تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2

بیستم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

     

 نتیجه گیری واپسین:

   آقاي نوري علا بر حسب نام مضحكي كه بر مقاله خويش گذارده اند در پاراگراف زير٬ اصل موضوع و در واقع تمام آنچه را كه نخست در پرده تزوير و حاشيه پردازي و ضد و نقيض گويي بيان كرده بود اظهار مي كند. ايشان مي گويد:

  "نخستين پيچشی که پديدۀ آقای رضا پهلوی را معمائی می کند آن است که ايشان، بر خلاف آنچه تا اينجا گفته ام، در مورد پياده شدن از اسب شاهزادگی و شهرياری و نزول کردن به سطح آدميانی عادی که صرفاً بخاطر جنم شخصی خويش مورد احترام مردم اند و سخن شان شنونده دارد، لااقل هنوز، رفتار قاطعی پيشه نکرده اند"

  و در همين چهار -پنج خط، مشكل اصلي خود را با شخص رضا شاه دوم عنوان مي دارد.

   جناب نوري علا!

   منتظر چه نشسته ايد؟ منتظريد تا كسي كه درصد قاطعي از ملت "شاهزاده بودن" و "شاه بودن" ايشان را قبول و باور دارند و خود حضرتش نيز بر موقعيت مستثناي تاريخي خود آگاه مي باشند به خواسته ي دل رنجور شما جمهوري خواهاني كه سراپاي تان مملو از اندوه ناشي از اعتبار بالاي نام و تبار ايشان است ترحم روا بدارند و به قول شما از اسب شاهزادگي پياده شوند...؟

  جناب مدعي!

   پيشنهاد قطعي بنده به شمايي كه داريد چنين درخواستي را از پيشگاه ايشان مسالت مي داريد اين است كه به عنوان مبدع و مكتشف خلع شدن انسان ها از هويت پدري و مادري، لطف كنيد و در اين امر پيشقدم شويد. درخواست دشواري نيست چرا كه مبتكرش خود شما هستيد و يقينن به آنچه كه مي گوييد ايمان و باور قلبي داريد.

   آقاي نوري علا شما از همين امروز اعلام بداريد كه فرزند پدرتان نمي باشيد و نسب تان نامشخص است و ايضن خودتان را از نسبت مادري تان نيز خلع و عريان كنيد. لااقل با چنين حركت مردانه يي ثابت خواهيد كرد كه چه اندازه بر گفته خود اطمينان و اعتقاد داريد. اگر شما از سر وجدان بيدار خود از فرزندي والدين و نام خانوادگي تان استعفا دهيد و يا اگر برعكس جراتش را هم نداشته باشيد در هر دو حالت اين قول را به شما خواهم داد كه اعلاحضرت هرگز چنين سخني نخواهند گفت و هرگز و هرگز اعلام نخواهند فرمود كه شاهزاده نمي باشند و يا مانند مردم عادي هستند و ...

  اما ثمر اين اقدام جسورانه از جانب شما دو مورد مهم هستند. دقت كنيد:

1- به شكل عملي ثابت خواهيد كرد كه صرفن به خاطر جنم شخصي خود مورد احترام مردم هستيد و حرف شما شنونده و خواهان دارد.

2- به ديگر دوستان و همفكران تان و همچنين مردم ايران خواهيد فهماند به همان ميزان كه اهليت و پايبندي بر هويت و خانواده خود نداريد، به عنوان يك ايراني نسبت به آينده ايران نيز تعهدي نخواهيد داشت و آن وعده هاي عوام فريب و پوچ دموكراتيك جمهوري مابانه تان نيز در مرحله عمل- همانگونه كه انتظار مي رود -بدل به ديكتاتوري نحسي شبيه جمهوري اسلامي خواهد شد.

  شما مي بايست در عمل و به صورت باورپذيرانه يي گفته خود را ثابت نماييد و همانطور كه عرض شد راهي جز خلع نام خانوادگي و شناسنامه شما براي ثبوت گفته تان وجود ندارد.

   معما را بي جهت در ذهن خودتان معما كرده ايد. معمايي در بطن و مفهوم مساله وجود ندارد. شاه ايران به مراتب شفاف تر از تصور شما مباني فكري و راهبردي خود را بيان نموده اند. ايشان به وضوح آينده ايران را ترسيم و مشخص كرده اند. شما دچار وهم و خيالات هستيد. شوربختانه بيش از بليط خود سخن مي گوييد. منكر واقعيات هستيد. با تاريخ ايران سر يك جنگ بي حاصل داريد. آقاي نوري علا بايد گفت شما اوردوز كرده ايد. زبان تان و كلام تان حاكي از منتهاي غيض و نفرت تان نسبت به اين دودمان اهورايي است. شما مشكل اصلي خود را پيش از آغاز مقاله تان و با اطلاق لفظ "مستبد" نسبت به شاهنشاه فقيد ايران و تكرار وقيحانه اين واژه در ادامه مطلب تان واضح و آشكار ساخته ايد. استبدادي كه اگر يك درصدش هم وجود داشت شما دنباله داران مصدق در كنار توده و گروه هاي چپ مجال نمي يافتيد تا ايران ما را زير و رو كنيد و يك راست تحويل دار و دسته خميني دهيد. ادبيات شما تفاوت ماهوي با ادبيات ولايت فقيه ندارد. شما تنها از يك لعاب دروغين دموكراسي و يك اسانس ليبراليسم كمك گرفته ايد تا همان حرف هايي را تكرار كنيد كه رسانه هاي حكومتي سال ها و در شيپور گوشخراش تبليغاتي خود (كه مستقيم از سرمايه ميلياردي نفت ارتزاق مي شود) كوشش كردند در ذهن كوته فكران جاي دهند اما به جايي نرسيدند و ناكام ماندند.

