تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2

نهم فروردين دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

         

   شايد گذر يك مدت زمان(چيزي بيش از يك ماه) تلخي حادثه دلخراش خودسوزي يكي از هم ميهنان را رو به روي مجلس شوراي اسلامي اندكي در ذهن ها كمرنگ تر ساخته باشد. اين رسم روزگار است كه غم ها را در خاطر خود تسكين دهيم و اندك سازيم تا آسوده تر زندگي كنيم. ذهن ما گنجايش حتا نيمي از غم هاي زندگي را ندارد و ناگزيريم به رغم رخداد بسياري از حوادث جانگداز اين روزگار، همچنان زندگي كنيم و زندگي كنيم و...

   كسي كه بر زيستن خود خط بطلان مي كشد بالطبع دشواري هاي زندگي طوري بر وي هجمه كرده است كه ميان راه زندگي و بيراهه مرگ، دومي را برمي گزيند تا با پناه بردن به نيستي بتواند از هست بودن توام با خفت، گناه، رنج، درد، شرمندگي و... رهايي و آسودگي يابد. انگيزه نيست تا در اين نوشتار به مقوله يي به نام خودكشي پرداخته شود كه شايد بيشتر در حيطه يك مطلب روانشناسي يا جامعه شناسي جاي گيرد. اينكه چرا يك نفر آنهم يك نفر كه ساليان پيش جانش را بر سر دست گرفته و به ميدان جنگ رفته است تا از تماميت ارضي كشور خود دفاع كند امروز طوري عرصه بر او تنگ مي شود كه سوختن دلخراش خود در آتش را انتخاب مي كند تا در سايه حكومتي كه نماينده به اصطلاح مجلس اش، رزمنده و به واقع مترسك جلوي توپ و تانك ديروز را به پشيزي نمي گيرد و حتا پاسخ درخواست دردمندانه اش را نمي دهد، حقيقت تلخ و تاسف آوري است كه هيچ ارتباطي به مقوله روانشناسي واقعيت شومي به نام خودكشي ندارد بلكه بخشي از اجتماع زوال يافته ي ايران كنوني ماست.  

   خودكشي يك راه حل نيست. اين را همگان واقف اند. چه اساتيد و چه عوام، چه خداباوران و چه بي خدايان و... اما هنگامي كه تمام درب ها بسته هستند و راهي براي فرياد زدن موجود نيست. وقتي بايد با دست خالي رو در روي چشمان منتظر خانواده ات شرمسار و سرافكنده باشي و ناچارت كنند به خاطر نداري ات پوزش بخواهي و سر در گريبان بماني. اينكه مي داني در جامعه يي كه تو در آن زندگي مي كني افرادي هستند كه براي جشن تولد فرزند خردسال شان ميليون ها تومان خرج مي كنند و تو براي بيماري فرزندت آنقدر توان مالي نداري كه چند هزار تومان هزينه كني، آيا هركه باشد مرگ بي صدا را بهترين گريزگاه نمي يابد؟

   اگر چند گام آنسوتر به اين تصوير سياه نگاه كنيم، چه برداشتي از اين پلان و ساير پلان هاي تلخي كه هر روز و هر ساعت شنونده يا شاهد رخدادن آنها هستيم خواهيم داشت؟

   ملتي كه به جنگ تاريخ و هويت خود مي رود آيا جز رعب و هراس و فشار و خفقان و در نهايت مرگ خاموش و سوزنده، عايد و ثمر درخشان تري خواهد داشت؟ آيا اين مردم كه دست كم قشر عظيمي از آنها در برابر تمام وقايع ناخوشايند دهه پنجاه سكوت كردند و مجال دادند تا بي آبرويان تاريخ، رو به روي يگانه مظهر وقار ايران(شاهنشاه بزرگ) بايستند و صاحبان ايران را از خاك آبايي بيرون برانند سزاوار سايه يي شريف تر از اين يك مشت بي شرف پيراهن چركين درنده و دين نما مي باشند؟ آيا آنان لايق و شايسته نظام و حاكميتي مردم تر از اين نامردمان هستند؟

    بعضي لب به دندان مي گزند و مي سازند و پاره يي ديگر كه رمق "ساختن با شرايط موجود" را در خود نمي بينند مي سوزند تا دفتر زندگي خالي از اميدشان بسته شود. بسياري از همان مدافعين نخستين اين نظام منحوس و نامشروع، همان اوايل دهه شصت و با شكل گيري برخي وقايع در زير چرخ هاي اين سيستم له شدند و از بين رفتند. آنهايي هم كه ماندند ديديم كه در خلال ساليان بعد يا تصفيه شدند(به عبارت بهتر خاموش شان كردند) يا اينكه به طور غير مستقيم و در فشار اين زندگي مشقت بار، تاب و توان ادامه دادن را در خود نديدند و يا اكنون مردگاني عمودي را مي نمايند كه در زير سلطه يك رژيم ديكتاتوري محض به جرم سر دادن كلامي نه مخالف بلكه حتا انتقادي، بازي شومي با زندگي و دودمان آنان شده و حال از بودن خود حتا پشيمانند. نكته اينجاست كه بخش عمده يي از هم صدايان اسبق اين رژيم، مزد همراهي شان را با اين گرگان انسان نما به شديد ترين صورت ممكن دريافت كردند و شايد وجدان هيچ منصفي پروانه ندهد كه آنها امروز و يا فردا مورد توبيخ و محاكمه قرار گيرند چرا كه تاوان خود را پيشاپيش پرداخته اند.

   در اين ميان سهم قشر جوان و به قول رايج نسل سومي ها دلخراش ترين سرنوشت بود. چه آنها كه پدران و برادران شان را در سايه جنگ احمقانه هشت ساله از دست دادند و چه آنها كه در اين هنگامه بي آنكه جايي براي شكل گرفتن آرزوهاي شان باشد چشم به هستي گشودند و اكنون زيرِ سُم بيگانگان اسلام فروش، تمام هستي و نيستي خود را باخته اند.

  رواج عامدانه مواد مخدر، فراگير شدن فقر و متعاقب آن سوق داده شدن افراد و خصوصن جوانان به سمت و سوي فحشا و...بسياري عوامل نابود كننده ديگر -كه در ام القراي ولايت به فراواني يافت مي شوند- از مظاهر بارز و برجسته و كتمان نشدني جامعه اسلامي هستند و جوانان امروز ايران اصلي ترين قربانيان اين فجايع مي باشند.

   دشوارترين، مهلك ترين و خُرد كننده ترين شرايط ممكن هنگامي است كه گرفتاري هاي متعددي را با هم تحمل مي كنيم حال آنكه از وجود مشكل و مصيبت اصلي غافل هستيم و يا اصلن آن را نمي بينيم. به قولي صورت مساله را نخوانده ايم و در پي حل مساله و علاج درد مي باشيم.

   بر خلاف باور عده يي گذر زمان، همواره و هميشه به نفع همگان نيست. گاهي عقربه هاي ساعت به سود و در جهت هموارتر ساختن زمينه هاي موفقيت ما حركت مي كنند و گهگاه اين حركت، پاد و برخلاف منافع و اهداف ماست. اگر ريشه شوم و نفرت انگيز جمهوري ملايان، بيست و اندي سال پيش خشكانيده مي شد قاطعانه مي توان گفت امروز شاهد اينهمه فاجعه نبوديم. شوربختانه هر سال كه بر عمر كثيف اين نظام ديكتاتور افزوده شد رشته هاي اختاپوس وار آن، بيشتر و بيشتر در منطقه گسترش يافتند. كار اكنون به جايي رسيده كه حكومت وقت ايران به عنوان قطب تروريزم خاورميانه شناخته مي شود.  سست انگاري و فرصت سوزي هاي نابخردانه قشر آزادانديش و مدعيان مبارزه و آزاديخواهي نيز ضربات سهمگيني وارد ساخت و صحنه را براي جولان دادن هرچه خودكامه تر رژيم اسلامي فراهم آورد.

