده و مطرح باشد. يك انقلاب موثر و مثمر ثمر،نياز دارد تا از لحاظ پوشش تبليغاتي گستره وسيعي از جهان را درنوردد. رسانه هاي معروف و قدرتمند جهاني و همچنين رسانه هاي ملي بيشماري از كشورها نقش مهم و تعيين كننده يي در چه گونگي پيشرفت دگرگوني ها و انقلاب ها بازي مي كنند. هنگامي كه رهبر و مشعل دار يك انقلاب،شخصي باشد كه در سطح دنيا ناشناس و يا توام با كم اقبالي باشد اين امكان وجود دارد كه بسياري از رسانه هاي تبليغاتي علم مخالفت برداشته و يا با ريشخند و كنايه، تصوير نااميدكننده يي از به پاخيزي و حركت شكل گرفته در جامعه بسازند. صرف نظر از هرچيز –چنانچه در سطور بالاتر گفته شد- اگر بنا باشد كه رهبر و سردمدار مبارزه را از ميان افرادي گزين كنيم كه فاقد چهره يي شهير و ترسيم شده براي آحاد ملت ايران باشد، بديهي است كه بسياري بر حسب عدم شناخت قدمي در اين حركت نخواهند گذاشت و مايل نيستند تا كوچك ترين سهمي در اين جنبش و قيام داشته باشند.
لازم است كه مثبت انديش تر باشيم و چنين حقي را براي هم وطنان مان قايل باشيم.ملتي كه بسيار شان امروز مي گويند اگر توضيح المسايل خميني را به دقت خوانده بودندهرگز خود را در اين منجلاب نمي انداختند تا بيست و نه سال سايه مرگبار يك رژيم مجنون صفت را تحمل نمايند حق دارند و بسيار هم حق دارند تا نخواهند اشتباه مهلك حدودن سه دهه پيش را تكرار كنند.شايد يكي از عواملي كه برخي از حتا روشنفكران(البته كوته نظر)را در سال57 به خود جلب كرد،سطح فرهنگي و اجتماعي پايين و زير استانداردي بود كه روح الله خميني از بطن آن برخاسته بود. شايد همين عامل،عده يي را بي دليل دچار هيجان ساخت كه نيازي مبرم به داشتن يك رهبر مردمي دارند. كسي كه لهجه و طرز گفتارش گواهي جدي و تلخي بر عدم سواد و درايت وي داشت در چشم برخي از ساده انديشان و ناآگاهان از امتيازي به نام مردمي بودن و مردم گرايي برخوردار بود(اين بحث كه آيا مردم بودن و مردمي بودن،چه گونه و با چه پارامتر هايي تعريف مي شود و اينكه اصولن چنين موضوعي يك شاخصه و لزوم براي رهبريت است يا خير را سپستر به تفضيل خواهيم گفت).بايد انديشيد كه چنين تصور و ذهنيت بي منطقي چه عواقب و مكافات دردناكي را براي يك كشور پهناور و تمام مردمانش در پي داشت و هنوز و تا همين امروز نيز تلاش مستمر و جدي همه ما براي نجات ايران،نشات گرفته از همان اشتباه و خطايي است كه دوستداران ديروز خميني مرتكب آن شدند كه اگر روح الله خميني را به درستي مي شناختند دروغ هايش را باور نمي كردند و ملت ما امروز تا گردن در لجن فرو نمي رفت.
پس نتيجه اين است كه ما چه بخواهيم و چه حتا نخواهيم ناچار هستيم كه اين حق را براي هم ميهنان محفوظ بداريم كه تنها زماني بر رهبريت مبارزه،مهرتاييد بنشانند كه وي را به روشني بشناسند. بيوگرافي مسجل و مشخصي از وي داشته باشند. بدانند كه كيست؟از كجا آمده و اهدافش چيست؟بينش و افكارش را آن اندازه بشناسند كه بتوانند قابليت و صلاحيت وي را براي طلايه داري قيام خود ارزيابي كنند.حق طبيعي مردم است كه اگر بر قدرت و جاذبه مبارزاتي رهبر ي قيام خود اطمينان و يقين نداشته باشند بي جهت قدم جلو نگذارند و با موقعيت،جان و سرمايه خود بازي بيهوده نكنند و از همه بالاتر اينكه بديهي ترين و منطقي ترين هراس ملت از گزينش راهبري كه نمي شناسند و بر آرمان ها و آراي وي اشراف ندارند ترس از فرو افتادن شان از چاه به دره است.اين عينن تعبيري است كه بسياري از مردم از آن استفاده مي كنند تا بفهمانند از عواقب احتمالي يك قيام و انقلاب بي حساب و كتاب مي ترسند زيرا چنين فاجعه يي را نزديك سي سال تحمل كرده اند و حتا احمق ترين افراد هم يك اشتباه را دوبار تكرار نمي كنند.
اين مقاله را اگر عمري بماند در شماره هاي ديگر پي خواهيم گرفت تا بتوان موضوع را با كالبدشكافي دقيق تري به نتيجه رساند.
ادامه دارد