   اسناد تاريخي همين دهه هاي گذشته گواهي تام مي دهند كه جمهوري خواهان بخش جداشده و در واقع تكه جامانده و مهجور جمهوري اسلامي هستند كه فقط از قافله عقب مانده اند و در هنگامه سفر خاندان بزرگ پهلوي به غربت و ياركشي هاي ارازل متخاصم و ستيزه جو براي تصاحب مسند قدرت و در دست گرفتن عنان حكومت، سر شماها بي كلاه مانده است.

 جناب اسماعيل نوري علا!!

  خودتان بهتر از هركسي مي دانيد كه اگر آبي درميان باشد شما همگي شناگران قابلي هستيد. اين پيشنهادي دوستانه و شايد صميمانه باشد: در زواياي شخصيت رضاشاه دوم پهلوي معما و راز و پيچيدگي و ابهامي وجود ندارد. پس بي جهت خودتان را خسته نكنيد و ذهن تان را درگير چالش هاي خسته كننده و بي مورد نگردانيد. ايشان پسر ارشد شاه ايران و جانشين 2500 سال تاريخ مدون شاهنشاهي ايران هستند. شخصيتي كه محبوب هم ميهنان و مورد خواست و اطمينان اكثريت شاخصي از مردم مي باشند.

  شما در ادامه مطلب تان مضمحلانه مكنونات قلبي تان را فاش مي كنيد و از معماي دست ساز خودتان كه درحقيقت معماي دشمني ظاهري شماها با واژه "پادشاهي" است پرده بر مي داريد:

"اين حرف در صورتی می تواند در نزد همگان پذيرفتنی باشد که، همۀ شرکت کنندگان در تشکيلات ائتلافی و از جمله خود ايشان بپذيرند که، پس از انحلال حکومت اسلامی و انجام رفراندوم، هيچ کس برای شاه شدن بر ديگران اولويتی ندارد و تعيين اينکه چه کسی بايد شاه شود هم لازم است از طريق روندهای دموکراتيک انجام گيرد؛ عده ای خود را نامزد کنند و از آن ميان يکی برگزيده شود"

   پس مشخص مي گردد كه مشكل شما با اصل و ساختار پادشاهي نيست بلكه مهم براي تان اين است كه چه كسي شاه شود و در واقع تحسرتان را براي دست يابي به جايگاهي كه نه شما و نه هيچكس جز اعلاحضرت شايستگي اش را نداريد و نداريم روشن مي سازيد. شما با جايگاه "پادشاهي" مشكل نداريد شما با نام "پهلوي" مشكل داريد.

   آن "عده يي" كه صحبت شان را مي كنيد مسجل است كه بقال و نانوا و كارمند و معلم و كشاورز و رفتگر نيستند بلكه منظور شما به طور اخص هم كيشان تان و از جمله شخص خودتان هستيد. اين شماييد كه چنين خواسته يي را با شدت و حرارت مطرح مي كنيد و پر واضح است كه چه مقصودي در پشت كلام تان خفته است. فرض محال مي گيريم آنچه كه در خيال شماست نيز محقق گردد و رفراندومي صددرصد آزاد و متشكل از بالاي يك ميليون نامزد براي پادشاه شدن برگزار شود. نمي گوييم هفتاد ميليون اما صحبت از بالاتر از يك ميليون كانديدا مي شود بدين علت كه قاعدتن كساني خود را براي چنين جايگاهي نامزد مي كنند(كاري به اينكه نفس عمل چه قدر مزخرف و خنده آور است نداريم) كه از نظر سني طبعن بالغ هستند و خردسال، پير، از كار افتاده و يا معلول و عقب مانده نيستند. به شما فراتر از صدهزار درصد قول خواهم داد يگانه شخصي كه به عنوان شاه ايران راي و اقبال لازم را خواهد آورد اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي هستند نه فرد ديگري. پس بهتر است هركسي وجهه و وقار خود را حفظ كرده و بي جهت با طرح چنين ياوه هايي خودش را حقير و خوار نكند. به فرموده خواجه شيراز:

نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست

كلاه داري و آيين سروري داند

   متاسفم اما تمنا كردن برخي خواسته هاي ناممكن و به خصوص خواهش هايي كه طرح آنها در انظار عموم موجب تحير و متعاقبن تمسخر سايرين مي گردد فرصت و زمان را از افراد مي گيرد تا به جايگاهي كه مي توانند و لايقند تا در آن رشد و نمو و عرض اندام كنند دست نيابند. زنده ياد چارلي چاپلين جمله يي گفته كه نقل آن خالي از لطف نيست: "در دنيا جا براي هركسي وجود دارد پس سعي نكن جاي كسي را تصاحب كني بلكه سعي كن جايگاه خودت را پيدا كني".

  جناب دكتر اسماعيل نوري علا!

  خود شما،تبار شما، فرزندان شما،ياران شما، هم انديشان شما و... هيچوقت دست تان به پايه هاي تخت طاووس هم نخواهد رسيد. اين صحبت هاي شما فريب هاي كودكانه يي هستند كه در سطور مقاله ي به ظاهر چالشگرانه و جدي شما به شدت خودنمايي مي كنند. اگر به درخشيدن وجود شخصيت بزرگي چون رضاشاه دوم رشك و حسد مي بريد –حال آنكه هيچ علتي ندارد كسي چنين حسي داشته باشد- اين واكنش طبيعي شما به عنوان يك مدعي قدرت است. ملاياني كه زماني در لجن و كثافت و طاعون غوطه مي خوردند، در روياهاي ناتمام خود كاخ آرزوهايي را جستجو مي كردند كه از قواره و اندازه شان بسي بزرگ تر مي نمود. اينكه دري براي شان به تخته خورد و به ياري ابزار هاي بيگانه توانستند قله خيالات خام شان را فتح كنند، فاجعه شومي بود كه بنا نيست هرگز در تاريخ ايران تكرار شود.