   به راستي اشتباهات ما رقم زننده اين استبداد موحش و اين ديكتاتوري كثيف بودند. ما خود كرديم. خود به دستان خود و با ناديده انگاشتن واقعيت ها و سرگرم شدن با موهومات و تكرار آزمون و خطاها و سير يك دور باطل و بي مصرف، سبب پيشامد روزگاري شديم كه خفقان مطلق اسلامي، ايران بالنده و آزاد ما را به جهنمي غير قابل توصيف بدل ساخته است.

   آيا به راستي راهي باقي مانده است؟

    يگانه راه پيش روي ما اكنون گرد آمدن زير چتري از اتحاد و پذيرفتن اين واقعيت است كه ما براي رهايي از يوغ اين ستمكاران، ناگزير هستيم كه از خود و از سرمايه ذهني و باوري مان هزينه كنيم. ما ناچاريم براي خلاصي از اين وضعيت بي نهايت ناگوار و مشقت بار، لختي از خويش مايه بگذاريم و پيله خرافه ها و "من پرستي" ها را به دور افكنيم.  راهي كه به نيك بختي ايران پايان پذيرد، بي هيچ ترديد و تاملي از حذف رژيم منحوس جمهوري اسلامي آغاز مي شود كه اين مهم جز با اتحاد و قبول رهبريتي واحد و يكتا، ميسر و شدني نمي گردد.

   آزادي و گزينش زيستني بهينه حق يك ملت است و اين جز با خواست و اراده ملي امكان پذير نيست. ديدن و شنيدن اخبار تلخي كه مدام از داخل به گوش مي رسد ذهن و روان همه ما را متاثر و مشوش مي سازد. اما بايد پذيرفت به تنهايي از يك -دو -سه -پنج - ده و صد نفر كاري ساخته نيست. نيروي بالقوه يي كه براي نيل به آزادي در وجود بيشتر هم ميهنان موج مي زند و چنان خون در رگان شان جريان دارد نيازمند است تا به ساختاري بالفعل و متحرك بدل شود. سوختن و ساختن و به زانو درآمدن مردماني كه تني بسيارشان قربانيان بيگناه اين مصيبت سي ساله هستند، بيش از آنچه كه حاصل دگماتيزم جمهوري متعفن ولايت فقيه باشد دستاورد كوتاهي و سكوت ماست. پس بياييم و اين را سرلوحه قرار دهيم:

اي كه دستت مي رسد كاري بكن

پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار

  با عرض پوزش بسيار از يكايك دوستان گرانقدرم، به سبب سفري اضطراري و فوري ناچار شدم كه نزديك به يك هفته در خدمت ياران عزيز نباشم. با نثار مهرآميزترين درودها يادآور مي شوم كه از امروز  چون گذشته در اين وبلاگ با شما ياران حق طلبم همراه خواهم بود.

پاينده ايران پادشاهي

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بيست و نهم دي دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

     

   چيزي به آغاز ماه ويراني ايران باقي نمانده است. در آستانه آغاز بهمن، ماه پليدي كه دشمنان ايران خاك وطن را به توبره كشيده اند تمايل ندارم كه در اين پيرامون بنويسم زيرا بايسته است نوشتن متني در باب فاجعه شوم سال 57 به روز هاي آتي واگذار شود كه اگر عمر مجال داد  حقير نوشتار كاملي ارايه خواهم داد. شايد جا داشته باشد كه اينبار به درون جامعه ايران پس از انقلاب نگاهي همه جانبه داشته باشيم تا بهتر ببينيم دستاورد يك حكومت ديني براي كشور ما چه بوده است.

  ايران امروز، بي ترديد مالامال از فقر و بي عدالتي است. مسوولين بي مسووليت حكومت، علارغم مدعيات خيالي شان در باب ساده زيستي و تاكيد عوام فريبانه بر واژه هايي چون "عدالت" و"مساوات" نه تنها كه براي نسل ها پس از خود نيز ثروت هاي افسانه يي و مافوق تصور جمع آوري كرده اند، از سوي ديگر بر حسب بي كفايتي اقتصادي و همچنين عدم تعهد به اوضاع معيشتي مردم –همانگونه كه خميني جلاد در بدو امر به صراحت گفته بود مردم براي سير شدن شكم شان انقلاب نكرده اند- وضعيت اقتصادي ايران طوري درهم ريخته و مي توان گفت فاجعه آميز است كه اكثريت قاطع هم ميهنان از قدرت خريد ساقط شده و براي تامين نياز هاي اوليه( درماني و تحصيلي و...) به شدت در تنگنا قرار دارند. حاشيه نشيني و رواج گسترده مشاغل كاذبي مانند دوره گردي، فال فروشي،تكدي گري و فروش زباله هاي خشك واقعيت دردناكي است كه با گذشت زمان بيشتر و بيشتر مشهود گرديد.

  در طي گفتگويي كه اخيرن آقاي ديويد فُرست از سوی شبكه الجزيره مفتخر شد تا در محضر پادشاه بزرگ ايران رضاشاه دوم پهلوي به انجام رسانَد، معظم له يكايك اين فجايع تلخ را مرور فرموده و اظهار تاسفي عميق كردند. ايشان به واقعيات تلخي چون فحشا و اعتياد در زير سايه حكومت اسلامي اشاره نموده و اين دو آسيب اجتماعي را از نتایج چنين رژيم بي كفايت و بيگانه يي دانستند.

  آري رواج فحشا مطلب بسيار دهشتناكي است كه در كنار ساير مشكلات، گريبان ام القراي اسلام را همه جانبه مي فشارد. بنا بر آمار و شواهد، درصد بالايي از مبتلايان به فحشا زنان متاهل هستند كه بسياري با صلاحديد مستقيم همسران شان و براي تامين نيازهاي مادي اوليه تن به چنين ننگي مي آلايند.

   اعتياد به انواع و اقسام مخدر ها و روان گردان ها پشت پرده شوم ديگري از جامعه ي ايران در زير سلطه ملايان است. ايران بدل به پلي براي عبور و صدور عامدانه مواد مخدر از سوي سپاه پاسداران جمهوري اسلامي به اروپا شده كه درين رهگذر جوانان عزيز و معصوم ايراني هم به دام موحش اعتياد درمي افتند و عاقبتي سياه انتظارشان را مي كشد. بنا بر آماري كه اخيرن و از سوي خود رسانه هاي وابسته به حكومت اعلام گرديده است علت اصلي گرفتار شدن مردم به بيماري ايدز(يا همان نقص در سيستم ايمني بدن كه تاكنون درماني برايش شناخته نشده است) استفاده از قرص هاي روان گردان و دست زدن به اعمالي مي باشد كه در پروسه تاثير اين مواد و عدم درك صحيح از موقعيت٬ پيشامد مي كند. اگرچه رژيم هرگز به آمار واقعي مبتلايان به اچ آي وي در داخل ايران اشاره نكرده و نمي كند اما آنچه كه همواره از سوي منابع آگاه گزارش شده است از مرز شش ميليون فراتر مي باشد.

  اگر بخواهيم موبه مو به اين مصايب بپردازيم از حوصله چنين نوشتاري خارج است و اگر تصميم بر اين باشد تا به صحنه هاي غم انگيزي كه مولود بي عدالتي محض در سايه خلافت اين مزبله نشينان به حكومت رسيده مي باشد اشاره كنيم شايد مجبور به نوشتن صدها صفحه باشيم. همه می دانند درحاليكه فلان شخصيت جمهوري اسلامي با ده ها الگانس و تويوتا توام با "كورشويد دور شويد" اسكورت مي شود افراد بيشماري از اقشار عادي مردم هستند كه با دهان بازمانده و در جستجوي لقمه ناني- كه دست كم از رنگ شرم آلوده رخسارشان رو در روي چشمان منتظر خانواده هاي آنان بكاهد -به هر كار دشواري تن مي دهند و همينطور هستند افرادي كه به خاطر عدم توان پرداخت مبلغي ناچيز پشت درب اورژانس يك بيمارستان دولتي جان می سپارند و اين در حالي است كه همسر فلان مسوول مملكتي بايد زايمانش را در امريكا يا فرانسه انجام دهد و حتا براي سرماخوردگي اش پزشك مخصوص خود را احضار کند...

