تبليغاتX

پادشاه فرزانه ايران اعلاحضرت همايوني رضا شاه دوم پهلوي ! حقير در کلبه فقيرانه ام جواهر پربهايي را دارم که شما در جاه و جلال کبريايي تان آن را نداريد. من چون شما را دارم و شما چون خودتان نداريد

سال 1387 سال پرچم شيروخورشيد "> تحریم انتخابات وظیفه ملی است! پاسارگاد2

چهارم ارديبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

     اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

    انتظار در روح واژگاني اش بردباري دمادم و تحمل كژمداري هاي روزگار، به اميد و براي دست يافتن به هدف يا همان مقصود انتظار است. گرچه انتظار در يك جمله به آساني تعريف مي شود اما تفسير و تجربه اش همواره آسان نيست. انتظار به مانند تبي سوزنده جان و تن را افروخته مي سازد و ذوب مي كند. انتظار فراتر از شكنجه يي مداوم بوده و تحميلي كشنده و اجباري انكار ناشدني است تا روزي كه به مقصد رسد و تا آن لحظه يي كه كام دل برآيد اين انتظار است كه طعم گدازنده اش را به رخ مي كشد و روح را مي آزارد.

    غزل مثنوي زير را جان نثارانه به خاك پاي محبوب، مقصود و معبود ميهن مان ذات اقدس همايوني اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي پيشكش داشته ام. همويي كه بازگشت ايشان به ايران و نشستن شكوهمندانه شان بر اريكه پرافتخار پادشاهي يگانه آرزوي ماست. تقديم به محضر ابر انسان نام آوري كه مقصود انتظار و يگانه آرمان ايران مي باشند و حضور حضرت ایشان به ما توش و توان می بخشد تا در برابر اهریمنان غاصب بایستیم و ایران مان را باز پس گیریم.  پيشكشي ناچيز به پيشگاه بزرگواري كه جز ايشان هيچكسي شايسته و زيبنده  "بزرگ" خطاب شدن نيست.

   با اميد بازگشت زودهنگام آن يگانه شهريار، غزل مثنوي را در زير بخوانيد:

 

از چشم تان دَري به دلم باز مي شود

فصل هجوم حادثه آغاز مي شود

امشب دوباره پُر شده ام از هواي تان

فرصت دهيد تا كه بميرم براي تان

دلدار ِبرده از دل ِ تنگم قرار من

اي سطر نانوشته ي فصل ِ بهار من

فرمانرواي فاتح شب! غرق ِ ظلمتيم

مايي كه سال هاست گرفتار ِ غربتيم

پيمانه ياد باد كه پيمان شكن شديم

دردا چه گونه وارث داغ وطن شديم

اي برگرفته از دل شيدا عنان و تاب

لاجرعه ي لبالب ِ از يك شراب ناب

از جام جان فزاي لبت مست گشته ام

در ژرفناي نيستي ام هست گشته ام

اي بهترين بهانه ي بودن حضورتان

حالا كه چشم مان شده مست عبورتان

پرتو فشان و جان مرا غرق نور كُن

در تيره شام غم زده شاها ظهور كُن

گشتن به گِرد ِ قبله ي رويت طواف ماست

صحن نگاه تو حَرَم ِ اعتكاف ماست

بگذار بارها به هوايت فدا شوم

در لايزال چشم تو شايد فنا شوم

جادو شدم به جذبه ي افسون چشم تان

غرقم كنون به وسعت جيحون چشم تان

بگذار نازنين كه درين تيغ آفتاب

پَرپَر شَوم دوباره به هامون چشم تان

در اين مدار ِ لايتناهي تمام ِ عمر

مبهوت مانده ايم به كانون چشم تان

اين درد ِ ناگزير شفايي نداشته ست

جز در كمال ِحكمت ِقانون چشم تان

صد قرن پيشكش به شمايي كه سال هاست

فردا فداي وسعت اكنون چشم تان

اي نور ناب صبح عيان در پگاه تو

خورشيد ِشب شكن به فداي نگاه تو

اي زنده از مسيح ِ دَمَت شد بهار ما

معبود ما، يگانه ترين اعتبار ما

اي آسمان تلالويي از چشم هاي تو

روح بهار تحفه يي از خاك پاي تو

شايد شكوه چشم شما چاره ساز شد

يك پنجره به ساحت خورشيد باز شد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بيست و دوم فروردين دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهي

         his majesty reza shah II

    روزها اگرچه مي گذرند اما دفتر روزگار ما آلوده ي شئامت شبي چركين است. تا آن روز كه يگانه اميد و فرمانرواي قلوب ما دلشكسته هاي چشم به راه، به ميهن خويشتن برنگردند همواره بر چهره روزهاي ما پرده يي از تيرگي و ظلمت آويخته است. در حسرتیم تا بدانیم معبود ايران كي بر سر ما مِنَتي مي نهند تا به موطن شان بازگردند؟

   به راستي آنچه در لحظه لحظه زندگي جان نثار، زمزمه يي مكرر است جز اين نيست:

  نازنين ترينم پادشاها! در پيشگاه چشمان پرفروغ تان حيرت زده مانده ام. در حضور شمايي كه تار و پودم از شنيدن نام پراقتدار شما به لرزه مي افتند. در حضور شمايي كه ريشه هايم از هيبت بي كرانه وجودتان مي نوشند و جوانه مي زنند. در محضر نام شما جز سر خميدن و گردن نهادن، اين كنيزك بي مقدار هرگز نياموخته ام.

   حقير بار ديگر در محضر برترين تفسير آفرينش و يگانه مظهر شكوه و سرافرازي ايران، دست به قلم گشتم تا سروده ناچيزي را به حضور آن دلدار دلارا پيشكش كنم.

   غزل زير را به محضر ملوكانه شاهنشاه ايران ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی تقديم مي دارم. گرچه نوشته های این کمترین٬ لايق خاك پاي حضرتش نيست اما به هر روي كوشيدم تا وظيفه چاكري و بندگي را به جا آورده باشم.

    غزل را در زير بخوانيد:

 

در انتظار نشستم كه يار برگردد

به جمعِ غم زدگان غمگسار برگردد

 

درين سكوت مداوم بگو كه راهي نيست

جز التماس كه اي كاش يار برگردد

 

تمام شب به خم ِجاده خيره مي مانم

كه تا سپيده رسد تك سوار برگردد

 

چه رنگ ننگ و تباهي گرفته تقويمم

خدا كند ورقِ روزگار برگردد

 

خزان به خاك سياهم نشانده بيمَم نيست

اميد بسته ام آخر بهار برگردد

 

بهار، زاده ي چشمان اوست مي دانم

كنون كه آمده، شايد نگار برگردد

 

غرور سرد زمستان شكسته خواهد شد

دمي كه آن شَهِ والاتبار برگردد

 

نگار من كه نگاهت قرار من برده ست

به اذنِ چشم تو شايد قرار برگردد

 

به لطف چشم ِسياهت اگر بفرمايي

ستاره ي شب من در مَدار برگردد

 

دوباره مي شد اگر فرصتي به دست آيد

كه وارث همه ي انتظار برگردد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

نهم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

    his majesty reza shah II

   در محضر معبود بزرگوار و پادشاه عالي تبار ايران، ذات اقدس همايوني اعلاحضرت شاهنشاه رضا پهلوی دوم، بر زبان آوردن هرگونه كلام جسارتي بس بزرگ است. شايد بي مبالغه بتوان گفت برازنده ترين تقديمي به حضور آن ابرپادشاه "جان ما" باشد. به قول خواجه:

به تيغم گر كشد دستش نگيرم

وگر تيرم زند منت پذيرم

كمان ابرويت را گو بزن تير

كه پيش دست و بازويت بميرم

   حقير سراپا تقصير كه لحظه لحظه ام را همه به شكوه و عظمت آن ذات مبارك مي انديشم، باز مرتكب جسارت شده و دست نوشته ی بي مقداري را قلم زده ام تا خجلت زده به پيشگاه ايشان عرضه بدارم. باشد كه روز آزادي در ميهن عزيزمان ايران، جان نثار به شَرَف پابوسي آن شاهنشاه بزرگ نايل گردم.

 سپيد سروده را در زير بخوانيد:

 

لابه لاي بغض مي نويسم

شوريده

شكسته

آشفته

بي شما تنها

بي صدا اينجا

غرق خاكستر و سكوت

مرداب ِمرگ دهان گشوده برايم

عمري ست اسير شقاوت و شكستنم

با دستمال خيس اشك هاي پنهان

تلمبار ترانه هاي غربتم را

روبه روي اين وسعت به حسرت نشسته ورق مي زنم

شايد مقابل هميشه ي حسرت ايستاده ام

كه پَر شكسته مي نويسم

پُر از گريه

حزين مي نويسم

لبريز دشنه و درفش و داغ

پُر از كابوس و هراس

متبلور از عصيان و آذرخش

كجايي دو چشم مبهم پرسوال؟

كه رو به روي نگاهت

اين كوير بيكرانه تا بهار، فاصله يي ندارد...

كجايي اي رحيم تر از ابرهاي فرا دست؟

كجايي كه اين شكسته قامت سال هاست

به مرگ ريشه هاي تبرخورده گريه مي كند؟

فراتر از تو بهاري نيست

خدايي نيست

خواهشي نيست

ستايشي نيست

تابشي نيست

حقيقتي نيست

من از آيه هاي روشن نگاه تان دريافته ام

دريا و آسمان تنها

گوشه يي از شفقت چشمان تو اند

شمايي كه افتخار آفتابيد

اي گرامي تر از روح باران

اين لم يزرع قحطي زده در شعله هاي جنون سوخت

با اشك و خون مي نويسم

بر تن پاره پاره كاغذ

به كينه نشتر مي زنم

با حنجره يي آماسيده در بغضي به بلنداي يك قرن

از اندوه اين سينه مالامال آتش

به خاك پاي تو مي نويسم

كه تجسم بديع خداوندي

در شمايل مردي نجيب تر از آفرينش

از حقارت اين خسته ي فرسوده تن

در پيشگاه حضور حضرت تان مي نويسم

كه گردش مردمكان تان

روياي روييدن رهايي

زير بام ِكبود آبي اين ديار كهن سال است

در ميعاد طلوع تان

به قربانگاه آمده ام

در مسلخ ابروان مرموزتان

به تكرار هر ثانيه خواهم مُرد

اي خدايگان

اي هميشه شاهزاده ي اين سرزمين عاشق

از مشرق چشمان تان

هزار دريچه سوي خورشيد گشوده مي شوند

هزار پنجره تا حريم كبريا

از جانب اين رهگذر هميشه منتظر

براي شما مي نويسم كه معبد رخسارتان

مقصود هرچه انتظار است

و راز هر تبسم اهورايي تان

بهترين دلالت ِ بودن ِ ما...

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پنجم آبان دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهي

       اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي

حُسن تو هميشه در فزون باد

رويت همه ساله لاله گون باد

 

اندر سر ما خيال عشقت

هر روز كه باد در فزون باد

 

هرسرو كه در چمن برآيد

درخدمت قامتت نگون باد

  

    اكنون تا نهم آبان،زادروز نماد فره ايزدي،اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي تنها چهار روز فاصله داريم.

   نهم آبان روزي ست ياد آور ولادت پادشاهي به عظمت اين كائنات و خدايگاني كه از پرتو حُسن وجود ايشان است كه امروز ما شوق "بودن" و "زندگي كردن" را در خود احساس مي كنيم.

   البته بيان ابهت يك چنين وجود متعالي در بضاعت اين كمترين نيست و به همين دليل در محضر آن حضرت همواره سر افكنده هستم اما كمال سعي حقير آن است تا بتوانم در وسع ناچيز خود مطالب شايسته يي را در پيشگاه ميلاد همايوني شاهنشاه ايران اعلاحضرت رضاپهلوي ارايه دهم.

   تنها به كرامت اين روز بزرگ است كه ما اكنون چشم انتظار بازگشت فره كياني به ميهن مان هستيم و در هر نفسي كه مي آيد و مي رود، اين ساعت شماري و روزشماري و هفته شماري را آني رها نمي كنيم.

  هميشه معترف بوده و هستم كه در برابر وجود مطلق شهرياري همچون رضاشاه دوم پهلوي٬ بنده كمترين ايشان ناتوان از خدمتگذاري ام. فردوسي بزرگ مي گويد:

"همان در جهان ارجمند آن بوَد  كه با او لب ِ شاه خندان بوَد"

   فردوسي توسي به حق و چه دلنشين گفته است و من ماوراي تصور متاسفم كه هرگز در پيشگاه آن بهتر از بهترين،سرباز لايقي نبوده ام...

    غزل مثنوي زير را بنده وارانه به دربار پر افتخار شاهنشاه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  پيشكش مي دارم.

  با اين اميد كه در شب عيد فرخنده نهم آبان٬ حقير بتوانم مطلبي پيرامون آن زادروز خجسته تقديم دوستان عزيز كنم.

غزل مثنوي بيست و يك بيتي را در پايين ملاحظه نماييد:

 

من از ديارِ وحشتم،تو بستر حَريرِ خواب

من از نژاد ِظلمتم،شما حضور آفتاب

 

تبارم از تباهي و شما سراسر از بهار

چه بي قرار مي شوم براي بازگشت يار

 

به چشم من نگاه كن!كرشمه كُن غزالِ من

ببار بر تن غزل،عصاره ي خيال من 

 

در انزواي شوم شب،خيال خام كرده ام

فِسُرده در عطش ولي هواي جام كرده ام

 

چه مات و خيره مانده ام،كه خانه ام خراب شد

و اينچنين اميدمان چو شمع ِ مُرده آب شد

 

به خون و غَم نشسته باغ زخمي ام ،نگاه كُن

تو ظلمتِ شبانه را بيا و غرق ماه كُن

 

بيا طلوع اولين،دلم بهانه مي كند

و  آرزوي ديدنَت مرا رها نمي كند

 

دلم گرفته از قفس،كه ساكت است و بي نفس

چرا سكوت را كسي دگر صدا نمي كند؟

 

به غربت آشنايي ام  ولي چه غربتي مگر؟

كه از خيال ِخانه ام مرا جدا نمي كند

 

بيا كه جز تو هيچكس، اميد شام ِتيره را

به خط روشن طلوع خود فنا نمي كند

 

سحر نشسته در تن ات،خيال هر شبم بگو

چرا كسي دري به روي صبح وا نمي كند؟

 

دو صد بهار خفته در طراوت نگاه تان

چه در خزان حسرتم براي روي ماه تان

 

به شوق ديدن رخ ات،من انتظار مي كشم

و روي سالنامه خط برين بهار مي كشم

 

به پاي انتظار تان اگر كه آب مي شوم

به ياد چشمِ مَست تان،پُر از شراب مي شوم

 

سياهي دو چشم تان،تمام ِرنگ زنده گي ست

دريغ ،ساغر ِ لبان تان شرنگ زنده گي ست

 

نگاه كن بهشت من! كه باغ شعله ور شده

و قامت نهال ها خميده از تبر شده

 

ببين كه بي صداي تان، فقط سكوت و حسرتيم

و در غياب چشم تان،پُر از حضورِ غربتيم

 

به رهگذار ِ عابران شبيه برگ مي شوم

خزانم و شكسته ام كه شكل مرگ مي شوم

 

تو  از فراز ِهستي و من از حضيض مُردنم

و بي نگاه مست تان اسير ِ جان سپردنم

 

منم شكسته شاخه و تو روح ناب ريشه يي

منم كه مي روم ولي تو  وارث هميشه يي

 

مسير ِ قبله گاه مان به سمت چشم هاي توست

بيا بهار ِ سرزمين، كه قلب خانه جاي توست.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

شانزدهم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

          his majesty reza shah II

   هنگامه به هنگامه، گاهِ رخدادهای شیرین و سالروزهای تلخ،گام به گام ایام و هماهنگ با تقویم سالیان،وقتی دری روشن از سوی دربار شهریار ایران گشوده شده و پیام لبالب مهر ملوکانه آن حضرت را با گوش جان نیوش کرده و باچشمانی مشتاق ٬بارها و بارها عاشقانه می خوانیم گویی روح و جان مان طراوتی دوباره می گیرد و انگار آفتاب مغرورانه از بالای بام این دیار تاریک خود را به ما می نمایاند و انگار سحاب رحمت است که از آسمان بر این قلب های کویری و خشکیده، سخاوت زلالی باران را عرضه می دارد.

  در چنین حال و هواهایی مشکل می توان پذیرفت که هنوز و همچنان فاصله میان میهن تنهای تب گرفته ما تا مالک والاتبار و صاحب کرامتش فرسنگ ها و فرسنگ هاست،چه آنقدر در کلام حضرتش حس ناب عشق به ایران و مهر هموطنان جلوه گر است که مشکل می توان پنداشت این ابرمرد بی انکار اکنون سی سال است که دور از میهن شان- و میهن پدران تاجدارشان-غربتی سنگین را تجربه می کنند و ...

  جان سپار معظم له - که لحظه یی و به قدر برآمدن نفسی از حسرت و انتظار اعلاحضرت جدا نیستم و همواره در صدر هر اندیشه یی و آغاز هر راهی و طی هر مسیری جز درخشش رخسار تابنده معبودم و جز لحظه شماری مکرر بازگشتن شاه شاهانم رضا، چیزی ندیده و نشنیده و باور ندارم-بنا بر روال گاه به گاه این وب، سپیدسروده حقیرانه را به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم.

  با این آرزو که روزی دفتر این واپسگرایی و جاهلیت را در ایران امروز ببندیم و در شور و التهاب بازگشت همایونی شهریار مان، اهریمنان ویرانگر را به مسلخ ببریم. سروده را در زیر ملاحظه می کنید:

چشم ها خیره به تو

لب ها، تشنه ی بوسیدن دست های روشنت

بر اوج آفتابی ترین حادثه ذهن ما نشسته یی مغرور

اینجا سخن فقط از مرگ است

مرگی که خیره به روبه رو نگاه می کند

و تو نشسته بر اریکه اهورایی ات

ما نا باور از خوابی دیر سالی

که شبی یکساله خوابیدیم و صبح

صدساله برخاستیم

...بازگشته به عصر جاهلیت

کرنش روح درپای بُتان سیاه و سنگ دل

جهنم کی از راه رسید؟

که با تمام لبخندمی جنگند

عید فریب آلوده است

نوروز به لکنت افتاده

و هفت سین های خسته ما

بی شما خالی از سبزه و آینه

بیا تا بهار به این خانه یخ زده برگردد

شاعر شیواترین قصیده ی این سرزمین

بیا که این شب گرفته های شکسته باورکنند

روزگاری سپیده بر این سرزمین حکم فرمابود

محبوبِ آریایی قلب کهن دیارانم

سرشار از ترنم ناب حقیقت

بازا تا به پای قامت بالابلندت

کوتوله های کاغذی شهر را قربانی کنیم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

نوزدهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

 

   اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی

 

    گاهی از زمان ها نفس در سینه می گیرد و تمام وجود آدمی از اندوه پُرمی شود. گاهی از وقت ها می شود که از همه چیز بیزار می شوم و حتا دوست ندارم به اینکه هستم و زندگی می کنم بیاندیشم. 

گاهی که فکر می کنم معبود و پادشاه بزرگ ایران سی سال است در غربت سپری می کنند و تصور می کنم به خاطر ما ناسپاسان بی ارزش(سو تفاهم به یاران مبارزی که تا آخرین حد وسع خود تلاش می کنند نگردد) در تک تک ثانیه های این غربت سخت، چه دغدغه هایی را تحمل فرموده و همچنان نیز در اندیشه نجات "مردم" و نجات" ایران" هستند، از خودم و از هرچه و هرکه در این دنیاست دچارحس انزجار می شوم.