   والاتباري كه خود نسب پادشاهي داشته و قانونن وارث تاج و تخت محسوب مي گردد به قول خودشما- كه به گمانم بيش از سه بار در متن گفته هاي تان تكرار كرديد -صحبت از پادشاه شدن خود در آينده نمي كند و تاكيد اكيد مي ورزد كه حال را دريابيم و بحث شكل و ساختار نظام را به آينده واگذار كنيم آنوقت نمي دانم چه چيزي شماها را وادار مي كند تا بي هيچ پشتوانه يي تاج و تخت كياني آرزو كنيد و در اوج هتاكي و حرمت شكني از شاه ايران درخواست كنيد تا از سمتي كه به ذات ايشان منسوب است استعفا دهند كه عرصه براي ترك تازيدن شما ها محيا گردد شگفتا از اينهمه بي شرمي.

  شما در سطر هاي پاياني تان مطابق با كليت محتواي مقاله غرض ورزانه تان نوك دشنه را به سوي هواداران ايشان مي گيريد:

   "من حيث مجموع، می توانم بگويم که اگر درک من از سخنان و نيات آقای رضا پهلوی درست باشد، مشکل ايشان بيشتر با طرفداران فعلی خودشان است و ايشان تا زمانی که کلاً آنها را از پادشاهی خواهی خود نوميد نکند نخواهد توانست نقشی را که درباره اش سخن می گويد مطرح و اجرا کند"

  چه كسي گفته است ايشان پادشاهي خواه هستند؟ اين جمله اصلن چه معنايي مي دهد؟ممكن است بيشتر بشكافيد تا ما نيز دريابيم. فراموش كرده ايد كه نهم آبان سال 59 ايشان به پادشاهي خود سوگند ياد كردند و اين وظيفه تاريخي را بر عهده گرفتند. اصل نخست قانون اساسي مشروطه تاكيد مي كند سلطنت يك موهبت الاهي است كه توسط مردم به شخص پادشاه تنفيذ مي گردد و اين موهبت بزرگ توسط مجلس شوراي ملي در سال 1304 خورشيدي به جد تاجدار ايشان رضاشاه كبير محول گرديد.

   اگر شما منكر صحت و درستي قانون اساسي مشروطه هستيد بايد قبول كنيد كه بر انقلاب خميني مهرتاييد نشانده ايد. زيرا تنها عاملي كه توانست در قالبي عملي قانون اساسي وزين مشروطه را ملغا و قانون اساسي جديدي برمبناي افكار آركائيك هزار و چهارصد سال پيش بنويسد شورش ايران برانداز خميني بود پس اگر چنين مي انديشيد تكليف تان را يكسره كنيد و اگر غير از اين است منطقن مجبوريد كه قانون اساسي مشروطه را به عنوان قانون رسمي مملكت تان بپذيريد و درنتيجه پادشاهي رضاشاه دوم را نيز مبتني بر سوگند قانوني ايشان قبول كنيد و به همين علل نمي توانيد اصطلاح "پادشاهي خواهي" را در مورد ايشان كه ديرسالي است يك پادشاه هستندبه كار بريد.

   ايشان در متن سوگندنامه شان فرمودند كه من به فرمان تاريخ اين وظيفه را برعهده مي گيرم... پس قاعدتن معنايي ندارد كه بخواهند امروز به قول شما طرفداران شان را از چنين امري نوميد كنند. گرچه بنده گمان مي كنم لفظ "طرفدار" در پيشگاه ايشان عبارت صحيحي نباشد چرا كه طرف و جانبي به چشم نمي خورد و اصولن مقام شاه فراتر از آن است كه طرف يا جانبدار داشته باشد. ما اعلاحضرت را دوست داريم و اگر نياز ببينيم زندگي خود را نيز به ايشان تقديم خواهيم كرد چرا كه ايشان را يگانه نماد وطن و تنها سمبل اتحاد و ايستادگي در برابر بيگانگان و ايران فروشان مي دانيم. ما به اعلاحضرت ايمان و باور داريم و اين ايمان و اين باور ماوراي هواداري و طرفداري و لغاتي از اين قبيل، قادر هستند تا انگيزه و اميد لازم را براي طي مسير سخت مبارزه به ما ببخشند.

   شما در پايان اين پوچيات به قلم درآمده، زننده ترين و اهانت آميزترين نتيجه ممكن را ارايه مي دهيد:

  " من، بعنوان يک ايرانی که عقايد مترقی ايشان را هميشه دوست داشته ام، آرزو می کنم که آقای رضا پهلوی براستی بخواهد روی پای خود بايستد و عصای دستی کهنۀ پدرانش را فراموش کند. در آن صورت، لااقل من يکی، ايشان را مردی شايسته، آزاده، خردمدار و ايرانخواه می بينم که شايستگی دارد تا نخ شاکلۀ گردن بند زيبائی به نام تشکيلات رهبری اپوزيسيون سکولار ايران باشد و راه را بسوی برقراری حاکميت ملی ايرانيان باز کرده و زمام کشور را به دست مردمانی شايستۀ رهبری بدهد"
  

    و بد نبود كه در بخش پاياني اين مطلب، شما به طور واضح اين اشخاص شايسته رهبري را معرفي مي كرديد!