  از سوي ديگر بد نيست نگاهي به اندازه يك فريم٬ به اينسوي ماجرا داشته باشيم و ببينيم مسندنشينان اين جامعه فرسوده و تن رنجور كه در گوشه گوشه اش  ننگ و تعفن خودنمايي مي كند به چه مي انديشند. آيا از بابت وضعيت اسف بار حاكم بر جامعه، كوچكترين افسوس و دريغي روا مي دارند و همچنين براي علاج كوتاه مدت يا دراز مدتش تدبيري هرچند ناكارآمد انديشيده اند يا خير؟

  آنچه كه به وضوح پيداست دستاورد سي سال حكومت غيرقانوني جمهوري ولايت فقيه بر ايران،بيشتر توسعه نظامي و البته در گذر ده سال اخير كوشش هايي پرهزينه و تاكنون بي نتيجه براي دستيابي پنهاني به كلاهك هسته يي بوده است. سوداي اين حيوانات ضد ايراني فقط و فقط برقراري ارتباط محكم تر با كشورهاي اسلامي و تامين مالي تروريست هاي عرب خاور ميانه براي باز شدن بيشتر دست آنان در تخريب و آدمكشي بوده است.

  تقريبن يك ماه است كه سرفصل اخبار رسانه هاي داخلي وابسته به حكومت ايران و زير مجموعه هايش، موضوعات مربوط به غزه بوده است و در عين كمرنگ شدن بيش از پيش مصايب و مشكلات ملت دربند، تاكيد اكيد سران حكومتي نيز بر حمايت از گروهك حماس بوده است. تلخ ترين واقعيت خفته در بطن جامعه ايران همين است. سرنوشت لقمه ناني كه مي تواند در سفره فقيرانه مردم مظلوم و ناتوان ايراني باقي بماند يكراست به جيب خالد مشعل و اسماعيل حنيه و حسن نصرالله مي ريزد و در سايه ي خبرسازي و جنجال و تحريف وقايع در پوشش دهي غزه، سه ايراني نيز بي صدا سنگسار مي شوند. اتفاقن اين به خوبي بيان كننده دردهاي يك ملت، زيربار چيرگي يك رژيم بيگانه مي باشد به اجرا درآمدن حكم غير انساني سنگسار آنهم به خاطر گناهي شخصي كه صدالبته فرزند بي عدالتي و عدم شراكت مردم در آزادي هاي معقول و تعريف شده بين المللي مي باشد حقيقت جاري ايران امروز است  درحالي كه چهره كفتاراني چون "ايمن صيام"،  "نزار عبدالقادر" ، "عماد مغنيه" و غيره به مثابه خداياني تقديس شده به ملت بي پناه ايران دهان كجي مي كنند.

  شايد كه سزاوارترين جمله براي پايان اين نوشتار همين باشد:

سنگ ها را بسته اند اما سگ ها را رها كرده اند...

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سیزدهم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

   یکی از عمده ترین مسوولیت های آزادی بخشی، بر دوش فعالین عزیز درون مرز قراردارد و به واقع مجریان اصلی جنبش های رهایی بخش ایران در داخل مرزها حضورداشته و درنهایت شجاعت و پایمردی،جان فشانانه مبارزه برضد رژیم اسلامی حاکم را ادامه می دهند.چه بیشمار در این میانه که چون اکبرمحمدی، یعقوب مهرنهاد و ابراهیم لطف اللهی و... غریبانه خاموش شدند و چه یارانی که ناچاربه ترک وطن شده و چه آنهایی که امروز یا درخفا به فعالیت مشغول اند و یا دست تبهکار این حکومت نامشروع، این دوستان گرامی را به مانند کوروش احمدی در زندان ها و بازداشتگاه های مخفی و مخوف خود اسیر کرده است.

   نخستین بار شاید پنج-شش ماه پیش بود که با وبلاگ آقای احمدی بهای آزادی آشنا شدم. از اینهمه شور و میهن پرستی و غیرت مردانه اش مبهوت ماندم در زمانه مضحکی که عده یی نوباوه و تازه از گهواره برخاسته٬ دچار حس کاذب روشنفکری شده و برجسته ترین نماد میهن یعنی "پادشاهی" را انکار می کنند، عزیز آزاده یی مانند کوروش چه عاشقانه و شورانگیز از این نماد بلند آوازه ایران سخن می گوید و چه صادقانه و بی آلایش قلم خود را برنده تر از هر شمشیری در دست گرفته است تا برای بازگشت فره ایزدی به ایران بجنگد و رزم کند.

  با ایشان تبادل لینک کردم و پس از آن در جریان فعالیت های این یار درون مرز بودم و از شهامت وی در بیان آرا و عقایدش و از سیر فعالیت های پر جوش و خروش او گهگاه انگشت بر دهان می ماندم و براینهمه وطن پرستی بی شایبه اش درود می فرستادم.

   مدتی بود که کمابیش با کوروش عزیز در ارتباط بودم و از سد ها و حصرهایی که این ایرانیار حبس کشیده و فرهیخته ام، غیورانه می شکست و جلو می رفت چندان باخبر نبودم. تعدد یکسری مشاغل و فعالیت های خاص،این مجال را نمی داد تا پیگیر مداوم کوشش های این هم میهن اصیل و راستین خودم باشم- که امروز گرچه امید به بازگشت او دارم اما بارها بر این بی توجهی ام لعنت می فرستم-گرچه همچنان به وبلاگ او"بهای آزادی"سرمی زدم و واژه های اندوهگینش را -که درتب رو به ویرانی رفتن میهن محبوب مان شعله ور بود -می خواندم و ...

  چهاردهم امرداد امسال کوروش احمدی عزیز واپسین پیامش را پیش از ربوده شدنش توسط دژخیمان خامنه یی٬ در پای پست "پیام ملوکانه رضاشاه دوم به مناسبت یکصد و دومین سالگرد انقلاب مشروطیت" قرار داد که به همراه پاسخ من به ایشان در زیر می خوانید:

 

دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 14:24

توسط:کوروش احمدی

همرزم و هم میهن خوبم خانم مریم درود فراوان

می بینم که بسیار موفق دارید با نام و یاد رضا شاه دوم با دیو اهریمنان می جنگید خوشحال و خرسندم که می بینم مخالفین من و شما و در کل مخالفین مردم ایران کسانی هستند که مطالب آنها در سطر های بالا آمده است خانم مریم خوشحال باش که مخالفین شما این دیو اهریمنان هستند پس به من این اجازه را می دهید که از ایران زمین بر قلمهای شیوای شما بو سه بزنم چرا که بخوبی درک کردید که مردم داخل کشور اسیر چه موجوداتی هستند خانم مریم امروز با خبر شدیم متاسفانه یک وبلاگ نویس را به جرم آزادیخواهی اعدام کردند ( یعقوب مهر نهاد ) اگر دیدید روزی کوروش احمدی را هم اعدام کردند بدان و بدانید من هم جز آزادی وطنم و درد و غم مردمانم چیزی دیگری ندارم آری درد من یاران من شما و یعقوب مهر نهاد درد ملت ایران است و خواهد بود و همچون یعقوب در این راه جان خود را نثار خاک پاک میهن می کنیم یادش گرامی
کوروش احمدی فعال و زندانی سیاسی کرج
__________
پاسخ مریم:کوروش احمدی عزیز
ساعاتی پیش این خبرغمبار رادریافت کردم وبسیارمتاسف شدم.سوگمندانه درزیرچکمه های این بدکنشتان بیگانه پرست عشق به ایران جرم بزرگی است.
روح یعقوب مهرنهادشادباشد.امیدوارم شما ازآسیب وگزند این اهریمنان درامان بمانید ضمن اینکه کاش به جمع ایرانیان برون مرزمی پیوستید چراکه فعالیت هایی اینچنینی در داخل مرز مثال بازی باآتش است. درهرصورت برای شمانیک بختی وتندرستی آرزومندم که چشم امید ایران فعالین عزیزدرون مرزهستند.