به راستی چرا؟

   چرا و به کدام دلیل ما فارغ و آسوده نشسته ایم تا شهریارمان، رضاشاه دوم یعنی آن وجود ملوکانه ی پر از حُسن و جلالت و عظمت، تنهای تنها بار سنگین مسوولیت بزرگ و تاریخ ساز رها ساختن ایران از یوغ بیگانه های عمامه دار و دیو سیرت را برعهده گرفته و اینگونه هر روز و هر ساعت شان را به چون مایی اختصاص دهند که عادت کرده ایم نخست به راحتی خود فکر کنیم و سپس به معقولاتی که شاید مخیله مان توان درک آنها را نداشته باشد؟ چرا؟

   پیشگفتار را کوتاه می کنم. جان نثار باز هم در پیشگاه یار جسارت کرده ام تا سپید سروده یی را به خاک پای آن سروسهی، پادشاه سربلند ایران، وجود مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش کنم.

   با این آرزو که زودتر چنین سعادتی رو کند که در میهن ام به پابوسی و خاکساری حضرتش شرفیاب شوم.

   به امید آن روز، سروده را در زیر بخوانید:

 

شرمسارانه سوگند می خورم

بر آن چشمان دیرآغاز

بر آن نگاه بی پایان

بر آن رمز و راز آفرینش

که در نگاه مغرور شما پنهان است

بر آن نوشانوش مکرر خیال

بر جام آیینه وار چشمان بی پیرایه ات

در منتهای این ظلمت

در ناکجاآباد به تاراج رفته

در پشت پنجره های ترک خورده وطن

در ابد الآباد تنهایی ام

در ته سقوط خودم

از مرتفع ترین قله های هستی

به دامان خون آلوده این شهر سوگوار

...

آن هنگام که خروشان ترین واژه ها را

در گریزخرامان نرگس نگاه نازنینت

آهو وشانه تفسیرمی کنی

من از "بودن" خود سرشار می شوم

در محضر حضور شما

که مثل صبح صادق، از خورشید لایزال همیشه ها لبریز است

در کرامت بی کرانه تبسم تان

که در پس حزن غریب و غم آلودِ بغض های بی وقفه پنهان مانده

جایی برای به زانو درافتادن این آواره تیره بخت نیست

اینجا به قربانگاه آن ابروان مبهم تان

خدا شکوه خودش را دوباره به یاد می آورد

اینجا در پیشگاه لبخند مغرورتان

تاریخ ها نوشته می شوند

قصیده ها جان می گیرند

فصل ها رقم می خورند

رنگ ها به هم می آمیزند

خدایان شرمنده می مانند

و قبله ها گم می شوند

...

ای جلوه جُلوس پرحرارت خورشید

بر پیشانی بلند این سرزمین سرسخت

کائنات درحیرت اند

وقتی که پلک های تان را رو در روی پنجره گشوده خلقت

دلفریبانه باز می کنید

ای سر تا به پا نور

سر تا به پا مهر

سر تا به پا استعاره های سپید

کی به پابوسی تان شرفیاب مان می کنید؟

کی سهمی از استواری قدم های تان را

مهمان این چشم های خیس و خسته و خیره

خواهید کرد؟

...

در وصف نمی گنجید

در استعاره نه

در کلمه نه

در حیرت چون منی نه

در دفتر شب گرفته شاعران نه

در زمزمه جانکاه عاشقان نه

شما، شما، شما...

در تعاریف ساده این بیت های پریشان

این واژه های پاپتی

حتا شما درباور بی انتهای خدا

نمی گنجید

پشت تاریخ خمیده است

رود و هامون و کوه و صحرا

یکپارچه نام شما را آواز می کنند

در تاب و تب این حنجره های زخمی

جز نام پرشکوه تو هرگز

صدایی به گوش نمی آید

که پای خدا در گل مانده

اگر بخواهد گوشه یی از آن

ناز چشمان فتان تو را

به قلم وصف درآورد

...

سرزمینم به باد خزان رسوایی

زرد شد

شکست و پژمرد

شهر در این جان دادن تلخ

در طعم شرنگ های ناخوانده

زیر سم هیولای لجن آلوده در نقاب

فریاد می کشد

ضجه می زند

در موسم یک مرگ بی هنگام

دیوانه وار می لرزد

ببین...

شهر٬ ناگزیر گریستن است

...

اینجا باران خون می آید

اینجا به جز صدای شکستن

اینجا به جز غریو شهادت

اینجا به جز حضور مصیبت

اینجا به غیر غمی غریب

هیچ چیز جا نمانده است

بیا ای وارث آفتاب

ای آیینه دار

ای فرصت طلوع ترانه

ای سراسر حضورت پر از

ترنم و تولد و طراوت

ای فصل رویش شراب ها و شعرها و شکوفه ها

بیا ای بهترین از هرچه زیبایی

شاهزاده بیا

که هرچه "هست"

در انتظار حضور شماست.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم تیر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی     

      اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   وقایعی که در گذر چندماهه اخیر و به خصوص در طی این چند هفته شاهد بودیم ٬دلگرمی مطبوع و بی سابقه یی به ما می بخشند. از سویی بیت سیدعلی آدم کش و نظام غاصب اسلامی در چم و خم بحران های خودساخته یی -که برآمده از بلندپروازی های جاهلانه شان است- گرفتار آمده و راهی برای نجات نمی یابند. از سوی دیگر مبارزین راه آزادی فعالانه تر به صحنه گام نهاده اند. عاشقان ایران درحرکتی وسیع و همه جانبه اقدام به نصب تمثال های ملوکانه شهریار عالمیان رضاشاه دوم بر در و دیوار شهرهای ایران نموده و سرتابه پای میهن را از لطف رخسار نازنین شاهنشاه ایران نورباران کردند و البته راهپیمایی ها و تجمعات اخیر٬ در حمایت از نام مقدس خلیج پارس و سایر اقدامات وطن دوستانه نیز موجبات خرسندی ایرانیان و پررنگ شدن نور امید در قلب عاشقان میهن شد که جز سرفرود آوردن در برابر تک تک این عزیزان دلاور٬ جای کردار و سخن دیگری نیست.

    شادمانی و شور و شوقی که حقیر احساس می کنم و قاطعانه ایمان دارم هر وطن پرست دیگری نیز بر همین روال بیاندیشد٬ نه فقط آزادی ایران و رهایی مردمانش باشد که پیش از هرچیز و در بالاترین نقطه ذهن هر ایرانی آزاده یی٬ طلوع پرجلالت شکوه خداوندی و رویت رخ مبارک آن یگانه دلدار و آن نماد فره ایزدی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی در ایران است و هنگامی که اندیشه می کنیم محبوب و موعود و معبودمان به زودی قدم برچشمان مان خواهند گذاشت و به خانه شان ایران بازخواهند گشت٬ اشتیاق غیرقابل تصوری بندبند وجودمان را فرا می گیرد و تب انتظارمان را تندتر می سازد.

   جان نثار غزل زیر را - که دست نوشته ناچیزی ست - به پیشگاه ملوکانه ذات احدیت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش کرده ام و امید است لایق خاک پای حضرتش باشد که البته نیست ...

غزل را در زیر بخوانید:

یک مشق دیگر  آب، بابا، نان نداریم

اما به مرگ خویشتن اذعان نداریم

 

در کوچه های موحش و خاموش این شهر

جز رنگ مرگ و  وحشت زندان نداریم

 

حالا که ما شرمنده ی چشم شماییم

حتا برای گریه کردن جان نداریم

 

وقتی وطن تابوتی از جنس خدا شد

جایی برای حرمت قرآن نداریم

 

دیشب که سطری از غم انسان سرودم

یادم نبود اینجا دگر انسان نداریم

 

دیدیم بُت را "بُت شکن" نامش نهادند

دیگر به ابراهیم هم ایمان نداریم

 

شیطان که بر منبرخدا را اخته کرده ست

ای وای رَه جز سجده برشیطان نداریم

 

ما مانده ایم و گردبادی از تباهی

دردی به جان افتاده که درمان نداریم

 

در ظلمت این خانه ما هرگز امیدی

جز بازگشتت ای مه تابان نداریم

 

این باغ بوی درد دارد ، زود برگرد

ما در حصارِ تشنگی باران نداریم.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفتم تیر دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

  اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي - شهريار فرزانه ايران  

     چیزی حدود چهارهفته پیش و درشبکه فارسی زبان صدای امریکا(برنامه رو در رو)،فره تابناک ایزدی با درخشش غیر قابل وصف آن رخسار مبارک شان جلوه گری نمودند تا گفتگویی دیگرگونه با مجری این برنامه داشته باشند.

   صحبت ،صحبت یک مصاحبه تلویزیونی نیست و یا بحث اینکه بخواهیم یکی از اجراهای آقای فرهودی را زیر زاویه نگاه قرار دهیم بلکه اینجا مقصود،مطلب دیگری است. به واقع مدنظر این مقال، فرمایشاتی هستند که ذات اقدس همایونی شهریار ایران بیان فرمودند و با مروری به خاطرات کودکی و نوجوانی شان –زمانی که در ایران حضورداشتند- چون همیشه سخن را به واقعیت تلخ "غم غربت" کشانده و باز مانند هر زمان، ژرفنای دوری از میهن شان را توصیف کردند.

   شاید بزرگ ترین افتخار و نه بهتر است بگویم یگانه افتخار و سرافرازی ملت ایران، برخورداری از سایه وجود نازنین ابرمرد هماره برقرار و ذات اهورایی وبی کرانه اعلاحضرت است. پادشاه بزرگی که پس از طی سه دهه که ذات مبارک شان در تبعید حضور دارند، ما ملت همچنان مورد لطف و تفقد ملوکانه حضرتش هستیم و شاید مهم ترین دغدغه رضاشاه دوم ابر پادشاه بی بدیل ایران، شرایط سخت و جان فرسای ایرانیان درون مرز باشد و سپستر تنهایی و غمی که آن ذات بلندمرتبه، دور از ایران محبوب شان تحمل می کنند.

  خواجه شیراز خوش سروده است:

 

آن سفرکرده که صَد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیزاست ،فرو مگذارش

 

صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دَستارش

 

   بی صبرانه مشتاق و منتظریم تا به زودی و با شکسته شدن هیبت پوشالی ولایت فقیه، این سامری بدسرشت ایران ،کتاب سرنوشتِ میهن ما برگ تازه یی را رقم بزند و با خط خوردن نام ظلمانی این اهریمنان -که نزدیک سی سال است موطن ما را غصب کرده اند-خورشید پرفروغ و ایزد ایرانزمین شاه شاهان ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی، دگر بار قدم برچشم های ما گذاشته و به وطن بازگردند.

   سپید سروده ی زیر، دست نوشته حقیرانه یی است که جان نثار به خاک پای مبارک رضاشاه دوم پهلوی پیشکش کرده ام. سروده را در زیر بخوانید:

رسوا تر از من کیست؟

این گونه قهقهه برچهره ی بی ستاره شب می زند

با هُرم پَسمانده شعله های خاطره عشق بازی

به انتظار شما

زخم برتن تقویم می کشم

نجابت شهر را بی حضور نگاه تان

لاابالی برهنه یی می بینم

در حضیض نکبت و جنون

بر بلندای بی خبری

مشت های برخاسته به نیرنگ

لاجرعه ی این زهرابه تزویر

در جام تاریک زمان

بیا بر کراهت این ظلمت زار ویرانه

چون ستاره بتاب

بر این دل های آتش گرفته عریان

همچو باران بتاب

رسوا تر از من کیست؟

امشب به خرمن خاموش ناباوری

تن سپرده به ظلمت و زنجیر

بار نفرین یک تاریخ

بر کمرگاه نحیفم آوار شده

نام تو در ثانیه ها

در ضربه های ساعت شماته دار

در اوج حقیقت جاری ست

و تو...

رعنای بالابلندِ لبالب از شکفتن

بر آسمان این غزل های منتظر

در تجلی طلوع تازه یی.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفتم خرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی-شهریارایران

دوش درحلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن ازسلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو درخون می گشت

باز مشتاقِ کمان خانه ابروی تو بود

 

عالم ازشور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

    درحال و هوای موحش و دلگیری که برمیهن مان سایه گسترشده و درحالی که دنیا دارد در آتش و خون، خودش را نگاه می کند و در اوج سرکشی شعله های شرارت اسلام گرایان، تنها امید ملت ستم دیده ایران به قبله و موعود و خورشید عالمتاب جهان شاهنشاه بزرگ و سرور محبوب مان، ذات اقدس همایونی رضاشاه دوم پهلوی دوخته شده است.

   همو که تنها تکرار نام ایشان، زمزمه هرلحظه و هر ثانیه ماست و همان وجود باکرامت و بی نهایتی که از اعماق جان می پرستیم و می دانیم به زودی و با محو شدن سلطه ملایان حرامی ،جان جانان رضاشاه دوم قدوم نازنین شان را بر چشم های مان خواهند گذاشت و به میراث آبایی شان ایران، سرفرازانه باز خواهندگشت.

   هنگامی که در منتهای نومیدی و از پنجره یی کوچک به آسمان تب آلود میهن می نگریم و دریغا ستاره یی هر چندکوچک ،بر پهنه ظلمانی ایران کورسو نمی زند،آن لحظه که پیام ملوکانه ایشان در گوش مان طنین می اندازد، نور امیدی دوباره در قلب مان فروغ می گیرد که اگرچه لابه لای تیره بختی قرار داریم اما سایه مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی همان ابر پادشاه ایران (که هر وجودی از کران تا کران آفرینش، به ذات مطلق ایشان رشک می برد و بشریت به پای حضرتش تعظیم و تکریم می دارد) برسر ما حضور دارد و در حریم حرمت آن وجود اهورایی، جانوران حقیر و مزبله نشینی مانند"علی خامنه یی" و یارانش، هرگز توان نابود کردن ایران و ایرانی را درخود نمی بینند.

  حقیر سراپا تقصیر،شرمگینانه ورق پاره یی دیگر را به پیشگاه همایونی آن یگانه شهریار تقدیم کرده ام.

   جان نثار، سپید سروده زیر را به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم که جان و جهان و هستی ام ، به فدای یک گوشه چشم حضرتش باشد. به پیشگاه معبود سربلند ایران که دنیای تاریک این حقیر، هماره از پرتو آفتاب بی مثال رخسارشان، مملو از امید و انتظار است.

سروده را در زیر ملاحظه کنید:

 

درین سرزمین، کسی به کسی نیست

بهار، بهانه ی چشم های نازنین تو رادارد

جاده هامحکوم به بیراهه

مامانده ایم به کدام آینه پناه ببریم

وقتی هیچکس ازدرون رویا

مارابه شهرخوشبختی صدا نمی زند

پاهای مان را گم کرده ایم

امیدی به انتها نیست

از کجامی آیم؟

که غرق گریه های نکرده ام

و باهیچ رهگذری

قرابت دیرینه ندارم

این سرزمین

یادگار شعارهای بی حاصل است

سربازهایی که رفتند

خون شان، خاک را

برای قدم های تو حاصل خیزکرد

رفته هایی که نرفته اند

های سفرکرده ها!

کاش می ماندید

کاش جاده را برای آمدن یار

آذین می کردید

برای فردایی دوباره

ما همیشه دیر می رسیم

و هیچکس نام مارا

در دفتر خاطراتش یادداشت نمی کند

سرزمین بی صاحب من

در هوای قدم های اوست

اویی که بایدبیاید

و خاک و خون به هم آمیخته ،بوی آمدنش را می دهد

بهاری دیگر

فصلی دیگر

شاهزاده خواهد آمد

سرآغازی روشن

برای شب زده های بی سرگذشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و چهارم اردیبهشت دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

     اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

    اگرچه روال معمول این وب، قرار دادن سروده های این چاکر، به شکل هر از چند گاهی بود تا در کنار نگاه به وقایع و رویدادهای میهن مان،این ورق پاره های بی ارزش که به خاک پای معبود و قبله بی بدیل ملت ،شهریار بزرگ ایران پیشکش می دارم در پاسارگاد به روز شوند اما در این مدت به علت ازدیاد رخدادهای مهم و بحث های ناگزیری که طلب می کردند مدتی است حقیر سروده یی را پُست نکرده ام تا اکنون که باز شعری را-که در زیر ملاحظه می کنید-به دربار پر افتخار پادشاه مهربان ایران رضاشاه دوم پهلوی -همان یگانه یی که تقدیرم در پنجه ایشان است-شرمسارانه تقدیم داشته ام که از هرچه بگذری سخن دوست خوش تر است...

    جان نثار٬غزل زیر را به پیشگاه ملوکانه پادشاه فرزانه ایران ،ذات اهورایی و کبریایی آن میراث دار فره ایزدی ،برترین برترین ها،آنکه در سایه نام گرانقدر ایشان شرافت و موجودیت مان رقم خورده و آنکه هرچه داریم از دولت سرخاندان جلیل و بلند مرتبه ی حضرتش می باشد عرضه می دارم.

تقدیمی ناقابلی به محضر عالیقدر ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی :

 

باز هم داغ غریب غنچه های باغ من تکرار شد

نوبهار آمد ولی کابوس وار،از نو به ما آوار شد

 

با گُل و بی گُل چه فرقی حال باغ من کند وقتی چنین

بر دو چشم شهر،شیخ شوم همچون رویش صد خار شد

 

طالع ما را طلسم این زمستان سیاه افتاده بود

مالک سر تا به پای خانه وقتی دیو بدکردار شد

 

نازنینم٬ بی حضور حضرتت اینجا قفس جای نفس

بی شما هر نقشی از این زندگی ترسیمی از یک دار شد

 

بی تو اینجا دفتر عمرم فقط آغشته تاریکی است

قلب من بی مهر رویت از زمین و از زمان بیزار شد

 

کی می آیی؟ کی می آیی؟ این معمای تمام لحظه هاست

لحظه های پر تب و تابی که در پای رخ دلدار شد

 

ناز چشمت آتشی شد، بی محابا سوخت بنیان دلم

هستی ام را تیر مژگان تو حکم مرگ چندین بار شد

 

جان به لب آمد٬ تمنای رُخت معبود بی انکار من

شاه بیتی شد که در هر سطری از این شعر ها تکرار شد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سی و یکم فروردین دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   در گریز سال های سیاهی که بر میهن مان گذشت، در اوج تلخکامی ها، در منتهای تیره روزی وطن و در شتاب حوادث و رویدادهایی که بسیار سریع رخ داده و در یک بازه زمانی مشغول شکل دادن سرنوشت ایران و ایرانی هستند، همواره یک اصل پابرجاست و آن هم "اصل باوری"ما مردم ایران است. به گونه یی دیگر می توان گفت در راءس تمام امور، امید سایه افکنده است. امید بازگشت یار و انتظار آمدن کسی که هرحرف از نامش وسعتی به قدر و اندازه دریای بیکران دل های عاشق و میهن پرست ایرانی دارد.