   اگر ايشان امروز و در كمال بزرگواري قدم در صحنه گذارده اند تا پرچمدار و رهبر اين مبارزات ملي تا رسيدن به آزادي باشند معني اش اين نيست كه اينچنين كرامتي جزو وظايف ايشان باشد كه اگر لفظ وظيفه هم بر ذات ايشان تعريف گردد همانا نقش ايشان به عنوان پدر تاجدار ايرانزمين است همين و بس... اين لطف ايشان مويد درك عميق شان از شرايطي است كه رجال مدعي اپوزوسيون به قدري بي اعتبار و به حدي نابخرد و بي اقبال اند كه اعلاحضرت به وضوح مشاهده مي كنند اگر هركسي غير از ايشان بخواهد چنين وظيفه يي را بر دوش گيرد با سر به زمين برخورد مي كند چرا كه نه كسي بها و اعتباري براي او قايل مي گردد و نه كسي به دنبالش رفته و يا دستوراتش را اجرا خواهد كرد. پس ايشان در كمال خودباوري و خودكفايي قدم پيش گذارده و چنين نقشي را به عهده گرفته اند تا مگر اين كشتي توفان زده را به ساحل نجات برسانند...

  شما در وقيح ترين و زشت ترين ساختار سخن پراكني تان كار را به جايي مي رسانيد كه پس از تاكيد بر اينكه رهبريت سرنگون سازي رژيم وقت، نشانه لياقت فردي است كه چنين ملت را از چنگ جمهوري اسلامي نجات بخشيده است گريزي به آينده زده و مي گوييد:" براستی هم آيا حيف نيست که، در آن آيندۀ آرزوئی، کسی که با لياقت تمام «تشکيلات رهبری» اپوزيسيون بوجود آورده و حکومت اسلامی را سرنگون کرده و ملت را از چنگ آن نجات داده، از فردای پيروزی تبديل به آدمی عاطل و باطل و تشريفاتی شود و آن سرمايه را که گفتيم به هدر دهد؟"

   آيا در نگاه شما مقام و جايگاه شاه مشروطه كمتر از مديريت و رهبريت جنبش براندازي يك حكومت است؟يعني شما "رهبريت براندازي" را ماوراي "رهبري شايسته يك حكومت" مي دانيد؟ در نگر شما براندازي مهم تر از "درست اداره كردن" است؟ از اين بخش از صحبت تان چنين استنباط مي شود كه شما قايل به ساختار صحيح اداره يك كشور نيستيد و شايد به طور كلي ايده از چنين شيوه يي نداريد. برداشت شما از مقام شاه مشروطه بسي كوته بينانه است. اين حاكي از ناتواني شما در فهم اينچنين جايگاهي است و اينكه نمي دانيد معناي عاطل و باطل چيست و چه كاربردي دارد؟ اگر جايگاه شاه مشروطه را عاطل و باطل مي دانيد پس چرا در خطوط بالاتر، پيشنهاد شركت خيل عظيمي را براي نامزدي در چنين مقامي ارايه كرده ايد؟ اگر اين مقام تشريفاتي و هدر دهنده سرمايه انساني افراد است پس اين يقه دريدن براي چنگ زدن و تصاحب اين "مقام" (چه از جانب خودتان و چه از سوي هم ميهنان تان)چه داستاني دارد؟

   اگر مي خواهيد معني عاطل و باطل را بهتر بدانيد بگذاريد يك نمونه بارز آن را معرفي كنم: عاطل و ياطل دولت موقت بازرگان بود كه با بي شرمي و رندي تمام تشكيل شد و در عين انفعال و خفت دو دستي به خميني تقديم شد. بله عاطل و باطل و بي حاصل مهدي بازرگان و دولتش بودند نه "شاهنشاه "كه از ديرباز نگاهبان ايران و موجب فخر ايرانيان بوده و هستند.

 جناب نوري علا و ساير نوري علاهاي عالم سياست!

  حاكميت ملي نه بدين معنا كه خود ملت، حاكم سرخود باشند (كه اين همان آنارشيسم خواهد بود كه در حد يك تئوري پوسيده و نخ نماشده بيشتر نمي باشد) بلكه حاكميت ملي به مفهوم دخالت مستقيم راي و نظر آحاد ملت در اداره كشور مي باشد. شماهايي كه فرد و يا افرادي را "شايسته" تر از "رضاشاه دوم" براي نگاه داشتن زمام امور سراغ داريد و مي شناسيد چرا در تمام اين سال ها جرات نكرده ايد تا يك نمونه از اين شايستگان!! را ارايه دهيد. شايد براي ما نيز جالب باشد تا با "شايسته"هاي شما آشنا شويم و دست كم معيار شما را در گزينش يك فرد "شايسته" بدانيم و درك كنيم. كاش يكي از شما جمهوري خواهان كنار اينهمه بزدلي و شعارهاي فرسوده را تكرار كردن آن اندازه شهامت به خرج مي داد كه "شايسته" مورد نظرش را معرفي كند و فهرست وار علل "شايستگي" اش را شرح دهد. پرواضح است كه چنين شخصي وجود خارجي ندارد و مانند روز روشن است كه اگر شماها دم از "شايسته" و "شايستگي" مي زنيد در زواياي ذهن خام تان "شايسته" تر از خودتان نمي بينيد اما ... زهي خيال باطل.

  در پايان اميدوارم همه ما در آينده يي نزديك آن روز را ببينيم كه انتخاباتي آزاد در ايران صورت مي گيرد و تماشا كنيم شمايي كه سال ها طبل توخالي و پرصدايي بيشتر نبوديد در مرحله عمل چه قدر مورد اقبال و توجه عموم قرار مي گيريد و همان مردمي كه شما عوامفريبانه حاكميت را پيشاپيش به آنان پيشكش كرده ايد چه اندازه شما را به رسميت مي شناسند و كدام مسند را حواله تان مي دارند. تكليف ما نيك بختانه روشن است:

مرا به دور لبِ دوست هست پيماني

كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه.

مريم م آزاد

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

     

   آقاي نوري علا در سطور بعدي مقاله اش پس از مقداري مقدمه چيني پيرامون سوگند رسمي پادشاهي از جانب شاهنشاه وقت ايران اعلاحضرت رضا،بحث را به همان بيراهه هاي مضحكي مي برد كه متاسفانه حلقه زنجير كلام او در اين مقاله است.