   چون خواهری همرزم و همراه ٬به آقای احمدی توصیه کردم که اگر می تواند به صف مبارزین برون مرز بپیوندد که یک چنین از جان گذشته گی هایی افزون بر وظیفه یک ایرانی است که ایران به قهرمانان خود نیازمند است و حیف است که چون شمایی گرفتار زندان های مخوف این اهریمنان شوید که عینن خواست همین ولایت نا ولایت فقیه و مزدوران او، یافتن و از صحنه حذف کردن مخالفین شان است و...

   آن بعد ازظهری که این نظر را دیده و تایید نمایش کردم سپری شد و من تا دو سه روز بعد ذهنم درگیر او بود و سطر سطر نامه اش٬ که رادمردانه در نکوهش عملکرد تاریک علی خامنه یی رهبر منفور رژیم وقت نوشته بود رو به روی نظرم خودنمایی می کرد. دوست نداشتم بیش از این در برنامه هایش مداخله کنم که حس می کردم چنین اظهار نظرهای بیش از اندازه یی در چشم کوروش(که بیش ازده سال از بنده بزرگ ترند) حکم تعیین تکلیف بیجا و دخالتی خارج از برنامه دارد. با خودم می گفتم امید که به خیر بگذرد و درج این نامه علنی در وب او برایش مشکلی جدی ایجاد نکند تا اینکه...سه شنبه پنجم شهریورماه دردانه دخترکوروش،خانم شیما احمدی در شماری از وبلاگ های آزادیخواه و همچنین وبلاگ حقیر،پیامی چهارخطی نوشت که مانند پتک سنگینی روی مغزم فرود آمد: دوستان من سلام پدرم کوروش احمدی روز گذشته توسط نیروهای لباس شخصی در کرج ربوده شد و تا کنون هیچ اطلاعی از او نیست لطفن برای آزادی پدرم تلاش کنید.

   گاهی اوقات طوری گیج و حیران می مانیم که حس می کنیم فرصتی باقی نمانده است اما باز خود را امید می دهیم که هنوز دیر نشده و می شود حرکتی کرد و اینکه هنوز تمام درب ها بسته نشده اند و شاید بتوان...

   نمی دانم با کدام شیوه صحبت کنم اما عقلای قوم!یاران دلاور! از هر مسلک و هر دیدگاهی که هستید، کوروش احمدی امروز در خطری جدی قرار دارد. یک نفر-که تا دیروز صدای تمام آزادیخواهان بوده- اکنون در بند زشتکارترین حاکمان تاریخ بشر، گرفتار است و در مکان نامعلومی قرار دارد که حتا خانواده اش یعنی همسرش و فرزندانش از آنجا بی خبرند. این چه معنایی دارد؟ چه حسی به شما دست می دهد؟ می توانید ثانیه یی آن را جلوی دیدگان تان مجسم کنید؟ می توانید دقایقی طعم تلخش را زیر زبان تان مزه مزه کنید؟

  از تمام مبارزین و فعالان- به خصوص درون مرزی ها- خواهش عاجل داریم برای نجات کوروش احمدی فعال وطن پرست ساکن کرج، منتهای تلاش خود را به انجام رسانند. بدیهی است همبستگی و اتحاد همرزمان ایشان و به خصوص وبلاگ نویسان، مانع از شکنجه و اعمال خشونت های مافوق تصور عمال رژیم نسبت به وی خواهد شد.

  به امید آنکه روزی دودمان این رژیم غاصب و جائر را از ریشه براندازیم تا آفتاب عالم تاب ایران دوباره بر پیکر شب زده مام میهن، شاهانه رخ برافروزد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هشتم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

   

   مسبب لغزش ها و انحرافات جوانان ایرانی کیست؟ چه کسی و چه کسانی به راحتی این مواد مهلک و نابود کننده را در اختیار جوانان ایرانی قرارمی دهند؟چرا در ایران امروز٬مدت زمان دسترسی به مواد مخدرتنهاسی دقیقه است؟ علت ارزانی مواد مخدر در کشور ماچیست؟...پرسش ها بسیارند و اما پاسخ بسیار کوتاه و بی نهایت تلخ است اگرچه چندان تعجب آور نیست: عامل ازدیاد این مواد و داروهای ویران کننده و عامل سقوط جوانان ایرانی، حکومت منفور و پلید اسلامی است و سرمنشا تباهی گُل های ایران ما ،تفکر اسلام گرایی و روح چندش آور دین سیاسی است. آنهایی که دوست دارند چرایی اش را بهتر بدانند کافی است که به آمار و ارقام و منحنی عمودی افزایش این آمارها نسبت به ایران پیش از سلطه دینی نگاه کنند.کافی است در میان پارک های تهران کمی پرسه بزنند و حتا کمی فراتر رفته و موشکافانه تر نگاه کنند تا به تلخی دریابند رژیم حاکم به طور مستقیم و از طریق مامورین مثلن انتظامی در پخش گسترده و پایین بودن قیمت مواد مخدر دخالت دارد.

    بر کسی پوشیده نیست که ایران امروز،قطب عبور و صدور موادمخدر و توهم زا به کشورهای اروپایی است و البته نباید تصورکرد این حکومت ضدملی "فقط" قصد تخریب جوامع اروپایی و به مشکل انداختن دولت های غربی را دارد که آنهم درجای خودش بحثی جدا می طلبد بلکه جمهوری استبدادی اسلامی به طور واضح و در طی برنامه یی بلندمدت،مایل است تا غیرت و شهامت را از نوجوانان و نونهالان ایرانی برباید و تعفن خماری و بی خبری را جایگزین کند. بارها در این باره صحبت شده و گمانم بس باشد اما واقعیتی روشن است که بقای حکام دیکتاتور در سه عامل خلاصه می شود:

1-خفقان فکری و باوری درجامعه تا مبادا ماهیت پوچ و فاقد بن و مایه سران حاکم تجزیه و تحلیل شود.

2-فقرحاکم برجامعه تا ملت نتواند دست به اعتراض بزند و مدام درگیر وضعیت معیشتی و مالی خود باشد.

3-ایجاد خماری و سکون در بین مردم تا آن حد که دیگر قادر به فریاد زدن برضد ظلم نباشند.

  بحث ما اکنون بر سر مورد سوم است که با وجود تجربه تاریخی موثرش در"جنگ تریاک" کشور چین، سیاستی قاطع برای از کار انداختن یک ملت است که معمولن به جهت پیشبرد اهداف حکام توتالیتر و فاقد مشروعیت مردمی کاربرد دارد. شوربختانه همین سیاست شوم، در ایران کنونی و در سایه ولایت ضدبشری فقیه دارد به زشت ترین شکل خود پیاده می شود. نوک پیکان رژیم برجوانان- که سرمایه های آینده هر جامعه یی محسوب شده و درعین حال آسیب پذیرتر هستند- قرارگرفته و هر روزبیشتر و بیشتر شاهد فلاکت و ناکامی جوانان هستیم و صد البته سیاست داخلی این حاکمان پلشت،جای مرهم گذاشتن بر این دردها ،تشدید و تسریع فراگیری بحران اعتیاد درمیان مردم ایران به خصوص جوانان است.

  شکی نیست که رژیم کنونی ایران با در نظرگرفتن اینکه از عدم مقبولیت ملی و همینطور جهانی خود باخبر است و خیلی خوب می داند ایرانیان به مرز انفجار رسیده و تاجایی پیش رفته اند که به آسانی می توانند به خیابان ها بریزند و تیشه به ریشه سست بنیان این حکومت بزنند پس بهترین راه را در این یافته است تا به عناوین گوناگون تخم خماری و بی غیرتی را درمیان ذهن و جان ملت بکارد تا در نتیجه بر عمرسیاه خود افزوده و هر روزبیشتر برجان و مال و ناموس این ملت حکم فرمایی کند.