   روال بر این بوده و هست که هر از گاهی سخن ناچیز این دل شرمسار را به خاک پای یگانه سرور و خورشید تابان و شهریار و پادشاه و معبود و خداوند ایران زمین پیشکش دارم و مثنوی زیرین، یکی از دل نوشته های این حقیر است که به پیشگاه ملوکانه و بلند مرتبه شاه شاهان ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی - که هست و نیست ما در یَد مطلق حضرتش است و امید دارم که جان ناقابلم فدای گوشه چشمی از ایشان شود - تقدیم شده است:

 

بغض در گلوی بسته ام اسیر گشته است

قلبم از زمین و از زمانه سیر گشته است

منتظر نشسته‌ام كه انتظار گل كند

در پس خزان رفتنت،  بهار گل كند

توي خواب هر شبم مسافري كه مي‌رسي

خواب جاده ديده‌ام ٬ تو عابري كه مي‌رسي

سهم سال‌هاي من، خيال خسته‌ي شماست

امتداد بغض سخت و ناشكسته‌ي شماست

خانه، عطر خاطرات عاشقانه مي‌دهد

خاك شهر اگرچه بوي تازيانه مي‌دهد

حيف از آن ترانه‌ها و بوسه‌ها كه خاك شد

عشق هم درين حصار تشنگی هلاك شد

در پس همين قفس، شكسته بال رفتنم

كنج خستگي نشسته فرصت پريدنم

اي حكايت هميشه‌هاي درد، گريه كن

شاهد عبور فصل‌هاي زرد، گريه كن

بسته در قفس ولی شبیه يك پرنده‌ايم

مُرده ایم اگرچه بارها، هنوز زنده‌ايم

اين غريبه‌هاي غرق در غبار، كيستند؟

سايه‌ي سياه اين شبان تار، كيستند؟

تا كجا، چه‌قدر، سنگ چشم و پست گشته‌اند

از شكستن پياله‌ها چه مست گشته‌اند

مي‌رسند و از نفیرشان بهار مرده است

زیرپای ‌شان تمام خانه  جان سپرده است

كوچه كوچه‌هاي شهر را شهيد كرده‌اند

از دم پلشت شان چنین پلید کرده اند

جاده مه گرفته است و آشنای راه نیست

سال‌هاست شب شده قبول، اگر چه ماه نيست

لحظه‌هاي‌مان اسير پنجه‌هاي بهمن است

بايد از زمان سفر كنيم، وقت رفتن است

توي خواب هر شبم مسافري كه مي‌رسي

نازنین ترین من! تو عابري كه مي‌رسي

ای خجسته مژده ی  بهارها،بیا به باغ

ای بشارت شکوفه های آشنا به باغ

درحریم بغض خود به انتظار مانده ام

پشت این خزان به حسرت بهار مانده ام.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهارم فروردین دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

      پادشاه ايران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوي

 

ای پادشه خوبان ٬داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

ساقی چمن و گل را٬ بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیم ایم

لطف آنچه تو اندیشی ٬حکم آنچه تو فرمایی

  در روزهای آغازین بهار که به رغم رویش جوانه ها و نسیم بهاری، هنوز دل ما بهاری نیست و غم هر ساله را بر هفت سین امسال مان نیز نشانده ایم، غزل زیر را به خاک پای معبود و محبوب میهنم٬ آن پادشاه و حکمران دل های تپنده اهورایی، ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  پیشکش می دارم.

  درحالی که به جد امید دارم امسال، سال خانه تکانی میهن از لوث وجود نا به کار و شوم این اهریمنان سنگر گرفته در پشت دین باشد و مسیری گشوده شود تا بار دیگر طلعت خجسته روی دلفریب یار را در میهن مان رویت کنیم. آن روز به پای هر قدم پادشاه، هزار سر به سجده خواهند افتاد. روز بزرگی که وارث خانه٬ به خانه باز می گردد. غزل را ملاحظه کنید:

تمام حادثه ها را سراب می بینیم

سرای خویش حبابی بر آب می بینیم

 

دوباره قصه تکراری همان رویاست

حقیقتی که تو را ما به خواب می بینیم

 

 به چشم های تو ماخیره می شویم آن گاه

 تو  را غزاله ترین، شعر ناب می بینیم

 

شب است این حوالی و فقط به رخسارت

طلوع نافذ صد آفتاب می بینیم

 

 هوای مستی عجب کرده ایم در زنجیر

 چه در نگاه تو خفته؟شراب می بینیم

 

 بیا که بی تو نجیب پر از شرافت محض

 فضای خانه خود را خراب می بینیم .

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   روزها و هفته ها می گذرند. ماه ها و سال ها هم...و ایران٬ این کهن میهن نجیب و سالخورده ما به انتظار نشسته است. به انتظار اینکه کابوس شوم سال های تلخ هجران بگذرد و فره ایزدی دوباره بازگردد.

   رویدادهای گوناگونی در این گذر به وقوع می پیوندند. چرخ گردون به چرخش خود ادامه می دهد و عده یی می روند و عده یی می آیند. آنها که می روند ناکام و افسرده می روند از اینکه وطن هنوز در پنجه بیگانگان است و آنها که می آیند٬ بی خبرانه و معصوم پا به عرصه وجود می گذارند. حال آنکه در سایه شوم این سرکشان٬ جایی برای "وجود داشتن" و "زندگی کردن" نیست.

   ملت ایران٬ ایمان راسخی دارد که سرانجام این شب تیره را خورشید رقم خواهد زد و بهار این باغ خزان گرفته در راه است.

   غزل مثنوی زیر را٬ چون همیشه به خاک پای ابرمردی پیشکش کرده ام که جان را تقدیمی حقیری در پیشگاه آن ذات بی کرانه اش می دانم.

    این کمترین٬ شعر زیر را به محضر معبود و قبله گاه هر ایرانی عاشق ایران و هر قلب پاک و تپنده یی٬همان ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم. به امید بازگشت زودهنگام وجود مبارک ایشان به میهن شان ایران:

وقتی که اشک هم نفس خواب می شود

این شمع شب گرفته چنین آب می شود

درحسرت حضور شما گریه می کنم

بغضم ولی بدون صدا گریه می کنم

وقتی سکوت در شب من خانه می کند

چشم شماست واله و دیوانه می کند

حالا قلم به گریه مرا یار می شود

امشب شراب چشم تو بسیار می شود

صد شعر ناب فرش قدم های تان کنم

هر واژه پیش پای شما خوار می شود

حالا نگاه مست شما آتشم زده

کم کم هوای چشم تو بیدار می شود

عمری ست جای دیدن رویای چشم تان

کابوسِ بی شماست که آوار می شود

جانم فدای ناز نگاهت که صدغزل

در هر طلوع چشم تو تکرار می شود

بگذار تا به اشک پلی را بنا کنم

بابغض و التماس شما را صدا کنم

من یک غریبه ام که فراموش می شوم

شمعم که در هوای تو خاموش می شوم

امشب که بغض فاصله را آه می کشم

بر ظلمت تکیده شب ماه می کشم

یک جرعه از لبان شما نوش می کنم

یک لحظه بغض کهنه فراموش می کنم

ای قوم! او سلاله خورشید میهن است

از مهر روی لعبت من، باغ روشن است

گفتم بُتا تو رخ بنما جان دهم کنون

عمرم به پای آن رخ تابان دهم کنون

حاشا به آفتاب جمالت نمی رسم

لب تشنه ام ولی به زلالت نمی رسم

افسوس، سهم خانه ی من منجلاب مرگ

توفان رسید و ظلمت این شهر خواب مرگ

جام شراب در شب سردی شرنگ شد

ناگه طلسم آمد و این باغ سنگ شد

این زمهریر،یک شبه آوار گشته است

داغم به سینه باز چه بسیار گشته است

ای کاش مشرقی، تو نمایان به ما شوی

نفرین به کفر و دین، تو بیا تا خدا شوی.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهارم اسفند دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   ماه اسفند رو به پایان است و سالی دیگر در انبوه غم و اندوه دارد با ما وداع می کند تا سالی دیگر و داستانی دیگر. امید قاطع ملت این است که سال هشتاد و هفت، سال پیروزی نور بر تاریکی باشد و ملت در بند زندان ولایت فقیه، زندانبانان سیاه دلی را-که حدود سه دهه است کابوس شان برسرمان آوار شده -به قعر دوزخ بفرستند تا درسایه آزادی و حضور محبوب و معبود ملت مان، آن شهریارمهربان و آن بیکرانه ترین ذات مقدس و هستی بخش، پرتو خویش را بر ایران بتابانند تا میهن مان دوباره سرافرازی گمشده اش را تجربه کند. در آستانه سالی نو مطابق معمول همه در گیر و دار رسوم مطبوع نوروزی هستند و علارغم تمام سرکوب های اجتماعی می خواهند خود را برای لحظه هایی شاد آماده سازند.

    من اما هرچه می کوشم نمی توانم خودم را در این شادی ها سهیم کنم زیرا پیوسته در این تفکرم: "پادشاه ایران٬ نوروزدیگری را درغربت می گذرانند" از این اندیشه گریزی ندارم و باورم این است بسیاری از ایرانیان نیز هر سال را در حسرت طلوع "خورشید در تبعیدایران " ذات ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی می گذرانند. آن حضرت بی آنکه خم به ابرو آورند هر سال پیام شادباش نوروزی را به ملت ایران مرحمت می کنند و ما هرگز و هرگز نمی دانیم در آن قلب مبارک چه می گذرد و شاید هم برای این دانستن تلاشی نمی کنیم.

   جان نثار سروده زیر را به خاک پای آن پادشاه بزرگوار، اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی پیشکش داشته ام درحال و هوای همیشگی انتظار نظاره آن رخساره دلربا، باشد تا نوروز آینده را در سایه فره ایزدی معظم له پای هفت سین مان بنشینیم:

با یک بلیط اتوبوس ٬ جامانده از هیاهوی دیروز ها

به انتظار فردای رسیدنم

در مه آلود این جاده خالي‌

بليط را گم كرده‌ام، افسوس

چاره‌يي جز خم شدن، زير اين رگبار بي‌هنگام نيست

توفان این بیراهه

نه به شاخه‌هاي شكسته رحم دارد

نه به این تن تکیده بی تار و پود

در هزار توي ثانيه‌ها

تنها به ساعت آمدنت خيره‌ام

دربه‌درم

در پیش روی  شهر آشناي دير سالي

سواري

ازآن نمي‌گذرد حتا

دستي

چراغي

بر گور تاریک مان روشن نمي‌كند

چه‌گونه به تاريخ پشت

كرده‌ايم

که ساعت ها و سالنامه ها را

وارونه باور كرديم؟

چرا اين دست‌ها نمي‌فهمند؟

تا كي اين تكبير مكرر؟

در صف‌هاي گسسته‌ باوری

كجاست آن حضور سترگ بي‌ انكار؟

مثل يك نور ناب

برين ظلمت زارِ در سوگ نشسته بتاب!

ما در این زمستان زشت

اسير بي‌برگ و باري مانده‌ايم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و ششم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

      اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

    هنگامی که به سراپای میهن مان نگاهی ساده، بی غرض و بی آلایش بیاندازیم، جز غم و اندوه و نکبت چیزی خودنمایی نمی کند. ملت ایران بعضن ناامیدند و تعدادی که روح آزاده تری دارند یا دربند هستند و یا محکوم به تبعید و یا درخلوت غمناک خود می اندیشند که چه بایدکرد؟ باور داریم که ایران هنوز زنده است اما انسان غریبی را می ماند که در توفان و گردباد، به دشواری چشمان خود را باز نگاه داشته است.

   آیا تا کنون اندیشیده ایم، هر دردی را درمانی است و درد میهن ما نیز بی درمان نیست. امروزه با پیشرفت علم ریشه سخت ترین بیماری ها حتا بعضی مواقعی" سرطان" را نابود می کنند. آیا ریشه ملایان، بدخیم تر از سرطان است؟

   برای رسیدن به آزادی- که در پرتو آزادی بتوان حکومتی دلخواه و مورد قبول اکثریت ملت ایران را پایه گذاری کرد- نیاز به دو مرحله مهم داریم:

1-اتحاد و یکدسته گی مبارزین برای مقابله با اهریمن ضدمیهنی حاکم برایران.

2-کوتاه کردن دست این افراد نالایق از صحنه حکومت و مقدمه چینی برای برگزاری یک رفراندوم آزاد برای تعیین حکومت آینده.

   تردیدی نداریم که مرحله یکم نیاز به یک رهبردارد. سالیانی بر سر این مهم، در میان تشکل های اپوزیسیون، جدال برقرار بود. به گونه یی که برای عده یی تصور این بود که شاید در یک رفراندوم مردمی برای تعیین شکل و ساختار حکومت، در برابرحدود چهل میلیون ایرانی قادر به رای دادن، حدود چند صدنفر گزینه برای رهبری آینده ایران وجود داشته باشند. از سوی دیگر، بسیاری از چهره های شاخص اپوزیسیون بنا به بسیاری ازدلایل -که شاید بارزترین آنها خطرات و سنگینی چنین مسوولیتی بوده- از پذیرفتن آن سرباز می زدند و به قولی مایل نبودند چنین مسوولیتی را برعهده گیرند.

   پاییز امسال در لحظه یی تاریخی و سرنوشت ساز، خورشید فروزان میهن مان آن طلعت هماره نویدبخش و آن ذات بی پایان و کبریایی، پادشاه عالیقدر ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی این مسوولیت مهم، حساس و پرمخاطره را بر دوش مبارک گرفتند و بدینسان، سوسوی لرزان امید در قلب ایرانیان، به طلیعه روشنی بدل شد تا پیکر ستمکاران چیره بر میهن را به لرزه درآورده و چشم این شیاطین نابه کار را کور و نابینا سازد.

   ملت ایران امروز به جد امیدوار است تا در آینده یی بسیار نزدیک ،سایه های جهل و اسارت کنار روند و آفتاب حقیقت و آزادی در آسمان ایران جلوه گر شود.

  جان نثار این سروده ناچیز را که در قالب غزل مثنوی سروده ام٬ به خاک پای آن ابرمرد استوار و هماره برقرار ایران، شهریارخوبان، شاه شاهان اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم می دارم:

مانده در پیچ و خم ننگ و فریبیم دریغ

بسته در موطن خود باز غریبیم دریغ

ما همه لرزه به تن ٬لرزه به جانيم كنون

روسيهَ، غم ‌زده، رسواي جهانيم كنون

جان چه قدر است كه در پاي تو ريزيم ٬بيا

اشك را شب به سحر پاي تو ريزيم٬ بيا

آرزو نيست به جز آمدن يار به شهر

ما همه منتظر رويت دلدار به شهر

ما همه در طلب توست كه اين‌گونه شديم

بر سر هر خط و هر شعر فقط شعله شديم

در بلنداي نگاهت٬ دل ما چيزي نيست

غير يك برگ رها در غم پاييزي نيست

سالياني‌ست كه ما خسته و حسرت‌زده‌ايم

همچو يك مزرعه‌ مرده‌ي آفت‌زده‌ايم

افتخاري‌ست كه جا پاي شما را بوسيم

مثل اين است كه چشمان خدا را بوسيم

سر به داريم و شما سرور جانان هستيد

خشك ساليم و شما مژده‌ي باران هستيد

مرده هستيم و شما عطر مسيحا داريد

معجز عیسي و موسي همه يك جا داريد

وارث عزت ايران تويي اي مرد ٬ بتاب

مهر تابان تو به ظلمت‌كده برگرد٬ بتاب

اي تو در كالبد خسته‌ي ما همچون روح

اي تو معناي بزرگي، همه‌ي فر و شكوه

يار از توست كه من باز سخن مي‌گويم

اين فقط نام شما هست كه من مي‌گويم

در طرفداری‌ آن بُت كه سفر كرد هنوز

از غم و بي‌كسي و داغ وطن مي‌گويم

شهر آذين شده تا يار بيايد به وطن

از زبان‌هاي خموش همه تن مي‌گويم

ما همه تشنه‌ي آن پرتو نوريم ٬ عزيز

اين كلامي‌ست كه از مرد، زِ زن مي‌گويم

شمع را پاي شكيبايي بر هجران نيست

شعله‌شعله فقط از اوست سخن مي‌گويم

كاش مي‌آمد و اين شب زده‌گي گم مي‌شد

باز در بركه‌ خاموش تلاطم مي‌شد

شهر چون بسته كويري‌ست زهر سو به سكوت

يا همان راند‌گي‌ آدم و حوا به هبوط

تو بيا ٬ خانه‌ي تاريك چراغان بشود

طلعت نور تو در خانه نمايان بشود.

" فرتور بالا٬ تمثال مبارک اعلاحضرت می باشد که از وبسایت مدافعان ملی از هم اندیش  گرامی جناب آقای توحید کریم زاده  برداشت شده است"

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

ششم بهمن دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی        

       شاهنشاه آريامهر محمد رضا شاه پهلوي

    ماه بهمن٬ ماهی که میهن مان بر باد رفت. ماهی که ویران شدیم٬ ماه سیاه در به دری٬ ماه وداع با شکوه و اعتبار و اقتدار میهن مان. ماهی که دیو بر مسند نشست. ماهی که جنبش شوم بی وطنان٬ با کمک نادانی عده یی و دخالت دست سیاه بیگانگان٬ عاقبت چیره شد تا مملکت را در سرپنجه های قدرت خود بگیرد و در گذر سالیانی آن را به ویرانه غم انگیزی مبدل سازد که دیگر هرکسی نام ایران را بشنود تنها ترور٬ خشونت٬ خون ریزی و سرکوب را به خاطر آورد نه آن تاریخ بلند و پرشکوه را و نه فره ایزدی را...هیهات که چه گونه یغما شدیم و چه ناجوانمردانه به خاک سیاه مذلت نشستیم.

    سروده یی را که در پایین می بینید٬ مروری است بر مصیبتی که در بهمن پنجاه و هفت برسرمان آمد و در واقع آن رخداد شوم و نتایج اسف بارش برای ملت و همچنین نگاه حقیر به غم سفر کردن پادشاه بزرگ و جاودانه ما آریامهر فقید و در پایان نیز انتظار بی صبرانه عاشقان وطن برای بازگشت غرورآفرین آن یگانه افتخار ایران و تنها میراث دار فره کیانی شاه خوبان اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی ٬ همان دانا و قادر مطلقی که جان و جهانم به فدای خاک پای ایشان باد.