  نوري علا مي گويد: " معنای سخنم آن است که وجود آقای رضا پهلوی به پروندۀ سلطنت در ايران سنجاق شده و به همين دليل ايشان از هر دو جناح استبداد طلب و مشروطه خواه طرفدار خويش تحت فشار است که مبادا ميدان را خالی کند"

   مشكل اينجاست كه آقاي نوري علا اصل موضوع را هنوز درك نكرده و يا با شگرد نخ نماشده فرار رو به جلو مي خواهد كه منكر تمام بديهياتي شود كه وجودشان لازم و ملزوم يكديگر است.

  جناب نوري علا! اين جمله شما واقعن نشان از عدم توانايي شما در تمايز يكسري مسايل دارد. شما خودتان چنين دسته بندي بي معنايي را تعيين كرديد خودتان نوشتيد و خودتان هم نتيجه گرفتيد. استبداد طلبان كيستند؟ اينها همان ها نبودند كه پشت سر مصدق ايستادند تا با ياري گرفتن از شوروي، استبداد استاليني را به ميهن ما قالب كنند و وقتي نتيجه نگرفتند چون حيوانات شومي سنگر گرفته و منتظر فرصت ماندند تا نسل پسين خود را به چوب حماقت بفريبند و ملت را در گرداب جمهوري اسلامي بياندازند؟ تعريف شما از استبداد چيست؟ هنگامي كه در سطور ابتدايي خود چنين تعريف مي كنيد:

  " اجازه دهيد که نخست از سلطنت طلبانی آغاز کنم که ايده آل شان دوران سلطنت رضاشاه و محمد رضاشاه پهلوی است و با حسن نيت ترين هاشان در جستجوی يک «رضاشاه دوم» اند؛ با همان ويژگی های شاهان قبلی "

  و سپستر از قول داريوش همايون بارز مي كنيد كه مقصود شما از دسته نخست( كه به حق دلباختگان ايران هستند و به همين جهت نيز سلطنت طلب هستند اما شما مزورانه اين دسته را استبداد طلب نام مي نهيد) چيست و بعد با تكيه بر جمله نقل شده از قول داريوش همايون، گروه دوم را مشروطه خواه و شهريار خواه مي ناميد(حال آنكه قادر هم نيستيد تفاوت هاي اين دو دسته را بر اساس تفكيك خودتان به گونه يي واضح مشخص كنيد) و اينچنين وقيحانه كلام تان را به نقطه نهايي مي بريد و تاكيد مي ورزيد كه شاه ايران از جانب هر دو دسته تحت فشار هستند. بايد به اطلاع شما برسانم كه بردباري و متانت افزون از حد شاه ايران كه ريشه در وقار و اصالت خاص ملوكانه دارد موجب شده تا ايشان در برابر زياده گويي شما مخالفان سكوت كنند وگرنه كدام حزب و تشكل و نهادي قادر است تا ايشان را تحت فشار قرار دهد كه در ميدان باشند يا نباشند؟     

   اصولن تعريف شما از ميدان چيست؟ نكند كه در عصرگفتمان و تحليل و نقد و بحث و بررسي ميدان مبارزه را با ميدان زورخانه اشتباه گرفته ايد؟ نكند تصور مي كنيد ستيز كردن با حكومتي كه به شكل غيرقانوني بر ميهن عزيز و پاك ما ايران مستولي شده است رزمگاه و ميدان مشخصي دارد؟ يا اينكه خيال مي كنيد شاهنشاه نيز فردي مانند ديگران هستند و جهت ادامه تلاش هاي شان منتظر كسب اجازه از جانب ساير همقطاران سياسي مي باشند؟  

   خطاي بزرگ شما و امثال شما عينن از همانجايي ناشي مي شود كه هنوز تصور مي كنيد وجود ايشان به پرونده سلطنت سنجاق شده است. جناب نوري علا بد نيست بدانيد كه سلطنت پرونده يي ندارد چرا كه اصل و اساس ميهن ماست و مايه و پايه قوام و بقاي آن...ممكن است جمهوري در ايران پرونده داشته باشد كه اگر سرمويي از انصاف داشته باشيد بايد بپذيريد كه اين پرونده مالامال از سياهي است. ايران حدود سه دهه است كه زير سُم يك نظام جمهوري ديكتاتور دارد سياه ترين ايام تاريخ خود را سپري مي كند و اين يعني...

  بله نظام جمهوري در ايران پرونده و تاريخ مصرفي داشته است. اين سيستم –كه اكنون و با پسوند چندش آور اسلامي اش حتا مجالي براي ظهور و عرض اندام شماها در خود نمي دهد – در بدو امر به راي و خواسته شما بود كه برسركار آمد. اين شما بوديد كه علنن روبه روي كيان پادشاهي ايستاديد و امروز پس از سي سال كه از فرو رفتن ايران در نكبت جمهوري اسلامي مي گذرد باز اگر بنا باشد ميان "پادشاهي رضاشاه دوم وارث قانوني تاج و تخت" و "جمهوري دست نشانده و ايران سوز اسلامي" يكي را برگزينيد يقين است كه از سر بغض ديرين و بي منطق تان نسبت به گزينه يكم،شما دومي را انتخاب خواهيد كرد.

  ضمن اينكه وجود ايشان به سلطنت سنجاق نشده است و چنين "سنجاقي" ماهيت و معنا ندارد. وجود ذيجود ايشان بخشي از همين سلطنت است و در حقيقت ادامه دهنده اين آيين كهن و به نگر نمي آيد كسي كه خود جزوي از اعضاي تشكيل دهنده يك مجموعه وسيع و تاريخي است نيازي داشته باشد تا توسط سنجاق ذهن شما به اين مجموعه متصل و ملحق گردد.