   در کنار معضل اعتیاد، یکی دیگر از واضح ترین نمودهای همین سیاست کثیف، ترویج "فرهنگ انتظارظهور" است. با توجه به آنچه گفته شد سردمداران نظام اسلامی، فرهنگ انتظار را در ملتی نهادینه می کنند که در مرز شکستن سدها و قیام بر ضد این رژیم اهریمنی واقع شده است. اینان با سو استفاده از باورهای مذهبی عده یی، این تفکر را پررنگ می کنند که مردم باید در انتظار بنشینند و البته مدت زمان این انتظار، بی شک مدتی نامعلوم است و پر واضح است که این انتظار نیز،جلوه یی از همان ایجاد خماری و خمودی و متعاقب آن از کار انداختن اندیشه ی مبارزه است.

    اینان از واژه یی به نام انتظار، مستمسکی برای سرگرم کردن ملت ساخته اند و مایلند که مردم در همین انتظار ها و امیدها باقی بمانند تا مبادا دست به اعتراضی همه جانبه بزنند. اینها انتظار را در ذهن مردم جا می اندازند تا ملت با مشاهده فقر ،فساد، فحشا، آمارجرائم و جنایات، تورم و هزار محنت و بدبختی دیگر دست روی دست بگذارند و منفعلانه برای فرج دعاکنند!! با نظر برگفته هایی که خود پیروان اسلام می گویند حتا خود حضرت مهدی از روز ظهورش بی خبر است و آن وقت عنتر بی سر و پا و مهجوری مانند احمدی نژاد ،سال ظهور را هم تعیین می کند!! اینان از افکار سنتی مردم،نهایت بهره را می برند و روی احساسات مذهبی و آبا و اجدادی مردم موج سواری می کنند. این موجودات مایلند که ملت،به جای انتظار بازگشت ابرناجی بزرگ و حاضر ایران،به انتظارناجی غایبی بنشیند که شاید تا هزاران هزارسال دیگر ظهورش رخ ندهد. اصولن در تمام تاریخ، شیوه حکام دینی و مفتیان مفت گوی سفیه، معطوف کردن ذهن آحاد مردم به "نسیه" ها بود تا از"نقد" غافل شوند و فرصت های ملموس و بدیهی را آسان ببازند.

  جمهوری ولایت فقیه به همین آسانی که امروز مشاهده می شود، انواع مواد مخدر و جنون آور را در دسترس توده های جامعه قرارمی دهد، تا آنها به عوالم غیر واقعی سوق داده شوند و از وخامت و نابودی میهن خود فارغ بمانند. تا نفهمندچه دارد برسر ایران عزیزما می آید و درهمین ضمن ذهن و مغزشان روبه اضمحلال برود و همچنین مدام درگیرتهیه این مواد تباه کننده باشند.

  اگرچه گهگاه برای فریب اذهان عمومی  همچنین ایجاد وحشت در دل مردم و برای اثبات قدرت!!نیروی انتظامی، پاسدارها را به مهمانی های اکس حمله ور می کنند(که البته بیشترین بازده چنین یورش هایی شلیک گلوله به جوانان مردم و درازکردن دست تعدی به دختران است)اما همین به اصطلاح مامورین هرگز به محل های تولید قرص های روانگردان حمله نمی کنند و به قول مثل معروف، دزدان ناشی هستند که به کاهدان می زنند(گرچه چندان هم ناشی نیستند). سرمنشا تولید و پخش و واردات انواع و اقسام مخدرها، سران کثیف همین حکومت هستند که سود و عواید این مواد خان و مان برانداز نیز مستقیمن به جیب حضرات آخوند و آخوند زاده ها می ریزد. مامورین مبارزه با موادمخدر مگر که هستند؟ که هستند جز دست نشانده همین حضرات ریش و عمامه و...

  هیهات که حقیقت تلخ تر از آن است که درجمله ها شکل گیرد. سکوت و سکون جامعه، به پیشروی سیاست شوم این دژخیمان کمک می کند.در عین حال مشکل امروز، مشکلی بی نهایت پیچیده و ریشه دار است. این غده سرطانی، ریشه در روح تنوع طلب و درعین حال خمود و خرافه پرست بسیاری از مردم دارد. این اهریمن، ریشه در جهل و نادانی و بی ارادگی مردم دوانده است. نسل و ثمر همان اقشار لاابالی دیروز که به خیابان ها ریختند و رو در روی شرف و کیان ایران، با وقاحت تمام ایستادند، امروز همین جوانان فرو رفته در منجلاب جهل و اعتیادند. روزی می رسد که همین ها به اشتباه نه بلکه افتضاح خود پی ببرند. روزی که پرده های ندانم کاری از برابر دیده های شان کنار رود. روزی که اثر و نشانی از این حکومت نامردم و ضد ایرانی باقی نمانده باشد. آن روز، روز نجات این ملت است.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و هفتم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

      پادشاه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

  سالی گذشت و برگ دیگری ازسال های عمرمان بر زمین افتاد.سالی گذشت و باز این بغض لجوج آزارم می دهد٬ باز جای خنجری سنگین را در قلب خودم احساس می کنم و باز...باز باز معبود و یگانه پرتو فروزان میهن مان در تبعیدی تلخ بهار دیگری را می آغازند.

مهربانا٬ سرورا٬ معبودا!

  شما که خود وسعت بیکرانه بهارید و در شمیم دست های تان و در ابهت گام های تان و در طنین صدای محکم تان٬ هزار هزار هزار بهار را به دریچه یخ بسته سینه هامان مهمان می کنید.

  پادشاه نازنین ایران! محبوب تک تک قلب های ایرانی- که با اذن لبخند شما اجازه تپیدن می گیرند-عمری است حسرت دیدن طلعت رخسارتان را٬ پشت پنجره های زخم خورده و تاریک به انتظار ایستاده ایم. عمری است در شب گیسوان تان٬ معنای ناب مبارک ترین طلوع خورشید را نظاره می کنیم و سالیانی است در تب دیدار آن چشمان دریایی و افسون گر شما لابه لای شب ظلمانی و مدید ایران٬ چون شمعی آب می شویم و دم برنمی آوریم.

  ای بهتر از بهترین! ای آنکه در وصف نمی گنجید٬ در واژه نمی گنجید و تنها در ذات اقدس و بیکرانه و ملوکانه تان خداوندانه بر ما جلوه گری می کنید. این بهارمرده ی تیره تر از زمستان تشنه دم مسیحایی شماست. زودتر برگردید. ایران غم گرفته مشتاق قدم های پادشاه ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی است:

ای آفتاب٬ آینه دار جمال تو

مُشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشُستم ولی چه سود؟

کین گوشه نیست در خورخیل خیال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حُسن

یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست باز

طغرا نویسِ ابروی مشکین مثال تو

برخاست بوی گل٬ ز درِ آشتی درآی

ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  فرا رسیدن نوروز باستانی و شکوفایی طبیعت درسایه شکوه خاندان جلیل سلطنت پهلوی٬پیشاپیش بر تک تک ایرانیان آریایی خجسته باد. با این آرزو که سال هشتاد و هفت خورشیدی سال سلامت٬ شادکامی٬فربختی و پیروزی برای ملت ایران باشد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

یکم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

    بیست و هشتم دی ماه ٬ساعت دو بعد از ظهر به وقت تهران٬مصاحبه یی توسط رادیو بیست و چهارساعتهBBC بخش فارسی زبان٬ با شاه شاهان اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی صورت گرفت (این برنامه با اجرای اردلان سال هاست که با شخصیت های برجسته به عنوان "مهمان هفته "گفت و گو می کند). مصاحبه مزبور٬ با توجه به لحن و شیوه صحبت کردن مجری آن با اعلاحضرت٬ زیاده از حد زننده به نظر می آمد. اگرچه بسیار دیده ایم و این سبک وطن فروشی ها در میان ساکنان آنسوی آب امری عادی و جا افتاده است و هرچند همه می دانیم ابهت و جلالت ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی -شهریار غربت نشین -همواره اسباب رنج و حسد مشتی کوتوله نادان و نابخرد بوده و خواهد بود. اما با دریافت متن ارایه شده توسط کارکنان این برنامه- که حاوی کلمات و عبارات بی ادبانه مجری این برنامه بود-حس کردم سکوت بیش ازحد بر جسارت این افراد٬ شایسته نیست. مدت های طولانی بود که گهگاه شنیدن این دست جسارت ها و بی حرمتی ها رنجم می داد، اما ملاحظاتی گوناگون مانع می شدند تا در این پیرامون قلم بزنم. این دفعه شرایط کمی فرق می کند. یا شاید شدت وقاحت گردانندگان بخش پرشین بی بی سی، کاسه صبر هر ایرانی شریف و غیرتمندی را لبریز کند.