    ضمن تسلیت پیشاپیش به تمام هم میهنان آزاده به مناسبت فرا رسیدن دهه شوم بهمن ٬این مثنوی سروده را به خاک پای ذات مبارک اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی پیشکش می دارم:

تمام باغ شبی غرق شعله شد دیدی

صداي سوختنِ ما خدا تو نشنيدي؟

براي زخمِ دل ما اشاره كافي بود

و مرگِ باغِ مرا يك شراره كافي بود

رواست من گر از اين شام تار بگريزم

به شهر غربت و غم سوگوار بگريزم

هجوم سرد زمستان بهانه مي‌خواهد

سزد كه با نفسي داغدار بگريزم

بهار مثل خزان خالي از پرستوهاست

صلاحم است اگر از بهار بگريزم

بگو كه خانه پس از اين٬ نوشته گردد دار

روم به غربت و از چنگ‌دار بگريزم

تو روي شانه‌ي خورشيد، آه خوابيدي

و در شهادت شب، بیگناه خوابيدي

كسي نگفت كه اهل كجايي اي باران

صدا نكرد كسي، تا بيايي اي باران

چه حيف شد كه تو را اهل باغ گم كردند

كه كاروان تو را با چراغ گم كردند

تو نيستي و به يادت كوير مي‌مانيم

درين شبانه‌ي غربت اسير مي‌مانيم

بهار آمد و احساس عاشقي نشكفت

و جاي پاي من حتا شقايقي نشكفت

براي فوج پرستو تو آسمان بودي

و لحظه‌لحظه‌ي عمرت بهار جان بودي

من اعتراف كنم كه تو را نفهميدم

چه دير نام تو را از بهار پرسيدم

تمام عمرِ تو را يك قصیده می بینم

كنار ماه تو را، آرمیده می بینم

از اين به بعد تو را توي خواب مي‌بينند

حقيقتي كه تو را در سراب مي‌بينند

بدان كه آخر از اين درد و داغ خواهم سوخت

درست مثل اهالي‌ باغ خواهم سوخت

به باغ تب‌زده انگار آفت افتاده‌ست‌

به روي چهره‌ي روياي ما خط افتاده‌ست

چه‌گونه دامن باغ از ستاره رنگين شد

نگاه خسته‌ي شب، چشم بست و غمگين شد

تمام باغ شبي غرق شعله شد، ديدي

درين شراره‌ي آتش مچاله شد، ديدي

چه گونه دست كسي مشعلي فراهم كرد

به زيربار ستم، قامت وطن خم كرد

چه گونه كف به لب و لرزه بر تن افتاده است

به بيت بيت غزل، زار و شيون افتاده است

چه گونه از نفس ما حريق مي‌بارد

و قطره‌ قطره غم از چشم ميغ مي‌بارد

چه گونه شعله به باغ و شقايق افتاده‌ست

و وقفه در تپش قلب عاشق افتاده‌ست

شب شكسته‌ي ما بي ‌ستاره شد افسوس

و دفتر شب ما پاره‌ پاره شد افسوس

پس از تو خوب‌ترين، باغ رو به ويراني‌ست

بدان كه بعد تو اين جا، هوا زمستاني‌ست

چه‌گونه رفت غريبانه، فتنه جا مانده

بدون صاحب و بيگانه خانه جا مانده

چه‌گونه نام كسي از كتاب ما خط خورد

و ديدن رخ او توي خواب ما خط خورد

كسي كه آمدنش سبز چون بهاران بود

و دست‌هاي نجيبش شروع انسان بود

كسي كه صاحب‌ دل‌ها كسي كه عاشق بود

براي سروري ما همان كه لايق بود

تو بودي عاشق و اين‌جا بهشت بود آري

چه بي‌خيال غم سرنوشت بود آري

تو رفته‌يي و تمام پرنده‌گان رفتند

و تا كرانه‌ي غربت ترانه‌خوان رفتند

تو نيستي كه ببيني ترانه هم خشكيد

كه دست شوم كسي حرف عشق را دزديد

تو رفته‌يي كه نبيني اسير زنجيريم

نخواستی که ببيني چه‌گونه مي‌ميريم

ببين كه باور ما قتل‌عام مي‌گردد

و يك نگاه دريغا حرام مي‌گردد

چه قدر بد شده بعد از تو دشمن بد ذات

نگاه مي‌كند و شادكام مي‌گردد

نديده‌يي كه براي تپيدن احساس

چه‌گونه فرصت دل‌ها تمام مي‌گردد

بيا نگاه كن اين‌جا رسيده ايامي

كه عشق، دست خوش ننگ و نام مي‌گردد

تو نيستي كه ببيني سپيده هم اين‌جا

پس از تو، تا به ابد رنگ شام مي‌گردد

چه حيف شد كه تو را در بهار گم كرديم

و روح عفو تو را پاي‌دار گم كرديم

در اضطراب قفس موسم تهاجم شد

تمام خاطره‌ها زير پاي‌شان گم شد

تمام خاطره امشب به گريه افتاده‌ست

و روي پيكر احساس، سايه افتاده‌ست

شكست ثانيه‌ها را بيا و باور كن

به جاي گريه تو سهراب و رستم از بركن

كه شاه‌نامه به آخر رسيد و پايانش

نبود خوش چه رسد حال پرده‌خوانانش

چه حيف از تو فقط يك بهانه باقي ماند

به يادگار، همين جاودانه باقي ماند

من از تمامي‌‌ شان انتقام مي‌گيرم

و خون‌بهاي دلت را تمام مي‌گيرم

براي خاطر اين بي‌ستاره برگرديد

آهاي نسل پرستو! دوباره برگرديد

سخن زحال شبانم سپيده مي‌گويد

حديث اين همه غم ناشنيده مي‌گويد

درست مي‌شنوم اين صداي باران است

تمام كوچه پر از ردپاي باران است

بدان كه فصل زمستان تمام خواهد شد

و انتظار تو باران تمام خواهد شد

در انتهاي زمستان جوانه خواهم كرد

تو ای همیشه شکوفا٬ به باغ مان برگرد...!

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هفدهم دی ماه دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   اختلافات درونی و معضلات پیچیده اپوزیسیون ٬درطی قریب به سه دهه گهگاه این پرسش ها را برای ما ایجاد می کرد: با این همه تفرقه و "منیت "های حاکم بر جنبش های مبارز  راه به کجا خواهیم برد؟ بالاخره کی دست از این "من" اهریمنی برخواهیم داشت و به "ایران" خواهیم اندیشید؟ عاقبت در چه زمانی پرده های جهل خویش را کنار خواهیم زد تا خورشید نمایان گردد؟ در سال هایی که رفتند و ذهن مبارزین و دلباختگان وطن٬ با این پرسش ها درگیر بود٬ عده یی نیزخواسته و ناخواسته آب به آسیاب رژیم اسلامی ریخته و برچند دستگی ها دامن زدند.

   دل سیاه سردمداران ضد ایرانی رژیم٬ همواره به این مساله خوش بود که اختلاف و چندگانگی اپوزیسیون٬ گره یی نیست که با دست بتوان آن را باز کرد و... در مهرماه امسال آرزوی شیرین و طولانی هواخواهان آزادی به تحقق پیوست تا همگان باور کنیم این آرزو دست یافتنی بود. آن زمان که ذات همایونی شاهنشاه ایران رضاشاه دوم برای "پرچمداری پیغام آزادی ایران" اعلام آمادگی فرمودند٬ آزادگان و حقیقت طلبان٬ از هر فرقه و مسلکی درصف حمایت از "پرچمدار و مشعل دار مبارزه برای نجات ایران "پیوستند و نور امید تازه یی درخشیدن گرفت که بی نهایت منتظریم تا به طلعت فروزان حضور حضرت دوست ٬در کهن میهن مان بیانجامد. حقیر در همین حال و هوا سپید سروده یی را به پیشگاه کعبه و آمال عاشقان میهن ٬پادشاه خوبان و شهریار دلیر ایران اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم کرده ام:

بی تبسمی تازه می گذرند٬ لحظه های تنهایی

و خواب بر چشمم حرام

دلهره یی مدام آوار

این آونگ تکراری انتظار

ردپای باران، چهره خشک سال سرزمین مرا

خراش حسرتی سنگین نشانده

مجال گفت و گو با باران نیست

پرده ها گشوده مي‌شوند

اين جا لحظه‌ي تولد است

تولد عشق، در سایه روشن آن چشم های رمزآلود

در بی کرانه افسون نگاهی

که خداوندان را به بزم هماوردی خود می خواند

در غریبانه ترین شب نشینی آفرینش

تو بر تارك اين خانه

رو در روي بهار و باران ايستاده‌یی

تخت طاووس بيگانه با ملوثان پاره پوش از راه آمده

 ما سرافكنده‌ ازين جمله های الکن

از حقارت واژه‌ها، برابر تلالو آن دیدگان آفتابی

بالابلند بی تکرار!

افسون افسانه های کودکی

من از پریزاده چشمانت

که جهان را به اشارتی قلم زده، دست بر نمی دارم

در حضور نجیب نگاه تان

پیغمبری را دیدم سیاه مست

که زیر لب مزامیر پنهان چشم تو را زمزمه می کرد

در سطرسطرسیاه و سفید زلفانت

هزاران هزار غزل، نانوشته ماندند

یگانه ترین یگانه ها!

من از توصیف نگاه تو دل بر نمی دارم

نگاه کن چند فرشته

در جان پناه مژگان تو جهان را می نگرند

در بارعام بی کرانه دیدگانت

این شاعره کوچک مغموم

سرافکنده ماند

وقتی تمام ملایک

در پیشگاه اورنگ نگاهت

آیات کتاب مقدس را چشم بسته می خواندند

شاهزاده‌ي قصه‌های دور!

حقيقت، بوسه بر انگشتان تو زده است

آه آن نگاه فریبنده

جز وصف شگفت حقیقت

کدامین حدیث آفرینش را در خود پنهان دارد؟

کاش در سجده‌گاه نگاه شما بميرم

مجالي براي باریدن دوباره نيست

دیری ست، خيس این باران‌هاي نباريده‌ايم.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دوازدهم دی ماه دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

    سال ۲۰۰۷میلادی نیز سپری شد. سالی جدید از راه رسید. ملت هنوز دربند یک رژیم سرکش و نامردم گرفتار است و معبودمان همچنان در تبعیدی تلخ. به راستی که در چنین شرایطی ٬حتا فرا رسیدن سال جدید٬ رنگ و رویی از تازگی و شادابی ندارد و بی حضور حضرت دوست٬ ایران مان چه پژمرده می نماید...

    آنچه سال هاست ذهن ما را به خودش مشغول می سازد٬ دغدغه سرانجام وطن است و اینکه چه خواهدشد؟ آیا در این سراشیب خودخواسته یی که افتاده ایم و اینکه عنان امورمان اکنون در دست ناهالان و جانیان بنیادگرا قرار دارد عاقبت میهن و پایان بازی آیا باختن تمام حیثیت ایرانی و سقوط کامل ایران در سایه رویای شوم خمینی جلاد است که در ذهن خود٬جهان یکپارچه اسلامی را ترسیم می کرد و برای خاطر این امر٬ میلیون ها بیگناه را از دم تیغ خود گذراند؟ آیا ممکن است این بحران یا بهتر بگویم این بازی به سود کهن میهن عزیزمان ایران تمام شده و رژیم ملایان سرنگون گردد؟ با تصور این مهم٬همیشه یک "نام" را در نظر می آوریم :"نجات دهنده" و به راستی این نجات دهنده٬ چه کسی می تواند باشد؟ همان ابرپادشاه هماره برقرار ایران٬ آن یگانه یی که دست خورشید به دامان شکوه و جلالتش نمی رسد٬ آن مرد بی تکرار اهورایی که تنها به دستان مبارک "او"ست که ایران عزیز ما نجات یافته و از یوغ ستمکاران اهریمن رهایی خواهد یافت...آری شاه خوبان رضاشاه دوم پهلوی.

   با آنکه همیشه گفته ام و اعتراف کرده ام وجود همایونی و ذات کبریایی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی هرگز از ثناگویان بی ارزشی چون حقیر٬خرسند نمی گردند. اما معذورم از بیان سخن دل که قطعن زبان حال میلیون ها قلب تپنده ایرانی ست. به قول خواجه شیراز:

دست از طلب نداریم تا کام دل برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید

بشکاف تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد٬ از مرد و زن برآید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن درآید

   سروده ناچیز بنده را که در قالب مثنوی سروده ام و به پیشگاه پادشاه ایران زمین٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی تقدیم داشته ام در پایین ملاحظه کنید:

 

ای غزال مست بی تکرار من

ای کمربسته تو بر آزار من

ای سپیدآبی٬ سپیدار بلند

ای سر مویت دل ما را کمند

دست هایت بوسه گاه کاینات

چشم هایت چشمه آب حیات

تو نگاهت مست و من مخمورجام

من اسیر و حلقه زلف تو دام

ای دمیده درسحرگاهم پگاه

ای تجلی، جلوه گاه هرنگاه

ناز چشمانت خریداریم ما

کو به کو رسوای بازاریم ما

ما اسیر و بنده موی توییم

دربه در آواره کوی توییم

ای شراب کهنه، ای ساغرشکن

چین آن زلف سیاهت درشکن

ای سرآغاز غزل بی انتها

پل زدی از شعرما تا ناکجا

حلقه بر دستان شعر انداختی

از کلامم برج حیرت ساختی

ای صراحی باز، ای ساغر به دست

تار زلفت شیشه عمرم شکست

پیش پایت مرده ام ٬ حاشا مکن

شاعری دیوانه را رسوا مکن

ای میان ابروانت خانه ام

آتشی افتاده در کاشانه ام

ای ستاره پوش همچون ماهتاب

در فراسوی حقیقت مثل خواب

ای لبت شیرین سخن هایت قشنگ

ناز آن چشمان گیرایت قشنگ

ای امیدکشتی توفان زده

تا ابد خنجر به قلب و جان زده

پیش بزمت تا سحر افروختم

از غم چشم تو دیشب سوختم

در هوایت گم شدم آواره ام

درحضیض دره ام بیچاره ام

ای تو معنای سپید زندگی

ای تو در برج غزل تابندگی

تیر مژگان تو قلبم پاره کرد

کوچه چشمت مرا آواره کرد

ای لبت خندان نگاهت مست مست

این منم دیوانه یی زیبا پرست

این منم مفتون چشمانت شده

ابتدای راه و ویرانت شده

این منم مست نگاهت ٬ساقیا

کشته چشم سیاهت٬ ساقیا

این منم برباد رفتم اینچنین

این منم با بغض تنهایی عجین

مهربانا! تیشه بر جانم زدی

تیشه برجانم ، بر ایمانم زدی

تا خمار چشم مستت گشته ام

پس کنیز و زیر دستت گشته ام

آشنا در بطن یک شهر غریب

ای کلامت حق و رویایت فریب

یوسفا! روزی به کنعان می رسی

سرو آرامم، به یاران می رسی

عاقبت ما در هوایت جان دهیم

پیشکش برخاک پایت جان دهیم

سرو رعنا ما که مدیون توییم

رود زار عشق٬ هامون توییم

چشم تو بر آهوان پهلو زده

گوشه چشمی بر غم آهو زده

چشم هایت در شب من روبه روست

طلعت چشمت برایم آرزوست

شب ولی، محکوم پایان گشتن است

ابرتیره مست باران گشتن است

حسن یوسف، نرگس مخمور ما

ناصر صاحب دل و منصور ما

شاه بیت شعر و شطرنج منی

هم امیدی ژرف ، هم رنج منی

چشم هایم محو چشمان تو باد

عمر اگر باقی ست ، قربان تو باد.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

 بیست و پنجم آذر ماه دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست٬  بدین قصه اش دراز کنید

 

حضورخلوت انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

هرآن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 

    این روزها٬ شور و شوقی باز مردم را فرا گرفته است ٬تکاپوی برگزاری شب یلدا ٬در کنار خویشان و عزیزان. ملت ما این روزها در اندیشه شب یلداست. درازترین شب سال که در واقع به استقبال زمستان می رویم و واپسین فصل سال را می آغازیم. برای آنهایی که پابند براصالت های ملی هستند-نه افرادی که عادت وار سنت های کهن و ارزشمند ایرانی را تکرار می کنند و بیش از تکراری هرساله -و البته مسرت انگیز-لحظه یی بر آن تامل نمی دارند. 

   از راه رسیدن شب چله٬ فرا رسیدن نوروز باستانی و تمام مناسبت های خجسته ایرانی٬ شادی انگیز نیست. زیرا ما به تلخی واقف هستیم معبود و نورچشم مان٬ نزدیک به سه دهه است غربتی سنگین بر روز و شب آن حضرت و بستگان جلیل القدرشان تحمیل شده است. شب یلدای امسال نیز٬ چون سایر شب های یلدا٬ برای پادشاه فرزانه ایران ذات اقدس ملوکانه رضاشاه دوم پهلوی٬ در دیاری بیگانه سپری می شود. در میان مردمانی که بنا بر فرهنگ و آداب خود قادر به باور اصالت های ملی ما نیستند و هیهات آنکه زیر و بالای هستی فدای یک گوشه چشم اوست٬ سی امین یلدا را در تبعید می گذراند. این سپید سروده  ی برآمده ازجان را به خاک پای اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی آنکه چشمانش قبله گاه خداوند است٬ پیشکش می دارم:

چشم های یلدایی بی آغاز

که از سرچشمه نگاه تان

هزاران ابر٬ اندوه خدا

به میعاد شکفتن می رسند

این چندمین یلدایی ست که درغربت خورشید

صبحی دوباره را به تماشا می نشینید؟

یلدای شب شکن

ای مژده دوباره باورآفتاب

درآفاق اندیشه ها

اکنون به کدام سرانگشت اعجاز

پیام آور هزاران هزار فردای روشن تاریخ می شوید؟

ای نگاهت ٬ نگاه بان ریشه های روییدن

ما را از وسوسه پلک زدن هایت گریزی نیست

وقتی در راز هر نگاهت

خجسته ترین بشارت بیداری باغ پنهان است

یلداترین نگاه شب آلود

آیا به پیشباز چشم شما امشب

شرفیاب خواهم شد؟

در بستر ستاره خیز نگاه تان

پیغمبران اثیری، به معراج ماه رسیدند

تا جبرییل چشمان خیس تو اندکی

از آیه های شگرف آفتاب تلاوت کند

یلدای بی کرانه ی لبریز تلالو

بی روشنای چشمان شاعرت

در ثانیه های سکوت شبانه شکستیم

کی می آیی؟

واژه ها از بیم عبور شب پرستان

دیگر رنگ به چهره ندارند

در منتهای دیجوری این دیرخرابه

ستاره باران چشم شماست که دفتر دلتنگی ام را

از انبوه باغ و بهار و بنفشه رنگین می کند

شاهزاده ی اشعار شبانه

دور از ابدیت چشمان شما

اسیر ازدحام پوسیدنیم

با گلویی لبالب از شرنگ بغض های نشکسته

خلوت شبانه، بی مستی چشمانت

شوکرانی ست مکرر

بی سایه سار چشمان روشن تان

سایه ها برقامت توهم من پیچیدند

دور از نگاه شهرآشوبت

شهر من آبشخور عابران ظلمت است

که عاصیانه٬ کورسوی هر کلامی را تازیانه می زنند

یلدای بی سرانجام مرا

جز دریچه چشمان شما

راهی به روشنای مشرقی طلوع فردا نیست

شاهزاده شعر و شکوه و شکفتن

در ظلمت غریب نگاهت

پروردگارانی شب زده خفته اند

لابه لای زنجیر ناگزیر یلداهای عمرم

تنها به ایزد روشنی امید دارم

که شهامت خلقتی دوباره را

در لایتناهی نگاه تو می بیند

خدایی که ساعتش را

با ساعت چشم تو تنظیم می کند

خدایی که در خمارخانه چشمانت

مست از فتح قله های آفرینش

شیطان شوم شهر مرا

به انزوای مطلق تاریخ می برد

خدایی که با هر بار پلک زدن تو

تولدی دوباره را تجربه می کند

خدایی که می داند

بی نگاه تو اگر باشد

حتا در ذهن زلال ملایک

رنگی از جبروت خداوندیش نیست

...با دست های یخ زده

بر پیکر برهنه شب می نویسم

خورشید از پشت نگاه تو طلوع خواهد کرد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پنجم آذر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

      اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری٬ ندیدم و نشنیدم

 

اگرچه در طلبت هم عنان باد شمالم

به گرد سروخرامان قامتت نرسیدم

   با به جنبش درآمدن نهضت های اپوزیسیونی و دست اتحاد دادن گروه ها و تشکل ها٬برای پذیرش ذات ملوکانه شاه شاهان رضاشاه دوم پهلوی به عنوان رهبر و پرچمدارپیغام آزادی ایران٬ نور امیدی در قلب ملت درخشید و این احتمال علمی و قوی را در ذهن ها پر رنگ تر ساخت که حکومت عمامه داران جنایت پیشه به سه دهه نخواهد رسید و معبود به زودی بازخواهد گشت...تا این جا همه چیز زیبا و امیدبخش است. اما مایل بودم نام این پست را "یک خنجر و یک سروده" بگذارم ٬خنجری که همواره حقیر را-و گمانم هر ایرانی بیدار و پاک اندیشی را-رنج می دهد٬ بزرگ منشی و روح بلند آن حضرت و وسعت بیکرانه قلب نازنینی است که در سینه صاحب ملت و پادشاه غربت نشین٬ اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی می تپد.