   متاسفانه آقاي نوري علا هرچه پيشتر مي رود افاضات عجيب تري مي كند و همين بيش از پيش اثبات مي كند علت عدم پيشرفت مبارزات اپوزوسيون طي بيست و نه سال گذشته نه فقط سستي و كوتاهي بسياري از مردم ، بلكه اين درجا زدن بي نتيجه محصول اعوجاج فكري بخشي از همين اپوزوسيون بوده كه هميشه عادت داشته و دارند تا از بيراهه عبور كنند و جاي درك صحيح از موقعيت و ارزش نهادن بر اولويت ها فقط و فقط به كينه ها و عقده هاي درون خويش بپردازند و زمان را به سود دشمن ببازند.

   آقاي دكتر اسماعيل نوري علا شما وقتي مي گوييد: "ايشان مدت هاست که ديگر اشاره ای به مسئلۀ سلطنت نمی کند و در مقابل آنانی که ايشان را «اعليحضرت همايونی»، «شاهنشاه ايران»، «وارث تاج و تخت کيان» و «شهريار» می خوانند تنها لبخندی زده و سکوت پيش می گيرد و بيشتر دوست دارد دربارۀ امکانات پيدا شدن يک «رهبری دسته جمعی و متمرکز» برای اپوزيسيون سخن بگويد که در تشکيل آن خود نقش هماهنگ کننده ای بی طرف و آمادۀ پذيرش رأی نهائی مردم را داشته باشد"  

   همين بارز مي كند كه شما تمام خشم و بغض خود را نسبت به شخصيتي كه در شناسنامه و ذات و ماهيتش القابي چون شهريار و اعلاحضرت همايوني و وارث تاج و تخت و... را وديعه دارد ابراز مي داريد آنهم با قيد چنين مدعياتي بدون سند و بي ارزشي. جناب نوري علا هنگامي كه ما به تاكيد مي گوييم دشمن دشمن ما لزومن دوست ما نيست شايد به همين اصل بازگردد.

  شما اگر كمي از مخيله خود كمك مي گرفتيد درمي يافتيد كه هيچ شخصيت بزرگي در طي تاريخ گذشته و معاصر هيچگاه دربرابر القابي كه به عنوان فرنام او قرار مي گرفتند شوق و شيفتگي نشان نمي داده است. اصولن اين يكي از شروط نخستين آداب اجتماعي است كه هرگز مويد سلب اين پاينام ها و فرنام ها از شخص مزبور نمي باشد.

   زماني كه شادروان دكتر فرخزاد و يا زنده ياد مهستي و ديگران آهنگ هايي را در وصف رضاشاه دوم خوانده بودند معظم له كوچكترين واكنشي دال برخوشنودي و سپاس نشان ندادند اين نه بدان معناست كه برفرض ايشان متون چنين اشعاري را برخود گزاف پندارند و يا از شنيدن شان منزجر باشند كه سكوت و عدم اظهار خرسندي اعلاحضرت به اين اصل بازمي گردد كه ايشان نمي خواسته اند ساير هنرمندان را تشويق و تهييج به خواندن آهنگ ها و موسيقي هاي جديد در وصف كمالات خويش كنند. در حقيقت اين جزو اوليه ترين رموز فروتني است كه در نهاد همه انسان ها قرار دارد و در سرشت انسان هاي بزرگي چون ايشان به مراتب بيشتر. به قول مثل تكراري و ميهني خودمان: "درختي كه بار بيشتري دارد سرخميده تري دارد" آقاي نوري علا شما در مفاهيم و مضامين جامعه شناسي و مردم شناسي نيز مشكل داريد. حاشا كه درك و فهم چنين مساله يي چندان دشوار نيست.

   واقعن بايد از اين مدعي بسيار سخنگو پرسيد كه ايشان كي و چه زماني گفته اند:"من اعلاحضرتم"،"شاهزاده هستم"، "فرزند شاهنشاه آريامهرم"، "من نوه رضاشاه كبير هستم"و... اين گفته ها كه همه مو به مو عين واقعيت هستند هرگز و در هيچ زماني از دهان مبارك ايشان شنيده نشده است بلكه تك تك اين عبارات و الفاظ را ما دوستداران و خادمين ايشان از سر شوق و علاقه در پيشوند نام شان قرار مي دهيم پس مي توان چنين برداشت كرد كه شما آقاي نوري علا نوك پيكان تان را مستقيم به سمت ياران و دوستداران ايشان گرفته ايد. زيرا كه خود شما مي دانيد شخصيتي چون ايشان به قدري درگير مشغله هاي گوناگون هستند و به اندازه يي روز و شب شان مملو از برنامه ها و پروژه هاي مختلف است كه نه تنها به اين گفته هاي شما واكنشي نشان نخواهند داد بلكه اصلن يك سطر از مقاله شما را هم نمي خوانند اما در موردِ ياران و دوستداران ايشان مساله فرق مي كند. شما پيشاپيش حتا واكنش دوستداران ايشان را مي توانستيد مجسم كنيد. با اين استدلال مي توان آسان چنين نتيجه يي را گرفت كه سر جنگ اصلي شما با ماست و نه با شخص رضاشاه دوم و در هر صورت آيا چنين كينه ورزي و خشم آشكارتان نسبت به خيل كثيري از هم ميهنان، مطابق با مدعيات تان بر دموكراسي و مردم سالاري است يا مغاير با آن؟

   در مورد اينكه چرا ايشان اكنون بيشتر از فراهم ساختن امكانات رهبري متمركز و اتحاد سخن مي گويند به خاطر همين بحث اولويت هاست و اين كمال درايت حضرتش را مي رساند به واقع همان درايت و خردي كه يك صدهزارم آن در وجود و طينت جمهوري طلبان مصدق پرست يا توده يي ها و مجاهدين خلق و ليبرال دموكرات ها وووو موجود نمي باشد.