   به باور من حفظ آبروی آنهایی که مثلن نام مبارز و اپوزیسیون را یدک می کشند٬ حد و اندازه یی دارد. تا آنجا که پای فلاکت این موجودات، بیرون تر از گلیم پسمانده شرافت شان نرود و یادشان بماند که قد و قواره بی مقدارشان آنقدری نیست که در پیشگاه والاترین پادشاه عالم امکان و در برابر وجودبی کرانه و ذات اقدسی چون رضاشاه دوم پهلوی ٬ اجازه داشته باشند به شیوه یی زننده سخن بگویند. هنگامی که خبرنگاران خارجی برای گفت و گو به محضر آن حضرت٬ شرفیاب می شوند مواردی دیده ام که ایشان را "مسترپهلوی" می خوانند و بعضن از لفظ "کینگ "در خطاب کردن معظم له بهره نمی گیرند. با خودم اندیشیدم٬ از بیگانه چندان توقعی نمی توان داشت. اما آنهایی که مدعی ایرانی بودن هستند٬ چرا باید تا این حد سست عنصر باشند و اصالت میهنی خود را فراموش کنند؟...متن پیاده شده از روی افاضات مجری رادیو بی بی سی را در برنامه "روزهفتم" در پایین بخوانید. به لحاظ رعایت در امانت اظهارات نگارنده در پرانتز آمده است:

رضا پهلوی به پرسش های شما پاسخ داد

مهمان این هفته روز هفتم رادیو؛ رضا پهلوی

با وجود آنکه مدت گفتگوی زنده با رضا پهلوی - که مهمان این هفته برنامه روز هفتم رادیو بود - ده دقیقه بیشتر از حد معمول نیم ساعت بود اماهمان وقت هم مجال پاسخگویی به تمام سوالات و نظرات را نداد.

پس از عذرخواهی ما به خاطر آنکه او را صبح زود به وقت آمریکا برای انجام این گفتگو بیدار کردیم، این گفته صریحش که "در این مبارزه نه وقت و نه ساعت مطرح است"، آهنگ بقیه مصاحبه را رقم زد(یعنی این افرادآنقدرنمی دانستندکه درآن ساعت ازروز، وقت امریکا درحدودساعت شش صبح است وتازه به خاطرمنتهای بی شعوری خودعذرهم می خواهند).

موضوعاتی که طی تماسهای شنوندگان از ولیعهد سابق ایران پرسیده شد(افسوس که این جانوران نمی فهمند ومهجورند،وگرنه جای عبارت ولیعهدسابق ایران می گفتند پادشاه امروزایران)، عمدتا شامل نظراتش درباره سطح شناخت جوانان داخل کشور از وی،حقوق اهل تسنن، فدرالیسم، سازمان مجاهدین خلق، جنبش های چپ دانشجویی در ایران و دارایی های خاندان پهلوی می شد.

در این گفتگو همچنین کوشیده شد مسائل دیگر مربوط به ایران مهمان برنامه در میان گذاشته شود. از سوالاتی به روز مانند برخورد دولت ایران  برای تعیین نوع عزاداری های محرم گرفته تا موضع او درباره اینکه آیا ایران تا چه حد باید بر ادامه فعالیت های هسته ایش به رغم فشارهای  بین المللی پافشاری کند.

رضا پهلوی از موضع گیری های خودش در گذشته مثلا درباره جنگ ایران و عراق، رفتار مخالفان حکومت ایران و فعالیت هایی سیاسی ای که  اکنون مشغول آن است نیز سخن راند.

درباره رضا پهلوی

ولیعهد سابق ایران فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی است و خلبانی را نیز آموخته است. او در سال 1365 خورشیدی ازدواج کرد که محصول آن سه دختر بود.

رضا پهلوی پس از درگذشت پدرش، محمد رضا شاه پهلوی، شاه سابق ایران، سوگند خورد که از قانون اساسی مشروطیت ایران دفاع کند. باگذشت سالهای سال از عمر جمهوری اسلامی و فراز نشیب هایی که حکومت ایران و همچنین گروه های مخالفش پشت سر گذاشتند، شاهزاده رضا پهلوی اکنون بر این موضع است که اصراری برای برپایی نظام پادشاهی ندارد و مهم برای او برپایی دمکراسی در ایران است که مردم درچهارچوب آن و طی انتخاباتی سراسری نوع حکومت و رهبرانشان را برگزینند و خودش نیز هر جایگاهی را که ملت ایران برای او تعیین کندمی پذیرد.

به عنوان یکی از چهره های شناخته شده تر در اپوزیسیون ایرانی(آیا قیاس کردن یک پادشاه بابه قولی چهره های اپوزیسیون معقولانه است؟)، رضا پهلوی می کوشد هواداران خود را به طرفداران نظام مشروطه پادشاهی محدود نکند(اگرچه درپیشگاه چنین شخصیتی  نه هوادار ونه عددهواداران اهمیتی دارند). با این حال برخی از طرفداران تند پادشاهی به دلیل همین مواضع می گویند از او نا امید شده اند(البته نهادی چون نهاد پادشاهی طرفدار تند یا غیرتندی ندارد وآحاد وطن پرستان که بی تردید پیرو نهادپادشاهی نیزهستند از وجودبی وجودهمین خودفروختگان فرومایه نا امیدند٬حال آنکه اعلاحضرت نورچشم وطن هستند).

برخی از منتقدان نظام پادشاهی نیز هیچ نقشی را برای شاهزاده رضا پهلوی در آینده سیاسی ایران قائل نیستند زیرا معتقدند چون مردم یک بار درجریان انقلاب حاکمیت خاندان پهلوی را سرنگون کردند، دیگر مطمئنا نمی خواهند درباره کسی از آن خاندان به قدر ت برسد.

    ملاحظه کنید، مقصرچه کسی است؟ آیا چند خرمهره بی ارزش دنیای سیاست که به ریالی خریده می شوند تا به آرمان بزرگ میهن خیانت کنند٬ مقصرهستند؟ مگر نه هر انسانی قیمتی دارد؟ پس برای درماندگان بی هویتی چون اینان٬ راحت ترین و بی دردسرترین فعل٬ سازش با اهریمن پلید آخوندیزم شمرده می شود. شاید بخواهیم یک پله عقب تر برویم و مقصر را پدران و مادران یا به عبارتی نسل پیشین قلمداد کنیم که با فریبکاری پیرمردی روان رنجور اما خون آشام(خمینی)،انقلابی ناگوار را به ایران تحمیل کرده و موجبات این را فراهم آوردند تا سرور و صاحب مُلک مان امروز در چنگال تبعیدی تلخ روزگار بگذرانند. من این گزینه را می پذیرم اما باز مقصر این ناکامی را منحصر به نسل انقلاب نمی دانم. تردیدی نداریم که عده یی در آن روزگار فریب خوردند، اما به واقع توطئه بیگانگان بود که این رویداد شوم را سبب شد.همان بیگانگانی که امروز ایرانیان بی وطن را در آغوش خود جای داده و به کار گرداننده گی برنامه" روزهفتم "و غیره گمارده اند. همان بیگانگانی که رسانه های شان را در اختیارخمینی گذاشتند تا صدای آن دخمه نشین یاوه سرا، به اقصا نقاط دنیا برسد و سرانجام حکومت ملی و رو به شکوفایی شاهنشاهان پهلوی را از ما بستانند.