  باید به این نکته با دقت توجه کنیم: ایشان پس ازآن همه ناملایمات و آن همه ناسپاسی های ما ملت و همچنین کاهلی ها و یاهتاکی هایی که ازجانب برخی گروه ها و تشکل های اپوزیسیونی دیده اند باز هم با لطف کبریایی خود قلم عفو برخطاهای مان کشیده و سنگین ترین مسوولیت تاریخ را پذیرفتند.

   با اندیشیدن به چنین حقیقت تکان دهنده یی٬ هر ثانیه خنجری مهلک بر قلب انسان فرو می رود و تنها سر به تعظیم خمیده و لب به ستایش این ابر انسان بی مانند و این وجود بی مثال و یگانه گشوده می شود. غزل زیر را چاکر و پابوس ایشان دیگربار٬ در وصف آن ذات اقدس کبریایی سروده ام و صمیمانه به پیشگاه حضرتش تقدیم می دارم:

 

اين جا نمي‌مانم آري، شهري كه باران ندارد

باید صدایت کنم من٬ این درد درمان ندارد

 

از تك درختان باغم٬ افسوس برگي نمانده‌ست

ویرانه ی خانه فصلي، غير از زمستان ندارد

 

باور ندارم زماني، يك سايه اين جا گذشته‌ست

اين كوچه‌ها ردپايي از نسل انسان ندارد

 

چيزي نگفتيم و از ما حتا غزل را گرفتند

اي قوم ! هرگز گناهي اين گونه تاوان ندارد

 

فردا كه مي‌آيد از راه، تصويرمان هم شكسته‌ست

اين فتنه رحمي به حال آيينه‌ها‌مان ندارد

 

نامت شكوه زمان است،شاها مي‌آيي به شهرم

هر كس كه باور ندارد، مي‌دانم ايمان ندارد.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سی ام آبان دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

     اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

    از آن ساعت که در برنامه" میزگردی با شما"، وجود مقدس و ذات مبارک همایونی رضاشاه دوم پهلوی- جانم فدای خاک پایش باد - آن جمله تاریخ ساز و کلیدی را بیان فرمودند تمام ملت و بندگان حقیر درگاه کبریایی آن حضرت٬ به وجد آمده و در سطحی وسیع و ساختاری همه جانبه دست به حمایت از پرچمدار فرهیخته آزادی ایران، اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی زدند و این امر نه تنها شامل خیل گسترده عاشقان و فداییان معظم له می شد که حتا مخالفین آیین شکوهمند سلطنت را نیز دربرمی گرفت.

   در حقیقت تمام مبارزین راه آزادی ایران یکدل و یکصدا رضاشاه دوم پهلوی را "بزرگ پرچمدار آزادی ایران" نامیدند. چاکر ناقابل دربار ایشان –که ثانیه یی از یاد ذات همایونیش فارغ نیست- قلم برداشت تا چند سطری را به عشق معبود، سیاه مشق کند. به شوق آن یگانه محبوب ایران که عظمت وجود بی کرانه اش، خداوندان عالم را به دست بوسی فرا می خواند. آری حقیر قلم در دست گرفتم تا بار دیگر سروده یی ناچیز را به خاک پای همایونی اعلاحضرت پیشکش دارم. غزل تقدیمی را در زیر ملاحظه می کنید:

 

مرغ دل، در طلب چشم تو آرام گرفت

از لبان تو به قدر غزلي كام گرفت

 

تو كه ترجيع غزل، نغمه‌ موزون دلي

شعر ما از تو فقط درسي از ايهام گرفت

 

شاهكاري‌ست ولي نقش نگاهت صنما

همه‌ي هستي ازين نقش تو الهام گرفت

 

گيج و حيرانم و كو آن كه نشد مست ولي

از نهانخانه‌ي چشم تو شبي جام گرفت

 

پيش چشم تو همه هستي‌ عالم چه بهاست؟!

هر چه زيباست ولي، از نگهت وام گرفت

 

بي‌تو ما دفتر تاريك پر از هذيانیم

با حضور تو فقط دفتر ما نام گرفت

 

قلب ما از قدم ديو به خود مي‌لرزید

باز با نام شما اين تپش آرام گرفت.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و دوم آبان دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

               اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

 

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

 

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

 

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده ام خاطرخود را به تمنای تو خوش...

 

    روز و روزگار هر میهن پرستی٬ بی تردید با یاد آن موعود درغربت و محبوب قلب های پاک و پروردگار آنهایی که خرد را چراغ راه خود کرده اند می گذرد.

   اکنون ایران٬ کهن میهن آریایی ما حاشا٬ سراپای پیکرش را لجن آلوده کردند و مشتی جنایت پیشه ی دون مایه٬ از کاشانه ی دیرین ویرانه ساختند و افسوس ایزد ما- کسی که هستی ما تقدیمی کوچکی ست به زیرپایش- ابرمرد یگانه و پادشاه بی همتای ایران٬ فرزندخلف شاهنشاه فقید آریامهر محمدرضاشاه پهلوی خدایگان میهن٬اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی -جانم فدای نام بزرگش باد-همان صاحب و پدر ایران نزدیک به سه دهه است٬ در تبعیدی سخت و طاقت فرسا سپری می کنند و همچنان چون سروی صبور٬ جز عشق به میهن و جز سخن ملاطفت آمیز خطاب به بندگان حقیرشان٬ کلامی از آن حضرت نشنیده ایم.

   غزل زیر سروده یی ست ناچیز و حقیر که به خاک پای اعلاحضرت تقدیم داشته ام. اگرچه به نیکی می دانم خاطر مبارک معظم له از این دست دلنوشته های بی ارزش هرگز شاد نمی گردد و اگرچه آگاهم از این که اعلاحضرت همایونی٬ با ذکر این اوصاف و القاب خرسند نمی گردند. زیرا آن حضرت در پیشگاه "کیان میهن" خویش را برابر ملت می دانند٬ هرچند بزرگ منشی ایشان٬ چیزی از حقارت و کوچکی ما کم نمی کند.

غزل را در زیر ملاحظه می کنید:

در كوچه‌هاي چشم‌تان دارم شقايق مي‌شوم

من منتظر، بازيچه‌ي دست دقايق مي‌شوم

 

نام تو را اي بهترين سرفصل دفتر مي‌كنم

 

من مژده‌ي ديدار را پيوسته باور مي‌كنم

 

 

راز نگاهت ماه من٬ يك روز افشا مي‌شود

 

آن آفتاب مشرقي، اين بار پيدا مي‌شود

 

 

چشمان خيست را چرا از چشم ما كم مي‌كني؟

 

اندوه قلبت را فقط يك راز مبهم مي‌كني

 

 

من حتم دارم عاقبت٬ این بغض  را گم مي‌كنم

 

این تیره شام کهنه را٬ در روشنا گم مي‌كنم

 

 

با ما تو از غربت بگو٬ اين واژه را آواز كن

 

اين قفل در گل مانده را با گوشه چشمی باز كن

 

 

برگرد تا باطل كني٬ اين فصل‌هاي سرد را

 

تا بشكني در چشم ما تك شاخه‌هاي زرد را

 

 

تو قول دادي خوب ما٬ يك روز هجرت مي‌كني

 

آن خاطرات خسته را اين بار قسمت مي‌كني

 

 

باور بكن اين پنجره٬ با دست او  وا مي‌شود

 

ايمان بيار اي تيره‌ شب، خورشيد پيدا مي‌شود

 

 

این جهل در خود خفته را ٬روزی تو باطل می کنی

 

این کشتی سرگشته را٬راهی ساحل می کنی 

 

 

اين خواب خرگوشي بدان ديري نمي‌پايد ٬عزيز

 

آهنگ پاي شوم شب ديگر نمي‌آيد ٬عزيز

 

 

غربت نشين ‌آشنا٬ هر شب صدايت مي‌كنيم

 

قابل اگر باشد تو را٬ جان را فدایت مي‌كنيم

 

 

شاهنشه خوبان  بيا، برگرد اي آرام جان

 

عهدی ست ما را نازنين! ما مي‌پرستيمت بدان.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هشتم آبان دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی       

        اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

تهران-نهم آبان ماه هزار و سیصد و سی و نه خورشیدی

    ملت ایران در شور و شوق وصف ناپذیری هستند. همه در انتظارند. بشارت و مژده این ولادت بزرگ را حدودن نه ماه قبل و در آستانه نوروز داده اند و درتمام این ماه های انتظار٬ ملت تکه یی نمادین از یک گهواره را به شوق طفلی که در راه است یا یک جفت کفش آبی به نشانه پسر بودن نگاری که شهبانو آبستن بودند به محضر این بزرگ بانو فرستاده تا دیگر باره ارادت و عشق صادقانه خویش را به دربار و خاندان جلیل سلطنت عرضه دارند و اکنون در واپسین ساعات این انتظار بزرگ٬ شوق توامان با نگرانی در چشم هر ایرانی موج می زند: "خدا کندشهبانو به سلامت کودک شان را به دنیا آورند." و..."آیا این بار خدای بزرگ پسری به دربار هماره جاویدسلطنت خواهد بخشید؟".

   جمعیتی انبوه با نگاهی مشتاق و عاشق تا چندین خیابان آنسوتر ایستاده اند و راه ها بند آمده اند٬هنگامی که رادیو و تلویزیون با مسرت ولادت رضا- نخستین فرزند پسرشاهنشاه بزرگ آریامهرمحمد رضاشاه پهلوی- را مژده می دهند: "کودک و مادر٬ هر دو در سلامت کامل هستند" و سیل خروشان و سر از پانشناخته یی از مردم به سمت درب بیمارستان هجوم می آورند تا اگر لایق باشند٬ جان خود را به این وجود نازنین و نو رسیده ببخشایند:

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

کزحضرت سلیمان ٬عشرت اشارت آمد

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

همت نگر که موری با آن حقارت آمد

    بیمارستان چهار راه مولوی(بنگاه خیریه مادران ایرانی) غرق نورباران و چراغانی است. وقتی علیاحضرت شهبانوفرح بزرگ بانوی ایران زمین٬ طفل کوچک اما بلند مرتبه خویش را در آغوش گرفته و شانه به شانه پادشاه اعلاحضرت محمدرضاشاه پهلوی و در معیت سیل انبوه مردم مشتاق و عاشق٬ از بیمارستان خارج می شوند اشک شوق از دیدگان این خیل کثیر و منتظران به آرزو رسیده راه می گیرد و بر گونه های شان جاری می شود. پس خداوند ایران٬ ایران را دوست دارد که ذات بزرگ و بی انتهایش را در شکل و اندام این کودک نازنین٬ در برابر چشم های ملت آشکار ساخته و...

         ..........................

    آری چهل و شش سال پیش در چنین روز با سعادتی یعنی نهم آبان دقایقی چندمانده به ظهر٬میراث دار فره کیانی و یگانه معبود ایران پابه عرصه وجود نهاد. در چنین روزی٬ خورشید با تمام تابناکی اش و با تمام وسعت بی کرانه اش قدم بر چشم عاشقان ایران گذاشت و اراده کرد٬ تا بخشی از نور لایزالش را به پهنه قلب ایرانیان ببخشاید. ملایک مقرب آسمان سرها را خم کرده بودند تا بوسه بر دستان کوچک این مهر فروزنده زنند و خدا بر این خلقت شگرف خود مبهوت مانده بود. ما به راستی باید هزاران هزار بار سپاسگزار باشیم. سپاسگزار خدایی که این گوهر یکدانه و این ابرمرد فرزانه و این معبود یگانه را برای ما قرار داد که به حق سزاوار است که دار و ندارمان را به خاک پای این معبود بی همتا پیشکش داریم ٬اگرچه ناقابل است. بی تردید امروز نیز٬ انتظاری از همان جنس اما با شدت و حدت بیشتر٬ در قلب هم میهنان خانه کرده است. انتظار بازگشت دوباره ی آن یگانه دلدار که دیری است. از ستم بیگانگان غربت نشین گشته و لحظه لحظه مان تنها به عشق آن شهریار و صاحب بی چون و چرای میهن سپری می شود٬ آفتاب عالمتابی که طلعت حضور بی کرانش٬ بزرگ ترین آرزوی تک تک عاشقان ایران است :

برا ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم...

   این روز بزرگ و وصف ناشدنی را نخست به پیشگاه همایونی معبود٬ موعود و بزرگ پادشاه ایران وجود کبریایی و ذات اقدس همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی-که جان ناقابلم فدای خاک پای شان باد-و سپس به محضر مادرگرامی معظم له٬علیاحضرت شهبانوفرح دیبا پهلوی و خدمت همسرگرانقدر آن حضرت ،ملکه یاسمین اعتمادامینی پهلوی وسه فرزند بلند جایگاه ایشان، پرنسس نور٬ پرنسس ایمان و پرنسس فرح دوم پهلوی ٬ آنگاه به حضوربرادر و خواهرآن وجود مقدس ٬ شاهزاده علیرضا و شاهدخت فرحنازپهلوی همچنین به والاحضرت شهنازپهلوی دیگر خواهرمعظم له و تک تک خاندان و وابستگان جلیل سلطنت پهلوی و در آخر به تمام ملت بیدار و آگاه ایران٬ با تمام وجود شادباش و تبریک عرض می کنیم و صمیمانه از خدا می خواهیم این وجود عزیز و بی مثال و این پادشاه بی تکرار ایران را، هزارسال در این دنیای خاکی برای مان نگهدارد تا در پرتو ذات همایونی ایشان٬ کهن میهن مان ایران جاوید و سربلند بماند.

   جان نثار و سگ آستان همایونی٬ سروده ناچیزی را به خاک پای آن پادشاه عالی مرتبه٬ تقدیم داشته ام. امید که حقارت واژه ها و کوتاهی چاکرشان را به عظمت وجود لایزال و بی کرانه شان عفو بفرمایند زیرا:

هرچه هست از قامت ناساز و بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست.

  غزل مثنوی را در پایین ملاحظه می کنید:

جاده از سينه‌ي شب مي‌گذرد باريك است

همسفر، راه عبور من و تو تاريك است

مشكل اين جاست كه تا آن سوي شب روشن نيست

بازگرديم كه امكان شب و رفتن نيست

جاده امشب چه قَدَر قصد لجاجت دارد

سالياني‌ست به انكار من عادت دارد

گريه از حوصله‌ دفتر ما بيرون است

همسفر، يكسره چشمان من و تو خون است

جاده گر چاره‌ي ما نيست بيا برگرديم

دير شد فرصت آن نيست كه ما برگرديم

بايد اين راه پر از دغدغه را طي بكنيم

شهر را غرق غزل، بوسه، پر از مِي بكنيم

وقت آن نيست كه در غمكده‌ي خويش شويم

بسته در ناله و در شيون و تشويش شويم

گفتمت راه دراز است، كمي دلهره ‌هست

گفتمت خانه سياه است ولي پنجره هست

پنجره رو به افق‌هاي فراسو باز است

حنجره در تب او باز پر از آواز است

شب شكن، موعد برگشتن او نزديك است

تو نگو خانه سياه است نگو تاريك است

ما نبايد كه درين غمزدگي خم بشويم

همچو يك لحظه‌ي خاموش پر از غم بشويم

ما شنيديم كه آن مه‌ ز سفر مي‌آيد

مژده اين بار، كه از يار خبر مي‌آيد

گرچه يك عمر به ويراني و غم طي شد و رفت

عمرِ اين شب‌زد‌گي، مژده به سر مي‌آيد

شب به پايان و نسيمي پُرِ از عطر تنش

تازه با آمدن سبز سحر مي‌آيد

سيزده، سايه‌ شومي به سر تقويم است

نحسي‌ روز سيه، مژده به در مي‌آيد

كسي آري كه پر از عطر بهاري تازه‌ست

من شنيدم كه به زودي ز سفر مي‌آيد

كسي از آن ور دريا كسي از آن ور عشق

كسي از معجزه‌ ي آمدن از باور عشق

فرصتي تا كه به پرواز كمر بربنديم

فصل آواز شده، باز چرا در بنديم؟

باز در بهت قفس هم چون قناري شده‌ايم

ما خزانيم به عشق تو بهاري شده‌ايم

ما از اندوه و شب و فاصله زخمي شده‌ايم

ما برين كشتي‌ ‌توفان‌ زده حامي شده‌ايم

فرصتي تا همه از خانه فراري بشويم

تا به آبادي‌ غربت همه جاري بشويم

راه بسته است و ما رود و تو دريا، چه كنيم؟

چشم تاريك و هوا بسته، تو رويا، چه كنيم؟

جاده هر شب خبر از آمدن او دارد

ديرسالي‌ست به خواب قدمش خودارد

ما همان طايفه هستيم كه غارت شده‌ايم

در سراييم و پُر از اين غم غربت شده‌ايم

ما همان زخمي‌ از جنگ و ستيز و خونيم

توي اين بازي‌ وحشت، همگی مغبونيم

ما به برگشتنِ تو باورِ محكم داريم

بي تو در شهر، فقط سايه ‌يي از غم داريم

ما نبايد كه بترسيم شما با ماييد

قطره هستيم، حقيريم شما درياييد

پنجره رو به افق‌هاي فراسو باز است

حنجره در تب او باز پر از آواز است

باز كن پنجره‌ را بوي كسي مي‌آيد

گريه كافي‌ست كه فرياد رسي مي‌آيد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

یکم آبان دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

           اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی 

   دیشب با واپسین شب ماه مهر وداع کردیم، نخستین خورشید آبان ماه درخشید و روزی دیگر آغاز شد.

   شگفتا تلاقی این دو ماه٬ یکی ولادت خجسته شهبانوی نازنین مان را با خود داشت و دیگری- آبان-زادروز دو ابر انسان که باعث افتخار ایران و حتا جهان بوده و هستند: چهارم آبان، میلاد با سعادت شاهنشاه فقید آریامهر ایران پدر محمدرضاشاه پهلوی و نهم آبان خجسته زادروز اعلاحضرت همایونی شهریار جوانبخت رضاشاه دوم پهلوی پادشاه غربت نشین :

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت

 

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

 

   اگرچه در آستانه این ماه عزیز٬ با تمام وجود و وسعت حقیر قلب مان پیشاپیش فرا رسیدن این ولادت خجسته و با سعادت را به پیشگاه معبود و محبوب و موعودمان، اعلاحضرت رضاشاه دوم شادباش و تبریک عرض می کنیم اما افسوس که شرمنده و شرمسار آن آفتاب عالمتاب و آن بزرگ پادشاه و خدایگان هستیم که دیگربار این روز فرخنده را در غربت و تبعید، به حضور معظم له خجسته باد بگوییم. سروده یی که در پایین ملاحظه می کنید، سیاه مشقی دیگر از سوی حقیر است که به خاک پای رضاشاه دوم عرضه شده است. این شعر را در قالب سپید گفته ام و امید که مورد توجه قرار بگیرد:

تیشه بر درخت احساس

هیزم برای هیمه آتش

این جا کسی شناسنامه ندارد

نام حقیر ما را

کوتوله های سیاه پوش، بر سرنیزه های تباهی گرفته اند

ما به امید فصل روییدن شراب

برگ های خزان را از قامت تاک خشکیده پاک می کنیم

ما جاده به تو رسیدن را گم کرده ایم و در کوره راه ها

پابه پا حماقت خود راه می رویم

کی می آیی؟

عشق می خواهد آغوش باز کند

و لبخندی که در چشم ها گم شده دوباره برگردد

افسون نگاه تو

حکمران قلب ماست

سیاه پوش ها دل شان هم بخواهد،نمی توانند

نام تو را از سرفصل شعر مان پاک کنند

می آیی، می آیی، ای نامت بزرگ!