   "من، چند سال پيش، در يک سلسله برنامۀ تلويزيونی، دربارۀ اين «سرمايه» ـ که ايشان به آن صفت «سياسی» می دهد و من آن را «سرمايۀ ملی» می خوانم ـ سخن گفته و آرزو کرده ام که اين سرمايه به هدر نرود و در راستای سعادت ملت ايران بکار گرفته شود"

   جالب است كه به واژه ملي و به عبارتي سرمايه ملي نيز اشاره مي كنيد. تاجايي كه ما طي اين سال ها ديده و شنيده ايم اعلاحضرت همواره خود را در يك نقش ملي معرفي نموده و به تكرار قيد فرموده اند كه نقش من يك نقش سياسي نيست بلكه ملي است. پس بهتر است بدانيد اصلي ترين و شفاف ترين وجهه يك پادشاه، نقش ملي اوست كه اين نقش اتفاقن فراسياسي است. اگر مي پرسيد كه مگر ارتش فرمانبردار مطلق شاهنشاه نيست بله همينگونه است اما تغييري در ملي بودن نقش شاهنشاه ايجاد نمي كند. مهم ترين و عمده ترين نقش و جايگاه "شاه" نقش ملي او مي باشد نه جنبه سياسي كه آن جنبه در مواردي خاص و استثنايي كاربرد دارد. اگر كمي درين باره دقت كرده بوديد، وجهه ملي پادشاه چه به عنوان شاه مشروطه و چه در جايگاه پادشاهي مطلق هميشه به چشم مي خورده است. در قديم و پيش از باب شدن بحث مشروطه وظايف سياسي و اجرايي برعهده صدر اعظم بود و در زمان مشروطه نيز نخست وزير ايفا كننده نقش سياسي و اين هردو مويد ملي بودن چهره "پادشاه" مي باشند.

   ايشان به خوبي سيماي خود را توصيف كرده اند و اين توصيف و ترسيم از جانب معظم له، مورد استقبال شايان هم ميهنان نيز قرار گرفته است. اما بد نيست روشن تر كنيم كه اين سرمايه ملي دقيقن به چه معنايي است؟ آيا توهم شما از يك سرمايه ملي تنها در نقش مبارزه و رويارويي با رژيم غاصب اسلامي است؟ آيا به غلط گمان مي كنيد كه سرمايه ملي بايد كه درصحنه باشد و درصحنه  بماند و شمشير آخته را تيز كند و يا خيلي خودماني در بحراني ترين و خطرناك ترين نقطه واقع گردد اما به وقت و زمان لازمش اين سرمايه بايد خود را از عرصه مملكت كنار بكشد؟؟ جناب  اشتباه فهم نموده ايد اتفاقن سرمايه ملي، سرمايه يي است كه بايد حفظ گردد. سرمايه ملي بايد در والاترين جايگاه بنشيند. اگر واقعن در اين اعتراف خود صادق بوده باشيد(اگرچه بنده تصور مي كنم بي تامل چنين عبارتي را بر زبان آورده ايد) پس خودشما نيز درين اصل با ما وفاق داريد. سرمايه را بايد حفظ كرد و اين حفظ كردن يعني در روند مبارزه تا مرحله سرنگوني جمهوري حاكم، ايشان در نقش تئوريسين و متحد كننده نهادها و تشكل ها عمل كنند نه در "صحنه" بر اساس ذهنيتي كه شما از آن ساخته ايد. سپستر و در زماني كه وضعيت كشور با ثبات شده و ايران نجات پيدا كرد آنوقت عقل حكم مي كند كه اين سرمايه ملي را در بهترين و زيبنده ترين مسند بنشانيم. شما به طور واضح از "حفظ "و جلوگيري از هدر رفتن چنين سرمايه باارزشي سخن مي گوييد اما به شكل ضمني دم از نفي جايگاه قانوني ايشان(پادشاهي) مي زنيد و در عمل داريد بر"حذف" اين سرمايه بي تكرار از عرصه و جايگاه اداره مملكت پاي مي فشاريد شما جاي راه باز به بيراهه زده ايد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بيست و پنجم آذر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

         

  شايد مقاله بحث انگيز اسماعيل نوري علا را بسياري از دوستان خوانده باشند. مقاله يي كه از تراوشات مغزي آقاي نوري علا بيرون جهيده و البته پاسخ هاي دندان شكن فراواني نيز دريافت كرد.

  گاهي اوقات برخي مسايل و پاره يي از حريم ها و حرمت ها آنقدر والا هستند كه گويي خود همان نام ها به تنهايي سد مستحكمي در برابر ياوه سرايي هاي ديگران هستند و آن اندازه مقتدرند كه وجود و حضور و طبع بلندشان خود بهترين پاسخگو براي موهوماتي است كه در پيشگاه چنين نام هاي برجسته يي به هم بافته مي شوند. اما بارها گفته ام اين حقير به عنوان يك ايراني حق خود مي دانم تا از ناب ترين و سپندينه ترين هويت ميهن خود دفاع كنم و متاسفانه برخي اظهار نظرها به قدري زشت و زننده مي نمايانند كه بايستي صرف نظر از هرمساله يي پاسخي محكم به آنان داد تا بفهمند در محضر وارث اورنگ كياني هركسي (يا بهتر است بگويم هيچكسي) نمي تواند قد علم كند و بزرگ تر از دهان و فراتر از مغز عليل خود سخني بگويد. به قول حضرت حافظ:

اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست

عِرضِ خود مي بري و زحمت ما مي آري

  بنده بر همين اصل وظيفه خود دانستم پاسخ آقاي نوري علا را در همان ساختار و چهارچوبه خود ايشان بنگارم كه البته به علت حجم بالاي نوشتار، ناگزيرم جوابيه را در چند قسمت منتشر سازم تا از نظر شما ياران عزيز بگذرد. قيد اين نكته لازم است كه تمام نوشته هايي كه با رنگ قرمز مشخص گرديده اند عينن جملات اسماعيل نوري علا مي باشند.