    بازمی گویم مقصرکیست؟ آیا مقصر نسل گذشته هستند که اشتباهی بزرگ را مرتکب شده و افزون بر نود درصد آنها یا پشیمانی خود را اظهار کردند و یا درگیر و دار یک جنگ بی ثمر جان سپردند و یا امروز آنقدر درمانده اند که می توان گفت وجود خارجی ندارند؟ آیا مقصر ملایان هستند؟آنها که فراتر از تقصیرند و خود ریشه مصیبت و منبع طاعون وطن می باشند.آنان که درد افکار علیل شان از ناله عبورکرده است. دیگر کدام تقصیر؟

    هم میهن عزیز! مقصر من و شما هستیم. مقصر ماییم که هرچند سرود "ای ایران" را گوش می کنیم٬ غریو "پاینده بادمیهن" را سرمی دهیم٬ اما دست روی دست گذاشتیم درحالی که معبود و قبله آمال مان مدت مدیدی است که در غربت به سر برده و با غریبگانی مراوده دارند که چهره های شان چون تندیسی فاقد روح است . درحالی که آن ابرپادشاه قلوب پاک میهن،ثانیه یی از یاد میهن شان فارق نیستند و در نهایت لطف، بارها فرموده اند که دوست دارند چهره هم میهنان شان در ایران و از نزدیک ببینند.

    وای بر مایی که هنوز ساکت نشسته ایم و حتا فرومایگی را تا بدان حد رسانده ایم که بر آن وجود بی خطای خطاپوش، خرده می گیریم و آن حضرت را به تاوان کوتاهی ها و تقصیرات بی شمار خودمان٬ مقصر می شماریم. وای برما٬ بی شرمی تا کدام حد...؟

در پایان این سه بیت از حافظ شیراز، وصف حال ماست:

خیال روی تو در هرطریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم  مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو، حجت موجه ماست

اگر به زلف دراز تو دست مان نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفدهم مهر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی             

     

     کودکان خیابانی ٬همیشه در ذهن من ٬بی گناه ترین قربانیان بوده و هستند.کودکانی که سرپناهی ندارند٬ به شیوه انگلی زندگی می کنند و مورد انواع بی حرمتی ها نیزقرار دارند.

   این قبیل بچه ها-که تعدادشان در ایران کم نیست- زاییده اقتصاد نادرست٬ عدم عدالت اجتماعی و همچنین قربانی بدسرپرستی والدین خود هستند و در جای جای تهران٬ گاه و بی گاه حضورشان پیداست و غم نهفته در نگاه شان ما را آزار می دهد. متاسفانه حکومت کثیف اسلامی٬ هیچ کاری برای این طفلان بی گناه نمی کند٬ مگر هر از چندگاهی منتقل شان کند به "کانون اصلاح و تربیت "تا در آن جا چم و خم بزه و انواع جرم ها را از بزرگ تر ها بیاموزند و معصومیت خود را تمام عیار ببازند.

   عزیزانی از من گله کردند که "ای کاش سروده یی نیز در وصف آسیب های اجتماعی می گفتی"و خوب هرچند رویه این وبلاگ٬ سروده هایی از نوع دیگر هستند که بارها نمونه هایش را ملاحظه کردید اما بر آن شدم تا شعری نیز به بچه های خیابان خواب ایرانی هدیه کنم٬ این سروده سپید را مدت ها پیش از آن که "وبلاگ پاسارگاد" را بگشایم در پی یک تصویر غم انگیز که در ذهنم نقش بسته بود٬ با اشک و خون نوشتم. شعری که درقالب چند طرح کوتاه گفته ام:

خانم گل نمی خواهید؟

پشت چراغ قرمز

بلاتکلیف دوره گردهای بی سرپناه

خیابان خواب های سرمازده

فرصت اقتدا به کسی را ندارند

خانم گل نمی خواهید؟ شاخه یی سیصد تومان!

...

می خواهم مشرف شوم

با کاروانی پر از رنگ

بازگردم

با یک شهر سوغات

جشن بگیرید

من بازگشته ام

...

وضو ندارم

نماز میت که می شود خواند؟

با همین کفش های پاره

و بسته های آدامس و شوکولات

رمل و اسطرلاب و خطوط معوج

-خانم گل نمی خواهید؟ شاخه یی سیصدتومان

کاش چراغ سبز نشود

کاش حقوق سر برج را زودتر...

کاش این برج زهرمار

این چراغ چشمک زن

این زن کوچک گل فروش

این فروشنده دوره گرد

این گردن خمیده لعنت گیوتین

کاش سبزشود

چراغ نه!

حصار نه! شهر نه!

کاش دوباره سر راهم سبز شود

سایه یی که دیروز سراغم را گرفت

...

حقوق اول برج

شیون آمبولانس پشت چراغ قرمز

اتهام ننگین "ندارم" بر پیشانی بی گناه یک مجرم

داغ و درفش دوباره

بر تن لهیده کودکان خیابان

یک شاخه مریم برای سالگرد ازدواج

...

بی وضو نماز می خوانم

با پیراهنی آلوده هزار برچسب

در مسجد دشنه و دشنام

در اعماق این تالاب خون

بر مزار کودکانی که از کابوس تجاوز می لرزند

می خواهم پشت به قبله نماز بخوانم

سر بر خاک گل های ساقه چین شده

-خانم٬ گل نمی خواهید؟!

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پنجم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

  شاهنشاه فقیدآریامهر 

   وقتی از گذشته یاد می کنیم لحظه یی از شرایط کنونی فارغ می شویم و نکبت زمانه یی را که در آن گرفتاریم ازخاطرمی بریم. گاهی وقت ها باورمان نمی شود که میهن ما٬ میهن عزیز و پرصلابت ما چه گونه دستخوش این وقایع شوم گردید و آن همه ابهت و افتخاری را که در زمان سلطنت پادشاهان بزرگ پهلوی داشت٬ چه قدر راحت از دست داد و حالا هر بیگانه یی ازعرب گرفته تا پست ترین ملیت ها به خود اجازه می دهند به هویت اصیل ایرانی مان اهانت روا دارند چرا که زمامداران کنونی جای ارج گذاردن بر هویت آریایی ما٬ افتخارشان حمایت ازقوم تازی و بی هویت عرب است و دریغ از ایران ما٬ ویرانه یی بیش به جا نمانده است. حقیرچهارپاره یی نیز پیرامون همین موضوع سروده ام. ملاحظه فرمایید:

چه روزهای قشنگی وطن بهاران بود

به خاک پای شهنشاه ٬جان ثناخوان بود

چه روزهای پر امید بهر عزت میهن

چه روزهای قشنگی که خانه ایران بود

 

شکست پایه و بنیان خانه ویران شد

نفیر شوم دمید و به خانه توفان شد

دو دست٬دست پلیدی بلندشد ناگاه

که زیر و بن همه ی خانه ام پریشان شد

 

و رفت یار و بهار از کتاب مان کوچید

سیاه روی کج اندیش بر شبم خندید

دو دست شوم ورق زد کتاب میهن را

که نقش کفر و ضلالت به ماه باید دید

 

ببین که دور شدیم از حقیقت پرواز

شکست بغض و شبانه ربوده شد آواز

دو چشم توی نگاهم نشست بی تردید

دو چشم مست ترانه دو چشم غرق ناز

 

ببین که کوچه به بن بست می رسد اکنون

غریبه خسته سیه مست می رسد اکنون

ببین که ابرسیه کوچه ها پر از بهمن

ببین که نحس ترین دست می رسد اکنون

 

به روی خانه دگرگشته راه ها بن بست

به چشم خون شده حتا نگاه ها بن بست

چنان که بغض فشرده گلوی تنگم را

نفس گناه شده راه آه ها بن بست

 

به آن که صاحب مان است التجا باید

به چشم اشک و به دل خنده بی صدا باید

نگاه کن که کسی آن ور تصور ماست

کسی که آمدنش مژده یی به ما باید

 