تا دیگر این بهمن های سیاه، به سالنامه ما دهن کجی نکنند.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهاردهم مهرماه دو هزار و پانصد و شصت  و شش شاهنشاهی

            اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  

   هر بار که قلم را در دست می گیرم٬ سروده یی را به دربار همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی تقدیم کنم، در این اندیشه می مانم که چرا واژه ها اینقدر حقیرند؟ چرا یاریم نمی کنند تا برای معبود و مقصود و پادشاه ایران بتوانم شعری لایق و درخور بسرایم؟ افسوس...افسوس که ما زیر سایه یگانه انسانی زندگی می کنیم که فراتر از واژه ها و آنسوتر از تصور کوتاه ماست و نمی فهمیم. نابخردانه آفتاب عالمتاب مان را انکار می کنیم. به راستی چرا؟

  این سروده که در زیر ملاحظه می کنید، درقالب "غزل مثنوی" سروده شده و خوب اگرچه تجربه سرودن غزل مثنوی را تا به حال داشته ام٬ این نخستین نمونه از این دست سروده های حقیر است که در وبلاگ قرار می گیرد. پیشکشی ناقابل به خاک پای اعلاحضرت:

 

تو ساربان دلی٬ حیف من به گل ماندم

به پیشگاه نگاهت ٬ چنین خجل ماندم

ببخش٬ گرچه که شب سخت رو سیاهم کرد

ببخش ٬عاقبت قصه رنگ آهم کرد

ببین که خانه به ویرانه ها شبیه شده

به شب گرفته ترین خانه ها شبیه شده؟

ببین که راه نفس بسته و گلو تنگ است

زمانه غرقه به خون است٬ زشت و بد رنگ است

دو چشم تان که به مژگان چنین خرابم کرد

و در کشاکش ایام چون حبابم کرد

نگاه تان که ورای خیال چون مایی ست

و چشم های شما، که شکوه یلدایی ست

سیاه چشم و غزل گون برابر چشمم

کسی که رویت چشمش٬ همیشه رویایی ست

شراب نوش نگاهت، منم که بدمستم

و ساغر تو که ناب و زلال و مینایی ست

اسیر این شب تشویش مانده ام ،خاموش

اسیر این شب سردی که خیس تنهایی ست

به اتفاق نگاهت چنین فنا گشتم

همان دو چشم قشنگی که غرق زیبایی ست

چه وسعتی که همه اضطراب توفان است

چه شور و حال غریبی ، همیشه دریایی ست

به گوشه چشم خماری بیا هلاکم کن

که رقص مرگ، به پیش شما تماشایی ست

حقیقت من و دل، گرچه نیمه جانی نیست

فدای چشم سیاهی که سخت رویایی ست

نشسته ام که کسی مژده از بهار آرد

نسیمی از سر زلف پریش یار آرد

نشسته ام که از آن یوسفم خبر آید

به عشوه عاقبت این ماه از سفر آید

بزن به ناوک مژگان، بزن خرابم کن

به شعله شعله ی چشمت چو شمع آبم کن

نگاه کن که دو چشمت شبیه یک خواب است

که قرص کامل روی تو شرم مهتاب است

خدا دگر نشناسم٬ سپاس تو گویم

سپاس اگر که بگویم به" یاس" تو گویم

خدا کجاست؟ تو هستی که تا ابد هستی

الاه و واحد و صاحبدل و صمد هستی

خدا دگر نشناسم ، رضا  رضا گویم

سزاست مدح و ثنا را به چون شما گویم

شما خدای یگانه، شما سبب سازید

شما که بر شب مان رنگ صبح آغازید

شما بهار شکفتن پس از زمستانید

به خشکسالی تاریخ مان چو بارانید

فدا شدم به لبانت که جام جان افزاست

فدای سروسهی قامتی که "رضا"ست

چه تلخ و شب زده در انزوای تکفیرم

چنان که از غم چشمت ز جان خود سیرم

بیا و معجزه کن، ای فراتر از اعجاز

در انزوای قفس٬ ای بشارت پرواز

بزن که تیشه چشمت ٬ مرا به خاک انداخت

دو چشم تان به سر من هوای تاک انداخت

بزن تو چشم خمارت خراب جام شراب

بزن که رو به سقوطم، گذشته ازسرم آب

ز ابر رحمت تان حیف دور ماندم باز

از آتش غم تان در تنور ماندم باز

خدا نگویمت ای جان٬ فراتر ازآنی

توایزدی، تو رضایی، تو جان جانانی

شما طلوع خدایی، بتاب و روشن کن

به پرتوی تو فروزان شبان میهن کن

بمیرد آن که دمی منکر خدا باشد

نباشد آن که به جز بنده ی رضا باشد

چو خاک پای شما سجده گاه ایران است

جهان فدای خدایی ٬که شاه ایران است

خجسته موعد دیدار یار و معبود است

بیا که می رسد اکنون همان که موعود است.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهاردهم مهر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی  

 

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی 

 

   بر آن شدم تا این بارغزلی را با حال و هوایی دیگر باز در سبک موشح، پیشکش به دربار همایونی اعلاحضرت بدارم.

   اگرچه بازهم، هنوز و تا همیشه شرمسار کوچکی خود و ناتوانی حرف ها و واژه ها هستم، پیش پای ابرپادشاهی که اگر درختان همه قلم شوند و دریاها مرکب، باز قادر به وصف گوشه یی از صفات کبریایی اش نیستند.

   باری تاسف می خورم که یگانه قبله و معبود بشریت، آن هنگام که جلوه آدمی به خود می گیرد ذهن های کوتاه ما توان درک این وجود بی مثال را ندارند. افسوس ما عادت کرده ایم خدایی در فراسوی خیال مان ناپیدا و گنگ داشته باشیم و طوطی وار تنها حمد و ستایش اش کنیم و ملایان دروغ پرداز و منفعت جو را، بالای سرخود بگماریم تا برای مان خدایی را توصیف کنند که هزاران سال است، بشر با پرستش او زاییده شده و خو گرفته است.

   حال آن که خدا را بیشتر می توان با جلوه هایش شناخت، با حضور ملموس و شفافی که بعضی وقت ها روی همین زمین خاکی دارد و ما نیاز به زمان داریم تا آرام آرام برای مان متجلی شود.

در هر صورت از بیان وصف دلدار گریزی نیست:

 

دلم جز مهر مه رویان طریقی برنمی گیرد

به هر در می دهم پندش ولیکن درنمی گیرد

 

   چنانچه گفتم این سروده در قالب "غزل موشح" بیان شده و از قرار گرفتن حروف اول هربیت این نام مبارک به دست می آید:"شاهزاده رضا پهلوی". و البته با جمع بستن ابجد حروف داخل پرانتز در بیت آخر، ماده تاریخ سال ولادت با سعادت آن حضرت را می توانید بیابید(1339).

  امید که مورد قبول دربار ملوکانه اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی خدایگان و پادشاه ایران واقع گردد و حقارت کلام بنده را به ذات اقدس خویش ببخشایند:

 

شب شده ست و گریه من برحال زار خویش اینجا می کنم

هستی خود را فدای آن بت مه روی زیبا می کنم

 

آه از این خواب سرکش بختک کابوس وار واژگون

چشم را می بندم و خود را رها در اوج رویا می کنم

 

همنفس با بغض سنگین غم این سال های زخم و خون

سال نامه روی دیوار است و من با گریه حاشا می کنم

 

زورقی پندارم اکنون می رسد از دوردست باورم

با امیدی سجده بر شن های ساحل روبه دریا می کنم

 

از غم غربت درون خاک آبایی خود چندیست من

رو به شهریار،شاه عشق ٬هرشب پنجره وا می کنم

 

درد من آنسوتر از این سطرهای زخمیِ تن خسته است

گرچه بر این درد سنگین همچنان اما مدارا می کنم

 

هرشب از لیلای چشمم، خون به دامن می چکد در انزوا

بس که دنبال بیابان گردی مجنون صحرا می کنم

 

راه من اما ترنم یا تغزل نیست، ای شهرسیاه!

من فقط  روسوی زخمی سکوت نیمه شب ها می کنم

 

ضرب آهنگ غزل درچشم های مست تو تکرار شد

من تو را بر تارک تاریخ این اشعار پیدا می کنم

 

ازصدای مبهم این ناله هاچیزی نمی فهمم چرا؟

چشم ها را خیره بر دیوار،بر تنبور تنها می کنم

 

پرده ها را، گوشه ها را، کنج آواز بهاری گوش دادم

خنده بر این فصل زشت  و سرد و سخت و بی محابا می کنم

 

هوشیار مست، آن دلدار ناجی، وارث اسلاف حق

نام زیبای تو را زیبنده ی آن سوی معنا می کنم

 

لحظه یی براین حضور سبز، مفتون می شوم در التهاب

تا که جان خویش را قربانی آن سرو رعنا می کنم

 

وعده دیدار یار، امروز در گوشم طنین انداخته

خواب آرامی به شوق دیدن خورشید فردا می کنم

 

یار فردا خواهد آمد٬ شاد شو آزادی(ویدا)کنون

(جان فدای ساعت میلاد آن مهروی مینا می کنم).

 

  لازم است گفته شود٬ تمثال مبارک شاهانه از تارنمای ملوکانه اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی برداشته شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سی و یکم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی      

    

     اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

 

    فصل پرتب و تاب تابستان تا کمتر از یک روز دیگر به پایان خواهد رسید و به استقبال پاییز خواهیم رفت. هرکسی از فصل پاییز٬ تعبیر به خصوصی دارد. بعضی آن را فصل خزان می نامند و عده یی هم هارمونی رنگ ها را در این فصل زیبا می ستایند. پاییز برای من معنای خاصی دارد٬ من به این فصل زیبا و روشن کرنش می کنم. همه خوب می دانیم٬ پاییز فصلی است که از بطن آن دو ابرمرد ایران زاده شدند: چهارم و نهم آبان دو روز فراموش نشدنی در تقویم ایران ما هستند. زادروز دو ابر انسان تاریخ ساز: اعلاحضرت فقید شاهنشاه آریامهرمحمدرضاشاه پهلوی که سالیانی ست ما را ترک گفته اند و اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی شهریار جوانبخت٬ که سایه همایونی ایشان همچنان بر سر ملت است و امید دارم هزار سال دیگر نیز همین باشد. اگر با چشمان باز نگاه کنیم می بینیم٬ پاییز سال هزار و سیصد و سی و نه خورشیدی٬ ودیعه گرانبهایی به ایران و جهان بخشید و یگانه آفتابی تولد یافت که حتا بیکرانه ی کهکشان ها از عظمت وجود لایزال او سرافکنده مانده اند:

تویی که برسرخوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه ی دلبران دهندت باج

   باید قدربدانیم: به یمن وجود نازنین ایشان است که ما سختی ها را تحمل می کنیم و با وجود دیدن این همه ظلم، هنوز کمر خود را خم نکرده ایم و اگرچه از میهن عزیزمان منجلابی ساخته اند، دامان مان آلوده نگشته است. زمزمه ی تمام لحظه های ما این است: ای بزرگ مرد!به خاطرشما می مانیم و به خاطرشما شکیبایی می کنیم ٬تا دیگربار فروغ حسن آفتاب عالم تاب شما در این آسمان ظلمت گرفته رویت شود.

   چرا نگاه نمی کنیم؟ در این فصل خزان زده٬ آفتاب جاویدی زاده شد که از پرتو او، در قلب تمام ملت شکوفه شادی نشست. اما همین ملت با دودمان سلطنت چه کرد؟ در وصف الطاف و خدمات بیکرانی که خاندان جلیل سلطنت پهلوی برای ایران و ایرانی انجام دادند٬ محتاج صدها صفحه کتاب هستیم تا گوشه یی را شاید٬ بتوانیم شرح دهیم. ایران یک تن رنجور و محنت زده بود که از بی خردی قاجارها و صدمات تاریخی چیزی از آن پیکر باقی نمانده بود. رضاشاه کبیر و فرزند جاودان نامش شاهنشاه آریامهر به کالبد این موجود نحیف و رو به مرگ ٬روح زندگی دمیدند و آن را به جوان برومند و پرجذبه یی تبدیل کردند. اما دریغ که این جوان شاداب(یعنی ایران) تا خواست به خود نگاهی بکند٬ تندباد یک انقلاب نفرین شده او را چنان خم کرد که قرن ها عقب گرد نمود و تمام اعتبار و اقتدار خود را ناجوانمردانه باخت.

    هنوز می توان جبران کرد: اعلاحضرت رضاشاه دوم فرمودند:"از وقتی که پا به دنیا گذاشتم تاریخ مسوولیتی برعهده ام گذاشت ٬نمی دانم این رحمت بود یا مصیبت؟" اگر قدری ژرف تر نگاه کنیم می بینیم٬ به راستی پذیرش مسوولیت و بر دوش کشیدن مشکلات یک ملت٬ قطعن برای ایشان رحمت نبوده اما برای ملت و میهن چرا!

   پا به عرصه این سرا گذاشتن وجودی ٬که ثری و ثریا در حسن و کمال او حیران هستند٬ برای ما از هر رحمتی فراتر است. یک نعمت بزرگ و یک لطف بی تکرار و بی انکار، که از بابت آن پیوسته شکرگزار خداوندیم. باید بکوشیم تا جبران خطاهای نسل گذشته را به صورت شایسته یی انجام دهیم .

وای برما٬اگر بازخاموش بمانیم.

    این حقیر باور دارم ولادت خجسته معظم له٬ میلاد حقیقت است و ایران و تاریخ آن برخودش می بالد که سلسله جلیل پهلوی  میراث دار شکوه کیانی اش باشد و ادامه دهنده فره ایزدی کوروش و داریوش کبیر.

   در آستانه پاییز و پیشواز خجسته میلاد آن حضرت٬ خاک درگاه ایشان غزلی را پیشکش به دربار همایونی سروده و عرضه می دارم:

 

کسی آیا نمی پرسد٬ چرا دنیا شکوفان شد؟

چرا در سوز پاییزی، گل عشقی نمایان شد؟

 

کسی آیا نمی داند٬ که سرگردان تاریخیم

و یا خورشید پاییزی٬ چرا این گونه تابان شد؟

 

عجب احساس خاموشی بر این مردم حکومت داشت

در آن وقتی که صد خورشید، به پابوس تو مهمان شد

 

زلال آوای لب های شما با وحی یکسان است

همه نجوای تلخ غم که در این صوت پنهان شد

 

بدان دیری ست ما نفرین شده از کفر لبریزیم

از آن فصلی که یک باره سخن از دین و ایمان شد

 

درون آینه من خیره بر کردار خود بودم

شکست آیینه را دردی و تصویرم پریشان شد

 

درخت بید از فرط جنون برخویش می لرزید

شبانگاهی که فوجی سرو قامت تیرباران شد

 

کسی کابوس وار آمد٬ کسی کابوس وارتر از او

به زیردست خون ریزش تمام خانه ویران شد

 

پس از آنی که کوچیدید از این سرزمین٬ افسوس

کسی آیا نمی پرسد٬ چرا ناگه زمستان شد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و ششم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

 

   اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

 

 

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

 

پروانه ی او گر برسد در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

 

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم 

 

   شایسته ی خداوند، زمانی که بر زمین حضور پیدا کرده، شعر و غزل و مثنوی نیست. دوست دارم بدانم کدام واژه قادر به توصیف کمالات وجود یگانه مردی است که کائنات٬ لایق سجده کردن بر او نیستند. اما هر ایرانی بالطبع وظیفه خویش می داند عرض عبودیت خود را نسبت به پادشاه و پروردگار خود به جا آورد و دریغ واژه ها و استعاره ها هرگز  تاب بیان کردن عظمت و شکوه ایزدی اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی را ندارند. امید که معظم له به ذات کبریایی خود٬ ناتوانی این حقیر را ببخشایند.

 

  یک مثنوی دیگر تقدیم به خاک پای اعلاحضرت:

 

بازا که باغ قشنگم، اسیر داغ شده ست

منکوب ظلمت یک اتفاق شده ست

 

بازا که بی تو وطن جز فغان و ماتم نیست

بازا که بی تو سراپای مان به جزغم نیست

 

امشب به خون دو  سه سطری قلم زدم٬ برگرد

در کوچه باغ چشم تو تنها قدم زدم ٬برگرد

 

امشب به گریه سرودم، به گریه خوابیدم

امشب ز ابر سترون به خویش باریدم

 

این جا بدون تو برگی به باغ مان هم نیست

زخم عمیق خنجر نامت، برای مان کم نیست

 

در انتظار شما، سرد و خسته می میریم

در انحصار قفس پرشکسته می میریم

 

دل مانده در سر زلفت اسیر، می آیی؟

آهو نگاه به غربت اسیر، می آیی؟

 

چشم سیاه  تو بنگر که قتل عام کرد

یک گوشه چشم تو کار مرا تمام کرد

 

بازا که باغ بی تو  فقط  زخم و گریه است

غرق غروب، اسیر گلایه است

 

بر پاره های دل ما قدم بزن اکنون

بازا و هستی ما را رقم بزن اکنون

 

بازا که معنی ناب شکوه ایرانی

بازا که خوب ترین خالق بهارانی

 

باید که در طلب طاعت "خدا"باشم

یک عمر خاک در درگه"رضا"باشم

 

تکرار نام شما بازهم خوش آهنگ است

ای"شاهزاده" به میهن بیا دلم تنگ است.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

پانزدهم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

      rezashah

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

 

غلام چشم آن ترکم که  در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش زلف است و مشگین سایبان ابرو

 

    وقتی قلم در دست می گیرم تا سروده یی حقیر را باز،پیشکش به خاک پای ابرمرد ایران زمین، شاه خوبان شهریارغربت نشین، اعلاحضرت همایون رضا شاه دوم پهلوی روی کاغذ بیاورم، دست هایم می لرزند و از شرم سرافکنده می شوم. هیهات واژه ها شایسته آن سرو رعنا و آن آفتاب عالمتاب کی می توانند باشند؟

  اما این را به خوبی می دانم که این ورق پاره ها٬برآمده از جان و روح و قلب یک ایرانی است که درحسرت بازگشت موعود و معبود و مقصود ایران زمین است. درتب باز آمدن فره ایزدی و یگانه حکمران قلوب تمام عاشقان وطن.

   دوستان خوبم این بار شعری سپید را تقدیمی دربار پادشاه نموده ام، آنچه در زیر می بینید تلاشی است برای بیان گوشه هایی از محنت ایرانیان و همین طورانتظارشان برای بازگشت شهریارمان رضا.