  آقاي نوري علا در مقاله يي زير عنوان "معماي رضا پهلوي" يكسري مسايل و بحث هايي را طرح كرده است كه يك به يك بدان ها پرداخته و پاسخ هر موضوع جداگانه درج خواهد شد.

  وي در پارگراف دوم مطلبش توجيه مي كند كه چرا شاه ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم را "شاهزاده" نخوانده و ايشان را تنها "آقاي رضا پهلوي" خطاب مي كند. توجيه نوري علا در نوع خود خواندني است: " من، اولاً، اعتقاد دارم که از همه گونه اصطلاح مختوم به «زاده» ـ مثل «آقا زاده»، «آيت الله زاده»، «امام زاده» و «شاهزاده» ـ بوی نوعی تفاخر و امتيازخواهی بی دليل به مشام می رسد، بی آنکه هيچکدام آن القاب معمولاً نادرست و قلابی باشند؛ اگر چنين نبود، القابی همچون «زحمتکش زاده» و «کارگر زاده» و «فقير زاده» نيز در جامعه بوسعت بکار می رفتند"

   جناب نوري علا گام نخستين را  اشتباه برمي دارد و با "اشتباه" صحبت خود را شروع مي كند. اين ديوار كجي كه وي پايه اش را در همين جمله -كه حاوي يك خطاي شناختي است- ريخته زمينه يي براي ساير هزل گويي هاي نوري علا در ادامه مطلب اوست. اين خطاي فاحش منشا از بي اطلاعي ايشان از جامعه يي دارد كه ظاهرن در آن پاگرفته و سالياني زيسته اند. جناب آقاي نوري علا بد نيست بداند برخلاف تصور او در ميهن ما ايران هركسي با نسب پدري اش ياد مي شود كه اگر غير از اين باشد اصل و نسب آن شخص زير سوال خواهد رفت.

  خود اين جناب نيز نام خانوادگي نوري علا را از پدرش وام گرفته ورنه اگر نام فاميل پدر ايشان چيز ديگري بود وي نيز ناگزير از قبول آن نام مي بود. حال اگر نام خانوادگي ايشان جاي "نوري علا"به عنوان مثال "نوري علا زاده" بود حتمن ايشان مجبور بود بخش "زاده" آن را حذف كند چرا كه از چنين نامي بوي تفاخر بلند مي شود و بدين معناست كه اين شخص دارد از بابت داشتن پدر خود به ديگران فخر مي فروشد و يا خود را بزرگ مي كند.

 جناب نوري علا!

  چه شما خوش تان بيايد و چه نيايد، رضاشاه دوم پهلوي فرزند ارشد پادشاه فقيد ايران هستند و نه بنده و نه ديگران بلكه تاريخ مي گويد و فرمان مي دهد تا ايشان يگانه جانشين اريكه پادشاهي باشند. اينكه پدر بنده يا پدر شما "شاه ايران" نبوده و نيستند اما پدر اعلاحضرت "شاه بلافصل ايران"بوده اند مساله يي اختياري ، ابتكاري، انتخابي و يا سليقه يي نيست بل واقعيتي مسلم است كه ستيز كردن با آن جز فرسايش روح و جسم شما ثمري نخواهد داد. اگر چنين موضوعي سبب رنجش و اندوه شما گرديده است شايد در جايگاه خود حق داشته باشيد- بسياري از همتايان جمهوري خواه شما كه سوداي به دست گرفتن قدرت و آمادگي براي ادامه دادن نوعي ديگر از جمهوري اسلامي، مست و مخمورشان كرده است بسيار بيش از شما از شاهزاده بودن و شاه بودن و ميراث دار افتخار ايران بودن ايشان در تعب و محنت هستند كه از اين رنج و اسف ناگزيرند- شما در موقعيت خود حق داريد كه از چنين واقعي گله مند و افسرده باشيد اما پرسش اينجاست كه به چه حقي از زبان ملت ايران صحبت مي كنيد و با مخاطب قرار دادن هم ميهنان، خواسته و ناخواسته آنان را كودن و فاقد قدرت تشخيص دهي مي ناميد؟ چنانچه گفته ايد:" می خواهم ايشان را در نظر شمای خواننده از درجه ها و کوپال ها و «لباس امپراتور» (در داستان کريستن سن) خلع کنم تا بتوانيم در مورد يک ايرانی چهل و دو سه سالۀ متأهل که در شهر واشنگتن زندگی می کند و يکی از شخصيت های سياسی اپوزيسيون حکومت اسلامی ايران محسوب می شود با هم گفتگو کنيم"

   آيا شما در خيال خام خود تصور مي كنيد مردم ايران و همانهايي كه اعلاحضرت را از جان خود دوست تر داشته و چه بسيارند كه ايشان را چون خدايگان پرستش مي كنند از الحاق لقب شاهزاده يا شاه يا اعلاحضرت نسبت به ايشان ناراحت و ناراضي اند و يا ترجيح مي دادند كه در مورد آن حضرت طوري حرف بزنند كه پيرامون افراد عادي صحبت مي كنند؟؟! اگر چنين ذهنيتي در بطن آحاد جامعه موجود بود و اگر براساس تصور شما مردم از درج پيشوند و پسوند براي مخاطب قرار دادن ديگران خوشايند نداشتند پس ديگر نمي بايد كه القابي چون "دكتر"،"جناب"، "سرهنگ"، "استاد"،"پدر"،"مادر"،"عزيز"،"جان" و... مورد استفاده عموم و در سطحي وسيع قرار مي گرفت چرا كه هريك از اين القاب بوي تفاخر و تكبر داشته و موجب جدا كردن انسان ها از يكديگر و كسب امتياز خاصي براي يك قشر خاص و احتمالن خلع امتياز از قشر ديگري مي گردند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<