بگو که زود بیاید شکوه ایرانم

کسی که مستی نامش ربوده ایمانم

بگو به خانه ی تاریک و تنگ و غمبارم

بیارد عاقبت او جلوه ی بهارانم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و دوم تیر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   آیا از خود پرسیده ایم در کشور ما چندین مورد نقض آشکارحقوق بشر وجود دارد؟ شاید از حساب و شماره خارج باشد و به اعتقاد حقیر در ایران کنونی ما از سی ماده ی درج شده در کتاب human rights حتا یک موردش هم اجرا نمی شود. یکی از وحشت ناک ترین قوانینی که نه تنها با حقوق بشر بلکه با پیش پا افتاده ترین وجدان و خرد انسانی سازگار نیست اجرای حکم سنگسار یا همان رجم است حکمی که هیچ مبنای منطقی ندارد گفته می شود برخی از مقامات قضایی و حقوقدانان اسلامی در پاسخ به این پرسش که آیا چنین حکمی منبع قرآنی دارد یا خیرگفته اند بله اما ظاهرن آیه ی مربوطه گم شده است!!! و حالاسوال پیش می آید که آیا سایر آیات قرآن هم ممکن است گم و یا تحریف شده باشند؟مگر در خود قرآن گفته نشده که ما محافظ کلمه کلمه ی قرآن هستیم ؟

  بیش تر گمان می رود اجرای سنگسار نوعی دفع قلیان ها و عقده های روانی پیچیده ی مجریان اسلامی باشد نه حکم قرآن. به قدری نحوه ی اجرای این حکم دل خراش و مغایر شئونات باوری و آن قدر زشت و غیرانسانی است که حکومت جمهوری اسلامی در سال دو هزار و دو - که قصد یک سری توافقات مهم با کشورهای اروپایی را داشت - مجبور به دادن تعهدی برای عدم اجرای سنگسار به این دولت ها شد اما از آن جا که ماهیت این  نظام با توافق و قول سازگارنیست باز هم دست به این عمل زد و چندی پیش دختری هفده ساله در کردستان سنگسار شد. اجرای این حکم غیرانسانی به این شکل است که گودالی می کنند و فرد محکوم به مرگ را در آن گودال می گذارند و با سنگ هایی بزرگ او را به طرز وحشیانه یی به قتل می رسانند شاید گفتنش کمی مشکل باشد اما به قدری بدن این افراد آسیب می بیند که دیگر امکان شست و شو و کفن برای شان وجود نخواهد داشت و روی همین حساب فرد محکوم را وادار می کنندپیش از اجرای حکم خودش را به کافور و صدر آغشته سازد و احتمالن کفنی هم به تن داشته باشد. به راستی چرا ملت باید برابر این حکم ناشایست ساکت بنشیند؟ نباید بگذاریم زنان و مردان تنها به جرم یک کرده ی شخصی که- اگر خردمندانه نگاه کنیم -اثری در اجتماع ندارد به این شکل وحشیانه قتل عام شوند. این حکم نه منطق فلسفی دارد نه باوری و نه با خرد سازگار است و نه حتا برهان محکم دینی در پشت آن حضور دارد و تنها نفرت و انزجار برمی انگیزد. درحالی که دنیا نمی تواند در مورد این موضوع ساکت باشد و سازمان های مربوطه از قبیل یونسکو و حقوق بشر دست به اعتراض زده اند بدیهی ست ما نیز برین مساله سکوت نخواهیم کرد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

شانزدهم تیر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی 

  آیا می دانید کشورمان اکنون٬ در دو مورد گوی سبقت را ربوده و نمره ی اول را کسب کرده است. بله در تمام این سه دهه که از انقلاب شوم پنجاه و هفت می گذرد  ایران در"حبس روزنامه نگاران" در خاورمیانه رتبه ی اول را داراست.

   و از آن تاسف بارتر از بابت اعدام کودکان و نوجوانان در تمام کره ی پهناورخاکی٬ نخستین رتبه را دارا می باشد.

   هم میهن خوب من! با شنیدن این دو مورد چه احساسی به شما دست می دهد؟ آیا این ایران عزیز ماست که اکنون موجبات خشم تمام ایرانیان و بخش مهمی ازملت ها و دولت های دیگر را برانگیخته است؟ آیا آن کودکان بی گناه به دار آویخته شده و خانواده های داغدیده و مظلوم شان٬ آن روزنامه نگارانی که تنها به جرم حق آزادی قلم ٬ بهترین سال های عمرشان را در گوشه یی تنگ و تاریک به نام زندان می گذارنند ما را خواهند بخشید؟ سکوت چه معنایی دارد؟ به عمق و وسعت مصیبت دقیق تر نگاه کنیم. در نگاه کدام خردمندی یک دخترک دوازده ساله بزرگ سال و مستوجب مجازات محسوب می شود؟ کدام آزاده یی تنبیه و به زندان افکندن را سزاوار یک روشن اندیش می داند که تنها سلاح او"قلم" است؟ آیا در آن زمان که قلب یک نوجوان٬ از تپش می ایستد و یا نویسنده یی آزاده٬ تمام امید و آرزوی خود را لابه لای دیوارهای بلند زندان بر باد رفته می بیند٬ من و شمای ایرانی کجا هستیم ؟ گاهی وقت ها سکوت برابر مرگ است و سنگین ترین تاوانش٬ ادامه ی این شرایط اسف بار برای ماست. نوجوانان معصومی که غریبانه پرپر می شوند و جای لوح سیمین در کنارشان٬ این نا اهلان برسرشان لوح سنگین می نهند و در خاک سرد برای ابد آرام می گیرند. تنها به این جرم که در زمانه یی عجیب و دهشت ناک زاده شده اند. می گویند در زمان موسا نوزادان پسر را گردن می زدند و در زمان جاهلیت تازی دختران را زنده به گور می کردند. حالا خوشا به حال ما که درین زمانه٬ هم دختر و هم پسر را در اوج شادابی به چوبه ی دار می سپارند. واقعن جزشرم ٬حرفی برای گفتن نیست.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم تیر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی    

                  mahasti

   پس از گذشت یک هفته از سفر ابدیت مهستی عزیز٬ بانوی آواز ایران هنوز نتوانستم برایش چیزی بنویسم یا حتا به او فکرکنم. هنرمند محبوب و جاودانه یی که غم سنگین غربت را نزدیک به سه دهه تحمل کرد و اندیشه یی جز شادی مردم نداشت.

   بگذریم درین پست و مشابه آن-اگر عمری باقی باشد-می خواهم فقط از دردها بگویم. دردهای سنگینی که بر دوش های ما آوارشده و بغض هایی که چاره یی جز پنهان کردن شان نیست روزی و هفته یی نیست که راجع به مواد مخدر و قربانیان بی شمارش خبری نشنویم و خودکشی و فحشا و ویرانی خانواده هایی که می توانستند خوشبخت باشند٬ اما به خاطر فقر٬گرانی٬ نبود شغل٬ فقدان مسکن و خلاصه همه چیز٬  از زنده گی و شرافت و حقیقت بیزار می شوند. چرا نباید به جوانان امروز٬حقیقت را یاد بدهیم و چرا نباید آن ها را کاملن به دور از خشونت یا مقوله ی متهوعی به نام امر به معروف و نهی از منکر٬ صرفن با حالت یک پیشنهاد و گپ  با راه درست زیستن و درست اندیشیدن آشنا سازیم. الگوی جوانان بی گناه نسل اخیر٬ چه کسانی بودند؟ هم میهن عزیز! خودت نگاه کن و سپس به جوی هایی که بعضن کنار آن جسد معتادی افتاده و یا خیابان های دراز و بی هدفی که زنان و دختران به امید واهی و با آرایش غلیظ کنار آن ایستاده اند بنگر و دریاب الگوهای ساخته و پرداخته شده امروز برای جوانان کهن میهن ما ایران چه ارمغان شومی به بار آورده است. آیا این جوانان پرپرشده و روبه زوال رفته یک سطر از شاهنامه را خوانده اند؟

  آیا کوروش کبیر را به درستی می شناسند؟ آیا با اندیشه های ژرف بزرگان آریایی ما آشنا هستند؟ مسلما خیر

پس تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 
<