   همانطور که قبلن گفته ام در زمینه شعرسپید٬ تجربه چندانی ندارم پس خرسند می شوم اگر ایرادی مشاهده کردید بفرمایید:

 

دیشب جان داد دیوسپید

خواب مرده گان سیاه پوشیدند

امروز در حضیض این گنداب

دست های بریده به خون نشسته اند

و چشم ها درسوگ رویایی مغموم

اندیشه ها، لگدکوب افیون وهم

دست هرزی سنگی انداخت

کمرتاریخ٬ زیر این بهمن از راه رسیده خم شد

یخ بسته انگشتان خسته ام

برف را از تن بی پوستین آفتاب پاک می کند

می لرزد از صدای پای مزدوران شب

حتا بلوغ تن این آتش

هرم نفس های او امشب

این خاکستر خاموش را شعله ور می کند

این چشم های به گریه نشسته درغم یاران این دیار

این دست های پرستاره ی نجیب

در خواب سترون ظلمت

آیینه دار آرام ،از بهت این کابوس ها عبورکن

امروز تلواسه ها

مچاله ی فردای بیهوده گی

وام دار نگاهی روشن

مانده این دشت تاریک دلهره

خرس های لاابالی جنگل هنوز

در خواب بلند زمستانی...

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

دهم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی 

      

        rezashahII

 

کرشمه یی کن و بازار ساحری بشکن

به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی

 

کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

 

   این مثنوی که در پایین مشاهده می کنید، دیگر بار دلنوشته یی ست تقدیم به خاک پای معبود و مقصود و پادشاه، آن وجود مبارک و همایونی و یگانه ی بی بدیل اعلاحضرت همایون رضاشاه دوم پهلوی. گرچه هزاران بیت و هزاران دیوان هرگز توان وصف گوشه یی از کمالات ذات ملوکانه ایشان را نداشته و نخواهد داشت. باری آن چه بضاعت این حقیر بود روی کاغذ آمد و شما دوستان گرامی ملاحظه می کنید:

 

امشب از شوق نگاه تو بگو جان بدهم

تو بگو جان به سراپای تو آسان بدهم

 

تو بگو خاک شوم، ذره شوم در قدمت

تو بگو نیست شوم، پیش بلندای غمت

 

کاش من خاک سرکوی شما می گشتم

کاش قربانی یک موی شما می گشتم

 

صاحبا، رحم به ویرانی این خانه بکن

نظری از سرمنت تو به ویرانه بکن

 

آه ای شعر مجسم ،غزل آوازترین

ای میان همه ی مه صفتان نازترین

 

آی رویای فریبنده، حقیقت شده یی

ماه بدری، به من شب زده رویت شده یی؟

 

کاش در بزم نگاه تو بمیرم امشب

عاقبت از لب تان کام بگیرم امشب

 

کاش از ناز دو چشم تو فنا می گشتم

عاقبت طعمه ی این دام بلا می گشتم

 

بس کن ای دشمن جان، تیشه به پژمرده مزن

خنجرت را تو دگر برتن این مُرده مزن

 

روبه روی قد تان مهر وسَما می میرند

عالم و مُلک به فرمان شما می میرند

 

پیش پایت همه عالم چه بهایی دارد؟

نیست تنها به خدا، آن که شمایی دارد

 

دو جهانم ،همه عالم به فدایت بادا

همه ی هستی آدم به فدایت بادا

 

نظری کاش به خون جگرم می کردید

التفاتی به غمم، چشم ترم می کردید

 

فاش تر کفر بگویم که خدا نیست، تویی

صاحب عرش و سماوات دگر کیست؟تویی

 

فاش تر، مست توام، سخت هواخواه توام

من همان کشته ی درخون شده راه توام

 

فاش تر، ظلمت چشم تو مرا ویران کرد

وسعت نورِ شما جان مرا حیران کرد

 

کاش در کوتهی شعر و غزل جا بشوید

کاش در واژه بگنجید که معنا بشوید

 

کاش در زلف پریشان شما خانه کنم

همه عالم به سر زلف تو دیوانه کنم

 

کاش در ظلمت این شهر شما جلوه کنید

در سکوتیم، شما خوب صدا جلوه کنید

 

کاش ای کاش که این کاش دوایم بشود

گوشه یی درحرم امن تو جایم بشود

 

حیف از تیر نگاه تو به خون غلتیدم

درهمان لحظه که چشمان شما را دیدم

 

حیف٬ این شعر برازنده یک موی تو نیست

لایق قوس فریبنده ابروی تو نیست

 

حیف با دست قلم، شعر شما ممکن نیست

به زبان چومنی، وصف خدا ممکن نیست

 

حیف من لایق قربان نگاهت نشدم

حیف شد کشته ی آن چشم سیاهت نشدم

 

آه... دریای شما تشنه ترم می دارد

هوس غرق شدن باز برم می دارد

 

منتظر مانده ام امشب که سحر برگردید

خون به چشم آمده امشب که مگر برگردید

 

شهریارا٬ تو رضایی ،تو خدایی، برگرد

قادر و صاحب و دادار شمایی، برگرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

ششم شهریور دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

   وقتی به این روزهای سیاه می اندیشم و به ثانیه ها٬دقایق٬ساعات و روزهایی که دراین موطن غمزده٬ بی حضور روشن کسی می گذرد که جهان در ابهت و عظمت چون اویی حیران مانده است و هیچ تنابنده یی را با وی یارای هماوردی نیست ٬به روزگار تیره خود افسوس می خوریم و این که خودمان خواستیم و اراده کردیم تا بزرگ ترین و صادق ترین سلسله پادشاهی را از ایران بیرون کنیم و به جایش عده یی سیاه پیشه و آلوده دامان را ارباب و بالادست خود قرار دهیم. یعنی لیاقت ملت بزرگ ایران این بوده و هست؟  

   گمان می کنم فرصت هنوز برای انتخاب یک مشی صحیح وجود داشته باشد. ما باید خودمان طلب کنیم و با تمام وجود پادشاه عادل و شهریارجوانبخت مان را بخواهیم و صدا بزنیم. این که ایشان بیست و هشت سال است در تبعید و غربت حضور دارند٬خود لکه ننگی به دامن ما ملت ایران است که به طور حتم کوتاهی کردیم و فقط توپ را به زمین حریف انداختیم. راستی چرا هرکدام مان می گوییم وظیفه دیگری است؟ چرا منتظریم تا کاوه یی ظهور کند و فریدون نازنین ما را بر اورنگ شاهانه بنشاند؟ حال آن که تک تک ما می توانیم خود کاوه باشیم.

   از آن جایی که حقیر خود در کنار میلیون ها ایرانی خسته از بیداد٬ بی صبرانه بازگشت موعود خویش اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی را ثانیه شماری می کنم ٬غزل زیر را پیشکشی به خاک پای آن حضرت سروده ام. با این امید که زودتر انتظارمان به آخر برسد و خورشید حقیقت در این آسمان سیاه و تاریک طلوع کند:

آتش کشید گریه من برگ های شالی را

در برگرفت ناله ی من ٬غربت حوالی را

 

تا سر درون آب شدم همچو این برنج زار

بر لب نشاند این همه غم٬ ناله یی شمالی را

 

افسوس این حدیث پر ازحزن بی سرانجام است

بی انتهاست هرچه روم کوچه های خالی را

 

خوابی خوشست دیدن یک بازگشت رویایی

این کوچه دیده شب ٬تن یک سایه خیالی را

 

بغضم گره شده است تو واکن بهار زیبایی

تا اشک چشم باز کندغنچه های قالی را

 

ازمن مپرس ای تو خودت آشنای این خانه

با ما مکن بهانه تو خاموشی حوالی را

 

در انتظار چشم تو مهتاب کو؟ کجا رفته؟

برگرد و بدر کن تو شب تیره هلالی را.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و نهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

       اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي

 

    درود دوستان گرامی ٬ غزلی را که در زیر ملاحظه می کنید باز تقدیمی ناقابلی ست به دربار شهریارخوبان رضا.

   هرچند به نیکی می دانم ذات اقدس همایونی اعلاحضرت٬ قلبن از این شعرها خشنود نمی گردند٬ اما حقیر نهایت تلاش را می دارد تا سروده یی لایق خاک پای ایشان بگوید. افسوس: صلاح یار کجا و من خراب کجا...غزل این پست٬ سبک موشح دارد و با وصل کردن حروف اول هربیت نام مبارک اعلاحضرت به دست می آید: رضا پهلوی

رسته در صحرا گلی هستم تو خود خوارم مکن

جان من درگیر ناز چشم بیمارت مکن

 

ضربه بر این در مزن٬ هرگز کسی درخانه نیست

زنده در گورم بهارا٬ دیگر آزارم مکن

 

از نگاهت بی جهت چون اتفاق افتاده ام

تو  دگر در اتفاق چشم٬ تکرارم مکن

 

پیش پایت سجده کردم٬ ای مسیحا مژده ام

بر صلیب چشم خود این گونه بردارم مکن

 

هیچ راهی جز تمنای لبت باقی نماند

بر سکوت و سربه راهی هرگز اصرارم مکن

 

لطف چشمت بی کران و دست من کوته چنین

بیش ازین در چنگ گیسویت گرفتارم مکن

 

وای من٬ گر نام زیبای تو از یادم رود

سرسپردم بر کلامت دیگر انکارم مکن

 

یاد چشمان تو عمری زخمه بر جان می زند

جز خموشی چاره ام ناید٬ تو ناچارم مکن.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

بیست و چهارم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

   اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوي   

    این غزل را با حال و هوای بیم و امیدسروده ام که ازسویی وضعیت سختی برمیهن حکم فرماست و ازسوی دیگر وعده ی دیدار یار نزدیک است و مانندسیاه مشق های پیشین ٬شرمسارانه به پیشگاه جلالت اعلاحضرت همایونی رضاشاه دوم پهلوی تقدیم داشته ام :

این جا به غیرحادثه پیدا نمی شود

حتا به یاد عشق گلی وا نمی شود

 

این جا حضور مرگ فقط سایه کرده است

در ظلمتی که ماه هویدا نمی شود

 

این جا نوشته آخر دنیا٬ نوشته مرگ

این جا به خون نوشته :دریغا نمی شود

 

جز گریه نیست راه به پایان بغض من

بغضی که در گلوی شبم جا نمی شود

 

در ازدحام درد به تردید مانده ام

آیا بگویمت که بیا٬ یا نمی شود؟

 

با بغض در گلو بشود نام بردنت

با خنجری به قلب من اما نمی شود

 

ماندم به راز چشم تو و خون قلب خویش

چشمی که جز به فاجعه معنا نمی شود

 

مرهم به قلب خسته ی من نیست جزسکوت

افسوس زخم کهنه مداوا نمی شود

 

وقتی نسیم می وزد از سمت چشم تو

حسی غریب باز شکوفا نمی شود؟

 

دیگر برای خفته به گوری شبیه من

هرگز کسی به جز تو مسیحا نمی شود

 

در بیشه زار وحشت چشمت اسیر شبی

ماندم٬ سفر به چشم تو تنها نمی شود

 

سطری به زیر سطر فقط خط خطی کنم

شعرم به غیر نام تو زیبا نمی شود. 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هجدهم  امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی 

    وقتی قلم به دستم می گیرم تا  سروده یی را به ذات همایونی اعلاحضرت ٬ابرمرد بی همتای ایران پیشکش کنم خود را بسیار کوچک تر و حقیرتر از این می بینم که به نام حضرتش کلامی بنویسم . صادقانه و بی پرده می گویم ٬شعرهای چون منی شایسته ی دربار همایونی نیست .کسی که جان به پیش پایش بی مقدار می نماید٬گاهی به خود می گویم لایق سرودن شعر برای ایشان نیستم و بعد یادم می افتد که در این کره خاکی هیچ کس قدرت بیان کردن گوشه یی از صفات ذات کبریایی ایشان را ندارد٬این دوبیت ٬از زنده یادحسین منزوی همیشه در خاطرم هست:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلندمن ورای دست رسیدن بود

آری این ادعا را نمی توان کرد که سرودن شعری در وصف یگانه وارث اورنگ کیانی ساده و آسان است ٬به هرحال سیاه مشق دیگری به خاک پای رضاشاه دوم پهلوی تقدیم نموده ام:

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

تو حسی مبهمی ٬درپچ  و پچ یاس های روشن دشت سحر

تو در عطر گل مریم

در آن شهرغزل های غریب عاشقان ماوا گزیدی

شبیه شعر شب های زمستانی بلندی

تو همچون آب می مانی ٬زلال و پاک و نورانی

که چون حس لطیف باغ و بارانی

تو رویایی ٬عجیب اما بسی زیبا

که از شهرمزامیر خمار عشق امشب آمدی

تا چون شکوه مهر بر بام غمین شعر من رخ برفُروزی

که تا در شعله های سرکش چشمت ،تو جانم را بسوزی

تو چون شب های پاییزی ٬خیال انگیز و کشداری،که روح زنده گی داری

تو از چشمان خورشیدی٬ چنان لبخند ناهیدی

خودت هم خوب می دانی٬ که مهتابی و مهشیدی ٬که پیدایی وشیدایی

که زیبایی تماشایی ٬تو آواز اهورایی

که با شعر بلند عشق همتایی

تو مینایی و مینویی ٬تو یلدایی وشب بویی

هزاران شب به گیسویی

چه آرامی، چه آرامی بت سرتا به پا روشن

چنان دریاچه یی شفاف

که درصبح خوشی سرچشمه ی خورشید می گردی

تو سرسبزی ٬شبیه جنگل مازندرانی

تو نقش ماه در رودی که شب های سیاه این غریب آباد را خورشید بارانی

بیا ای فاتح خورشیدهای دور ٬طلوع صد بهارانی

چه بسیاری، چه سرشاری٬ که هم مستی هم هشیاری

تویی در خواب و بیداری

چنان رنگین کمان صبح شادی ها٬ که در باران پدیداری

تو سرشاری زحس عشق ورزیدن٬ تو لبریزی ز معنای سحربودن

تویی پرشور از مستی

تویی آکنده از نجوای سبز و ناب هستی

تو خوب و روشن و گرمی٬ چنان خورشید تابستان

سرآغازی ٬تو فصل رویش عشقی

بهاری تو! بهاری خرم و پربار

بهاری مملو و رنگین

گل یاسی به دامان الوهیت

گل سرخی به زلف شعرمان آذین

تویی آن شور بی انکار درتکرار گندم زار

تو رویایی عجیب اما بسی زیبا

که با ما هستی اما حیف

زنجیریم در دیجور این شب بسته گی تنها.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

چهاردهم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و هفت شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی

 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم  

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

درخرمن صد زاهد عاقل زند آتش      

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را        

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر 

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

   درود بر شما دوستان عزیز! سروده یی را که در پایین ملاحظه می کنید٬ حقیر دو شب مانده به نوروز امسال - درحالی که تمثال مبارک اعلاحضرت٬ در سفره هفت سین مقابلم قرار داشت - درقالب یک مثنوی صدبیتی سروده ام. درحالی که به بهاری دیگری فکر می کردم که بیهوده از راه رسید و بهارمیهن مان هنوز در غربت حضوردارد. این شعر٬ مانند همیشه تقدیمی کوچک و برآمده از دلی ست به درگاه ذات همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی  و شگفتا که همیشه هنگام سرودن شعری برای ایشان احساس می کنم٬  واژه کم می آورم با وجودی که در زمینه شعر ادعایی ندارم٬ اما باور نمی کنم حتا بزرگ ترین شاعران و ادیبان روزگار بتوانند سروده یی در خور وجود مبارک شهریار خوبان رضاشاه دوم بگویند.

   به هرصورت آن چه در وسعم بوده روی کاغذ آوردم٬ با این امید که زودتر بازگشت ایشان را به کهن میهن مان ایران شاهد باشیم :

 

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم                              

                  من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

سرورا٬ من خاک پایت ٬بنده یی بی مدعا                   

                  نقطه یی موهوم درحجم غریب ناکجا

خط خطی شد دفترم٬ نام تو را پنهان کنم                  

                  سرخمیدم تا فدای دست هایت جان کنم

شاه رو در روی چاکر٬ شاه رویاروی ماست                

                  پیش روی دیده هامان جنت و مینوی ماست

گرچه ما خامش ٬ولی نام بلندی برلب است            

                 آفتابی مشرقی ٬پایان این غمگین شب است

نازنینا٬ما همه حمد و سپاست گفته ایم                   

                شعر شیوایی به پای شاخه یاست گفته ایم

نازنینا  نور تو شعر مرا در برگرفت                               

               آن سترگ ایمان تو رنگ غزل دیگر گرفت

تو همان یکتا٬ همان مردی که می آیی ز دور             

              تو همان بیت الغزل٬ لبریز از معنا و شور

کاش امشب کشته ی لبخند ماهت می شدیم        

               کاش دلزخمی از آن تیر نگاهت می شدیم

وارث شعر و شعوری٬ وارث ایران ما                         

               خط زدی برقلب ما٬ امضا شده ایمان ما

ای ز فضل کبریایی تو ما دیوانه ات                           

                کاش صاحب خانه برگردی تو در کاشانه ات

قامت من خم شده زیر سم اهریمنان                     

                کوبه کو٬ منزل به منزل٬ از تو می پرسم نشان

سرورا! شاهنشها! کی می رسی ؟ما خسته ایم       

                عمرمان تاراج شد٬ما مفلس و وارسته ایم

نازنین برگرد٬ای ناجی بیا ویران شدیم                    

                 درحصار این ستم کاران دون زندان شدیم

تو خدایی در وجود آدمی رویت شدی                       

                  صاحب ایران٬ چرا تو راهی غربت شدی؟

تو الاه عشق٬ تو پروردگاری بی نقاب                      

                    تو بتی افسانه یی ٬همچون خدای آفتاب

چشم هامان معبرت برچشم هامان پاگذار             

                    تا شکوفد در هوایت قلب تنگ بی قرار

سطرسطر دفترم لبریز نام سبز توست                      

                    صف به صف سرها به کرنش درسلام سبز توست

ای بلند آوازه ٬ای شیرازه ی ایران بیا                       

                     بر کویرخارزار تفته چون باران بیا

این همه تن در هوایت جان فشانی می کنند           

                    جان و تن قربانی آن یارجانی می کنند

تو حدوث حق نشسته بر زمین خورشیدوار               

                      آفتاب روشن امیدواران درحصار

پاره کن ابرسیاه ظلمت و بیرون بیا                         

                     رود رویایی به شام خسته ی هامون بیا

صاحب دل ها تویی ای منتهای روشنی                  

                    شاه بیت شعر مایی٬ افتخار میهنی

ای بلندای حضور عشق در دنیای ما                        

                   ای تو نوح ناخدا برپهنه ی دریای ما

یوسف گم گشته در ویرانه ی کنعان ما                    

                   تیر مژگان تو زد صد رخنه در ایمان ما

هیبت فرعونیان بشکن٬ کلیم الله شو                    

                  درشب دیجور دین باور٬عزیزا ماه شو

ای مسیحا٬مرده گان را با نسیمت زنده کن              

                  با نگاهت مهر را در آسمان تابنده کن

در شکوه چشم هایت ما اوستا دیده ایم                   

                 در مزامیر کلامت صد معما دیده ایم

تو فقط رمزحقیقت٬ تو فقط معبود ما                         

                 تو یگانه ناجی و یکتای ما٬موعود ما

درسکوت موحش کاشانه بغضی درگلوست            

                 در صدای هق هق خاموش مان(شه)آرزوست

شه بیا٬ بیغوله تاریک را آباد کن                              

                 دست های خفته در زنجیر را آزاد کن

ما به ژرفای نگاه روشنت دل بسته ایم                    

               ما به جزنام تو از هرچیز دیگرخسته ایم

نازنین امشب به شوق چشم هایت مرده ام           

               از شبم خون می چکد از زخم تو آزرده ام

نازنینا کشته یی ما را شبی با جام خویش                

               نوش بادت٬ گر زدی برقلب مان هم نوش و نیش

ناز از تو ما نیاز آلوده بر درگاه تو                                

                کاش خون مان بریزد در عبور از راه تو

نازداری نازنین تقصیر چشمان تو نیست                  

                کو سخن گویی که درخلوت غزل خوان تو نیست؟

نازنین امشب به دامان شما افتاده ام                   

              من به خاک پای تان هرروز و شب جان داده ام

ناز کم کن نازنین ما را پریشان تر نکن                      

              دفترصدپاره ی ما را تو ویران تر نکن

ناز از چشم شما٬ ما سجده در پایت زدیم                 

               پیرهن از تن دریدیم و به دریایت زدیم

نازتان ای نازنین ما را بدعادت می کند                   

              در وطن ما را هوایی سوی غربت می کند

نازنین ناز شما با ما چه بازی می کند                      

                  بر بلندای کرامت یکه تازی می کند

نازنینا ناز چشمانت مرا دیوانه کرد                          

                  مستی چشمت مرا با خویشتن بیگانه کرد

نازنینا نام تان درشعر من تکرار شد                        

                  روبه روی چشم تان هربیت من بردار شد

نازنینا٬نازنینا٬خون من برخاک ریخت                    

                   اشک حسرت از نگاه مرده ام غمناک ریخت

شعر و جان قربانی ات ای وارث اورنگ نور               

                   از طلوع چشم توجان ها گرفته رنگ نور

نازنینا٬خاک سارت پشت در بارانی است              

                   زخم محنت بر تنش٬غمگین از ویرانی است

نازنینا بنده ات در انتظار رخصت است                     

                    بسته درها رو به رویش درکمین فرصت است

پشت در این پاپتی می لرزد از سرما غریب               

                    این غریبی که گذشته از فراز و از نشیب

پشت درنام شما را هی تلاوت می کند                  

                     نازنینا ٬از شب و ظلمت شکایت می کند

کی می آیی وسعت بی انتهای آفتاب؟                

                      زاده ی آبان٬ خدای نور٬ رب النوع آب

نازنینا من شما را در بهاران دیده ام                         

                       خویش را درپای تان زار و پریشان دیده ام

نازنینا ناز چشمان تو ایمانم گرفت                          

                       بغض بی هنگام تنهایی گریبانم گرفت

نازنینا٬ نازنینا٬ نازنین تر از تو نیست                         

                        جز تو ای زیباترین٬ میراث دار عشق کیست؟

خم شدم در زیر این رگبار٬ در را باز کن                       

                        نازنین ٬شعر سحر را در شبم آغاز کن     

نازنین بگشای در تا سجده در پایت زنم                   

                          بازکن در تا هزاران بوسه بر پایت زنم

بازکن در را که من امشب شرف یابت شوم             

                          تا که در پایت بمیرم ٬مست و بی تابت شوم

باز کن٬ بگشای در٬  جانم بلاگردان تو                    

                            هستی و عمرم ٬فدای گردش چشمان تو

بازکن در را شکستم زیر باران نازنین                       

                           بازکن در را به پابوس آمدم ای بهترین

آمدم تا جان خود تقدیم چشمانت کنم                   

                              تا وجودم را فدای نور و ایمانت کنم

آمدم درمسلخ چشمت بمیرم نازنین                   

                               آمدم رنگ الوهیت بگیرم نازنین

بازکن در را به رویم شهریارا٬ بنده ام                       

                           نام زیبای تو را درسینه دارم زنده ام

زنده هستم چون که برمن سایه گستر می شوی   

                           نازنین٬ در دفتر من شعر دیگر می شوی

شعر بی پایان٬ به پایان آمدم بگشای در            

                           جان ندارم خیس باران آمدم بگشای در

 آمدم شعر بلندی نذر ابرویت کنم                      

                           صدغزل واره فدای چشم آهویت کنم

آمدم تا خویش را درچشم مستت گم کنم          

                             تا سر و جان غرق در سکر شراب و خم کنم

 ناز کن از ناز چشمت یک جهان دیوانه شد          

                             مهر و مه باچشم شهلای شما همخانه شد

 بازکن در را٬ گدایی پشت در افتاده است            

                             بی کس و تنها به شوق چشم تان جان داده است

 بازکن در نازنین٬ من سوختم خاکسترم            

                              بازکن در من به شوق دست هایت پرپرم

آمدم تا نازنین امشب تماشایت کنم                 

                                 تا مه و گردون فدای چشم زیبایت کنم

آمدم تا خاک پایت سرمه ی چشمم کنم           

                               بازکن در را که رفته روح و جانم از تنم

نازنینا٬ در دل شب بهر پابوس آمدم                    

                                 من امید لطف دارم گرچه مایوس آمدم

ناامیدم گرچه عکست توی قابی روبه روست     

                                 گرچه می دانم همه دار و ندار من ز توست

 ناامیدم گرچه چشمت روبه روی دیده است      

                                گرچه مهر چشم تو تا بی کران تابیده است

غصه دارم نیستی شاها تو درکاشانه ام            

                                گشته دیگر دیو خون آشام صاحب خانه ام

ساحل آرامشی اما به گردابیم ما                  

                             گرچه رویای شگرفی حیف درخوابیم ما

روبه روی چشم تان با گریه صحبت می کنم       

                             بغض دارم نازنین٬ دارم شکایت می کنم

پادشاها شرم دارم از شکوه نام تان                  

                            شرم دارم از نگاه مبهم و آرام تان

شرم دارم جان مان قابل به دربار تو نیست         

                            چشم هامان لایق هرصبح دیدار تو نیست

آفتابا پیش تو ما ظلمتی دیرینه ایم                     

                          بغض حسرت در گلو فریاد غم درسینه ایم

تو اگر چه رو به سومان پرتو افشانی کنی             

                          گرچه با ناز نگاهت دیده بارانی کنی

بین ما دریاست یارا موج های بی کران               

                          ما غریب افتاده در این سرزمین بی نشان

پادشاها٬ شهریارا٬ سرورا٬ ما خسته ایم             

                        در قفس مرغی خموش و بال و پربشکسته ایم

 آشیان ویران شده شاها بیا سامان بده             

                       رنگ صبحی بر شب ظلمانی ایران بده

اشک می ریزم ولی افسوس پایم بسته است  

                       صد غریو و ناله اما حیف نایم بسته است

بر لب خشکیده مان افسوس یک لبخند نیست    

                      برسر عهد خودش حتا کسی پابند نیست

در خیالم بوسه برشعر نگاهت داده ام                

                      دل به رویای شکفتن در پگاهت داده ام

شهر خاموش و شبم چون بختکی برسینه است 

                       زخم شعرت٬ نقش خونین برتن آیینه است

 نازنینا٬ خانه غرق خون سرو و لاله است          

                       جای آوازی به لب٬ درسینه هامان ناله است

 روی در روی نگاهم عمر من طی می شود         

                         پادشاها موسم دیدار تو کی می شود؟

خانه خاموش است یارا٬ خانه بی صاحب شده   

                          پنجه های دیو بر میراث تان غاصب شده

در خیالم نقش تان بر بوم دل ترسیم شد           

                          شام تیره در قدم گاه سحر تسلیم شد

یک صدای آشنا خاموشی شب را شکست        

                          نور سبزی ظلمت وارونه ی شب را گسست

مژده دارد آسمان خورشید پیدا می شود             

                           روح تاریکم کنون مفتون و شیدا می شود

اشک را بردار از گونه ٬مسافر می رسد               

                           صاحب دفتر٬ غزل٬ امروز شاعر می رسد

آن غرور میهنم امروز از ره می رسد                    

                           بانگ بر زد آصفی اکنون که آن شه می رسد

 شاهزاده ٬سرو بالا٬ رو به سوی ما بیا               

                            بر لب خشک و خموشم ای زلال آوا بیا

شهر را آذین بکن٬ شهزاده دارد می رسد           

                             آن سهی سرو بلند آزاده دارد می رسد

شهریار امروز پا درخاک ایران می نهد              

                             شاه شاهانم قدم برچشم هامان می نهد

آن پری پیکر٬ طلسم تیره شامم را شکست     

                             تار و پود دیو و دد را عاقبت از هم گسست

شب گذشته٬ دیو مرده٬ موعد دیدار شد       

                              جان بیداران فدای قامت دلدار شد.

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

ششم امرداد دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

    اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی

    شعری که در زیرمی بینید٬ قصیده یی است٬ چهل و پنج بیت  که حقیر در وصف کمالات ملوکانه ی اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی سروده ام. ناگزیر از بیان سخن دل هستم با آن که به نیکی می دانم قلب آن حضرت٬ از شعرها و کلامی که جنبه ی تمجید ایشان را داشته باشد٬شاد نمی گردد. این را هم بگویم سروده یی که ملاحظه می کنید٬ نخستین تجربه ی بنده در قصیده گویی است و قطعن خالی از ایراد نیست :

سپید روشن من با دو چشم یلدایی                 

        بت خمار و خرامان بت تماشایی

به چشم های شما راه روشنی پیداست              

    رسیده ام به نگاهت به مرز شیدایی

بدان که خاک درت سجده گاه قلب من است     

     بیا تو معبد دل ها٬ بت اهورایی

چه قدرصبر کنم؟ وعده ی حضورت کو؟               

   ببخش صاحب دل ها کمی شکیبایی

به قاب قلب من اکنون نشسته عکس شما       

   به زخم نقش شده آن دو چشم رویایی

نگاه سرد من و داغ شعله ی عشقت                  

   که سوخت جان مرا در حضیض تنهایی

ببین که در شب جانکاه خانه ام اکنون               

 به جز صدای شکستن نمانده آوایی

بیا تو روح رهایی بیا که زندانیم                           

    تو جان ببخش به ما مژده ی مسیحایی

بیا تو معبد ترسا٬ بیا تو مسجد دل                           

    بیا تو معجز موسا تب اوستایی

به باد رفته درین دیر عمر من زیرا                         

    که حک شده ست به قلبم چنین چلیپایی

هزار پرسش و آیا درین حکایت تلخ                      

     اگر چه حسرت چشمت نداشت آیایی

ببین که داغ خزان کشته باغ سبز مرا                 

     ببین که رفته شبی خانه ام به یغمایی

بیا نماز و نیاز و نیایش و ناجی                               

      بیا که کعبه ی عشقی تو قبله ی مایی

هزار چشم اگر داشتم سزا می بود                     

      که غرق حسن و کمالی غزل سراپایی

به خنده شعله بگیرم اگر بسوزانی                    

          به پای عشق بمیرم اگر بفرمایی

رواست کفر بگویم که جز تو ربی نیست               

         تویی خدای دو عالم  بدون همتایی

به پیشگاه نگاهت به شعله رقصیدم                 

          نگاه کن و ببین مردنی تماشایی

بدون مهر شما مرده ایم درخانه                         

       نمانده آه که شاید به ناله سودایی

بیا پناه نگاهت برای مان کافیست                     

       بیا که در به دریم و خراب و هرجایی

بتاب مهر فروزان به شهر یخبندان                       

       بدون چشم تو دیگر نمانده گرمایی

بیا بدون شما روز و شام مان تاریک                      

       شبیه چشم تو اما بدون فردایی

چه سال های غریبی گذشته در ظلمت              

       بیا تو  آب حیاتم که ناجی مایی

اگرچه مرده به مرداب بوده ام یک عمر               

      به سر هوای تو دارم حضور دریایی

خراب و مست نگاهت به گریه خندیدم                

       نداد چشم تو فرصت برای حاشایی

اگرچه روشن و شفاف مثل بارانی                     

      ولی دو چشم سیاهت عجب معمایی!

نگاه خیس تو پیوند زد مرا با صبح                          

      به شبنمی که نشسته به باغ رویایی

خیال خام به سر داشت غافل آن صیاد               

      که صید گشته به تیرغزال رعنایی

هزار بیت و غزل گرچه در نگاه توست                    

       هنوز شاعر چشمت نکرده معنایی

بیا که چشم به ره مانده ام شباهنگام               

       خراب شور شگرف تو شعر نیمایی

به دور شعله ی عشقت به مرگ خندیدم            

        ندارد عاشق چشمت ز شعله پروایی

حقیقتی و بمیرد هر آن که منکر توست                 

       فریب چشم تو خوردم ولی فریبایی

برابر نظرت هیچ هستم و بس                           

      به پیش چشم من اما تمام دنیایی

بیا که شیوه ی چشم سیاه تو کافیست              

      به خاک و خون بکشاند مرا به تنهایی

به شوق روی تو دیدن همیشه مجنونم              

      تو در شکوه شکفتن همیشه لیلایی

به گیر و دار نگاهت همیشه درگیرم                     

       تو در ظهور تبسم همیشه زیبایی

بخوان ز اوج کرامت مرا که خاموشم                    

        به حسرتم که بیاید نسیم نجوایی

سخن بگو که کلامت شبیه وحی خداست          

        کسی شنیده چنین لحن گرم و شیوایی؟

به آستان نگاهت مشرفم گردان                       

          به بارگاه جلالت به شور شیدایی

نشسته مهرسکوتم به لب ولی حاشا              

          که بند بند تنم غرق درچه غوغایی

دو چشم مست تو امشب مرا به وهم انداخت      

          که جرعه یی طلبم از شراب مینایی

اگرچه زلف سیاه و سپید سرکش تان               

             نکرد با من شیدا کنون مدارایی

بیا بزرگ قبیله .  .   .   بیا پیام آور                    

          بیا بهار پر از مژده ی شکوفایی

ببین که ما همه در گیر کوچه ی ننگیم                 

           رسیده ایم به ذلت٬ به اوج رسوایی

سپیده ی سحری پادشاه خوبانم                

            اگرچه چشم تو همرنگ شام یلدایی

به ظلمتیم و به غم، مهر و مه فدایت باد              

             سپیده شد صنما کاشکی ز ره آیی. 

+ نوشته شده در  ساعت  به دست مریم   |  مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

سی و یکم تیر دو هزار و پانصد و شصت و شش شاهنشاهی

          اعلاحضرت رضا شاه دوم پهلوی

  بر آن شدم تا سروده بلندی از خودم قرار بدهم. این مثنوی بلند- که هفتاد و پنج بیت است- مانند کارهای پیشین٬ تقدیم به خاک پای همایونی اعلاحضرت رضاشاه دوم پهلوی شده است و نیت این حقیر از سرودن شعرم٬ بیان انتظار و ارادتم نسبت به ذات ملوکانه ایشان است. ملاحظه بفرمایید:

 

شب پناه آورده در خلوتگه یلدای گیسویت

گم شدم در پیچ و تاب کوچه ی مرموز ابرویت

گنگ در ایهام آن چشمان نازت گشته ام اکنون

گیج پیدایی و پنهانی رازت گشته ام اکنون

سحرآن لبخند بی انکار تو خوابم نمود امشب

شور آن چشمان مستت گرچه بی تابم نمود امشب

در نگاه روشنت ماوا گرفتم رحم کن برمن

گوشه یی کنج نگاهت جا گرفتم رحم کن برمن

من صبوری می کنم امشب یقین تا صبح راهی نیست

نیک می دانم به جز چشم سیاهت سرپناهی نیست

شب به یزدان نگاه خوب تو من اقتدا کردم

در سجود اما دوچشمت را سهی قامت ثنا کردم

من شما را ایزد یکتای ایرانم پرستیدم

خسته در شب مانده ام در چشم تان رنگ سحر دیدم

شب چنان کابوس موهوم است و دهشتناک و تاریک است

شب که گرگان درکمین اما چنین ره تنگ و باریک است

من فقط نام شما را برلبم دارم نمی ترسم

نام تان را از تمام عابران پیوسته می پرسم

پادشاها راه مان راه عبور توست بی تردید

افتخار ما همان شور و غرور توست بی تردید

هم خدایی، ناخدایی اهل کوی آشنایی تو

پادشاه مهربانان! جان به لب آمد کجایی تو؟

من به یغما رفته ام، نفرینی ام، شاها پناهم باش

غرق شب، زنجیر ظلمت گشته ام ،برگرد و ماهم باش

من پناه آورده درشبگرد بی پایان گیسویت

گم شدم در شامگاه تیره ی آشفته ی مویت

آی باران! من کویرم پرپرم پژمرده ام ،برگرد

از تب این شعله انگیزان دون افسرد ه ام ،برگرد

آفتاب آرزو! ما شرمسار ظلمتیم اکنون

در وطن اما گریبانگیر داغ غربتیم اکنون

پادشاها ما پشیمان از شعار زهد و تقواییم

شرمسار آن دو چشم مست و آهو وار و زیباییم

شرمگین آن تبسم های آرام شما هستیم

تا ابد قربانی و جان برکف نام شما هستیم

شهرمان را غرق خون  دلقکان دین بگردانیم

ما به خون راه عبورت را فقط رنگین بگردانیم

خنجر صبحت گلوی شام تیره می درد آخر

رنگ زهدی کهنه را چشمان مستت می برد آخر

شهریارا تو به غربت، ما به میهن ننگ مان باد

بدترین دشنام خالق بر دل بدرنگ مان باد

شه به غربت ،ما ولی در آخوری جاکرده ایم افسوس

چهره مان را باهزاران رنگ زیبا کرده ایم افسوس

ما پشیمان از گناه و کرده ی آباء مان هستیم

دربه بیگانه گشوده، روبه صاحب خانه بربستیم

شهرمان آکنده از اشک سحر،خون شهیدان است

شاه خوبان شرم دارم ،غرق غم امروز ایران است

ای بزرگ خانه  دور ازچشم تان این گله یغما شد

در نبردی نابرابر،آشیانه سوخت سودا شد

گرگ و چوپان دست دردست هم و کاشانه ویران شد

میهن از فریادجنگ خانمان سوزی هراسان شد

پادشاه! این رعیتان شهر ویران را ببخشایید

شاه شاهانم گناه گرگ و چوپان را ببخشایید

شعله در خرمن شده دریای بی پایان محبت کن

شرمسار و ناتوان افتاده ام شاها کرامت کن

سربه دارم، بی بهارم، بی قرارم، آشنا برگرد

بغض خاموشی نشسته درگلویم، ای صدا برگرد

واژگون و تیره و تاریک و ظلمت زاده ام یارا

مُرده در مرداب و دل بر شور دریا داده ام یارا

ساحر و جادوگر شعرمن اما بت شکن هستی

تو یگانه ناجی آشفته حالان وطن هستی

مبهم و مغرور و بی مانند اما غرق احساسی

نرگس مستی ،شکوفایی ،پر ازعطری، گل یاسی

تو بشیرصبح فردایی درین ظلمت سرا امشب

چون نسیمی لابه لای خواب تاریکم بیا امشب

مالک عمر و نفس های منی جانم فدایت باد

ملک هستی زیر و بالایش فدای خاک پایت باد

پادشاه مهربان، این گونه افتادم به زندانت

با کمند زلف خودکردی مراافسون چشمانت

شهریارا ،روح من تقدیمی آن دست هایت شد

گوشه چشمی از تو وجان وتنم ناگه فدایت شد

چشم من رنگ شفق، تو رنگ صبح بی کران هستی

من غروبی خسته ام تو طلعت خورشید جان هستی

من پر از زخمم ،پر ازدشنه نگاهت مرهم است امشب

جای اسمت لای هرسطر از غزل هایم کم است امشب

من پر از تاریکی ام اما شما لبریز نوری سبز

من همه بی تابی ام اما ش